بازگشت به چراغ 36
 
 
 
سال سوم
شماره سی و ششم
ژانویه 2008 - دی 1386

 

 

 

 

 

 

حالا که به دو سال پیش، وقتی که هنوز در ایران بودم، فکر می کنم اضطراب و ترس تمام وجودم را فرا می گیرد. آن روزها اولین مشکل من خانواده ام بود، خانواده ای فوق العاده مذهبی. پدرم سپاهی و مادرم معلم قرآن و دین بود. تنها کسی که افکاری امروزی داشت، خواهرم بود.

آن موقع در ایران عاشق کسی شدم به نام حسین و پنج سال از بهترین روزهای زندگی ام را در کنارش گذراندم. حالا از او خبری ندارم. خانواده ی حسین می دانستند که حسین همجنسگرا است و به همین علت او را طرد کرده بودند. همیشه این نگرانی در من بود که یک روز خانواده ی من هم از هویت من با خبر شوند و من هم از خانواده ام طرد شوم. این موضوع به حقیقت پیوست و پدر حسین همه چیز را به پدر من گفت. پدر حسین تهدید کرده بود که اگر باز هم به دیدار حسین بروم و با او ارتباط برقرار کنم برای من مشکل درست می کند و این کار را هم کرد.

من از طریق حسین با کلیسا آشنا شده بودم و به مسیحیت ایمان آورده بودم. پدر حسین با خانواده ی من تماس گرفت و به آنها گفت که من یک همجنسگرا هستم و برای حسین مزاحمت ایجاد می کنم و دیگر اینکه مسیحی هستم. یک روز پدر و برادر حسین کتک مفصلی به من زدند و وقتی به خانه ی خودمان رفتم پدرم به من حمله کرد و او نیز به شدت مرا کتک زد. مادرم هم پدرم را تشویق می کرد و می گفت این بی آبرو را بزن. خیلی از پدر کتک خوردم و حتی او به طرف آشپزخانه رفت که چاقو بیاورد و مرا با چاقو بزند که شانس آوردم و توانستم از خانه خارج شوم. به خانه ی خواهرم که از تمام مشکلات من با خبر بود رفتم. یادم می آید ساعت سه بود و تمام لباس های من خونی شده بود. زنگ در را زدم و وقتی خواهرم در را باز کرد و مرا با آن وضع دید خیلی آشفته شد. اول فکر می کرد که تصادف کرده ام. وقتی رفتیم داخل خانه و موضوع را برایش تعریف کردم خیلی ترسید و از من سئوال کرد که آیا بابا می داند که من به خانه ی او رفته ام یا نه. گفتم نه. خواهرم می ترسید پدرم به خانه اش برود و مرا بکشد. شوهر خواهرم که فردی تحصیلکرده و امروزی است به من گفت، کامبیزجان ایران جای تو نیست، تو باید از ایران بری. به من پیشنهاد کرد که با آنها زندگی کنم و به خدمت سربازی بروم. شوهر خواهر من دکتر است و در یکی از پادگان های کشور در بهداری مشغول به کار است. من با هزار مشکل به سربازی رفتم. روزهای اول سال نو بود و من در بهداری پادگان راننده ی آمبولانس شدم. پس از چند روز شوهر خواهرم مرا با کسی آشنا کرد به نام پیام. پیام از اهالی شیراز بود و مثل من همجنسگرا. فرق من و پیام در این بود که خانواده ی پیام او را خوب درک می کردند ولی خانواده ی من مشکل من را از همنشینی با دوست های بد می دانستند.

یک روز ظهر که وقت نهار و نماز بود و همه در پادگان به سالن نماز رفته بودند، من در بهداری بودم و در اتاق امیر بودم که پیام وارد شد. از او پرسیدم کسی موقع آمدن او را ندیده، گفت نه. من و پیام تحریک شده بودیم. حدوده 5 دقیقه نگذشته بود که احساس کردم در اتاق باز شد و سر یک آدم را دیدم که من و پیام را دید و به آرامی در را بست و رفت. من سریع به پیام گفتم که دژبان ما را دید، باید از پادگان فرار کنیم. به پیام گفتم من با آمبولاس می روم بیرون ولی تو را نمی توانم ببرم چون موقع خروج آمبولانس را کنترل می کنند. من از پادگان خارج شدم و به خانه ی خواهرم رفتم. حدود دو ساعت بعد امیر به خواهرم زنگ زد و خبر داد که پیام را دستگیر کردند. به خواهرم گفت که بهتر است من هم از خانه ی آنها خارج بشوم. من به منزل دایی ام رفتم. شب خواهرم و شوهر خواهرم هم آنجا آمدند و موضوع رو با دایی ام در میان گذاشتند. امیر و دایی ام می گفتند که من هر طور شده باید از کشور خارج بشوم. من هم هیچ پولی در بساط نداشتم. خواهرم با فروختن طلاهایش و دایی ام هم با دادن مبلغی کمک کردند تا از ایران بروم. به صورت قاچاق به ترکیه و از آنجا با هزار مکافات به یونان رفتم و با یک پاس تقلبی به سوئیس وارد شدم.

در سوئیس توسط یکی از دوستانم با سازمان ایرکیو آشنا شدم. سازمان اولین کاری که برای من انجام داد این بود که به من قوت قلب داد و هچنین تأییده ای برای من فرستادند که می توانم بگویم 90 درصد به من کمک کرد تا قبولی خود در این کشور بگیرم. من از آقای آرشام پارسی و همچنین دیگر مدیران سازمان خیلی متشکرم که مرا تحت حمایت خود قرار دادید. از سازمان ایرکیو کمال تشکر را دارم. در حال حاضر من فردی آزاد هستم و با دوست پسرم زندگی خوب و آرامی را می گذرانیم.

با آرزوی یک دنیای بدون خشونت و با آرزوی ایرانی آزاد

دوستدار شما کامبیز 

 

 

 

 

                                                          بازچاپ مطالب نشریه چراغ تنها با ذکر ماخذ آزاد است                                                                                                                            بازگشت به چراغ 36