بازگشت به چراغ 36
 
 
 
سال سوم
شماره سی و ششم
ژانویه 2008 - دی 1386

 

 

 

 

 

 

مراقب زیر پایتان باشید!

مورچه

مورچه کوچک است. فقط راه می رود. ده بار از دستش می افتد اما خسته نمی شود.

murkuchulu@hotmail.com

 

 

.

در سایه ی درخت کاج آنقدر منتظر ماندم

تا سپیده دم را برای اولین بار به چشم دیدم

هر غروب، طلوعی دارد اما چه فایده که باز غروب می آید.

 

.

 

چشمانم را که باز کردم پر سفیدی کنار دستم افتاده بود

سرم را به زیر لحافم که از پوست قرمز پسته ی دامغان است بردم و گریه کردم

دلم برای کبوتر سفیدی که در آن سپیده دم کشته شده بود، گرفت.

 

.

 

من همان سایه ای هستم که می گفتی از سرم کم نشود.

اما کم کردندش.

تو چه کردی؟

 

.

 

شاهین ام را دیدم که بر تپه ای ایستاده بود و فریاد می زد.

دور نبودم اما تا رسیدم، رفت.

لکاته صدایش کرده بود.

 

.

 

دلم گرفته

همخانه ی اتاق تنهایی ام

نگاهش را از من می دزدد

با این پای چلاق باید نگاهش را گدایی کنم

 

.

 

در شب دراز یلدا

سفره ام پر بود از

گندم و لپه و هسته ی هندوانه

دندانم یاری نداد یلدابازی کنم

 

.

 

از میان همه ی شب ها یلدا را انتخاب کرد

تا گریه ام طولانی ترین گریه ی سال شود

و شد.

 

.

 

مراقب باش، مراقب زیر پایت باش.

ببین چه کسی را لگد مال می کنی

من، عاشق تو.

و یا شاید تو، معشوق من.

 

 

 

 

                                                          بازچاپ مطالب نشریه چراغ تنها با ذکر ماخذ آزاد است                                                                                                                            بازگشت به چراغ 36