سال چهارم | شماره سی و هشتم | مارچ 2008 / فروردین 1387 | شناسنامه و تماس  |   آرشیو چراغ    بازگشت به صفحه ی نخست      

 

 

مطرود

Tinsl

 

با خودش حرف می زد، یا شاید با خیالی که سایه وار دنبالش می کرد. از خودش فراری بود یا از او ؟ زمین کاملاً خیس خورده و جای جای آن، آب باران درون چاله های سطح خیابان جمع شده و  دنیای سرد و تاریکی آنسوی  پرده ی آب بر خور می لرزید. انعکاس نور ملایم و مهتاب گون تیرهای چراغ برق بر سطح کبود آسفالت، آمیزه ای از سنگ و آب و مهتاب می نمود. به بالا نگاه کرد. قطرات ریز و سبک باران که تنها در گستره ی اطراف چراغ ها پیدا بودند به صورتش آرام ضربه می زد و همراه با قطرات شور و دیر آشنایی به پایین می غلتید. آسمان تاریک و مهیب بود و خیابان خلوت و خیس  و مبهم. دستانش را دور تنش پیچیده بود، کفش هایش تقریباً روی سطح خیس خیابان کشیده می شد و هر از گاهی با عبور از یک چاله ی آب شری صدا می کرد و برای لحظه ای کر کر کفش ها با صدای گنگ آب در هم می آمیخت و آهنگ اندوهناکی می نواخت. هنوز زیر لب حرف می زد :

- نفرین به من، نفرین به من.

وارد کوچه ای خلوت شد. تاریک و سرد بود. مقابل خانه ای با نمای سفید که تک درختی رو به رویش بود ایستاد. در جیبش به دنبال کلید گشت. در باز شد و مرد جوان دیگر در کوچه نبود. در آن خیابان خیس هم دیگر کسی نبود. اتومبیلی با سرعت گذشت و آب چاله ها را به اطراف پاشید.

******

از پنجره به بیرون، به کوچه نگاه کرد، به جایی که مرد جوان ایستاده بود و او را می نگریست. صورتش را به شیشه نزدیک کرد. سرد و نمناک بود. اثر دم و بازدمش روی شیشه می ماسید. مرد پشت شیشه در پس هرم نفس هایش گم شد. شیشه را پاک کرد و دوباره بیرون را نگاه کرد. مردی خیس و باران خورده، مردی سرد و تنها پشت نفس های او ایستاده بود، همچنان ایستاده بود و او را می نگریست. از پنجره دور شد، لبخند کمرنگی گوشه ی لبش بود، لبخندی حاکی از غرور، عذاب وجدان، درد، بی خیالی و یا ...؟ روی میز کامپیوتر پرتغال نیمخورده ای که خودش پوست کنده و تا چند لحظه پیش بازیچه ی دستان مرد خیس بود به لبخندش پاسخ گفت. یکی از تکه های نارنجی و خنکش را به دهان گذاشت. لبخندش پررنگتر شد. به کنار پنجره برگشت. مرد خیس، مرد سرد داشت می رفت و صدای لخ لخ کفش هایش بر آسفالت از آنسوی شیشه ها به گوش او نمی رسد و خیلی صداهای دیگر نیز. دوباره از حایل شیشه ای دور شد و خود را روی صندلی راحتی اش انداخت. رو به رویش یک راحتی دیگر خالی بود و گرد حضور کسی بر آن، شاید پارچه ی خز رویه ی راحتی هنوز از هرم تن اش گرم بود و هنوز سلول هایی مرده از او، لا به لای پرزهایش  جای داشت. عطر تنش هنوز در اتاق گرم موج می زد.

******

حیاط خانه خیس، برگ های اندک مانده بر درخت خانه خیس و او خیس. کفش هایش را گویی که بچه ای با شیطنت آنها را پرتاب کند، به سمت ورودی خانه پرت کرد. پاهایش موزاییک خیس و سرد را لمس کرد. لرزشی خفیف از نوک پاهایش به سمت بالا روان شد. به بالا نگاه کرد.

-  نفرین به تو .

هوای خانه در تضادی واضح با بیرون گرم و مطبوع بود. همه جا عطر خواب و رخوت پیچیده و سکوت بود و سکوت. به اتاقش پناه برد. لباس های خیس اش را به گوشه ای انداخت. گرم اش شده بود. روی تخت افتاد و به خواب رفت.

*****

اتوبوس به سمت دور و دورتر در حرکت بود و مرد جوانی از شیشه ی بخار گرفته نگاه اش به سمت خانه ای بود که کسی پشت پنجره اش با خود می گفت :

-  دیگه کم کم باید پیداش بشه. ایندفعه همه چی رو تموم می کنم. من مثل اون نیستم. بره یکی مثل خودشو پیدا کنه ....

                                                                                                           پایان   -   سوم اسفند 86

 

مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید.