![]() |
سال چهارم | شماره چهل ام | ژوئن 2008 / خرداد 1387 | شناسنامه و تماس | آرشیو چراغ | بازگشت به صفحه ی نخست |
|
داستان اخراج من از محل کار سیامک
یادم می آید مهر ماه سال 1383 بود و من از طرف یکی از آشنایان به شرکتی که مجری ساخت یک کارخانه نزدیک یکی از شهرستان های مرکزی ایران بود معرفی شدم. البته از همان ابتدا در مورد قبول این کار احساس خوبی نداشتم اما به علت اینکه باید قسط سنگینی را که از بانک گرفته بودم ماهیانه پرداخت می کردم مجبور به پذیرش آن شدم. محل کارخانه خارج از شهر بود و حدود 30 کیلومتر با شهر فاصله داشت. روز اول کارم بود و مدیر پروژه مرا به سایر همکاران معرفی کرد. احساس خوبی نداشتم و بعضی نگاه ها روی صورتم سنگینی می کرد. شب آن روز وارد خوابگاه شرکت شدم. چون همیشه موهای بدنم را می زنم در خوابگاه همه یک جوری به من نگاه می کردند. یادم می آید آن شب با هیچ کس حرف نزدم و زود خوابیدم. حسابی کلافه بودم. از تنهایی داشتم می مردم. روزها همینطور می گذشت ومن سعی می کردم که هر چه طبیعی تر رفتار کنم. با هزار بدبختی در آن شهر مشروب گیر آوردم. مستی تنها راه فرار بود از این احساس آزار دهنده تنهایی، از این که حس کنم همه به من به چشم دیگری نگاه می کنند. آن شب موقعی که داشتم مشروب می خوردم با یکی از بچه های خوابگاه شرکت، بنام بهنام، شدیداً بحثم شد. بهنام از یک خانواده کاملاً مذهبی بود و به مشروب خوردن من اعتراض داشت. فکر می کنم موضوع بحث سر این بود که نزدیک به روز عزاداری و سوگواری مذهبی بودیم. به هر جهت دعوای من و بهنام بالا گرفت و نهایتاً او مجبور شد از خوابگاه برود. روزهای خیلی بدی را پشت سر می گذاشتم. تنهایی آزارم می داد. مدت زیادی بود که با کسی رابطه سکس نداشتم. در محل کار کاملاً رسمی و خشک بودم، با کسی صحبت زیاد نمی کردم. بازی کردن نقش یک آدم آهنی که جز کار شرکت به چیز دیگری فکر نمی کند برایم مشکل شده بود. روزها گذشت تا اینکه یک همکار جدید به ما معرفی شد. اوایل به آن شخص توجه نمی کردم اما کم کم با گذشت زمان شاید هم به علت برخوردی که با من کرد که با دیگران متفاوت بود با او صمیمی شدم و احساس کردم شاید آدم بدی نباشد و بتوانم کمی از این وضع نجات پیدا کنم. یک روز من را به شام دعوت کرد. با توجه به این که او خانه جدا در شهر داشت پذیرفتم. همه بدبختی من از قبول آن دعوت شروع شد. آن شب هر چی تو دلم بود ریختم بیرون. خیلی نزدیک شدیم به هم. خیلی احساس سبکی می کردم. احساس می کردم که یک دوست پیدا کردم، اما به عواقب اعتماد به این شخص اصلاً فکر نمی کردم. شاید هم به خاطر آن همه فشارهایی که کشیده بودم، دیگر زیاد برایم مهم نبود. بعد از چند روز احساس کردم که برخورد همه در کارخانه با من عوض شده. همه وقتی مرا می دیدند شروع به نجوا و پچ پچ می کردند. یک روز مدیر کارگاه مرا خواست و از من خواهش کرد که از کارم استعفا بدهم. با اصرار هر چه تمام تر دلیل را جویا شدم و وقتی که با اصرار من مواجه شد مسأله مشکل اخلاقی را عنوان کرد. به هر جهت من از کارم خارج شدم و از آن موقع تا حالا بیکارم.
|
|
مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید. |