![]() |
سال چهارم | شماره سی و هشتم | مارچ 2008 / فروردین 1387 | شناسنامه و تماس | آرشیو چراغ | بازگشت به صفحه ی نخست |
|
با آرش آرشام پارسی
آرش مشکلات و درگیری های زیادی با خانواده اش داشته است. وقتی درباره ی این مشکلات از او پرسیدم گفت، "مشکلات خانوادگی، همیشه وجود دارند، همیشه. بی مادری و بی پدری یکی از میراث های بزرگ همجنسگرایی در ایران هست. ببخشید، ساده بگم، یتیم بودن. به هر حال من خودم رو یتیم می دونم. اما آزادی و زندگی رو به افسرده بودن ترجیح میدم، خوب، این حرف همیشه دل من رو پر از غم کرده. با پدرم مشکل داشتم. پدر من اومد اینجا هنوز هم میاد، من شغلم رو ترک کردم به خاطر اینکه با هاش برخورد نداشته باشم. تا به حال یک بار موفق شدم ببینمش اون هم با هماهنگی برادرم. نمی دونم، چی بگم! چی می خواد بهم بگه، شاید می خواد بزنه زیر گریه که من این همه کار واسه تو کردم که آخرش این بشی؟ همین "این بشی،" پشتش هزار تا حرف هست که روح آدم رو، قلب آدم رو، میشکنه. اینو واقعاً میگم، من ترجیح دادم که ترکش کنم. بذارید یک موضوعی رو بهتون بگم، خیلی جالبه، من خاطرم هست که پدر من تلفن برای خونه نمی گرفت و میگفت که خواهر بزرگتر تو خونه هست، زن تو خونه هست. خواهر من تا زمانی که ازدواج بکنه حق تنها بیرون رفتن از خونه رو نداشت یعنی پدرم حبسش کرده بود که مبادا با یک جنس مخالش رابطه داشته باشه. حالا با خواهر کوچکترم این کار رو میکنه. خوب به نظر شما من با چه منطق با چه دلیلی می تونم جلوی ایشون از خودم دفاع کنم. من می خوام بدونم، اصلاً به عنوان یک راهنمایی، برادرم زنگ زده بود ایران که کارت پایان خدمت من رو مادرم پست کنه اینجا و هر چی که مدارک من هست رو برام بفرستن. مادر من چی جواب داده باشه خوبه؟ گفته منو نمیشناسه، همچین آدمی رو تا به حال ندیده، خوب درد و همجنسگرایی، هیچ وقت از هم جدا نمی شن." چند دقیقه به نوشته های آرش فکر کردم. گفتم، چرا خانواده ی آرش این رفتار را دارند؟! می گوید، "مذهب و ارزش های اجتماعی و فردی ای که خانواده ی من دارند، دلیل این رفتار است. من مذهب رو دلیل اصلی می دونم. پدرم باید یا من و یا خدا رو انتخاب کنه، این رو به جرأت میگم، من می دونم تو فکرش چی هست." آیا اگر خانواده ی آرش از گرایش جنسی او اطلاعی نداشتند همه چیز حل شده بود؟ آیا آشکارسازی باعث بروز این مشکلات شده است یا اینکه نحوه ی اطلاع خانواده از گرایش جنسی فرد در رفتارهای آنها تأثیر می گذارد؟ از آرش پرسیدم که چطور خانواده اش از همجنسگرا بودن اش مطلع شدند. گفت: "خوب چطورش همون طور که می دونی یه دفعه نیست، بعد از ازدواج خواهرم خیلی به من فشار میومد که باید ازدواج بکنم. کار به دعوا می رسید، من بعضی وقت ها کلافه میشدم و میرفتم تو پارک می خوابیدم. بحران افسردگی من، تن ندادن به ازدواج، نداشتن دوست دختر، بعدش هم مسأله ای که تو ایران به وجود اومد. گویا اتاق من رو مامور آگاهی جستجو میکند و برای اینکه به قول خودشون من رو بازگردونند، مسأله رو به پدر مادرم میگن، واسه اینکه اونا که به من نزدیک ترن منو برگردونند. من هیچ وقت نتونستم از چند و چون ماجرا خبر دار بشم. برادرم یه روز اومد و بی مقدمه من رو از خونه بیرون کرد چون پدرم بیشتر به اون اعتماد داره و موضوع رو بهش گفته بود. اون هم از ترس پدرم، و به علاوه به دلیل تعصب خودش، منو از خونه ی خوش بیرون کرد. اظهارات پلیس به اضافه ی تصویری که از من تو گذشته دارن یه یقیین بهشون میده که من همونی هستم که پلیس یا هر زهر مار دیگه یا بسیج میگه. زمانی من با یک ترانسکشوال دوست بودم. رابطه ما منحصر بود به تماس های تلفنی. همیشه پدرم با طرز خاصی از من می پرسید که کجا میرم. اون عادت داشت که معمولاً گوشی رو برداره و سرک بکشه تو رابطه ی دیگران، و شک شون به یقین تبدیل شده بود،" . از آرش در مورد وضعیت فعلی اش پرسیدم. او گفت: "وضع مالی من خوبه، بد نیست. وضع روحی م خیلی خوبه، خیلی، از نظر رابطه ی جنسی، ارتباط های خوبی دارم، همه چیز از بد تبدیل به خوب شده. الان به اصطلاح کار دلالی میکنم، تو کار پوشاک، چیزایی که از اینجا اقلام صادراتی هست، هر چی که باشه، مسافر هم از هند و ایران میاد اینجا. اجازه بدید بگویم چطور وضعیت روحی م خوب شد و تونستم مشکلاتم را حل کنم. احترام، امنیت، پذیرش، و در یک کلام، آزادی و مهم تر از همه پذیرش و امنیت و سلامت جنسی دلیل اصلی آن بود. به همه توصیه می کنم که برای خودتون برای وجودتون برای قلبتون ارزش قائل باشید. این بزرگترین و جدی ترین چیزی هست که می تونم. آدم ها شرایطشون فرق داره ولی در یک کلمه خلاصه کنم، تسلیم نشید و شجاعت مبارزه و احیاء حقتون رو به دست بیارید. به هر صورت که شده، هر کدوم از شما، با توجه به موقعیتی که داره، قلب شیر داشته باشید. امید و صبر داشته باشید. تو ایران هزار و یک چیز به سرم اومد سخت بود. تو تنگناها، وقتی همه علیه تو هستند، کم میاری. یه جا میزنی زیرش، زیر همه چیز، می گی گور پدر زندگی، بذار مثل یه نعش همینجوری خودم رو تا روز مرگ بکشم. اما همون جاها، دوباره سعی کردم از نو شروع کنم. تو همکلاسی هام نشد، تو دوستام نشد،تو همکارام نشد. رفتم دنبال غریبه ها. تمام لحظاتی که توأم با یاس و نو امیدی بود، تنها شاید یه امید و یک امید خیلی کمرنگ برام مونده بود. شاید بتونم اون وطن اون آغوش آزاد رو پیدا کنم، جایی که حداقل خودم رو تسلی بدم، بعد برسم به ساختن خودم. خلاصه تو تمام سختی ها فقط این امید باهام بود. آخرش کار رسید به بسیج، یا به پلیس مخفی. بعدش اومدم اینجا. یه روزهایی گذرونم اینجا که اینجا باورتون نمی شه؛ من حتی به وضعی افتادم که دستمال کاغذی خوردم، اما خوب الان راحتم الان به یه سری چیز ها رسیده م." آرش به عنوان پناهنده پذیرفته شده و منتظر مراحل بعدی پرونده اش است. از او خواستم که وضعیتش را بیشتر توضیح دهد. گفت: "الان مصاحبه با یکی از کشورهای اروپائی از طرف سازمان ملل انجام شده و قراره که به من جواب بدن که فنلاند منو قبول می کنه یا نه. کشورم مشخص شده حالا فقظ منتظر جواب هستم. بعدش باید ویزا بگیرم ولی هنوز جواب نداده اند. در آخر از همه ی همجنسگرایان داخل ایران تقاضایی دارم. مراقب امنیت جانی خودتون باشید. امنیت خودتون رو به خاطر هیچ چیز به خطر نیندازید. این خیلی مهم است و امروز که اینجا هستم معنی واقعی ش رو می فهمم و دوست دارم با شما قسمتش کنم."
با تشکر از آرش
|
|
مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید. |