![]() |
سال چهارم | شماره چهل و پنجم | اکتبر 2008 / مهر - آبان 1387 | شناسنامه و تماس | آرشیو چراغ Archive |
|
گمشده (برلین – دوازدهم سپتامبر 2008)
داستان زیر داستان همجنسگرایی است که خود را در جامعه سنتگرای شرق غریب و تنها می بیند آنقدر که حتی زبان به شکایت نمی گشاید تا هیچکس از سر همجنسگراییش خبردار نشود. راوی داستان خواهر اوست. وقتی صدای محزون و غم آلوده اش را که توضیح می داد چگونه بیست سال از عمر خود را دور از تنها برادر خود طی کرده اند شنیدم بی اختیار اشکهایم جاری شد. از او خواستم تا گفته هایش را بر کاغذ بنویسد و این نوشته شرح فراق عزیز یست که پس از بیست سال چشم براه اویند دوست عزیز صدای غم آلود خواهرت مرا به گریه انداخت ملتمسانه خواهش می کنم خانواده ات را در یاب همگی چشم براه تواند سلام من ماری حصان از برلین آلمان نامه می نویسم در سال 1968 در رشت ایران بدنیا آمدم و فرزند چهارم از 5 فرزند والدینم بودم. اولین فرزند خانواده برادرم بود. بسیار باهوش و در مدرسه خیلی موفق بود. انقلاب ایران همزمان با سال دیبلم او بود. تا آن روز همیشه با کتاب و درس مشغول بود مثل برادرهای دیگر که از دوستانم در مدرسه می شنیدم که مزاحم سر و لباس ما باشد و بدون اجازه او نتوانیم از در بیرون برویم نبود و اینکه خلاصه از صد پدر و مادر بدتر باشد. تمام اتاقش پر از کتاب بود. ما اجازه نداشتیم به آنها دست بزنیم ولی من همیشه یواشکی آنها را بر می داشتم و می خواندم. به دانشگاه رفت وبعد از یک سال به خاطر انقلاب فرهنگی خانه نشین شدو دو سال در خانه ماند در این زمان متوجه شدم که رفتارش با دیگران فرق دارد تا صبح سحر شاملو می خواند هیچ زن و یا دختری در زندگیش نبود. با ابنکه خیلی به او پیشنهاد می شد. من آن زمان خیلی مذهبی بودم او می خندید و با من بحث می کرد. و هر از گاهی چند روزی غیبش می زد و بعد دوباره برمی گشت. نمی گفت کجا بوده به تهران می رفت برای کار دانشگاه ولی پیش هیچ یک از دایی ها و یا عمه هایم نمی رفت. می گفت به خوابگاه می رود ولی آنجا هم نبود. می گفت به تنهایی احتیاج دارد. و بعد به ورزش رو اورد یک کابوس او را رها نمی کرد و خیلی وقتها حداقل دو یا سه بار در هفته در خواب فریاد می زد و بیدار می شد . بعد از باز شدن دانشگاه دوباره بر گشت تهران من هم رفت و آمد می کردم ولی او فقط تا میدان شهیاد می آمد بعد راهش را جدا می کرد و می گفت کار دارد . زمان جنگ شد و او همه اش در ترس بود کم کم در خانواده و بستگان سوال می کردند که چرا ازدواج نمی کند حتی صریحا برای ازدواج با او نامزد می شدند. عصبی می شد و می رفت و تا مدتی پیدا نمی شد آخرین بار سال 1987 در تهران او را دیدم. گفت که می خواهد داوطلبانه به جنگ برود گفتم تو که جنگ را قبول نداری گفت خیلی وقتها مردن بدترین راه نیست این آخرین بار بود که او را دیدم به آلمان رفتم انجا با مشکلات بسیاری روبرو شدم . مشکلات مالی و هزینه سنگین تلفن . اما از طریق والدین می دانستم که دچار افسردگی شده است دوستش در ایران مجبور به ازدواج شده بود و بعد از چند سالی فهمیدم که چرا روحیات او برایم غریب بود هر چهار خواهر می دانستیم ولی طول کشید تا آن را به زبان بیاوریم و بگوییم . سال هزارو نهصدو نود و دو از تهران به رشت می رود چند وسیله شخصی بر می دارد و خانه را ترک می کند یکسال بعد فهمیدیم که او نیست دلایل زیادی بود من از آلمان رفته بودم و در آمریکا زندگی می کردم خواهران دیگر نیز شهر و یا منزل را عوض کرده بودند و مشکلات شخصی موجب می شد که ارتباط با ایران کم باشد چرا که والدینم با مهاجرت ما مخالف بودند هنوز هم هستند به همین دلیل منتظر هر شکایت کوچکی بودند تا سر موعظه را باز کنند که خودتان کردید و رفتید آنها فکر می کردندکه ما می دانیم او کجاست و نمی گوییم و ما هم فکر می کردیم که آنها می دانند و به خاطر شرم و حیا به ما نمی گویند بهترین سالهای زندگی ما گذشت و فهمیدیم که او را گم کرده ایم ما فکر می کردیم که او باز برای چند روزی از شهر رفت و در ایران ناامن در یکجا به آخر زندگی رسید . دو سال پیش در ایران آگهی دادیم کسی خود را معرفی نکرد . هیچکس. برای ما معلوم شد که او بین ما نیست امسال سال دو هزار و هشت برای چند هفته در ایران بودم مردی به نام رامین با من تماس گرفت و گفت او را می شناسم نامش را گفت و من قلبم لرزید گفتم خوشبحالتان گفت شما بدنبال او هستید چون آگهی را خواندم من – پس چرا دو سال صبر کردید تا جواب بدهید او – می ترسیدم . از پدر و مادرتان . شنیده بودم گاهی یکی از خواهر ها می آید . انتظار می کشیدم من – از کجا او را می شناختید او – داستانشان را گفت و من دانستم که او راست می گوید می خواسته اند با هم بروند ولی او نرفت چون دو کودک داشت تا سال هزارو نود و هفت با هم تماس داشته اند تلفی و با نامه و بعد ارتباط قطع می شود چون او دستگیر می شود و همسرش نامه ها را از بین می برد . برادرم زنده است و تا سال نود و هفت در ترنتو ولی حالا نمی دانم کجاست . بزودی تولد چهل و هشت سالگی اوست من برای او خواهر خوبی نبوده ام چون او را نفهمیدم درک نکردم که چقدر افسرده و درمانده و تنهاست برایم فرقی نمی کند که او چه تمایلاتی دارد و چرا هرگز هرگز با من درباره ان صحبت نکرد ما دفعات بسیاری از تهران به رشت و یا بلعکس باهم همراه بودیم . در مورد فلسفه و مذهب و شعر و شاملو و خیام حرف می زدیم . شاید اگر یک کلمه می گفت امروز اورا داشتم شاید اگر کمی بهتر گوش می کردم و لابلای حرفها را درک می کردم امروز در زندگی من بود . بازی غریبی ست که زندگی می کند . با پسری که فرزند اول پدر و مادر ی هر دو بی سواد و هر دو یتیم در محله قدیمی رشت بدنیا آمده بودند . او باید تمام این زجرها را می کشید فهمیدم که چقدر برایش سخت بود که در محیط کوچک و مرتجع رشت بتواند بخود وفادار بماند در چه آتشی می سوخت و سعی کرد خودش بماند همانطور که خدا او را خلق کرد . در تهران می توانست راحتتر باشد . آنجا با هم خانه داشتد تا وقتی که زن دوستش می فهمد و تهدید می کند. او هم تقصیری نداشته همه قربانی بودند همه قربانی هستند آن زن و دو فرزند که پدر نمی بینند و آن مرد که نه خانواده دارد و نه عشق و برادرم که بستگانی ندارد تا عید نوروز را به او تبریک بگویند همه ما باید نتیجه کارمان را ببینیم هر کاری چه عمدا و چه سهوا . آتش می سوزاند نگاه نمی کند چه را می سوزاند یک طفل ششماه و یا یک انسان بزرگ که در آتش هل داده شده آتش می سوزاندشان . من کور بودم او را نمی دیدیم . آنطوری که بود ندیدم و نتیجه آنست که او از زندگی من رفت شاید نمی خواهد ما را ببیند ولی ما درس خودرا یاد گرفتیم اگر مجازات بود باندازه هشتاد سال مجازات شدیم ما چهار خواهر هر یک بمدت بیست سال او را ندیدیم . هر جا هست برایش آرزوی خوشبختی داریم . خوشبختی بصورت و درک خودش . مرا ببخش که ترا تنها گذاشتم آرزو دارم یکبار دیگر صورتت را ببینم صدایت را بشنوم برایت صبحانه حاضر کنم بچه هایم ترا دایی صدا کنند یکبار دیگر آن خنده را روی صورت تو ببینم . هرچه هستی دوستت دارم فقط باید بدانی که ما همه قربانی بودیم اگر تو در ایران تحت فشار روحی بودی ما هم اینجا خیلی عذاب کشیدیم خبری بده تا بدانیم که خوشبختی ای کاش که جای آرمیدن بودی یا این ره دور را رسیدن بودی ای کاش پس از هزار سال ازدل خاک چون سبزه امید بر دمیدن بودی
ماری - برلین نام رامین نام مستعار است
|
|
مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید. |