![]() |
سال چهارم | شماره چهل و دوم | جولای 2008 / مرداد 1387 | شناسنامه و تماس | آرشیو چراغ | بازگشت به صفحه ی نخست |
|
روشنفکری دینی ایرانی و هم جنس گرایی حمید پرنیان
یک اکبر گنجی (رادیو زمانه، 4، 5 و 8 تیرماه 87) با پرداختن به موضوع هم جنس گرایی سکوت سیاسی ای را فریاد زد و درید که روشنفکری دینی سال هاست آگاهانه تنیده بود. گرچه روشنفکری دینی ایرانی، جسته و گریخته، این جا و آن جا پیرامون هم جنس گرایی سخن رانده است اما این همه را می توان نشانه ی آن دید که ایشان هم جنس گرایی را پرسشی فرعی، کم اهمیت، نامربوط، درـ اولویت ـ قرارـ نگرفته، (و حتی افسانه ای تر از همه؛ غربی) می پندارند، ورنه تا پیش از گنجی که پیشتازانه پرسش هم جنس گرایی را در تقاطع سیاست و دین و فرهنگ و جامعه و فلسفه می پرسد ایشان نیز باید پرسش را جدی می گرفتند و آن را به داستان قوم لوط فرو نمی کاهیدند و از سکوی فقه بدان نمی نگریستند. در جهانی که آرا و دیدگاه های نوین راه را بر بنیادگرایی و تمامیت خواهی و جهانشمولی بسته است، فروکاستن هم جنس گرایی به "گناه" و فقه پردازیِ آن در حکم سکوتی است که اکبر گنجی فریادش می زند. اکبر گنجی با دید روشن و جامعی که از سکوی انسانی (و ناوابسته به قدرت) به مسائل کنونی جامعه ی اسلامی ایران دارد، توانسته است حساسیت برخی مسائل را بفهمد و این حساسیت را نیز نشان دهد. برخورد گنجی با "زنان" و "حقوق بشر" یادآور این پاسخگویی و حساسیت به پدیده های حساس کنونی جامعه ی ایران است. اما گنجی خود را در تنگنای مسائلی زندانی نساخت که در سامانه ی دگرجنس گرایی پدیدار شده اند بل که توانست از آن بیرون بیاید و خود این سامانه ی دگرجنس گرا را نیز به مثابه ی پرسش روشنفکری دینی ببیند. حتی آرش نراقی هم ــ با این که نوشتاری خردورزانه درباره ی هم جنس گرایی دارد و در آن از حقوق انسانی هم جنس گرایان پشتیبانی کرده ــ نتواسته است چنین روی کردی داشته باشد؛ اکبر گنجی با به چالش کشیدن ذهن دگرجنس گرای روشنفکری اسلامی ـ ایرانی، مسائل را در بستری انتقادی تر و تندروانه تر می گذارد: وی هم جنس گرایی را گروه «اقلیتی» می بیند که «سبک زندگی متفاوتی دارد» و با این سبک توانسته است «باهمادی شکل دهد ... [و در آن] می تواند استعدادها، شیوه های زندگی و هویت خود را بیابد ... [و] شکوفا می شود و فضایل اخلاقی را به دست می آورد.» هنگامی که اکبر گنجی با "ذات گرایی" و "طبیعت گرایی" و "دلیل گرایی" در می افتد، زبان را درون واکاوی خویش از هویت هم جنس گرایی می آورد، هم جنس گرایی را از سکوی شهروندی جنسی می بیند، دوتایی خود/دیگری ( به مثابه ی دگرجنس گرا/هم جنس گرا) را به نقد می کشد، و از دگرجنس گراییِ اجباری و مردسالاری و فروپاشی این سامانه ها سخن می گوید، نشان می دهد که گفتمان روشنفکری اسلامی ـ ایرانی تا چه اندازه یا با نوع پرسش بیگانه بوده است یا که آگاهانه نوع پرسش را ندیده گرفته است. دو محمدرضا نیکفر در "تفسیر و تجربه ی ستم" (رادیو زمانه، 12 فروردین 87)، )، پس از بررسی و سنجش گفتگوی نوشتاری بین عبدالکریم سروش و آیت الله جعفر سبحانی و زمینه های نظری و فلسفی گفتگوی ایشان، می پرسد: «در دوران ما یک هرمنیوتیک صلح آور دینی بایستی به چه پرسشی بپردازد؟» و پاسخ می دهد: «مسأله اصلی ستم است. ... هرمنیوتیکی که بخواهد در هوای این عصر تنفس کند، بایستی بدین حکم اخلاقی شاخص عصر ما پایبند باشد. ... در تفسیر دین، چه درون - دینی و چه برون - دینی، [...] اگر اولویت، با بصیرت اخلاقی و نظر منصفانه به الزامات عصر تعیین شود، بایستی موضوع ستم و خشونت را در کانون توجه قرار داد.» وی «تقدیس خشونت ورزی به اسم کفرستیزی، مترادف کردن قصاص با زندگی، ستایش دینی از خون و شهادت و تعصب و انتقام جویی» را بنیادهای سنت خشونت می نامد. نیکفر «تغییری در حال ما» را «تغییری در برداشت ما از آن [(متن)] و حالیا برعکس» می داند و سنجه ی این تغییر را ستم می داند: «یا ستم تشدید می شود یا ما بدان سمت می رویم که بساط ظلم را برچینیم.» چرا که «با وجود سقوط ارزش ها، درکی از ستم وجود دارد. می توان ستم را نشان داد و وجدان همگانی را در این مورد شاهد گرفت.» این پیشنهاد از سوی نیکفر هنگامی داده شده است که وی از جدال های هرمنیوتیکی به بن بست رسیده ی روشنفکران دینی ایران به ستوه آمده و آن را نه تنها راه گشا نمی یابد بل که بازتولیدگر همان ستمی می داند که روشنفکری دینی دغدغه ی مبارزه با آن را دارد؛ «قدرت دینی ستم می کند و غالب عالمان دین تأیید کننده آن اند یا در مقابل آن سکوت می کنند ... شاخص انحطاط اخلاق اینان همین است که جز انگشت شماری شان، بقیه دست در دست ستمگران داشته اند یا چنان بری از فهم اخلاقی اند که ستم و رذالت را نمی بینند.» پس از این که ستم، سنجه و معیار ما در تفسیر دین می شود، یافتن مصادیق ستم پیش کشیده می شود. نیکفر، از یک سو، از به دست دادن مصادیق ستم سر باز می زند و می گوید «در جایی که موضوع تفسیر نرم باشد، [تفسیر] به سادگی می تواند زبان بازی کند و هیچ قید و بندی را نپذیرد. اما موضوع سخت ستم و خشونت را نمی توان به سادگی با تفسیر نادیده گرفت یا معنای آن را تحریف کرد.6 خشونت، خشونت است.» اما از سوی دیگر، محسن کدیور را می ستاید که «با طرح موضوع برده داری در اسلام، به عنوان جزئی از پرسمان حقوق بشر، در این جهت گام برداشته است.» و کسان دیگری در ایران و خارج از ایران نیز «با طرح موضوع زن در اسلام به سمت مسأله ی اصلی رفته اند.» اینک پرسشی که در این جا می تواند پدیدار شود این است که در یافتن مصادیق نیز آیا هم چنان سنجه ی ما می تواند "ستم" باشد؟ اگر پاسخ «آری» است، پس می توان پرسید: چرا نیکفر که پیشنهادکننده ی این سنجه است، در یافتن مصادیق این اندازه سوگیرانه و ستم گرانه برخورد کرده است و تنها به زنان و برده داری بسنده کرده است و از ستمی نمی گوید که بر گروه هم جنس گرایان و دگرباشان جنسی می رود؟ آیا این، ستم نیست؟ آیا این ستم، سخت و خشونت بار نیست؟ این پرسشی است که نیکفر باید بدان پاسخ گوید تا پروژه ی خویش را تکیمل سازد: تا این پرسش برجای باشد نه تنها آن بن بست هرمنیوتیکی هم چنان استوار و برپاست بل که نه به سوی ستم زدایی که به سوی ستم زایی پیش رفته ایم سه مراد فرهادپور (رخداد، 31 خرداد 1387) به درستی اشاره می کند که «وقتی به این اخلاق [، (اخلاق مبتنی بر بذل توجه به ظلم و ستم و درد)] می نگریم در می یابیم که سراپا با اقتصاد و قدرت در هم تنیده شده