سال چهارم | شماره چهل و ششم - آخرین شماره  | نوامبر  2008 /  آبان  1387 | شناسنامه و تماس  |   آرشیو چراغ    Archive     

 

 

حاج آقا اين شمشير، گردنم را بزنيد!
میرزاآقا عسگری(مانی)


سياست شلاق و شيرينى رژيم اسلامى در برخورد با «اهل قلم» در زمانى که بیشترین مردم ايران به نظام اسلامى در تهران پشت کردهاند، و رژيم در صحنهی بين المللى هم تنهاتر از هميشه شده است، برخى از باصطلاح «روشنفکران و نويسندگان» ايرانى در داخل و خارج، در برابر حکومت به زانو درآمده، و دارند نعلين روحانيون آدمکش تهران را مىبوسند

در داخل ايران، نظام توانسته است دستهاى بسيارى از ايرانيان را به خون و جنايتى که در ٢٥ سال گذشته روان کرده آلوده کند تا در روزهاى دشوارى که در پيش دارد تنها نماند. استخدام آنهمه خبرچين، شکنجهگر، اطلاعاتى، ستادنشين خبرى، پاسدار، بازجو، بسيجى، سربازگمنام امام زمان، جلادانى که مردم را در خيابانها به جرثقيل مىکشند، نيروى انتظامى، گروههاى تروريستى، انتحاريون همانا گردآورى لشکر جنايت پيشهگان است براى روزحادثه. سواى اين خيل بىسر، درمواقع سرکوب تظاهرات دانشجويان ومردم هم چند هواپيماى بزرگ، پلى ميان تهران و سوريه و جنوب لبنان و... برقرار مىکنند براى آوردن عربها و سرکوب تظاهرات.

از سويى ديگر،نظام مقدس اسلامى در ايران، با دادن پول، موقعيت و شغلهاى کاذب به کاسهليسان ادبى وهنرى – و اخيرا با برگزارى بزرگداشتها و دادن سکههاى طلا به نوههاى «عبدوى جط» مىکوشد براى خود آبرو بخرد. عامل زورهم که هميشه بوده است. اين قلم بدستان نااميد شده، خسته و درهم شکسته (که پاى بسياريشان به لب گور هم نزديک شده و خود کم وبيش از قربانيان اين هيولاى اسلامى بودهاند) آرایشگران هولناکترين حکومت در ايران از ابتداى تاريخش تا به اکنون شدهاند.)

در سايهى سياست شلاق و شيرينى که نظام اسلامى در برابر اين تعداد انگشتشمار ازقلم بدستان- که معلوم نبود اقامت گزيدنشان در کشورهاى اروپائى و آمريکا براى چه بود- بکار گرفته است، از اينجا و آنجا مىشنوى که اين و آن مدعى آزادى دارد سالى چندبار به پايبوس مرتجعين حاکم برتهران مى روند تا در ازاء نعلينبوسى، امتيازاتى بگيرند. يکى از اينان که در زمان قطبى در گروه سانسور تئاتر تلويزيون شاه خدمت مىکرد، به ناگهان مرض رفت و بازگشت پياپى به ايران را گرفته و حالا دارد نمايش بىسرو تهى را آماده مىکند تا به مناسبت دههی فج ر(که ايرانيان آن را دههی زجر مىنامند) در تهران بروى صحنه ببرد! آن ديگرى، براى صادرات ادبيات و هنر ارتجاعى حکومت به اروپا، و از جمله به خانهى فرهنگهاى جهان، توجيهات تئوريک و هنرى مىآفريند، و فلان نقاش که تا ٥ سال پيش در آمريکا بود و خود را تبعيدى مىدانست در تهران از ملاها مىخواهد برايش موزه بسازند! و آن ديگرى...

لابد داستان آن مغول را در تاريخ خواندهايد که مىخواست گردن يک ايرانى را بزند، يادش افتاد شمشيرش را به همراه ندارد. ايرانى را برزمين نشاند، دورش يک دايره با گچ کشيد و به او گفت همينجا مىمانى تا بروم شمشيرم را بياورم و سرت را بزنم. ايرانى هم ماند و سعى کرد پا از آن دايرهی گچى بيرون نگذارد! مغول برگشت و سر او را بريد.
حالا برخى از ايرانيان به پيروى از آن نياى شجاع خود(!) همان برخورد را با (مغولهاى زمانه (آخوندهاى عرب تبار حاکم بر ايران دارند، البته با يک تفاوت کوچک و آن هم اين که با زبان بىزبانى به قاتل خود مىگويند: حاجآقا شما لطفا همينجا بنشينيد تا بنده بروم منزلتان شمشيرتان را بياورم تا گردن من را بزنيد!

 

 

مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید.