بازگشت به چراغ 35
 
 
 
سال سوم
شماره سی و پنجم
دسامبر 2007 - آذر 1386

 

 

 

 

 

درآمدی بر: هنجارستیزسازی جامعه شناسی، بررسی جامعه شناختی نظریه ی هنجارستیزی (2)

Queering Sociology

 

نوشته ی استیون سیدمن
برگردان حمید پرنیان

 

در نیمه ی نخست این سده (بیستم)، امورجنسی به شیوه ای در فرهنگ مردمی جامعه ی آمریکایی جاری شد که جامعه شناسی نمی توانست نادیده اش بگیرد. سراسر میانه ی این سده، جامعه شناسان کارهای شان را به میزان چشم گیری برگزار کردند. دبستان شیکاگو به مطالعه ی رانندگان کامیون، مهاجران، کارگران کارخانه، و نوجوانان نابهنجار اجتماعی پرداخت، اما درباره ی قلمروی امورجنسی چیزی برای گفتن ندارد. نظریه پردازانی همچون پارک، کولی، توماس، پرسونس، و آگبورن درباره ی الگوهای شهری، رشد خویشتن، سازمان سیاسی، ساختار کنش اجتماعی، و توسعه ی فن آوری - این موضوعات ارزشمند - کار کرده اند اما درباره ی جنسی سازی خویشتن ها یا نهادها چیزی نگفته اند یا (اگر گفته اند) کم گفته اند. سرانجام، در حالی که جامعه شناسان همه ی موضوعات ممکن را بررسی کردند، و در حالی که بررسی های جنسی مباحث مردمی و هیجان آور رو به فزونی بود (همچون دیویس 1929؛ دیکینسون و بیم 1932؛ کینسی و همکاران 1948، 1953)، جامعه شناسان فنون تجربی خویش را برای بررسی امورجنسی انسانی گسترش ندادند.

برای این که جامعه شناسان امرجنسی را جدی بگیرند دگرگونی های دهه ی 1950 و آشفتگی های مردمی دهه ی 1960 مورد نیاز بود. سال های پس از جنگ گاهی محافظه کارانه بود، اما جنگ، الگوهای پویایی، کامیابی (اقتصادی)، و آزادی اجتماعی آداب جنسی را سست نمود. دهه ی 1950 در فرهنگ آمریکایی بدن و امورجنسی دگرگونی هایی رخ داد؛ پیدایش موسیقی راک، راه افتادن جنبش زنان، و پدیداری سازمان های همجنسگرادوست، و سبک های پوشش ژولیده و شورشی، (یعنی) همه ی کسانی که از هنجارهای اجتماعی و جنسی سرپیچی می کنند، دست در دست یکدیگر داشتند. دهه ی 1960 شورش جنسی را به درام ملی و مردمی ای تبدیل کرد. جنبش زنان، آزادی خواهی همجنسگرایان، فمینیسم همجنسگرا، فرهنگ فرهنگ ستیزی، نشریاتی همچون Playboy و کتابچه هایی همچون The Joy of Sex، و تندروهای فرهنگی ای همچون هربرت مارکوس و نورمن براون شورش جنسی را در کانون دگرگونی اجتماعی گذاشتند.

جامعه شناسی امورجنسی در دوره ی پس از جنگ در آمریکا پدیدار شد (همچون؛ هنسلین 1971؛ ریس 1967). هرچند این جامعه شناسی، امورجنسی را به عنوان حوزه ی ویژه ای همچون سازمان ها، جرم، یا جمعیت شناسی بررسی می کرد. امورجنسی ویژگی فردی پنداشته می شد، که تجلی فردی آن از سوی هنجارها و نگرش های اجتماعی شکل می گرفت. به امورجنسی و جامعه به عنوان دو چیز متضاد یکدیگر نگریسته می شد؛ جامعه خواه به عنوان فضایی دست و پاگیر و خواه به عنوان فضایی مداراگر با رهایی جنسی، دارای اهمیت بود. انگاره ی «رژیم جنسی»، انگاره ی حوزه ی معانی جنسی، گفتمان ها، و کنش های جنسی که با نهادها و جنبش های اجتماعی در هم بافته اند، غایب بودند. افزون بر این، اگرچه جامعه شناسان، الگوهای امورجنسی مرسوم (سنتی) – آیین های پیش از ازدواج، ازدواج، و آمیزش جنسی بیرون از راه ازدواج – را بررسی کرده اند اما بیشتر ادبیات (کارهای شان) با امورجنسی «منحرف» چون تن فروشی، پورنوگرافی، و (برانگیزاننده ترین شان) همجنس گرایی درگیر بود.

جامعه شناسی همجنسگرایی به عنوان بخشی از جامعه شناسی امورجنسی پدیدار شد (همچون؛ گاگنون و سیمون 1967a، 1964b؛ ریس 1964؛ ساگارین 1969). جامعه شناسی، همجنسگرایی را به عنوان ابژه ی دانش در زمینه ای بررسی کرد که در بالاترین دیدگاه مردمی و سیاست پردازی درباره ی همجنسگرایی بود. زمینه ی اجتماعی پدیداری جامعه شناسی همجنسگرایی دست کم نیاز دارد تا نگاشته شود.

 بین دهه های نخستین این سده و میانه ی دهه ی 1970، تمایل همجنسخواهی از سوی دانش های علمی – پزشکی به هویت همجنسگرایانه پیکره بندی شد. ریشخندآمیز این که شکل گیری همجنسگرایی به عنوان هویت اجتماعی منجر به پیدایش خرده فرهنگ های همجنسگرا شد. به کوتاه سخن، خرده فرهنگ های همجنسگرا از حاشیه به در آمدند، و سازمان های پنهان همجنسگرادوست دهه ی 1950 به فرهنگ ها و جنبش های مردمی ای بدل گشت که در دهه ی 1970 خواهان بهره دهی به و اثبات فمینیسم همجنسگرا و آزادی همجنسگرایی بودند (آدام 1987؛ دی امیلیو 1983؛ فیدرمن 1981). بخشی از بهره ی گذار از تمایل همجنسخواهی به هویت همجنسگرایی این بود که همجنسگرایی وارد گفتمان های مردمی شد. از دهه ی 1900 تا 1950، گفتمان روان پزشکی که همجنسگرایی را به عنوان یک شخصیت بیمار، یک گونه ی انسانی نابهنجار و منحرف پیکره بندی کرده بود بر مباحث مردمی چیره گشت. کینسی (1948، 1953) با نگریستن به امورجنسی به عنوان یک پیوستار این الگوی بیمار را به چالش کشید. کینسی به جای این پنداشت که افراد یا منحصرا دگرجنسگرا هستند یا منحصرا همجنسگرا، (با پشتیبانی هزاران مصاحبه) پیشنهاد کرد که با توجه به جهت گیری جنسی (افراد) یا این که بیشتر افراد هر دو احساسات و رفتارهای دگرجنسگرایانه و همجنسگرایانه را تجربه می کنند امورجنسی انسانی (چیز) مبهمی است. نقد کینسی از الگوی روان پزشکی، پشتیبانی سفت و سختی از این الگو برانگیخت (همچون، برگلر 1956؛ بیبر و همکاران 1962؛ سوکاریدس 1968). در همان دوره، الگوهای اجتماعی و نوین از همجنسگرایی، هم برای الگوی کینسی و هم برای الگوی زیستی و روانشناختی روان پزشکی، الگوی جایگزینی فراهم آورد. این گفتمان ها، همجنسگرایی را به عنوان اقلیتی ستم دیده، قربانی تعصب ها و تبعیض های اجتماعی نابجا می دانند (همچون، کوری 1951؛ هافمن 1968؛ هوکر 1965؛ مارتین و لیونس 1972). در نخستین سال های دهه ی 1970، جنبش های آزادی زنان و همجنسگرایی مفاهیم اجتماعی سنجیده ای از همجنسگرایی را شکل دادند که نه تنها در پی هنجارسازی تمایل همجنسخواهانه بود بلکه همچنین نهادهای دگرجنسگرایی، ازدواج و خانواده، و نقش های سنتی جنسیت را به سنجش گرفت (همچون، آلتمن 1971؛ اتکینسون 1974؛ بونچ 1975؛ ریچ 1976).  

جامعه شناسی در وضعیت دوجانبه ای قرار گرفته بود؛ همجنسگرایی را عرصه ای برای ناسازگاری سیاسی و دانش ساخته بود. بی تردید، رشد آگاهی ملی و مردمی درباره ی همجنسگرایی و مطرح شدن مفاهیم اجتماعی همجنسگرایی، جامعه شناسان را بر می انگیخت تا همجنسگرایی را در دامنه ی دانش خودشان (؛ جامعه شناسی) بدانند. جامعه شناسان، همجنسگرایی را به عنوان ننگ اجتماعی ای که باید رسیدگی اش کرد بررسی کردند؛ آنها راه هایی که همجنسگرایان از طریق آن با جامعه ی ستیزه گر سازگار می شوند را واکاوی کردند. سراسر دهه ی 1970، جامعه شناسان فرد همجنسگرا را (که بیشتر همجنسگرای مرد بود) همانگونه مطالعه کردند که جهان زیرزمینی کلاه برداران، تن فروشان، زندان ها، چای خانه ها، حمام ها، و مشروب خانه ها را مطالعه می کردند (همچون، هامفریس 1970؛ کیرخام 1971؛ ریس 1961؛ وینبرگ و ویلیامس 1975). گمان می کنم که بیشتر جامعه شناسان می خواستند تا همجنسگرا را به عنوان قربانی تبعیضی ناروا پیکره بندی کنند. با این همه، جامعه شناسان در (ساختن) برداشت مردمی از همجنسگرا به عنوان «دیگری» بیگانه و رازآلود دربرابر دگرجنسگرای بهنجار و آبرومند همکاری داشتند.