است. ... پاسخ به پرسش "کدام ستم؟" مستقل از موضع شخصی ما در قبال نظریه های سیاسی رادیکال، اساسا و ضرورتا یک پاسخ سیاسی است.» وی بر این باور است که اگر بین اخلاق و سیاست، اخلاق را برگزینیم هر دو را از دست داده ایم. اخلاق، بی پشتوانه ی قدرت کاری از پیش نخواهد برد و سیاست بی اخلاق نیز. فرهادپور می گوید «کسانی باید باشند که "درد موجود" را درد خود بنامند و "ستم" را ستم "ما"، تا در نتیجه دیگر مردمان نیز به فکر بیافتند و ... این ستم را "ستم به خود" بنامند. این ستم با هرمنیوتیک و پارسایی قابل رفع نیست.» وی "فاصله گرفتن از قدرت و ایجاد شکاف در همه مکانیسم های ریز و درشت سلطه" را راهبردی برای گریز از بن بست هرمنیوتیک می داند با این همه، هنوز هم پرسش ما برجاست ولو این که چهره ی دیگری به خود گیرد: اگر کسانی پیدا شدند و ستم را "ستم به خود" دانستند و در دایره ی مفهوم "ستم" ایشان ستم به هم جنس گرایان و دگرباشان جنسی گنجانده نشده باشد چگونه می توان آن ستم را سرکوب کرد؟ گویی از آن بن بست هرمنیوتیکی گریزی نیست: زیرا فرهادپور نیز گواهی برای راستی سخن ما فراهم کرده است؛ «هم چنان که نیکفر با در نظر گرفتن شرایط ایران به درستی می گوید، توجه به ستم به زنان "مهم ترین و ضروری ترین نمونه" این نوع توجه یا نگرش اخلاقی است. اگر قرار باشد نسبت به ستم حساس باشیم "اولین" نقطه بروز این حساسیت همانا ستم به زنان است.» (تاکیدها از من است). چهار اکبر گنجی با فراخواندن ستمی که در جامعه ی ایران بر دگرباشان جنسی می رود، توانست به همه ی روشنفکران دینی ایرانی ـ چه درون و چه بیرون از ایران ـ دیدگاه گزینشی و ستم گرانه شان را یادآوری کند و با پیش کشیدن "هم جنس گرایی" سطح پژوهش و پرسمان این گفتمان را والایش بخشد. اینک ایشان دیگر نمی توانند به سادگی از کنار هم جنس گرایی بگذرند و نادیده اش بگیرند، از آن شرم کنند (عبدالکریم سروش)، آن را به "گناه" فروکاهند و "فقه پردازی" اش کنند (محسن کدیور)، به پرسش "ستم بر زنان" بسنده کنند و پرونده ی روشنفکری دینی معاصر را ببندند (محمدرضا نیکفر)، یا که با دست آویز "اولویت بندی سیاسی" پرسش هم جنس گرایی را ناچیز بشمارند (مراد فرهادپور). گنجی نشان داد سکوت روشنفکری دینی ایرانی رنگ هم جنس گراستیزی دارد و بر سامانه ی دگرجنس گراباوری استوار است؛ رنگی که آن اندازه بی رنگ است که حتی به چشم نیکفر و فرهادپور هم نیامد، سامانه ای که حتی نیکفر و فرهادپور هم در آن نشسته اند و از آن خوراک می گیرند. گنجی با ارزانی داشتن بُعد تازه ای به پروژه ی روشنفکری دینی در ایران، آن پروژه را با پرسش های انتقادی و جدی ای روبرو ساخت که بی گمان ماندگاری اش در گرو پاسخ گفتن به آن پرسش است در پایان فروگذار نمی کنم که پافشاری این نوشتار بر "ستم بر دگرباشان جنسی" خود یک "ستم" است، ستمی بر دیگر ستم دیدگانی که توانایی و امکان سخن گفتن ندارند و هم چنان "در گلو استخوان دارند"، اما امید است این نوشتار و نوشتار اکبر گنجی سرآغازی باشد برای گستردن و پهن کردن و "انسانی تر کردن" دایره ی مفهومی ای که روشنفکری دینی ایرانی از ستم دارد؛ امید است مفهوم "ستم" ستم نراند
|
|
مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید. |