|
گلایه نامه
رضا
(پسر)
می خواستم برای استاد نجم آبادی گلایه نامه ای بنویسم اما دیدم چرا گلایه؟!
ایشان تحقیقی کرده اند و به نتیجه ای رسیده اند که هرچند خوشایند من نباشد
ولی باز می توان گفت که خدا را شکر مثل دیگران ندانسته نبریده اند و ...!
خیلی که بخواهم از خانم نجم آبادی گلایه کنم باید بر شیوه ایشان در روش تحقیق
گلایه کنم. باید باز هم به ایشان توضیح بدهیم که ایران فقط تهران نیست و اکثر
آن خیال-خامان و سرخوشان پاتخت نشین نمایندگان خوبی برای جامعه دگرباشان
ایرانی و نمونه آماری مناسبی برای تحقیق نیستند، هرچند آنها هم گوشه ای از
واقعیتند!
آن که در شهر آشوب تهران می تواند پاتوق کند و ... چه می داند از درد آن
جوانکی که یک رفیق هم-احساس در دیار خود ندارد و رگ گردن پدر و ترس از نفرین
های مادر یا خفه اش می کند یا نابود ( که تقریباً یکی اند) ؟!
قصدم توهین و کنایه نیست. تلخ است اما واقعیت است، درد ما درد صد یا دویست
نفر نیست، درد هزار هزار آدمی است که یا نباید خود باشند یا اگر بودند محکوم
و نابودند!
همان پاتختش هم کم هراس ندارد. دور از واقعیت است اگر شانه های سرخ و رد
دار! مرکز نشینان را نبینی و یا نگویی از آنانی که یا حبس کردند یا زندگیشان
به حبی بدل کردند.
کاش می شد وارد جزئیات شد و از آنچه پیش چشم همه نیست گفت، اما بهتر است
بگذریم. می گویند درد ما بی دردی است، اما درد ما از آن دردها است که نمود
ندارد، دردی که دادخواه ندارد، دردی که محکوم به سکوت است. همان بهتر که درد
نخوانیم اش و صورت مسئاله را پاک کنیم و خیال کنیم خوشی زده زیر دلمان.
استاد نجم آبادی عزیز گویا نمی توانم بی خطاب به شما بنویسم. می خواهم اعتراف
ام را هم خطاب به شما بنویسم.
استاد عزیز، بانوی بزرگوار، می دانم که نادیده گرفتن زحمات شما، سالها تحقیق
و تدریس و قلم فرساییتان بی انصافی است اما دیروز ناچار شدم تا نادیده بگیرم،
امیدوارم آنقدر بزرگوار باشید که ببخشید.
بگذارید از اول بگوییم، از آن روزی که دو هم احساسمان را در مشهد بالای دار
دیدیم، از همان روزی که شیرازی ها را گرفتار زندان دیدیم و اصفهانی را دیدیم
که کشان کشان به خیابان کشیدند، خانم نجم آبادی عزیز، از همان روزها چشممان
ترسیده. وقتی حتی خبری شایعه گونه می شنویم دلمان می لرزد، سعی می کنیم
بدانیم، سعی می کنیم تا شاید بتوانیم کاری کنیم، تا شاید این بار ...
خانم نجم آبادی عزیز چند روزی بود به فکر راهی بودم برای نشر هر چه بیشتر یک
خبر، خبری که این روزها نگرانمان کرده و متأسفانه در چند روایت شنیده ایم اش
و تا به حال تماس هامان با منابعش هیچ افاقه نکرده. همین که مقاله های دوستان
را در باب سخنان شما دیدم یک لحظه ای فکری به مغزم خطور کرد و با خودم
گفتم شاید خاطر آن بانو همراهمان نباشد ولی بگذار، می توان از نامش برای
خوراندن آن خبر به چشم دیگران استفاده کرد (تا شاید یکی پیدا شد و ما را از
نگرانی به در آورد، یا حقیقت را برایمان روشن کرد)، پس شروع کردم به کاری که
باور کنید قلبا از آن راضی نیستم و عذر خواهی ام نیز از بابت آن است ولی باز
هم می گویم دل و دیده ترسیده به هر رسیمانی ممکن است چنگ زند.
خلاصه اینکه استاد عزیز از نام شما در یکی از سایت ها استفاده کردم می توانید
خودتان نتیجه اش را در این تصویر ببینید.
هرچند تا به حال گویا این راه هم راه چاره نشده ولی حداقل سعی خودم را کرده
ام و از این بابت که نادیده نگرفتم حتی یک شایعه را، شایعه ای که در آن از
خطر جان دو جوان می گوید، ناخرسند نیستم اما باز هم عذر می خواهم.
استاد عزیز، برای سالها تلاشتان خسته نباشید.
امید است که بدانیم و بدانند!
|