سال چهارم | شماره چهل و پنجم  | اکتبر  2008 /  مهر - آبان  1387 | شناسنامه و تماس  |   آرشیو چراغ    Archive     

 

 

مورچه

 

این مورنوشته های مورچه ای است نامرئی که همجنسگراست.
تنهاست و تنهائی اش را دوست دارد هر چند دیگران ندارندش. او می خواهد بگوید مورچه کوچک است. فقط راه می رود. ده بار از دستش می افتد اما خسته نمی شود. می کشد می افتد باز می کشد می افتد باز می کشد می رسد. آزارش به یک آدم هم نرسیده. خانه ای نیست بدون مورچه. مورچه همدم صاحب خانه است.
اگر مورچه نبود تو رج چه کسی را می گرفتی تا به سوراخ ش برسی و سرنگ ات را بگیری تا نفت، آن سرمایه ی ملی سبز-ات (شاید سفید-ات) را روی بدن او بپاشی؟
نوازشم نکن مرگ را نمی خواهم. نگاه کن زندگی کردن ام را. فقط نگاه کن.

 

 

مورچه تا وقتی که مورچه بود مورچه بود

حالا مورچه بودن سخت شده است

نگاهت می کنند

 

۲۲

"میازار موری که دانه کش است"

دانه اش را بگیر

فردا هم دانه اش را بگیر

پس فردا هم

خودکشی می کند

تو هم مقاله بنویس و شعر بگو

 

۹

بعضی ها بچه بازند

بچه ها با من بازی می کنند

ما که شانس نداریم!

 

۱۰

وقتی با انگشت تهدید به مرگ شدم، همه از من فرار کردند

وقتی یک دانه شکر دیدم همه با من دوست شدند

 

۱۲

شب ها کسی مرا نمی بیند

و  روزها مرا با نفت می کشند

ای کاش نفت زودتر تمام شود

 

۲۳

مرد سیبیل دار دختر همسایه اش را گائید

و فردا در روزنامه ی حزبی اش نوشت

چرا زنان را ختنه می کنند !

 

۶۰

بر تکه ای بسیار بزرگ از روزنامه نوشته شده بود

"آگهی استخدام در عسلویه"

ملکه گفت خانه نشین شوید

 

 

دور تا دورم را آب ریختند

گیر کردم

ولی نوشتند خودکشی کرد

 

 

 از آرش

 

 

تقدیم به آنکه می توانست سنگ باشد

تقدیم به آنکه می توانست خودخواه باشد

تقدیم به تو که قلبت هنوز برای دیگران می تپد

 

 

آرشام عزیز،

 

می دانم

می دانم چشم های تو مشغول تر از دست های من است

می دانم غریبه ای بیش نیستم برای تو

می دانم در رهگذر زمان همه ی ما فراموش می شویم

شاید قلم شکسته ی من

احساس گمشده ی من

تنها با صدای ناله من در گوش زمان در بین همه خاطرات ثبت شود

می دانم با نوشتنم به تو، زمان را از دست های تو قرض می گیرم

اما قسم به این شب

دست های من توبه کار می شود و قول می دهد هرگز با نوشتن به تو مزاحمت نباشد

امشب این غریبه بی آنکه بداند نوشت

و شاید برای تو نوشت

من را بیگانه ای فرض کن

من را دیوانه بدان

من را هیچ بدان

اما دوست داشتم تنها با احساسم از تو تشکر کنم

شاید در این دنیا هر کسی از تو به خاطر یاری ای که به او کرده ای دست های تو را در دست بگیرد.

شاید و شاید

اما من چیزی جز احساس خردم نداشتم که بتوانم از تو تشکر کنم

قلبم را به دست گرفتم

با مرکب احساس بر صفحه ی دل نوشتم

تا بتوانم از تو به خاطر روح بزرگت تشکر کنم

و امشب وقتی نوشتم که اشک های من

من را غسل داد تا پاک بنویسم

و اینطور نوشتم:

 

"پنجره ای باز و غروبی سرد

من دستان گرم انتظار را نفس کشیدم

آغوش باز مهر را نقاشی کردم

کودکانه تو را بر شیشه ی مه آلود دل نقش کردم

بارها از پشت بام اضطراب افتادم

بارها چشم هایم بی تاب سر خورد

اما نگاه کن

به دست هایم نگاه کن

هنوز از شوق زندگی لبریز است

از شوق لمس کردن آسمان آبی

و تو

و تو

تو قصه ی تمام ناشدنی در فصل سرد

تو دستی گرم و تکیه گاهی امن برای قلبی لرزان از باد پاییزی

بارها باران چشمهایم را در کوچه ی بن بست به سیل کشیدم

ایمان داشته باش کوچه ی قلبم را از غبار شسته ام

تا تنها و تنها بگویم

جواب مهربانی تو را در سر فصل صدایم به یادگار خواهم گذاشت

تنها به خاطر آنکه بدانی گاهی قلب هایی در گوشه ای از جهان دور

معنای آنچه را که تو می کنی احساس می کنند

شاید پایان آنچه آغاز می کنم فریادی باشد برای پیوستن به صدای گنگ زمان

 

شادیت ابدی باد

آرش

 

 

 شعری از سپهر

 

 

شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است

 

 

 

 

 

 

مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید.