سال چهارم | شماره چهل و ششم - آخرین شماره  | نوامبر  2008 /  آبان  1387 | شناسنامه و تماس  |   آرشیو چراغ    Archive     

 

 

گذرها و رهگذرها

آندارانیک

 

گذرها و رهگذرهاش با گذر ِ گذرايشان گاها حامل پيغامی هستند  برايم عجيب بود و مملو از معانی پر ابهام ِ آشکار.
ساعت از نيمه شب ميگذشت که برای قدم زدن مثل هر شب بيرون ميرفتم ، جنب کوچه کناری پارک کوچکی هست که هر از گاهی از سکوت شب استفاده ميکنم پوسته شب رُ روی خودم ميکشم و به اونجا ميرم.

نيمکت اولی جلوی درب ورودی پارک از باران عصر آن روز نمناک بود به ترتيب نيمکتهای جلوتر را وارسی کردم دومی هم نمناک ، سومين نيمکت ظاهرا خشک بنظر ميرسيد.

نشستم و سيگاری را آتش کردم، دود غليظی هوای مه آلود زير چراغ پارک را در برگرفت ، باز هم خود را در ابتدای تونل آمال و روياهای هر آنچه دورتر يافتم که خش خش بوته ها و فردی که از لابلای آن ظاهر شد رشته افکارم را گسست کمي جلوتر آمد زير نور آلوده به مه قرار گرفت کمي آشکارتر شد، حالت آشنايش نظرم را به خود جلب کرد ، شيک و مرتب بود ، موهاي تيره گيس ، از پشت بسته ، ريش و سبيلش مرتب ، دستبند سنگين نقره بر مچ و ليوان نيمه رسيده شامپايني که به دست داشت.
خيلی مودبانه و با وقار به شيوه مهمانيهای اشراف زادگان انگليسی در باغهايشان ليوان شامپاين را به شيوه ايی کلاسيک در دست گرفت و زبان سويدي که زبان گفتاري  گروهي از غربت نشينان کشوري در اسکنديناوي اهالی آن نواحي ست گفت : من محمد علی هستم.

بر خلاف رسوم خشک اسکانديناويي ها  که هر سلامي حامل شکي عصبي است و بر انگيزنده بزرگترين اعجابها ، انگار مطمئن بودم که ميخواهد از دري سخن براند ، بدون تعجب گفتم: آه خوش وقتم ، آندرانيـــک هستم.
گفت اهل کجاي؟
جواب دادم ايران.
باز هم به سوئدی گفت من هم ايرانی هستم.
گويی کمی خودمانی تر شد پيش آمد آن کنار نيمکت نشست و گويی کمی از قيد و بند اين اسکانديناويی بودن خود را رهانيد.
گفت: من بيست و سه سال هست ساکن اين کشورم ، از هجده سالگی ، جرعه ای از شامپايني که در دست داشت نوشيد و ادامه داد زمستونا خيلی سرده ؛  با اينکه تاثير الکل بر حرکاتش کم و بيش آشکار بود اما لحن سخنش جدی و منظبت بود.

در حالی که به گلهای باغچه روبرويش زل زده بود پرسيد: شما هموسـ ــکـ ــسو ِل نيستيد؟
بدون اندک ترديدی گفتم بله منم هموسکسو ِل هستم.
کلمه همـجـنـسـگـرا را باز به همان لهجه سوئدی ادا کرد و گفت: من يه هموســکــسو ِلم.
با لحنی خودمانی تر گويی او هم خود را در پناه پوست شب پيچيده ، با پس زمينه ايی آه آلود در پشت صدايش گفت : اميدوارم با هر کسی هستی و اگر باشی همديگر رُ دوست داشته باشيد.
کمی لغاتش در هنگام ادا شدن لغزيد و گفت: راستش
راستش خيلی سخته ميدونم.
ميفهمم
ميفهمم
کلمه آخرش در هنگام ادا شدن انگار آهی آشنا را در پندار ِ احساسم بيدار ميکرد.
از جا بلند شد کمی جلوتر در زير نو چراغ ايستاد و گفت:
فقط يک چيزی بهت بگم
اين خاک
اين کشور؛
اينجا آدمُ ميبره زير خاک
آره!
به خدا آدمُ ميبره زير خاک.
با قدمهای سست گون اما جدی و با وقارش قدمی برداشت و گفت : موفق باشی

از زير چراغها يکی يکی گذشت و از زير نور مه آلوذ آخرين چراغ گذشت در پشت ديواری ناپديد شد.
نگاهم که به آن ديواری پايين پارک بود را به محدوه روشنايی حاصل از چراغ بالای نيمکتم و زمين نمناک معطوف کردم و در حالی که ليوان خالی شامپاينش روی نيمکت بود ، از جا بلند شدم و از پارک بيرون زدم.

 

مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید.