![]() |
سال چهارم | شماره چهل و چهارم | سپتامبر 2008 / شهریور - مهر 1387 | شناسنامه و تماس | آرشیو چراغ Archive |
|
مهدی کاظمی از شرایطش سخن می گوید
الان حدود سه ماه است . اواسط ماه مي دو هزار و هشت بود که درخوات پناهندگی ام توسط دولت انگلستان پذیرفته شد. راستش نمی دانم احساساتم را چطور بیان کنم اما پس از سال ها سختی و تلاش و انتظار بالاخره تمام شد و راحت شدم.
می توانی کمی از آن سختی هایی که راحت شده ای برای ما بگویی؟ این که باید مدام در ترس و اضطراب زندگی می کردم. ترس از بازپس فرستاده شدن به ایران. ترس از مرگ. ترس از اعدام. ترس از سوال و جواب های مکرر و بدون دلیلی. ترس از گرایش جنسی ام که در ایران بزرگترین جرم من بود. آنقدر ترس و اضطراب هایم زیاد بود که زنده بودن هم برایم مشکل شده بود.
داستان زندگي تو را به راحتي در اينترنت مي توان پيدا کرد و خواند. تو برای ادامه تحصیل از ایران خارج شدی. بعد از آن خبرهای بدی از ایران به دستت رسید که تصمیم گرفتی درخواست پناهندگی بدهی. چطور شد که این تصمیم را گرفتی؟ خبر دستگیری دوست پسرم در ایران و آمدن مامورین به خانه مان و شنیدن خبر اعدام دوست پسرم راهی جز ماندن و درخواست ناهندگی برایم نگذاشته بود. من مجبور شدم پناهنده شوم. به خاطر ترسی که از برگشتن داشتم. به خاطر سرنوشت نامعلومی که در انتظارم بود و می ترسیدم که مرا هم مثل دوست پسرم دستگیر و اعدام کنند. بالاخره ناچار شدم اینجا بمانم، خانواده ام را از دست بدهم. تعلقات و دلبستگی هایم را در ایران برای همیشه از یاد ببرم و برای بودن و ماندن مبارزه کنم.
اولین باری که با ما تماس گرفتی را به یاد می آوری؟ بله به خوبی به خاطر می آورم. مگر می شود آن را فراموش کرد. دسامبر 2006 و نزدیک به تعطیلات سال نو بود. همان زمانی که من را دستگیر کردند و به بازداشت گاه اخراجی ها فرستادند تا به ایران بازپس فرستاده شوم. با شما تماس گرفتم. تو گوشی تلفن را برداشتی. خواستم که کمکم کنید. گفتی که بسیار خب هر کمکی از دستمان بر بیاد انجام می دهیم و پرسیدی که چطور با سازمان آشنا شدم. گفتم که با سازمان از مدت ها قبل به صورت اینترنتی آشنا شده بودم اما نمی دانستم که برای پناهنده ها هم کاری می کنید و به تازگی یکی از دوستانم به من پیشنهاد کرد که از شما کمک بخواهم. کمک خواستم و کمکم هم کردید و امروز خوشحال هستم که آن روز با شما تماس گرفتم.
وقتی تو با ما تماس گرفتی و بعد از مدت کوتاهی دستگیر شدی دو روز به تعطیلات سال نو مانده بود و همه جا تعطیل شده بود. به خاطر می آورم در آن شب به همراه چند فعال حقوق دگرباشان از جمله اسکات لانگ و سایمن فوربس بر روی پرونده ی تو کار می کردیم و تلاش می کردیم که از بازپس فرستادن تو جلوگیری کنیم. در آن مدت تو آیا از این کارها خبردار می شدی؟ آیا می دانستی که در خارج از بازداشتگاه چه خبر است؟ همانطور که اشاره کردید شما و سازمان ایرکیو، اسکات لانگ و سازمان دیده بان حقوق بشر، سایمن فوربس و دیگران فعالان حقوق بشر خیلی برای من تلاش کردند. به خصوص دائی هایم که مدام پیگیر کار من بودند و من خبرهای بیرون را از آنها می شندیم. در بازداشتگاه که بودم حس تنهایی عجیبی در آنجا حاکم بود و هر لحظه ممکن بود که در را باز کنند و تصمیمشان برای سرنوشت زندگی ام را به من اعلام کنند. اما وقتی خبردار می شدم که شما هستید و دیگر نمی گذارید که همانند قبل هر کاری که دلشان بخواهد بکنند، خوشحال می شدم و امیدوار تر از همیشه منتظر می ماندم.
از روزی که از ایران خارج شدی چه مدت را در بازداشگاه ها و یا در حال فرار بودی. الان نزدیک به سه سال است که از ایران خارج شده ام و در این مدت چند ماه در بازداشتگاه های انگلستان، جمهوری چک، آلمان و هلند بودم. و اکثر این مدت را در انتظار و بلاتکلیفی و ترس و گریز برای یافتن حق زنده بودنم به سر بردم. زمانی هم که در بازداشتگاه چند متری نبودم در یک بازداشتگاه به اندازه ی یک کشور بودم. چون نه حق خروج داشتم نه حق کار کردن، نه حق انسان بودن. اما الان ان حقوق را دارم.
به نظر تو اقامت گرفتن در انگلستان به خاطر قبول کردن مشکلات تو بود یا اینکه مطرح شدن پرونده ات در سطح جهانی؟ به نظرم به خاطر مطرح شدن پرونده و نام ام در سطح جهانی بود که من قبول شدم. دولت انگلستان نمی خواست اسم کشورش را به بدی یاد کنند. من کسانی را می شناسم که سال هاست که در اینجا زندگی می کنند اما یا بی جواب هستند و یا اینکه پرونده شان رد شده است.
روزی که جواب قبولی ات را شنیدی چه کار کردی و چه حسی داشتی؟ در یکی از ساختمان های وزارت کشور بودم. برای ارائه ی گزارشی آنجا رفته بودم که این خبر را به من دادند. نمی دانستم چه کار باید بکنم و چه چیزی را باید بگویم اما همین که حس می کردم می توانم زندگی کنم خیلی خوشحال بودم و احساس خاصی داشتم. به دائی ام تماس گرفتم و پس از آن به شما تلفن کردم. ییادم می آید که در آن موقع شما در شیکاگو بودید من پس از چندین بار تماس تلفنی موفق شده بودم شما را پیدا کنم و ظاهرا شما هم از طریق دائی من خبردار شده بودید و همزمان شماره تلفن من را می گرفتید.
الان چه کار می کنی و چه برنامه هایی داری؟ در حال حاضر درس می خوانم. یعنی به همان جای سه سال پیش برگشتم و در این سه سال فقط برای زنده بودنم مبارزه کردم. تصمیم دارم که داروسازی بخوانم. به این رشته علاقه ی خاصی دارم.
رابطه تو با خانواده ات چطور است؟ همانطور که خبر دارید رابطه ام با مادرم خوب است. فقط با مادرم.
از مشکلات خانوادگی تو خبردار هستم و نمی خواهم وارد جزئیات شوم اما فکر می کنی چرا پدرها سخت تر می توانند فرزندان همجنسگرای خود را بپذیرند؟ من هم نمی دانم اما شاید یکی از دلایل آن رابطه ی مادر و فرزندی باشد که بیشتر مادر با فرزندان خانواده نزدیک هست. نمی خواهم حرفی بد در مورد پدرم بزنم. من او را دوست دارم. به هر حال پدرم است و همیشه در یاد و خاطر ی من خواهد بود. امیدوار هستم که روزی برسد که او هم من را باز به عنوان فرزندش بپذیرد. این می تواند یک امید، یک آرزو و یا یک خواهش باشد.
تو با وجود اينکه در تمام رسانه ها اخبار و داستان هايت پخش شد اما حاضر به نشان دادن تصويرت نشدي. هنوز هم مايل نيستي که تصوير تو در جايي منتشر شود. اين يک انتخاب شخصي است يا يک اجبار؟ خانواده ی من در ایران زندگی می کنند و نمی خواهم که مشکلی برای آنها پیش بیاید. به اندازه ی کافی به خاطر من سختی کشیده اند. این یک انتخاب شخصی بود و هنوز هم نمی خواهم عکسی از من در رسانه ها منتشر شود. درست است که من در اینجا زندگی می کنم اما نمی توانم خانواده ام را در خطر قرار دهم. آنها حق دارند که زندگی آرامی داشته باشند. نباید به خاطر مشکلات من دردسر داشته باشند.
این دلیل کاملا قابل قبول است. برخی مواقع ما ناچار هستیم به خاطر شرایط اطراف مان محدودیت هایی را در زندگی خودمان قائل شویم. اما سوال من این است که در زمانی که اکثر دگرباشان جنسی ایرانی به دلیل این شرایط ترجیح بدهند که مخفیانه زندگی کنند چطور می شود جنبش دگرباشان جنسی ایرانی پیشرفت کند؟ بهترین کار این است که در آن شرایط هم سعی کنند کمک کنند مثلا خبررسانی، نوشتن مقاله، تهیه برنامه ها و ... خیلی کارها هست که می توان انجام داد و نیازی به نشان دادن تصویرمان نیست. هر کدام ا زما قابلیت هایی داریم که باید آنها را بشناسیم و به کار ببریم. یک نفر قابلیت کنترل رسانه ها را دارد، یک نفر قابلیت نوشتن، یک نفر قابلیت تحلیل و یک نفر قابلیت برنامه ریزی و وقتی همه با هم کار کنند و قابلیت هایشان را در راستای هم به کار برند جنبش دگرباشان جنسی ایرانی موفق می شود.
دوست داری یک روز به ایران برگردی؟ بله و آن روزی من به ایران باز خواهم گشت که بتوانم زنده باشم و حق زندگی کردن داشته باشم. نمی دانم آن روز کی خواهد آمد اما آرزو دارم که نزدیک باشد. و ما هم بتوانیم روزی آزادانه در کشور خودمان زندگی کنیم و از حقوق شهروندی برخوردار باشیم.
اگر از تو بخواهد که يک پيام به تمام دگرباشان جنسي ايراني بده چه مي گويی؟ روزی تمام این مشکلات و سختی ها که در پیش داریم تمام خواهد شد. اما همه چیز یک شبه انجام نخواهد شد. قدم به قدم جلو می رویم. ولی باید قدر آن چیزهایی که به دست آورده ایم را بدانیم. باید یاد آن سختی هایی که برای به دست آوردن این موفقیت ها کشیده ایم باشیم و مجکم تر و مصمم تر برای آن روز که همه آزاد باشیم تلاش کنیم.
آیا تصمیم داری که با ایرکیو در آینده همکاری کنی؟ بله حتما مایل هستم که همکاری کنم. حتی اگر به اندازه ی بسیار کم باشد. ولی می خواهم در کمک کردن به جنبش دگرباشان جنسی ایرانی، من هم سهیم باشم.
براي همکاري با سازمان چه نيازهايي داري؟ يعني سازمان بايد چه شرايطي را براي شما فراهم کند تا امکان همکاري بيشتر وجود داشته باشد؟ راستش این را من نمی دانم. این را شما باید بگویید. چون ما کف تا به حال کارهای سازمانی نداشته ایم. نیاز داریم که رایمان اطلاعاتی فراهم کنید که بتوانیم موقعیت و جایگاه خودمان در جنبش دگرباشان را بهتر دریابیم و تصمیم بگیریم که چه کارهایی می توانیم بکنیم.
ممنون از وقتی که گذاشتی
|
|
مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید. |