 

دیدگاه جامعه شناسی درباره ی امورجنسی در دهه ی 1960 و نخستین سال های دهه ی 1970، به ویژه نظریه ی برچسب زنی هوارد بکر (1963)، گوفمن (1963)، و شور (1971) و مفهوم «دست نوشته ی جنسی» (sexual script) جان گاگنون و ویلیام سیمون (1973)، در شکل دهی دانش امورجنسی و همجنسگرایی سایه انداخته بود. با این همه، در سال های پایانی دهه ی 1970 و نخست دهه ی 1980، جامعه شناسی نوین همجنسگرایی شکفت، که در آغاز به دست جامعه شناسان همجنسگرا و بیشتر فمینیست آب یاری شد. این دسته ی تازه از جامعه شناسان ابزار مفهومی جامعه شناسی را برای بررسی زندگی همجنسگرایی به دست گرفتند، همانگونه که به شدت از فمینیسم و رویکردهای اجتماعی انتقادی در جنبش های همجنسگرایی بهره می بردند (همچون، هاری و دیوال 1979؛ لیواین 1979a، 1979b؛ مورای 1979؛ پلامر 1975، 1981؛ ترویدن 1988؛ وارن 1974). جامعه شناسی نوین همجنسگرایی بر معنی اجتماعی همجنسگرایی پافشاری می کند، و با نظریه ی نوین همجنسگرایی همکاری دارد؛ نظریه ی نوین همجنسگرایی، پژوهش جامعه شناختی ای که (بر پایه ی) سنت اجتماعی متمایز مطالعات جنسی است را نادیده می گیرد. جامعه شناسی همجنسگرایی از نخستین سال های دهه ی 1970 تا دهه ی 1980 نفش عمده ای در مباجث نظریه ی همجنسگرایی بازی نکرد، تا اندازه ای به این سبب که جامعه شناسان به گونه ای انتقادی مقوله های امورجنسی، دگرجنسگرایی، و همجنسگرایی را بررسی نکردند؛ آنها هرگز کارکرد اجتماعی دوتایی دگرجنسگرا/همجنسگرا را به عنوان مقوله ی بنیادین رژیم مدرن امورجنسی به پرسش نگرفتند. افزون بر این، در حالی که جامعه شناسان فاقد چشم اندازی تاریخی بودند رویکردی جاودانه می شد که پرسش همجنسگرایی را از پرسش گسترده تر مدرن شده گی و سیاست ها جدا ساخت.

 

در همان حالی که همجنسگرایی وارد گفتمان های مردمی می شد و در رشته های دانشگاهی موضوع دانش گشته بود، نظریه ی همجنسگرایی بیرون از دانشگاه پیشرفت می کرد. برای نمونه، همانگونه که در بالا گفته شد، در همان حالی که جامعه شناسان اندیشیدن به امرجنسی را به عنوان واقعیتی اجتماعی آغاز کردند، دانش ها از جنبش زنان و همجنسگرایان بیرون می آمد. با پاگیری گروه های همجنسگرادوست در دهه ی 1950 (همچون، انجمن متاچین و خواهران بیلیتس)، همجنسگرایی یا به عنوان ویژگی همه ی افراد و یا به عنوان ویژگی یک بخش از جمعیت انسانی نظریه پردازی می شد. طبیعی شمردن همجنسگرایی بر آن بود تا همجنسگرایی را مشروعیت قانونی ببخشد. افزون بر آن، با وجود تندروی نظریه ی همجنسگرایی در فمینیسم همجنسگرا و آزادی همجنسگرایی در دهه ی 1970، افراد کمی این دیدگاه که همجنسگرایی شرایطی طبیعی و نشانه ی کلیدی ای برای خودشناسی است را به چالش کشیدند. نظریه ی فمینیست همجنسگرا و آزادی خواهی همجنسگرایی با پافشاری بر طبیعی و بهنجار بودن همجنسگرایی به راستی پایگان جنسی غالب را وارونه ساختند. از نگاه کل گرایان (universalists)، هنجاری سازی همجنسگرایی بیشتر با راهبردهای سیاسی همانندسازی (assimilationism) پیوند داشت، در حالی که اقلیت سازی همجنسگرایی بیشتر با کارگزار جدایی گرایی (separatist agenda) یا با سیاست های تفاوت (difference) پیوند یافته بود (همچون، بونچ 1971؛ جانستون 1973). اگر نه همه جا، در گفتمان های همجنسگرادوستانه، فمینیست همجنسگرا، و آزادی خواهی همجنسگرایی، این باور درباره ی همجنسگرایی که مقوله ای جهانی از خویشتن و هویت جنسی است به شدت به پرسش گرفته شده بود (مگر آلتمن 1971؛ و مکینتاش 1968).

 

سیاست اثباتی همجنسگرایی (تقریبا از 1968 تا 1973)، به عنوان موج آغازی ضدهمجنسگراستیزی به دوره ی تشکیل اجتماعات، قدرت فردی، و مبارزات محلی رسید، ما می توانیم از دوره ی تازه ای در نظریه ی همجنسگرایی سخن بگوییم، دوره ی ساختارگرایی اجتماعی (social constructionism). ساختارگرایی اجتماعی، که برگرفته از نظریه ی برچسب زنی و پدیدارشناسی و شدیدا وام دار مارکسیسم و فمینیسم است ریشه در دانشگاه و کنش گری دارد. در قلب دیدگاه ساختارگرایی اجتماعی رد کردن آنتی تز امرجنسی و جامعه است. امرجنسی اساسا اجتماعی نگریسته می شد؛ مقوله های امرجنسی – به ویژه دگرجنسگرایی و همجنسگرایی، و همچنین کل رژیم گونه های جنسی مدرن، دست بندی ها، و هنجارها – به عنوان واقعیت هایی اجتماعی و تاریخی فهمیده می شوند. درباره ی همجنسگرایی موضوع اصلی این بود که «همجنسگرایی» یا (درخورتر اینکه) تجربیات همجنسی پدیده ای یکسان و یکجور نبود، اما معانی و نقش اجتماعی آنها در سراسر تاریخ گوناگون بوده است. ساختارگرایان می گویند که «همجنسگرا» را نمی توان به عنوان هویتی فراتاریخی پنداشت؛ به جای آن، مقوله ی همجنسگرایی، تنها در جوامع مدرن غربی، برای ساختن گونه یا هویت متمایز روانشناختی و جسمانی انسانی عمل می کند. میشل فوکو بیان کلاسیکی فراهم آورده است: «لواط (sodomy)، همانگونه که از سوی رمزگان های مدنی و متعارف باستانی تعریف شده است، مقوله ای از کنش های ممنوعه بود؛ لواط کاران چیزی نبودند مگر موضوع قضایی این کنش ها. همجنسگرای سده ی نوزدهم شده بود یک پرسوناژ (شخصیت متمایز)، یک گذشته، تاریخچه ی بیماری، یک شکل زندگی ... امورجنسی او (فرد همجنسگرا) بر چیزی که با این ترکیب کلی همراه نبود هیچ تاثیری نگذاشته بود. (امورجنسی اش) همه جا در او حضور داشت: در ریشه ی همه ی کنش های اش ... چون رازی بود که همیشه خودش را برملا می کرد (1980:43)». برنهاد فوکو از ساختار اجتماعی «همجنسگرا» با کارهای جاناتان کاتس (1976)، کارول اسمیت روزنبرگ (1973)، رندولف ترومباخ (1977)، و جفری ویکس (1977) همرو بود. بررسی های تبارشناختی فوکو از امورجنسی در پی آشکار نمودن کل رژیم جنسی به مثابه ی یک رخداد اجتماعی و سیاسی بود. با این نگاه، فوکو راهبرد سیاسی اثباتی جنبش همجنسگرایی که ندانسته در بازتولید این رژیم دست داشت را به پرسش می گرفت. پیام ساختارزدایانه ی فوکو در گوش های ناشنوایی فریاد کشید که سیاست های اثباتی هویت داشتند و در اجتماع سازی همجنسگرایان دهه ی 1970 کوشش های شگفتی می کردند. بیشتر مطالعات ساختارگرایانه، سراسر سال های نخست دهه ی 1980، در پی روشن کردن خاستگاه، معانی اجتماعی، و دگرگونی اشکال همجنسگرای مدرن بودند (همچون، دی امیلیو 1983؛ فیدرمن 1981؛ پلامر 1981). اگرچه این ادبیات، فهم های ذاتی گرایانه (essentialist) یا کلی گرایانه (universalistic) از اقلیت همجنسگرا را به چالش کشید، اما بیشتر با سیاست های اقلیت سازی همجنسگرایی پیوند داشت. ساختارگریان، به جای پافشاری بر همجنسگرا به عنوان یک واقعیت طبیعی که به دست تبعیضات اجتماعی تبدیل به یک اقلیت سیاسی شده است، عوامل اجتماعی ای را ردگیری می کنند که سوژه یا هویت همجنسگرا را تولید می کنند، که به عنوان بنیادی برای اقلیت سازی، اجتماع سازی و سیاست های شبه قومی به کار می روند. بررسی های ساختارگرایانه ی اجتماعی بیشتر به عنوان مشروعیتی برای سازمان های خرده فرهنگ های همجنسگرا کار کرد تا اقلیت های شبه قومی (اپستین 1987؛ سیدمن 1993).

