![]() |
سال چهارم | شماره چهل و دوم | جولای 2008 / مرداد 1387 | شناسنامه و تماس | آرشیو چراغ | بازگشت به صفحه ی نخست |
|
باران، سیگار و دیوار آجری
فانی
باران توی لبه های کلاه شاپویش جمع میشد و از گوشه ای میریخت روی بارانیش. ولی برایش اهمیتی نداشت چون خیس خیس شده بود. ساعتها بود بدون هدف خاصی توی پیاده روها و خیابانهای باران زده می چرخید. ساق پاهایش درد میکردند. درد خستگی نبود. سرما بود که به دردشان آورده بود. ولی این هم اهمیتی نداشت. زخم قلبش پر دردتر بود. با اینکه هوا بارانی بود ولی از جمعیت توی خیابان کم نمیشد. شاید آنها هم دل شکسته ای داشتند که برای آرامشش به قطرات باران نیاز بود. توی خیسی و شفافیت زمین، پر شده بود از تصویر آسمانخراشهای بالای سرش. دنیای عظیم و هولناکی که روی سرش سنگینی میکرد و به وحشتش می انداخت. دست کرد توی جیب بارانیش و سیگاری را بیرون آورد و گذاشت گوشه لبش. فندک را که گیراند قطره های باران امانش ندادند. برای لحظه ای گیج شد. گویی منطق قطره های باران را درک نمیکرد. گوئی دشمنی آب و آتش معنیش را برایش از دست داده بود. اطراف را نگاه کرد. دنبال سرپناهی میگشت تا سیگارش را بگیراند. توی یک کوچه تاریک، دری بود با سه پله زیرش و سایه بانی روی پله ها. روی پله ها و زیر سایبان، به نظر بهترین جای دنیا می آمد. سیگار را که روشن کرد محدوده کوچکی از فضای دور سیگار هم روشن شد. مثل نقطه کوچکی میان سیاهی و ظلمت. هر پکی که به سیگار میزد و نور گداختگی انتهای سیگار شدت می گرفت، بارقه ای از امید، بارقه ای کوچک و ضعیف، روح درمانده اش را پر از شادی میکرد. این به نظرش بهترین حس این چند وقت بود. شاید هم صافترین و بی ریاترینشان. توی پکهای مکررش به سیگار و شدت و ضعف آن حس قریب، رعدی، برای لحظه ای، همه چیز را روشن کرد. و او برای لحظه ای، گوشه دیوار آجری، هیکل خیس و بیجانی را دید که سر در گریبان پذیرای قطرات ناتمام باران شده بود. آخرین پک امید بخش را زد و بعد به طرف آن لحظه نورانی رفت. به کنار دیوار آجری و شبح سیاه زیرش. دست در جیب کتش کرد و چراغ قوه کوچکی را که همیشه همراه داشت بیرون آورد. روشنش که کرد هاله نور حقیقت وحشی دیوار آجری را عیان کرد. جسد مرد جوان از سینه، سه گلوله خورده بود. سوراخها روی پیراهن پاره و خونی که باران کمرنگش کرده بود. سرش پائین بود و دستهایش دوطرف هیکلش روی زمین بودند. روی پنجه در مقابلش نشست. می خواست چهره اش را ببیند. اما صورتش همچنان خارج از دید بود. با دست چانه اش را گرفت و صورتش را بالا نگه داشت. چشمانش باز بودند. توی چشمها تنها یک چیز را میشد دید. وحشت آخرین لحظه. ناباوری مرگ را. صدایی از انتهای کوچه شنید. نگاه که کرد شبح مردی را دید که آرام و با احتیاط نزدیک میشد. نور چراغ را روی صورتش انداخت. مرد به حرف آمد. در حالی که با دستش سعی میکرد مانع رسیدن نور چراغ به چشمانش شود. : اینجا چیکار میکنی؟....اون کیه که افتاده روی زمین! احتیاج به کمک پزشکی دارید؟! چراغ قوه را برگرداند روی جسد! روی سینه سوراخش! زبان مرد کور شد. با دستپاچگی عقب عقب رفت و وقتی به انتهای کوچه رسید مثل دیوانه ها شروع به دویدن کرد. بعد صدایش را میشد شنید که به کسی میگفت به پلیس زنگ بزن یکی توی اون کوچه کشته شده. من قاتل رو هم دیدم. این را که شنید احساس عجیبی وجودش را فرا گرفت. آرامش عجیبی بود. رفت و دوباره روی پله ها نشست. سیگار دیگری گیراند و زل زد به گداختگی انتهایش. گداختگی را میپائید که چطور حرکت میکند و سیگار را به انتها میرساند. گداختگی و سیگار که به فیلتر رسیدند باران هم قطع شده بود. صدای ترمز چند ماشین را در انتهای کوچه شنید! و رنگ چراغ گردانشان را دید که روی دیوارهای آجری و بیرحم کوچه نقش میانداختند. سرش را انداخت پائین و از زلالی آب باران جمع شده توی کوچه، هیکل پلیسها را دید که نزیک میشدند.
|
|
مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید. |