سال چهارم | شماره چهل ام | ژوئن  2008 / خرداد 1387 | شناسنامه و تماس  |   آرشیو چراغ    بازگشت به صفحه ی نخست      

 

 

دیالوگی با واراند

علی صیامی

http://www.cheraq.net/38/varand.htm

 

در تماس های نخستینم با آلمانی ها، وقتی از تعداد زیادی از آن ها شنیدم " این غذا باب طبع من نیست" و یا " این موسیقی با سلیقه ی من سازگارنیست"، تکان نسبتا شدید و دلچسبی بر ساختمان ذهنیت زبانی ام حس کردم.  درعادت زبانی من، اظهارنظر شکل دیگری داشت: " عجب غذای مزخرفی، چطوری این آلمانیا اینارو می خورن؟" یا " چه فیلم مزخرفی بود." فکر می کنم در نوعِ عادت زبانی بسیاری از آلمانی ها در اظهارنظر، درونی شدنِ تئوری نسبیت و همزمان شکل گیریِ فردیت شان را می توان دید.

تیترِ مقاله ی خانم یا آقای "واراند" در نشریه ی چراغ / سال چهارم، شماره ی 38، مارس 2008/ "جامعه ی متوقع و ابهام در فردیت" جذبم کرد تا بخوانمش.
عنوان مطلب جذبم کرد، چون به نظرمن هم جامعه ی ایرانی (داخلی و خارجی اش) جامعه ای "متوقع" است.  جامعه ی"متوقع" (یا حتا شخص متوقع)  را چنین معنا کرده و یا می کنم: جامعه ای/شخصی که به ناحق،  حق خود را بیش از آنی که در دست دارد و یا بدست آورده است می داند. به دیگر سخن، آنگاه آن/او را متوقع می نامم، که با سنجشم به این نتیجه برسم که او در ارزیابی نیروی جنبشی  و پتانسیلی اش (بالقوه و بالفعلش) به گزاف رفته است. یا حتا می توانم "متوقع" را کسی یا جامعه ای بدانم  که "حق" را می خواهد، اما احساس یا انجام وظیفه را نه. خودم را هم استثنا نمی کنم. شاید خواننده ی تیزبینِ همین نوشته، نوشته ای که بارها و بارها از واژه ها و ساختارجمله های استبدادی پالایشش کرده ام، دم خروس را از لابلایش بیابد.
مقاله چنین شروع می شود:

"اگر به رفتارهای اجتماعی و روابط عام در جامعه ی امروز ایران نگاه کنیم، برخلاف آنچه تصور می شود که جامعه رو به سوی مدرنیته ی فرهنگی و اجتماعی پیش می رود، متوجه می شویم که راهبران جامعه هر آنچه را که جامعه و زیر مجموعه های آن  از آموزه های دینی و عرفی به ارث برده است را دست نخورده به نسلهای بعدی منتقل کرده و سعی دارد تا در این راستا از حداکثر پتانسیل موجود بهره برداری نماید."

می دانیم که بعد از عنوان، جمله های آغازین هر نوشته ای، مقاله یا داستان ویا غیره، مهمترین فاکتورِ ایجاد رابطه ی کششی اولیه بین خواننده و متن است. گیرایی اولیه باید آنچنان قوی باشد که خواننده حس کند حسِ کنجکاوی اش ارضا خواهدشد. متاسفانه زبانِ نوشته را از همان ابتدای مقاله همپای ادعای تیتر نمی بینم. پیش ذهنیتم از عنوان مطلب، همان پیش ذهنیتِ مبنی بر قصدِ نقدِ موضوعی اجتماعی با مجهزبودن نگارنده ی متن به ابزار کارش- متدولوژی نقد- تَرَک برمی دارد. بریده ی بالا را از نظر زبانی کالبدشکافی می کنم.
 در اولین جمله فعل "نگاه کردن" از بین فعل های فارسیِ همردیفِ مشابه، اما نه یکسانِ" دیدن"، "نگریستن" و... انتخاب شده است. فکر می کنم انتخابی بجاست. چون در فعل مرکب "نگاه کردن" دقت و وسواس بیشتری از دودیگر فعل یادشده نهان می بینم. پس نویسنده به جامعه "نگاه می کند"، و چون در صرف فعل از سوم شخصِ جمع استفاده کرده است:"نگاه کنیم"، این نگاه کردن را هم کاری تخصصی نمی داند، پس او معتقد است که  در حد دقتِ من خواننده هم می توان با یک نگاه، به خلاف تصور رایج: > که جامعه رو به سوی مدرنیته ی فرهنگی و اجتماعی پیش می رود< رسید، و آنگاه متوجه شد> که راهبران جامعه هر آنچه را که جامعه و زیر مجموعه های آن  از آموزه های دینی و عرفی به ارث برده است را دست نخورده به نسلهای بعدی منتقل کرده و سعی دارد تا در این راستا از حداکثر پتانسیل موجود بهره برداری نماید."

1.       آیا به راستی منِ خواننده به همین سادگی، با نگاهی به رفتارهای اجتماعی و روابط عام در جامعه ی امروز ایران، می توانم متوجهِ ادعای نویسنده ی مقاله  دالِ بر انتقال دست نخورده ی  آموزه های دینی و عرفی ارثی، آن هم توسط راهبران جامعه به نسل های بعدی شوم؟ آیا انسان های یک جامعه ابزارهای مکانیکی هستند که بتوان آن ها را در نسل های بعدی بازتولیدکرد؟
 مقاله نویس خودش ادعا کرده است که تصورآحاد بزرگی از جامعه آن است که  جامعه رو به سوی مدرنیته ی فرهنگی و اجتماعی پیش می رود. فکر می کنم تنها با عملِ  "نگاه کردن" به رفتارهای اجتماعی و روابط عام در جامعه ی امروز ایران" نمی توانم این دو بینش را  به سادگی از هم تفکیک کنم. پس حدس می زنم که "نگاه کردن" کافی نیست. فکرمی کنم  "بررسی" می توانست واژه ی مناسبتری از"نگاه کردن" باشد، همانطور که "واراند" در ادامه ی مطلبش همین کارِ "بررسی" را انجام داده است. به خوب و بد بررسی اش کاری ندارم. در اینجا خواستم به بیجا بودنِ کاربرد فعل "نگاه کردن" اشاره کرده باشم.

2.       فکر می کنم هیچ جامعه و یا فردی نمی تواند پویا و یا دینامیک نباشد. تا آنجایی که من می دانم، زمان ایستایی ندارد و مدام در حرکت است و از همین ناایستایی زمان است که هر پدیده ی اجتماعی و طبیعی تغییر و تحول را در ذاتش دارد. همین حرکتِ ذاتی را فیلسوف یونانی، که حالا اسمش یادم رفته است، چنین ساده فرمول بندی کرده است:> در یک رودخانه نمی توان بیش از یکبار آبتنی کرد>، حال از "واراند" می پرسم:  چگونه می توان > آموزه های دینی و عرفی به ارث برده را دست نخورده به نسلهای بعدی منتقل کرد؟< یا واراند معنای دست نخورده را نمی داند، که آن را بعید می دانم، یا مثل اکثر ما ایرانی ها بدون وسواس و دقت واژه ها را عامیانه بکارمی گیرد. البته معتقد نیستم که این وسواس و دقت به سادگی بدست می آید. فکر می کنم درابتدا  می بایست ذهن یا نوع اندیشیدنِ فرد یا اجتماع عادت های دیرینه اش،  داوری های "دینخویانه اش"، را به نقد بکشد و آنگاه کم کم و نم نم عادت زبانی اش هم تغییر و تحول می یابد. مثل همان اظهارنظرِ تعداد زیادی از آلمانی ها.
به نظر من خانم یا آقای واراند تنها کسی نیست که چنین زبانِ کم دقت-و- وسواس را دارد. گفتاورد زیر از روشنفکری ایرانی است که سال ها در پهنه ی ادبیاتِ ایرانی کارکرده است و در این پهنه صاحبنظر هم هست.

"در حالی که يقين دارم تنها به مدد انتقادهای صريح و بی ملاحظه می توان به روشنائی انديشگی رسيد و فکرهای قابل توسعه را تکميل و فکرهای بی ثمر را تعطيل کرد..."

 گفتاورد بالا از اسماعیل نوری علاست. به نظرمن او یکی از نوادر روشنفکرانِ خوشفکر و باسواد ایرانی است. جالب تر آن است که با همین گفتاورد بالاست که مقاله ی ایشان با عنوانِ "گوهر سکولاريسم تقابل با تبعيض است"1 شروع می شود. من نمی توانم حرف های کسی را که می خواهد برای من از سکولاریسم حرف بزند، و بالاتر از آن از "سکولاریسم نو"، باورکنم، وقتی که مقاله اش را با "یقین داشتن" به تنها راهکار شروع می کند. سکولاریسم( گیتیانه) را اینجور فهمیده ام که از آسمان و نیروی ماورای طبیعی کنده است و پدیده ها را با قانونمندی طبیعیِ هرآنچه که برروی زمین جاری است می بیند و بررسی اش می کند. "یقین"  ازمطلقیت دینی، یعنی پیشگزاره، پُر است. در دنیایی که تئوری نسبیت سالیانِ سال است هرگونه یقین، حتا یقین به تئوری نسبیت را هم به چالش می کشد، چگونه می توان به اندیشه ای یقین داشت و بعد تنها  یک راهکار را دید و پیشنهادکرد؟ از آن بدتر چگونه می توان سکولار بود و فقط با یک راهکار!، فکری را تعطیلکرد؟ فکر می کنم هیچ فکری تعطیل نمی شود، با همین دلیلِ ساده که انسان، تولیدکننده و مصرف کننده ی فکر، تعطیل نمی شود. حالا بماند که نمی دانم نوری علا فکرهای بی ثمر را چگونه معنا و تفسیر کرده است. فکر می کنم "فکر" می تواند ارتجاعی یا مدرن ویا غیره باشد، اما تقکیک آن به بی ثمر و با ثمر را نمی فهمم. فکر می کنم وقتی به اهمیت کاربردیِ تعطیل کردن فکرهای بی ثمرپی می برم که به یادبیاورم چگونه مستبدان تاریخِ قدیم و جدید در لباس های مذهبی و شوونیستی  بعضی از فکرها را بی ثمر خواندند و خواستند تعطیلش کنند. سانسور نرمترین و انسانی ترین شکل تعطیل کردن است، وگرنه با یادآوریِ نام هیتلر و استالین و پول پوت تنم می لرزد. خواهش می کنم این توضیح آخری را به فاشیست دانستنِ نوری علا از جانب من تعبیرنکنید. می خواستم به سهوهای زبانی اشاره ای کرده باشم. سهوهایی که می تواند بر زبان یا در نوشته ی روشنفکر آزادیخواهی مثل "نوری علا" هم پیدایش شود. همینطور در نوشته ی "واراند"، که به نظرمن توانسته است یکی از بزرگترین آسیب های اجتماعی را ببیند، که کمتر کسی به این نوعی که او دیده، دقت کرده است. 

1- http://www.newsecularism.com/Nooriala/010408-discrimination.htm

 

 

مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید.