سال چهارم | شماره چهل و ششم - آخرین شماره  | نوامبر  2008 /  آبان  1387 | شناسنامه و تماس  |   آرشیو چراغ    Archive     

 

 

فرياد بغض يك هم جنس گرا

دردمند بي نام

 

هر روز كه مي گذرد دردمند تر و بي تكيه گاه تر مي گردم. ترس از بيان احساساتم و غم براي تنهايي ام گويي بخش جدايي ناپذير قصه ي من است. هم جنس گرايي چون من كه نه مي تواند با كسي سخن گويد و نه در خلوتش با فراغ بال بگريد راهي جز نگاشتن اين فريادنامه ي پر بغض براي نشريه ي حامي دگرباشان جنسي ندارد. دلم از اين نامرادي ها و بي انصافي ها به تنگ آمده است. از اين كه ما را تا حد يك فاسد بالفطره و هوسران باقي مانده از نسل قوم لوط بدانند و با توهين ها و تحقيرهاي مشمئزكننده ما را تكفير نمايند به تنگ آمده ام. چه جرم ناكرده اي دارم كه نبايد آزاد زندگي كنم و شريك زندگيم را بيابم. كجاي اين قصه نابخردانه و تباه گرايانه است؟ چرا بايد مانند دگرجنس گرايان سخن گويم و زندگي بگذرانم؟ چرا نبايد با هم بند و هم حس خود هم نفس شوم و بوسه هايم را نثارش كنم؟ چرا نبايد عاشق هم درد خود شوم و او را عاشقانه در آغوش بگيرم ؟براي زادروز ش هديه بدهم و براي آمدنش از سفر، بي قراري كنم؟ در فراقش گريه كنم و پيراهنش را ببويم؟ مي خواهند مرا مجبور كنند كه با يك جنس ديگر هم پيمان شوم و در زير يك سقف زندگي كنم و دم هم بر نياورم. مي خواهند خفه شوم تا زير اين سنگيني غير منصفانه بشكنم. يكي از دوستانم كه از قصه ام آگاه بود(چون خودم روايتش را حكايت كردم) با خانمي روان پزشك دردم را در ميان گذاشته بود و اين خانم توصيه كرده بود كه بهتر است ايشان با يك دخترخانم  هم جنس گرا ازدواج نمايند تا مشكلشان حل گردد! ماندم از اين همه بلاهت و جهالت! ماندم كه من در چه حس و حالي هستم و آن ها در چه انديشه اي. روزي ديگر به دليل فشارهاي جنسي به در خواست رابطه جنسي با يكي از دوستان دگرجنس گرا پاسخ گفتم و با تمام سختي ها به دورترين شهري كه در آن جا زندگي مي كرد، رفتم تا عطش شهوتم را فرو كاهم اما اي كاش چنين نمي كردم. چون پس از پايان كارش مرا جز كساني دانست كه بيمارم و تنها قعر جهنم جايمان است. كلمات آنقدر تحقير آميز و زشت بود كه بارها خود را سرزنش كردم. او بيمارتر از من بود كه با وجود بهره گيري از لذت زنان به هم خوابي با امثال من تن مي داد.زماني كه پدرم درگذشت و در اين جامعه ي سنتي پسر ارشد خانواده شدم بيش از پيش تنهاييم را احساس كردم. مادرم را در دوران كودكي از دست داده بودم و همين بغض فرو خورده را بيشتر مي كرد. پس از مرگ پدرم زندگيم دچار آشوب گشت و در سالگرد مرگش ،خواهر بزرگم همراه فرزندش به به خانه امان نقل مكان كرد چون در زندگي بازنده شده بود و شوهرش او را از خود رانده بود و حكم طلاق جاري شده بود. شرايط من همسان با بحران جامعه ي كنوني در تلاطم افتاد و روز به روز تيره تر شد. عاشق شدم اما تنها گريستم. قصه ي تنهاييم روز به روز تلخ تر گشت. ديگر از پروردگار هم بريدم چون هيچ مددي نرساند و تنها سيل مصيبت ها را ارزاني كرد. اكنون تنها گريستن و حسرت گذشت عمر براي هيچ و آينده ي تيره و تار كار هر روزه ام شده است. مي خواهم بگريزم اما نمي دانم چگونه و به چه شكل. به مرز جنون رسيده ام و اين بغض راه نفسم را بريده است از پنهان كردن گريه ام دلخسته ام . از سويي ديگر دل نگرانم از اين تيرگي آينده. از شما درخواست كمك و راهنمايي دارم. تنها آرزويي كه دارم فراهم شدن يك زندگي آرام و بي تنش با يك هم جنس است. آيا چنين آرزويي بسيار بزرگ است كه چنين بايد تاوان دهم؟اصولا من تاوان چه چيز را دارم پرداخت مي نمايم؟زندگي امثال من جاي چه كساني را تنگ كرده است كه بايد در ترس و وحشت زندگي بگزرانيم. بايد براي عشق ورزيدن اعدام گرديم و شلاق را بر گرده هايمان احساس كنيم. من هم مثل خيلي هاي ديگر... نياز به همراهي شما دارم... كمكم كنيد.

 

 

مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید.