![]() |
سال چهارم | شماره سی و نهم | ایپریل 2008 / اردیبهشت 1387 | شناسنامه و تماس | آرشیو چراغ | بازگشت به صفحه ی نخست |
|
نامه ی بهروز
مامان نشسته پشت سرم يه ذزه قلبم داره تند ميزنه .... احساس ميكنم كه همه تو خونه نگفته ميدونن كه چرا من به زور ميخوام صداي آمريكا نگاه كنم......مامانم كلآ موجش با همجنسگرايي منفيه(!) يه بار هم با من سر بسته در اين باره حرف زديم كه نتيجش اين شد كه مامانم معتقد بود كه با كمك روانشناس كه مامان قبلن باهاش در اين مورد حرف زده و البته كمك خودم ميتونه منو درمان كنه(!) بعدش هم يه جر و بحث و بعدش هم يه قهر كوچولو...... بابام كه از اولش با اين مسئله عادي برخورد كرده بود تو اون مصاحبه قبلي كه از صداي امريكا پخش شد كه ماني زانيار هم بود واكنش بابا خيلي اميدوار كننده بود و تقريبا داشت از گي ها دفاع ميكرد و البته با غرلند مامان و اخوي بزرگ اين جانب مواجه و مقابله ميكرد.... خلاصه بماند كه من چه آدم هنرمندي هستم(!) كه هر موقع مصاحبه اي چيزي پخش ميشه خانوده را با چه ترفندايي ميكشونم جلوی تلويزيون. امشبم به محض اينكه صداي آرشام پخش شد يه هو همه ساكت شدن و گوش دادند. متاسفانه بابام يه اخلاقي داره اونم اينه كه نمیگذاره حرف طرفش تموم شه و بعد اظهار نظر كنه. امشبم مطابق معمول وسط حرفاي آرشام بابام شروع كرد به تعريف خاطره اي از يكي از دختراي انگليسي كه اون موقع به بابام پا نداده و يه دوس دختر داشته و لزبين بوده. پسر خالم و زنش از اون نظرايي ميدادن كه ميخواستم بزنم جفتشونو له كنم زن پسر خالم ميگفت: من فكر ميكنم اين مسائل رو امريكا درست كرده كه جووناي آمريكايي كه اينطورين كمتر خجالت بكشن!!!!!!!!!!!! اين نظرات گهر بار ادامه داشت تا اينكه بابا گفت تو يه برنامه شنيده كه ميگن 10 درصد كل مردم همجنسگرا هستن و بابا با تاكيد خاصي لفظ همجنسگرا رو ادا ميكرد (!) و گفت كه از نظر اون اين تعداد خيلي زياده و اغراق آميزه. مامانم تمام اين مدت اخم از چهرش دور نميشد و سعي ميكرد اصلا نگاهش به من نیافته، يه جورايي خندم مي گرفت. يه سري جمله هاي آرشام را تكرار ميكردم تا سخنوري بي پايان بابام باعث نشده باشه كه چيزي از صحبتا از قلم بيفته وقتي داشتم اين جمله كه آدم نبايد چيزي رو كه نميشناسه انكار كنه رو تكرار ميكردم صداي مامانم در اومد داشت به در (كه در اينجا زن پسر خالم بود) ميگفت كه بنده كه ديوار بودم بشنوم: اينا رو (گي ها رو) تو خود خارجم مسخره ميكنن من خودم سوئد بودم تو خيابون با دست نشونشون ميدادن. همسر محترم پسر خاله عزيزم هم با علامت سر تصديق ميفرمودن. خلاصه مامانم ديدني بود از انكه ميديد بابا اينقدر طرف منه عصباني بود با گفتن اين جمله سعي كرد خودش رو آروم كنه منم در عين اينكه قلبم تند ميزد برگشتم و به جمعي كه پشت سرم بودم خنديدم و اومدم تو اتاقم!!!!!
|
|
مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید. |