سال چهارم | شماره چهل و ششم - آخرین شماره  | نوامبر  2008 /  آبان  1387 | شناسنامه و تماس  |   آرشیو چراغ    Archive     

 

 

پنجره اي که هميشه گرفته است و اين پرستارهای لعنتی سفيد پوش

شار م.

 

آه که اين ديوار کنار تخت چه سرد است، چرا هر وقت چشمهايم را به روی پنجره اي که هميشه گرفته است باز مي کنم نگاه بعديم بايد به اين پرستار لعنتی سفيد پوش بيافتد؟!
بازهم جعبه داروها را در دستش دارد!
صدايش را مي شنوم که مي پرسد:
هنوز هم ملاقاتی نمي خواهي؟
به چشمهايش خيره ام، فکر مي کنم چه خوب مي شد که ديگر نبينمش!
نمي خواهم سر به سرش بگذارم تا مجبور شوم بيشتر توی اتاق تحملش کنم، پيش خودم مي گويم بگذار هر چه قرص و دارو دارد بدهد ولی فقط گورش را زودتر گم کند! بعد از اينکه کار پرستار تمام شد، نگاهی به موبايلم می اندازم، چند ده ميس کال روی گوشی موبايل خودنمايی مي کند، اهميتی ندارد، اصلا در اين روزهای گرفته استکهلم چه اهميتی دارد که کسی باشد يا نباشد. چه تفاوت دارد معشوقت زن باشد و هم جنس و يا مثل تمام اين آدمهای به اصطلاح نرمال! و سر آخر چه تفاوت دارد خودت باشی يا نباشي! بروی يا بماني!

خودم را لای اين پتوی کثافت مي پيچم، سرم گيج مي رود، نيم ساعتی از رفتن پرستار مي گذرد، انگار اين دفعه داروهای خواب آور هم اثری ندارد فقط  بدنم بی حس شده و سرد است حالت تهوع دارم. انگار همه دنيا دور چشمان بسته ام مي چرخد، تنم عرق دارد اما سرد، انگار چرخش اشياء موهم دور سرم سرعت گرفته، صدای سه تار می آيد، صدای سه تار می آيد، صداي سه تار پريساست...
پريسا! ، پريسا تويي؟!
مي ترسم، مي ترسم!
کسي دستم را گرفته، از ترس فرياد مي کنم، باز هم اين پرستارهای لعنتي! زير فشار دستشان ناتوانم، چشمانم گرم است، من گريه مي کنم، من گريه مي کنم و چقدر در انتظار اين گريه بودم، مي خواهم امشب بروم، مي خواهم امشب بروم تا هاي هاي گريه، تا زار زار مُردن.
بدنم سست تر مي شود و سست تر... ؛
چشمان باز است روي اين سقف کذايي، نمي دانم زمان چگونه گذشته، سرم درد مي کند و انگار مدتهاست که خواب بوده ام، به موبايلم نگاهی می اندازم، ساعت شش است و احتمالا شش عصر است، بيرون اين پنجره مرطوب است، آسمان نمناک، ابرها غم بار!

کتاب اخوان را از کنار تختم بر مي دارم بی اختيار صفحه ايی را باز مي کنم...
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد نتواند،
که ره تاريک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس يازی،
به اکراه آورد دست از بغل بيرون؛
که سرما سخت سوزان است.

موبايلم زنگ مي خورد، جواب مي دهم کسی پشت خط مي گويد آرشام پارسی هستم و ...
حالم را جويا مي شود، برايش توضيح مي دهم، متوجه حالم شد، در صدايش نگرانی پيدا بود...
مکالمه مان چند دقيقه ايست تمام شده، موبايم دوباره زنگ مي خورد، آرشام پارسي است. اجازه مي خواهد تا کسانی به نيابتش به ملاقاتم بيايند، تشکر مي کنم و مي پذيرم...
خدا حافظی مي کنيم پرستار را صدا مي زنم و مي گويم که افرادی که برای ملاقات می آيند را بپذيرند...

حال چند روزی گذشته، هر لحظه در انتظار تلفنی از سوی هم احساسی بودم، هر روزه هم احساسان زيادی تماس مي گرفتند، هيچ کدام را نديده و نمي شناختم اما صدايشان صدايی آشنا بود، نگرانم بودند اين را مي توانستم در صدايشان احساس کنم، به ملاقاتم می آمدند، گاه از سختی های مشترکمان مي گفتيم که اکثرمان بر آنها خوب واقف بوديم، و آرشام پارسی هم همچنان جويای حالم بود، راستش اعتماد به نفس پيدا مي کردم وقتی هم احساسانم را مي ديدم گرچه ملاقات ما در اين طرف مرزها و اين شرايط،  خالی از يک ته مزه تلخ گونی نيست. اما حال که چند روزيست از بيمارستان مرخص شده ام، بهبود نسبيم را مديون هم احساسانم مي دانم.
هنوز هوای اينجا سرد است، هنوز صدای سه تار پريسا در گوشم مي پيچد اما اميدوارم زودتر از او خبری بيايد.
در اين ميان از آرشام پارسی که در اين زمان با مشغله کاري که دارد هر روزه جويای احوالم بوده و تمام هم احساسانم دور و نزديک چه آنهايی که با تماسی تلفنی جويای احوالم و يا به ملاقاتم آمده اند کمال تشکر را دارم.

 

مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید.