![]() |
سال چهارم | شماره سی و نهم | ایپریل 2008 / اردیبهشت 1387 | شناسنامه و تماس | آرشیو چراغ | بازگشت به صفحه ی نخست |
|
The Queers رسول
پیرمرد روی تخت با دست استخوانی اش موهای سفید مردی كه سرش را روی دستانش گذاشته بود و به خواب رفته بود را نوازش می كرد. " بهمن! خوابی؟ صبح شده، بلند شو تو هم باید یه كم استراحت كنی. " بهمن سرش را از روی دستانش بلند كرد. " سروش ! بهتری؟... چرا صبح به این زودی بیدار شدی؟ " " من كه خوبم پیرمرد ... اما اگه اینجوری پیش بره تو خوب نیستی، دخترمون كجاست؟ " " دم صبح با هزار مكافات تونستم راضیش كنم بره بخوابه ... خیلی ناراحته فكر می كنه اونجور كه باید به ما نرسیده ." سروش دست بهمن را گرفت و به لب هایش نزدیك كرد و بوسید و گفت " خوشحالم كه بعد از من اون هست تا كنارت باشه ... خدایا شكرت. هم من می دونم كه رفتنی ام هم خودت ... " بهمن دستش را روی دهان سروش گذاشت تا دیگر حرفی نزند، " نه ... اینو نگو !!! این حرفات به جونم زخم می زنه . " " منو ببخش اما این واقعیتیه كه باید قبولش كنیم. " دو پیرمرد با تمام وجود به هم خیره شده بودند، اشك از گونه های آن دو جاری بود، بی هیچ كلامی با هم حرف می زد. در باز شد و دختری با سینی صبحانه وارد اتاق شد. از پف زیر چشمانش معلوم بود شب را با گریه به صبح رسانده است. با لبخندی موهای سیاه و ابریشمی اش را از صورتش كنار زد و با صدایی كه سعی می كرد شاد باشد گفت : " به به ... دو تا عاشق و معشوق رو ببین، شما دوباره تنها شدید؟ ولی الان وقت صبخانه است. " سینی را روی تخت گذاشت و گوشه ی اتاق روی صندلی نشست و به دو پیرمرد خیره شد، مردانی كه الگوی خیلی ها بودند . مژده به سال ها قبل برگشته بود، زمانی كه دختر بچه ای نه ساله بود. آن روزها تازه به این خانه زیبا و آرام نقل مكان كرده بودند. حالا دو پیرمرد ضعیف و خسته از گذر زمان اما هنوز عاشق را می دید كه هر كدام آرزو داشت زودتر از دیگری چشم هایش را ببندد. این صحنه ها برای مژده كه سال های سال شاهد شادی و لبخند صبحگاهی شان بود، سخت می آمد. بلند شد و از اتاق بیرون رفت. همین كه در را بست بغض امان اش را برید و اشك گونه های سفیدش را پوشاند. مژده به این فكر می كرد كه این خانه هیچوقت تا این حد ماتم زده نبود. دوباره به كودكی اش برگشته بود. با سرعت از پله ها پایین می آمد كه یكی از پله ها را جا گداشت و با صورت زمین خورد. صدای فریاد سروش و مژده گفتن های بهمن در گوشش پیچید و بعد همه چیز سیاه شد. وقتی چشمانش را باز كرد روی تخت بیمارستان خوابیده بود، دستش در دست سروش بود و بهمن با نگرانی نگاهش می كرد و اشك را آرام از گونه هایش پاك می كرد. تا آن روزنمی دانست كه تا این حد برای آن دو مهم است، از آن روز به بعد بود كه مژده تصمیم گرفت هر كار بكند تا آن ها را شاد نگه دارد. صدای زنگ در دوباره مژده را به واقعیت تلخ باز گرداند. اشك هایش را پاك كرد و با لبخند به طرف در رفت. " اوه سلام دكتر . " " سلام دخترم خوبی؟ حال پیرمرد ما چه طوره؟ " " اینو شما باید بگین آقای دكتر. " و با دست دكتر را به داخل دعوت كرد. " مژده جان من خودم راه رو بلدم، اگه ممكنه یه لیوان آب برام بیار، یه كم طول بكشه بهتره." " حتما دكتر، متوجه ام ." مژده مدتی بعد با لیوانی در دست به اتاق سروش و بهمن رفت. " بفرمایید دكتر. " " ممنون مژده جان ... من دارم رفع زحمت می كنم . خوب با اجازه ." مژده قبل از بهمن گفت : " من همراهیتون می كنم ." " با كمال میل! كی بدش میاد زیباترین دختر شهر به بدرقه اش بیاد؟ " رو به سروش كرد و چشمكی زد. دكتر در اتاق را بست و به طرف پله ها كه مژده انتظارش را می كشید رفت. " دكتر ... چه قدر وقت داریم؟ " " خیلی خوبه كه اینقدر واقع بین و قوی هستی." مژده لبخند كمرنگی زد ، واقع بین!!! ؟ اما مژده فقط نمی خواست فرصت با سروش بودن را از دست بدهد. " خوب ... كمتر از یك هفته ." ته رنگ صورت مژده پرید و پاهایش سست شد، فكر نمی كرد اینقدر فرصت كم باشد. " اما ... دكتر هیچ راهی نیست؟ " " نه دخترم ... خودت خوب می دونی كه راهی نیست.اما من بیشتر نگران بهمن هستم، اگه سروش نباشه ... میفهمی كه چی میگم؟ ." مژده حرفی نزد تا به در خروجی رسیدند،" فقط یه چیز دیگه آقای دكتر، می دونه كه ممكنه هفته دیگه ... " " آره هر دوشون می دونن ." مژده بعد از بستن در یكراست به طرف اتاق سروش و بهمن رفت. بهمن دست سروش را به آهستگی روی تخت گذاشت و پاورچین از اتاق خارج شد تا سروش بیدار نشود. " مژده! آقای دكتر بهت گفت؟... گفت كه سروش بیشتر از یك هفته با ما نیست؟ " بعد از گفتن این حرف سال ها پیرتر و لاغرتربه نظر می آمد. " آره گفت ... خیلی هم بد گفت ." مژده سرش را روی پای بهمن گذاشته و دراز كشیده بود . " به نظرت بهتر نیست از اون تخت لعنتی بیاد بیرون و دوباره سه تایی مثل قدیما كنار هم باشیم؟ " " این واقعاً عالیه بابا، منم می خواستم همین پیشنهاد رو بدم. دلم می خواد تو این مدت با هم باشیم و سعی كنیم بهش خوش بگذره. " بهمن موهای مژده را نوازش می كرد، هر دو به دیوار خالی خیره شده بودند و سعی می كردند این حقیقت سیاه را كمی درك كنند. " اهم...اهم... " مژده و بهمن به خودشان آمدند ، سروش با كت و شلوار و عصا به دست بالای پله ها ایستاده بود و به آن دو لبخند می زد. بهمن،" سروش نباید ... خوب فكر كنم هنوز زوده از تخت بلند شی ." سروش: " بس كن بابا، من خوبم، از اولم چیزیم نبود. دلم هوس كرده با هم بریم برای عید خرید، خدای نكرده دو روز دیگه نوروزه ها ... . " پاهای ناتوانش بیشتر از این تحمل ان همه فشار را نداشت، با چنگ زدن به نرده ها مانع زمین خوردنش شد. مژده جیغ كوتاهی كشید. بهمن به كمك سروش رفت و او را در پایین آمدن كمك كرد. در این حین مژده صندلی چرخ داری را آورد. سروش نگاه تنفر انگیزی به صندلی چرخ دار انداخت و غرولند كنان به مژده گفت، " تو كه می دونی از این اسباب بازی بدم میاد." مژده هم با لبخند و عشوه دست سروش را گرفت و روی صندلی نشاند و گفت، " اما بابا سروش گلم می دونه اگه بخواهد ببرمش بیرون باید این اسباب بازی رو تحمل كنه. خوب؟ " سروش:" چشم مامان " با این حرف سروش همه زدند زیر خنده. در راه خرید هر چه به نظرشان زیبا و بامزه می آمد می خریدند، از شمع های شكل دار تا چوب های معطر، نزدیك غروب بود كه خرید كردنشان تمام شده بود. مژده :" ِِا.... دیدید یه چیز و داشت یادمون می رفت. " " چی؟!!! " " ماهی قرمز دیگه ... مگه عید بدون ماهی هم میشه؟ " " اما این همه ماهی تو حوض داریم ." " بابایی ... یادت رفته من هر سال سه تا ماهی می خرم، حالا هرچند تا كه داشته باشیم. " باشه ... توكه ول كن نیستی .. بریم ." مژده به سرعت به طرف ماهی فروشی رفت و سه تا ماهی طلایی تپل انتخاب كرد. ... " همه چیز آماده است." مژده بود كه با خوشحالی فریاد می زد،" زود باشین دیگه ... آماده شدید؟ بیایین پایین، سفره رو انداختم. " سروش و بهمن دست در دست هم از پله ها پایین می آمدند. مژده از همیشه زیباتر و دلفریب تر، دست به كمر زده بود و آن ها را نگاه می كرد و زمزمه كنان می گفت،" خدای بزرگ، هیچوقت نگذار عزیزترین هام نبود همدیگه رو ببینن ." سپس با ناز در اتاقی كه سفره هفت سین را در آن پهن كرده بود باز كرد و با شیطنت گفت، "بفرمایید سرورانم ." سروش دستی روی سر مژده كشید و گفت،" زنده باشی دخترم." سروش و بهمن و مژده هر سه كنار سفره نشسته بودند و مشغول خواندن دعا بودند، با صدایی كه فقط خدا می توانست بشنود، دعاهایی در حق دیگری كه كنارشان نشسته بود می کردند. تیك تاك ... تیك تاك ... تیك تاك ... موسیقی دلنواز و شادی بر انگیز نوروزی بود كه با تبریك های خانواده كوچك اما بزرگ در هم می آمیخت. ... " دخترم، بهمن كجاست؟ " " داره گل ها رو آب میده " " عزیزم یه لیوان آب برام میاری؟" " چشم بابا جون ." مژده بلنذ شد و به طرف در رفت. قبل از خروج به سروش كه روی صندلی نشسته بود نگاهی انداخت و با لبخندی، لبخندش را پاسخ گفت . مژده با لیوان آب در دست به اتاق برگشت، " بفرمایید " اما سروش جواب نمی داد. صدای جیغ مژده خانه را لرزاند. لیوان آب از دستش افتاد. به طرف پله ها دوید، دو پله آخر را ندید و با پیشانی به زمین خورد، اما مهم نبود، احساس خلاء می كرد، خون جاری از پیشانی اش با اشك هایش جدالی بی وقفه را آغاز كرده بودند، اما مژده می دوید و بریده بریده فریاد می زد :" با... با... ب... بهمن ... " تا به باغچه رسید، مسافت كوتاه اتاق تا باغچه چه طولانی شده بود، " بابا بهمن ." اما بهمن با لبخندی بر لب برای همیشه روی چمن ها خوابیده بود. ... در مراسم تدفین، خیلی ها قسم می خوردند كه سروش و بهمن را دست در دست هم در گوشه ای از قبرستان دیده اند ... .
|
|
مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید. |