![]() |
سال چهارم | شماره چهل و ششم - آخرین شماره | نوامبر 2008 / آبان 1387 | شناسنامه و تماس | آرشیو چراغ Archive |
|
پنجره اي که هميشه گرفته است و اين پرستارهای لعنتی سفيد پوششار م.
آه که اين ديوار کنار تخت چه سرد است، چرا هر وقت
چشمهايم را به روی
پنجره اي که هميشه گرفته است باز مي کنم نگاه
بعديم بايد به اين پرستار
لعنتی سفيد پوش بيافتد؟!
خودم را لای اين پتوی کثافت مي پيچم، سرم گيج مي
رود، نيم ساعتی از
رفتن پرستار مي گذرد، انگار اين دفعه داروهای خواب آور هم اثری ندارد فقط
بدنم بی حس شده و سرد است حالت تهوع دارم. انگار همه دنيا دور چشمان بسته
ام مي چرخد، تنم عرق دارد اما سرد، انگار چرخش اشياء موهم دور سرم سرعت
گرفته، صدای سه تار می آيد، صدای
سه تار می آيد، صداي سه تار پريساست...
کتاب اخوان را از کنار تختم بر
مي دارم بی اختيار صفحه ايی را باز مي کنم...
موبايلم زنگ مي خورد، جواب مي دهم کسی پشت خط مي
گويد آرشام پارسی هستم و
...
حال چند روزی گذشته، هر لحظه در انتظار تلفنی از
سوی هم احساسی
بودم، هر روزه هم احساسان زيادی تماس مي گرفتند،
هيچ کدام را نديده و
نمي شناختم اما صدايشان صدايی آشنا بود، نگرانم
بودند اين را مي توانستم در
صدايشان احساس کنم، به ملاقاتم می آمدند، گاه از
سختی های مشترکمان
مي گفتيم که اکثرمان بر آنها خوب واقف بوديم، و
آرشام پارسی هم همچنان
جويای حالم بود، راستش اعتماد به نفس پيدا مي کردم
وقتی هم احساسانم را
مي ديدم گرچه ملاقات ما در اين طرف مرزها و اين
شرايط، خالی از يک ته مزه
تلخ گونی نيست. اما حال که چند روزيست از
بيمارستان مرخص شده ام، بهبود
نسبيم را مديون هم احساسانم مي دانم.
|
|
مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید. |