|
من
"مریم" ام، نمی خواهم یک "مرد" بشوم!
عزت گوشه گیر
یک توضیح: در تابستان 2006 داگ آیرلند از من خواست که با مریم دختر
جوان لزبینی که به کشور فرانسه پناهنده شده بود یک گفتگوی تلفنی داشته
باشم. متن انگلیسی آن گفتگو در مجله ی الکترونیکی اش چاپ شده است. آنچه
در زیر می خوانید فشرده ای است از حرف های مریم.
عزت گوشه گیر
در سال 1981 دو سال بعد
از انقلاب اسلامی به دنیا آمدم. بچه ی جمهوری اسلامی ام و کودکی ام را
در فضایی بر اساس جدایی کامل بین دختران و پسران سپری کرده ام. زمانی
که بازی های بچگانه را شروع کردم علاقمندی ام بیشتر بازی با دختران بود
تا پسران. اجازه نداشتم که با پسرها بازی کنم و هم خودم بیشتر دوست
داشتم که با دخترها بازی کنم. در این بازی ها بیشتر دوست داشتم که نقش
شوهر را بازی کنم و در این نقش کاملاً برایم طبیعی می آمد که از دختری
دیگر بخواهم که زن من شود. دقیقاً به خاطر می آورم که اولین تجربیات
جنسی ام را در سن ده سالگی با دختر عمویم داشتم که همسن من بود. من پدر
و مادرم را موقع عشق بازی با همدیگر دیده بودم و خیلی سریع هم یاد
گرفتم که چگونه عشق بازی کنم. به نسبت سن ام قدم بسیار بلند بود و
موهایم کوتاه. روی دختر دیگر می خوابیدم و محکم به هم می چسبیدیم و
همدیگر را می بوسیدیم.
من در محله
ای متوسط و فقیر نشین در جنوب شهر تهران زندگی می کردم. پدر و مادرم
هرگز به من اجازه نمی دادند که با پسرها بازی کنم و همین پرسش های
زیادی را در مورد جدایی دخترها و پسرها برایم به وجود می آورد. چرا
دخترها و پسرها نباید با هم صحبت کنند؟ چرا نباید با هم بازی کنند؟
همیشه از
عواقب ارتباط دخترها و پسرها وحشت زیادی داشتم. اگر نیروهای کمیته
رابطه ی مخفی دخترها و پسرها را می فهمیدند آنها را مجبور می کردند که
آنجا و در محل کمیته با هم ازدواج کنند. بعد به خانواده هایشان اطلاع
می دادند. این ازدواج های اجباری ننگ و خفت برای دخترها و خانواده
هایشان به وجود می آورد. نه فقط دخترها از طرف خانواده ی خودشان طرد می
شدند بلکه مهریه شان هم (دست و پای پسر) قرار داده می شد. به این معنی
که اگر عروس اجباری تقاضای طلاق می کرد حکومت این حق را برای خود قائل
بود که برای مجازات آن، دو دست و پای پسر را قطع کند!
در سن
شانزده سالگی وقتی که در رشته ی ادبیات و علوم انسانی در دبیرستان
تحصیل می کردم یک همشاگردی داشتم به نام "آذی" که بعداً دوست دخترم شد.
ما همیشه در همه جا با هم بودیم. او دستانش را دور شانه ام حلقه می کرد
و من بدنش را لمس و نوازش می کردم. این رابطه ادامه پیدا کرد تا به عشق
تبدیل شد. ما به راحتی درباره ی احساسات و عواطف مان نسبت به همدیگر با
هم صحبت می کردیم طوری که دیگر جدایی ما از همدیگر غیر قابل تحمل بود.
تنها رویایمان این بود که یک آپارتمان اجاره کنیم و با همدیگر زندگی
کنیم. در این مدت تنها زمان خوشبختی ما مدرسه بود که می توانستیم
همدیگر را ببینیم.
پدرم برای
حکومت کار می کرد (حالا باز نشسته شده است) و مادرم کارگر کارخانه ی
بخاری سازی است. از آنجایی که پدرم در عقاید مذهبی اش بسیار متعصب بود
و مادرم تحمل سختگیری های او را نداشت، از او طلاق گرفت. در دوران بچگی
ام پدرم هفته ای یک بار به دیدن من می آمد و من تمام مدت شاهد
دعواهایشان بودم. یک خواهر و یک برادر دیگر دارم که هر دو ازدواج کرده
اند. من بچه ی آخر هستم. ما همه زیر پوشش کار و حمایت های مالی مادرم
بزرگ شدیم. پدرم بعد از مدتی با زن دیگری ازدواج کرد و کمتر به دیدنمان
می آمد.
وقتی که 18
سالم بود یک روز من و آذی که برای امتحانات نهایی دبیرستان در منزلمان
درس می خوانیدم. شدیداً نسبت به او احساس نیاز جنسی کردم. هر دو فراموش
کردیم که در خانه باز است. پدر و مادر آذی سرزده وارد خانه ی ما شدند و
من و او را در آغوش همدیگر دیدند. آنها به مادرم اطلاع دادند و بعد هم
به مدیر و مسئولان دبیرستان ...
مادرم من را
زیر باران خشم و ناسزا گرفت و گفت که تو باعث بی آبرویی و سرافکندگی ما
شده ای. تو به زودی بزرگ می شوی و عروسی می کنی. چرا عمل کفر انجام می
دهی؟
مسئولان
دبیرستان ما را به شدت مورد مؤاخذه و بازپرسی قرار دادند. ما گفتیم که
کار بدی انجام نداده ایم. آنها گفتند که شما هر دو مرتکب یک عمل
نامشروع علیه قوانین اسلامی شده اید. آنها چند بار با ما صحبت کردند تا
ما را راهنمایی و هدایت کنند اما بالاخره از دبیرستان اخراج کردند و با
فرستادن یک نامه ی رسمی از وزارت آموزش و پرورش تهران تأکید کردند که
اخراج ما به دلیل ارتکاب اعمال خلاف شرع بوده است. بر اساس این نامه از
نام نویسی ما در هر دبیرستانی در سراسر کشور ممنوعیت به عمل آمد.
من و آذی
برای یک سال بیکار بودیم حتی به ما اجازه نمی دادند که در کلاس های
شبانه نام نویسی کنیم. بعد از یک سال من در یک شرکت تجاری با عنوان
منشی استخدام شدم و شروع به کار کردم. بعد از مدتی برای آذی در همان
شرکت هم کاری پیدا کردم. حالا دوباره هر دو می توانستیم تمام روز را در
کنار هم باشیم.
یک روز من و
او در دستشویی اداره سرگرم بوسیدن همدیگر بودیم که یک نفر ما را دید.
حکایت بوسه ی ما در اداره پیچید و به زودی (عمل منافی عفت) ما را به
اداره ی حراست اداره گزارش دادند. آذی به شدت می ترسید و فوری از کارش
استعفا داد اما من در مقابل کاری که کرده بودم ایستادگی کردم و با قدرت
جواب پرسش های آنها را دادم. آنها به من گفتند که من مشکل روانی دارم
و دچار اظطراب و آشفتگی های روحی هستم و رفتارهایم را ناشی از جنون و
دیوانگی می دانستند. به من گفتند که به من کمک خواهند کرد که شفا پیدا
کنم.
آنها مرا به
آقای دکتر س.م. که دکتر روانشناس فوق العاده خوبی بود معرفی کردند. سه
ماه به من مرخصی دادند که تحت نظر دکتر در یک کلینیک روانی برای دو
هفته بستری شوم. هر شب مشتی قرص به من می دادند که با خوردن آنها
کاملاً بی هوش می شدم و هیچ چیز را در اتاقم تشخیص نمی دادم و اصلاً
نمی دانستم که در کجا هستم. بعد از مدتی خودم هم باورم شد که من بیمار
روانی هستم!
در مدت این
دو هفته، پزشکان و مأموران انجمن حراست شرکت، مددکاران اجتماعی و
معاونت شرکت به ملاقاتم می آمدند. آنها مرتب من را مورد پرس و جو قرار
می دادند و من می بایستی جواب یک یک آنها را می دادم. معاون شرکت مرد
خوبی بود و حقیقتاً هدفش کمک به من بود تا حالم بهتر شود و به سر کار
برگردم و با سلامت کامل به کارم ادامه بدهم.
سه ماه گذشت
و من دوباره سر کار حاضر شدم اما حالم بدتر شد. بیمارستان روانی مرا
دیوانه تر کرد. تشخیص دکتر س.م. این بود که من هوموسکشوال هستم و هیچ
مشکل روانی دیگری ندارم. اما اداره ی حراست این تشخیص را قبول نمی کرد.
مأمور انجمن
حراست از من پرسید: آیا شما هیچ تغییری در خودتان نمی بینید؟ من گفتم:
نه... من همان آدمی هستم که قبلاً بوده ام! او به من گفت: آیا شما نمی
خواهی یک آدم نورمال شوی. گفتم: من قبلاً هم یک آدم نورمال بوده ام!
طبیعی است
که به همین دلیل همان روز از کارم اخراج شدم و وقتی که از اداره بیرون
می آمدم دو مأمور مرد از یک ماشین پیاده شدند و خیلی مؤدبانه از من
پرسیدند که: آیا ممکن است با شما چند دقیقه صحبت کنیم؟ گفتم بله. آنها
مرا به طرف یک ماشین راهنمایی کردند. در ماشین دو مرد دیگر نشسته
بودند. آنها به چشمهایم چشمبند زدند و به مدت 45 دقیقه در آن ماشین نگه
داشتند. بعد در حالی که سعی می کردند دستشان به بدنم نخورد مرا از طریق
آستین هایم به یک ساختمان بردند و در یک اتاق چشم های من را باز کردند.
گفتم: من باید بدانم که شما چه کسی هستید!
آنها در
همان موقع شروع کردند به فحش دادن به من. به صورتم تف انداختند و گفتند
که تو مایه ی ننگ جامعه هستی. کثافتی، گاوی... حیف تف من! من در یک
اتاق دیگر صدای فریاد مردی را می شنیدم که داشت مورد شکنجه قرار می
گرفت. آنها از زیر میز پایم را با آتش سیگار سوزاندند. من جیغ کشیدم.
آنها من را برای مدت چهار روز در بازداشتگاه نگه داشتند. اتاق بسیار
تاریک بود. یک تخت خواب مندرس گوشه ی اتاق بود. اتاق پر از سوسک بود.
در مدت این چهار روز آنها سعی کردند با خواندن آیات قرآن مرا درمان
کنند. من به شدت ناامید و افسرده و مأیوس بودم.
من نوزده
سالم بود. بعد از چهار روز مرا مجبور کردم اعتراف کنم که کفر کرده ام.
و از من خواستند که ورقه ای را امضا کنم. در این ورقه از من تعهد
گرفتند که دیگر هرگز مرتکب چنین اعمالی نشوم. آنها پرونده ی مرا به
شعبه ی درمانی دانشگاه شهید بهشتی فرستادند و دو خانم روانکاو که تخصص
شان در مورد همجنسگرایی بود، مسئول پرونده ی من شدند.
آن دو خانم
روانکاو مرا به مدت شش ماه تحت درمان خود قرار دادند. آنها می گفتند:
تو به خودت تلقین می کنی که به همجنس گرایش داری. آنها مرا تشویق کردند
که به درسم ادامه دهم و پزشک شوم. گفتم: شما فرصت تحصیل را از من
گرفتید و من حالا دیگر در هیچ دبیرستانی امکان نام نویسی ندارم. در
پایان آنها به من پیشنهاد کردند که تغیر جنسیت بدهم. گفتم: من "مریم"
هستم، یک دختر، و نمی خواهم که یک مرد بشوم. آنها گفتند که اگر تغییر
جنسیت ندهم و به گرایش خودم ادامه بدهم سرنوشتم اعدام خواهد بود.
بعد از شش
ماه که تحت کنترل و نظارت اداره ی حراست بودم علاقه و امیدم را نسبت به
زندگی به کلی از دست دادم. زندگی برایم هیچ ارزشی نداشت و دلم می خواست
که بمیرم. بالاخره هم دو بسته دیازپام خوردم و دست به خودکشی زدم.
تقریباً بیهوش بودم. وقتی که مادرم مرا به بیمارستان می برد صدای جیغ
مادرم را می شنیدم. در حالت بیهوشی فقط به مادرم فکر می کردم و به تمام
بدبختی هایی که برای او تولید کرده بودم. نه می توانستم به تحصیلم
ادامه بدهم نه کار بکنم و نه می خواستم ازدواج بکنم. به طور کلی از
جامعه طرد شده بودم و امیدم را در زندگی کاملاً از دست داده بودم.
بعد از
اینکه مادرم مرا نجات داد تصمیم گرفتم که کشور را ترک کنم. یک قاچاقچی
پیدا کردم که مرا به ترکیه برد. در مدت دو سالی که در آن شرکت بازرگانی
کرده بودم پول هایم را جمع کرده بودم. مادرم هم به من کمک کرد. وقتی که
کشور را ترک می کردم 21 سال داشتم. در سپتامبر سال 2003 با اتوبوس عازم
ترکیه شدم. ده روز در ترکیه ماندم. آنها پاسپورتم را از من گرفتند. بعد
یک مرد ترک به نام چنگیز مرا با ماشین به یونان و بلغارستان برد. در
این مدت کامیون های مختلفی مرا از یک منطقه به منطقه ی دیگر می بردند.
در مرز هر کشوری مجبور بودم که نفسم را در سینه حبس کنم و کاملاً ساکت
باشم. در ماه اکتبر به فرانسه رسیدم. اولین شب ورودم را در شهر کوچکی
در فرانسه در یک کیوسک تلفن خوابیدم و روز بعد خودم را به اداره ی پلیس
فرانسه معرفی کردم. پلیس فرانسه بسیار مهربان بود. آنها مرا به یک
اردوگاه فرستادند و یک مددکار اجتماعی مسئول کمک رسانی به من شد. بعد
از آن مرا به پاریس منتقل کردند و هم اکنون من در یک کمپ در پاریس
زندگی می کنم. جایی که اکثر پناهجویان و پناهندگان در آنجا زندگی می
کنند. آنها ماهانه به ما 300 یورو کمک مالی می کنند. در این مدت من
باید اقامت موقتم را هر ماه تمدید کنم. بسیار خوشحالم که در پاریس
زندگی می کنم. من از این همه آزادی بیان و انسانیت مردمشان در شگفتم.
آرزویم این است که اقامت دائم کشور فرانسه را بگیرم، به دانشگاه برو م
و یک آدم ایده آل بشوم هم برای خودم و هم برای مادرم.
یک ماهی است
که پی جی ال او را پیدا کرده ام و آنها بیشترین کمک ها را به من کرده
اند. به خصوص بابک و ابراهیم که از همکاران سازمان در فرانسه هستند.
آنها برایم وکیل گرفتند و همچنین یک مترجم رایگان. بابک به من امید می
دهد. این مهمترین چیزی است که هم اکنون به آن احتیاج دارم.
شرایط زندگی
هوموسکشوال ها در ایران اصلاً خوب نیست. نمی توانند آنگونه که دلشان می
خواهند زندگی کنند چراکه دارای هیچ حقوقی نیستند. رژیم، مرگ را تنها
سرنوشت یک هوموسکشوال می داند. اگر من به ایران برگردم به طور قطع
محکوم به مرگ می شوم. من به مردم کشورهایی که آزادی انتخاب در زندگی
شان دارند حسادت می کنم. آنها باید قدر چیزهایی را که در زندگی شان
دارند را بدانند. من به جوانان، دختران و پسرانی که با خوشحالی سگ
هایشان را به گردش می برند حسادت می کنم. زندگی ما در ایران مثل یک
کابوس است.
من نمی دانم
چه اتفاقی خواهد افتاد اگر حکومت فرانسه مرا به ایران برگرداند. آنجا
چوبه ی دار منتظر من است.
|