 

دیدگاه ساختارگرایی اجتماعی سراسر دهه ی 1980 بر مطالعات همجنسگرایی سایه انداخته بود و در دهه ی 1990 در مطالعات همجنسگرایی نهادی گشته بود. بحث درباره ی ذاتی گرایی (استین 1992) و پیدایش، معنی، و دگرگونی اشکال اجتماعی هویت ها و اجتماعات همجنسگرا در هسته ی مطالعات اجتماعی همجنسگرایی بود. از پایان دهه ی 1980، ابعاد دیدگاه ساختارگرایی به چالش کشیده شد؛ سکوت و بازداری مفهومی و سیاسی اش آشکار شد. به ویژه، گفتمان هایی که گاهی زیر عنوان نظریه ی هنجارستیزی (queer theory) می آیند، گرچه بیشتر ناممکن است که (آنها را) از متون ساختارگرایانه جدا نمود، در پی دگرگون ساختن مباحث است؛ از تبیین همجنسگرای مدرن به پرسش گیری از کارکرد دوتایی دگرجنسگرا/همجنسگرا، از پرداختن انتحصاری درباره ی همجنسگرایی به پرداختن درباره ی دگرجنسگرایی به عنوان اصل سازمان دهنده ی اجتماعی و سیاسی، و از سیاست های یک اقلیت به سیاست های دانش و تفاوت (سیدمن 1994). زمینه ی اجتماعی پیدایش نظریه ی هنجارستیزی چیست؟

 

با پایان یافتن دهه ی 1970، جنبش همجنسگرایی به سطحی از پیچیده گی خرده فرهنگی و مدارای اجتماعی همگانی رسید که سیاست های کلیشه ای فرهنگی و اجتماعی هم از سوی راهبردهای تدافعی (همچون انجمن متاچین) و هم سیاست های انقلابی دهه های پیشین به تاریکی (و فراموشی) رانده شد. از این روست که دنیس آلتمن (1982)، یکی از دیده بانان تیزبین جنبش همجنسگرایی در دهه ی 1970، توانست سخن از روند همجنسگراسازی آمریکا بزند. اینک در این هنگامه ی تاریخی، رخدادهایی هم پیمان شدند تا زندگی همجنسگرایان را به بحران بکشانند.

 

واکنش شدید به همجنسگرایی، از سوی (دیدگاه سیاسی) راست نوین رهبری می شد اما به گونه ای گسترده از سوی نومحافظه کاران و جمهوری خواهان کلیشه ای پشتیبانی می شد، و انگاره های پیدایش دوره ی مداراگری و چندروی گرایی (پلورالیسم) جنسی را ویران ساخت (آدام 1987؛ پاتون 1985؛ سیدمن 1992). همه گیری ایدز هم به واکنش های همجنسگراستیزانه نیرو می داد و هم همجنسگرایان را در (حالت) تدافعی می گذاشت؛ همجنسگرایان به مثابه ی الگوهای دینی و پزشکی ای دیده می شدند که همجنسگرایی آنها را بدنام ساخته بود و (انگاره ی) همجنسگرایی داشت در گفتمان های مردمی بهبود داده می شد. اگرچه بحران ایدز، نیروی نهادهای همجنسگرایی را آشکار ساخت، اما بسیاری از همجنسگرایان ایدز را به عنوان محدوده ی سیاست های حقوق اقلیت ها و دربرگیری می دانستند. هم واکنش های شدید و هم بحران ایدز برانگیزاننده ی نوکردن فعالیت های رادیکال بود؛ سیاست های رویارویی، پیوسته گی (انسانی)، و نیاز به نظریه ی انتقادی ای که قدرت گیری همجنسگرایی را به تغییرات نهادی گسترده تری پیوند زند.

 

به همان گونه، توسعه های درونی نیز در نظریه و سیاست های همجنسگرایی برانگیزاننده ی یک تغییر بود. پیرامون جریان نژاد و امرجنسی تفاوت های دورنی دراز مدتی جوانه زده شد. در نخستین سال های دهه ی 1980، از سوی همجنسگرایان رنگین پوست فرهنگ مردمی ای شکل گرفت که از فرهنگ و سیاست های کلیشه ای حاشیه نشینی همجنسگرایان، کاستن و دربرگیری تجربیات، علائق، ارزش ها، و اشکال یگانه ی زندگی آنها (همچون، زبان، نگارش، دیدگاه های سیاسی، روابط، و گونه های ویژه ی ستم) انتقادات تیزی کرد. مفهوم هویت همجنسگرایی که به عنوان بنیادی برای اجتماع سازی و سازماندهی سیاسی به کار گرفته می شد از آنجا که بازتاب دهنده ی تجربه یا جایگاه (انسان) سفیدپوست و طبقه ی متوسط بود به انتقاد کشیده شد (آنزالدو و موراگا 1983؛ بیم 1986؛ لورد 1984؛ موراگا 1983؛ همفیل 1991). مقوله های «مرد همجنسگرا» و «زن همجنسگرا» به خاطر کارکردی که به عنوان نظم دهنده ی فشارهای سیاسی داشتند مورد انتقاد قرار گرفتند. هم گام با آن، فمینیسم همجنسگرا با به چالش کشیدن مفاهیم بنیادین امورجنسی و اخلاقیات جنسی آتش بحران را بیشتر کرد. در قلب فمینیسم همجنسگرا، به ویژه در سال های پایانی دهه ی 1970، از تفاوت میان مردان و زنان فهمی قرار گرفته بود که بر مفهوم روحانی شده ی امورجنسی زنانه و اروتیک شده ی امورجنسی مردانه استوار بود. این فهم، تمایل مردانه را به مثابه ی آشکار نمودن منطق زن ستیزی و چیره گی (مردان بر زنان) می پنداشت. زن بودن و همجنسگرا بودن به معنی نمایش دادن تمایلات، پنداره ها، و رفتار یک هویت جنسی و اجتماعی فمینیست- همجنسگرا بود. بسیاری از زنان همجنسگرا، و فمینیست ها در کل، فمینیسم همجنسگرا را به خاطر منحرف نمایاندن و دادن هویتی مردانه به زندگی اروتیک و خصوصی آنها به نقد کشیدند (همچون، آلیسون 1981؛ بریت 1984؛ کالیفیا 1979، 1981؛ روبین 1983). در ضمن آن چه که به عنوان «جنگ های جنسی» فمینیستی توصیف شده است، همایش راستینی از امورجنسی زنانه و همجنسگرایانه (همچون، نرینه-زنانه، آزارگری-آزارخواهی، شهوت گرایی از هر گونه) متون مردمی فرهنگ همجنسگرایی زنانه را در خود وارد کرده است، و انگاره ی هویت جنسی همجنسگرایی زنانه ی یکپارچه را به سخره گرفت (فرگوسن 1989؛ فلان 1989؛ سیدمن 1992). خواسته ی شورشیان رنگین پوست و جنسی پروراندن تفاوت های اجتماعی در رویه ی زندگی همجنسگرایان بود، اما پیامد آن پیدایش پرسش هایی درباره ی بنیادهای فرهنگ و سیاست های همجنسگرایی شد.

 

برخی از همجنسگرایان به «بحرانی» که با بازباوری به بنیادی طبیعی برای همجنسگرایی (همچون، مغز همجنسگرا) پیش آمده بود واکنش نشان دادند تا همجنسگرایان را در رویارویی با یک واکنش شدید سیاسی همبسته کنند، خودشان را در برابر یورش هایی که از سوی بیماری های واگیردار می شد پشتیبانی کنند، و بر ناسازگاری های رشدیابنده ی دورنی چیره گی پیدا کنند. بسیاری از فعالان و روشن اندیشان، به راه محالفی رفتند، و به برنهاد نیرومندتر ساختار اجتماعی همجنسگرایی گردن دادند، که شکل تندتری از سیاست تفاوت را دارا بود. اگرچه شورشیان رنگین پوست و جنسی در این راه بر فرهنگ همجنسگرایی سایه انداختند، اما گروه نوینی از نظریه پردازان پدیدار شدند که تاثیر بسیار زیادی از پساساختارگرایی فرانسوی و روانکاوی لاکانی گرفتند و به طور معنی داری زمینه ی نظریه و سیاست های همجنسگرایی را دگرگون ساختند (همچون، باتلر 1990؛ د لورتیس 1991؛ دوتی 1993؛ فوز 1991؛ سدویک 1990؛ وارنر 1993). اگر نظریه ی هنجارستیزی سخن از یک دگرگونی دانش شناختی جدی می کند، من بر آن ام که این (دگرگونی) در حوزه ی مفهومی بوده است.

 

همان گونه که مهمانان این سمپوزیوم روشن ساخته اند، نظریه ی هنجارستیزی دارای معانی چندگانه ای گشته است، (که) از یک شیوه ی کوتاه نویسی کارآمد و صرف برای سخن گفتن از مطالعات همجنسگرایی، دوجنسگرایی و دگرجنس گونه گی تا حساسیت نظری ای که پیرامون سرپیچی یا شورشی همیشگی می چرخد (کش می آید). می پندارم که کانون نظریه ی هنجارستیزی چالش هایی است که برای مفهوم غالب و بنیادین همجنسگراستیزی و نظریه ی اثباتی همجنسگرایی پیش آورده است: پیش انگاشت سوژه یا هویت همجنسگرا. نظریه ی هنجارستیزی را به عنوان ستیزیدن با این بنیاد و سیاست های همجنسگرایی غربی تفسیر می کنم.

 

نظریه ی همجنسگراستیز و اثباتی مدرن غربی، همجنسگرا را یک سوژه می داند و بر سر پی بردن به سرچشمه ی آن (طبیعی یا اجتماعی)، دگرگونی اشکال و نقش های اجتماعی آن، معانی اخلاقی اش، و سیاست های آن چون و چرا می کند. سازش جدی ای در این پنداشت که نظریه و سیاست های همجنسگرایی موضوع خویش، «همجنسگرا»، را چیزی ایستا، یکسان شده، و شناساپذیر می داند وجود ندارد. نظریه پردازان هنجارستیز، برگرفته از نقدهایی که از سوی رنگین پوستان و شورشیان جنسی درباره ی سیاست های هویت یکسان شده، و از نقدهای پساساختارگرایانه از الگوهای «بازنمایی» زبان، بحث می کنند که هویت ها همیشه چندگانه یا مرکب هستند و بی نهایت راه وجود دارد که «مولفه های هویتی» (همچون، جهت گیری جنسی، نژاد، طبقه ی اجتماعی، ملیت، جنسیت، سن، توانایی) بتوانند همپوش شوند یا ترکیب شوند. افزون بر این، ساخت ویژه ی هر هویتی، اختیاری، شناور، و کنارگذاری (exclusionary) است. ساخت های هویتی، به ضرورت، دربرگیرنده ی خاموشی یا کنار گذاشتن برخی از تجربه ها یا اشکال زندگی است. برای نمونه، هویت سیاه پوست، طبقه ی متوسط اجتماعی، زن همجنسگرای آمریکایی، درباره ی تفاوت هایی که در این مقوله اجتماعی وجود دارد خاموش است؛ تفاوت هایی در ارتباط با دین، منطقه ی زندگی، شناسه ی خرده فرهنگی، فمینیسم، سن، یا تحصیلات. ساخت های هویتی، به ضرورت، شناور هستند چرا که از سوی تجربیات، علایق، یا اشکال زندگی کسانی که هویت شان آنها را پنهان کرده است برابر خویش را بیرون می کشند (و به ذهن می آورند) یا به راستی ایستادگی (و مخالفت) تولید می شود. سرانجام، نظریه پردازان هنجارستیز به جای آن که امور اثبات شونده از سوی هویت را به مثابه ی چیزی ضرورتا آزادی بخش بداند، آنها را به عنوان ساختارهای نظم دهی و تنظیمی می پندارند. کارکرد ساخت های هویتی همچون قالب هایی است که از خویشتن ها و رفتارها پشتیبانی می کند و از این روی، گستره ی شیوه های ممکن برای قاب بندی خویشتن، تن، تمایلات، کنش ها، و روابط اجتماعی فرد را نادیده می گیرد.

 

دیدن هویت ها همچون چیزی چندگانه، شناور، و تنظیمی ممکن است بیان گر نقدهایی باشد که نظریه و سیاست های همجنسگرایی را ویران می سازد، اما نزد نظریه پردازان هنجارستیز هویت ها پیش آورنده ی امکان های نو و باروری هستند. گرچه در برخی از (متون) نظریه ی هنجارستیزی رگه هایی از سیاست های ضدهویتی یافته ام، اما هدف شان ول کردن هویت ها به مثابه ی مقوله ی دانش و سیاست ها نیست بلکه باز و اعتراض پذیر کردن همیشگی هویت ها، معانی آنها و نقش سیاسی شان است. به زبان دیگر، تصمیم هایی که درباره ی مقوله های هویتی گرفته می شود پراگماتیک (کاربست گرایانه) می شود؛ تصمیم هایی درباره ی برتری موقعیتی، بهره ی سیاسی، و سودمندی مفهومی. نظریه پردازان هنجارستیز می گویند سودمندی پیکره بندی هویت به عنوان چیزی که در معانی و کاربرد سیاسی اش همیشه باز است این است که پشتیبان گر رویه ی آشکار تفاوت ها یا (پشتیبان گر) فرهنگی است که در آن، صداها و علایق چندگانه شنیده می شوند و شکل دهنده ی زندگی و سیاست های همجنسگرایی است.

 

نظریه ی هنجارستیزی به نظریه و سیاست های همجنسگرایی که پیرامون سوژه ی همجنسگرا سازمان یافته است معترض است: این پروژه (نظریه و سیاست های همجنسگرایی) دوتایی دگرجنسگرا/همجنسگرا را بازتولید می کند؛ رمزگانی که دگرجنسگراسازی جامعه را جاودانه می سازد. نظریه ی اثباتی غربی و مدرن همجنسگرایی ممکن است سوژه ی همجنسگرا یا رخدادی را طبیعی سازد یا هنجار نماید که ممکن است همجنسگرا را به عنوان کارگزار آزادی خواهی اجتماعی ثبت کند، اما در پی اش دگرجنسگرایی و همجنسگرایی را، به عنوان مقوله های فرمان دهنده ی هویت جنسی و اجتماعی، با هم جور سازد؛ این امر به رژیم مدرن امورجنسی همچنان نیرو می دهد. نظریه ی هنجارستیزی می خواهد خود رژیم امورجنسی را به چالش کشد – یعنی، دانش هایی که خویشتن (آدمی) را به عنوان چیزی جنسی بر می سازد و دگرجنسگرایی و همجنسگرایی را به عنوان مقوله هایی می پندارد که حقیقت خویشتن های جنسی را نشان می دهند. سامانه ی مدرن امورجنسی که پیرامون خویشتن دگرجنسگرا و همجنسگرا سازمان یافته است به عنوان یک سامانه ی دانش نگریسته می شود، سامانه ای که زندگی نهادی و فرهنگی جوامع غربی را ساختار داده است. به دیگر سخن، نظریه پردازان هنجارستیز، دگرجنسگرایی و همجنسگرایی را نه تنها به عنوان هویت ها یا موقعیت های اجتماعی نمی بینند بلکه مقوله هایی از دانش می دانند؛ (آن ها را) زبانی (می دانند) که آگاهی ما از تن ها، تمایلات، امورجنسی، هویت ها را قاب بندی می کنند؛ زبانی هنجارین که بنای مرزهای اخلاقی و پایگان های سیاسی را می سازد. نظریه پردازان هنجارستیز کانون دیدشان را از پرداختن انحصاری به ستم روی بر سوژه ی همجنسگرا و آزادی آن به واکاوی اعمال و گفتمان های نهادی ای برده اند که دانش جنسی را تولید می کنند و زندگی اجتماعی را سازمان می دهند، اما با داشتن نگره ای ویژه به شیوه هایی که این دانش و کنش های اجتماعی تفاوت ها را سرکوب می سازند. نظریه ی هنجارستیزی در این باره پیشنهاد می کند که مطالعه ی همجنسگرایی نبایستی مطالعه ی یک اقلیت – زنان همجنسگرا/ مردان همجنسگرا/ دوجنسگرایان - باشد بلکه بایستی مطالعه ی دانش ها و اعمال اجتماعی ای باشد که با دگرجنسگراسازی یا همجنسگراسازی بدن ها، تمایلات، کنش ها، هویت ها، روابط اجتماعی، دانش ها، فرهنگ، و نهادهای اجتماعی، «جامعه» را به عنوان یک کل سازمان دهی می کنند. نظریه ی هنجارستیزی در آرزوی گذر دادن نظریه ی همجنسگرایی به نظریه ی عام (کلی) اجتماعی یا سکویی است که در/از آن بتوان همه ی جوامع را واکاوی کرد.

 

از تاریخ این نوشته، نظریه ی هنجارستیزی و جامعه شناسی، تنگاتنگ، یکدیگر را در آغوش گرفته اند. نظریه ی هنجارستیزی بیشتر آفریده ی دانشگاه ها است و در این میان نیز فمینیست ها و استادان علوم انسانی نقش بیشتری داشتند. جامعه شناسان در این مباحث تقریبا دیده نمی شوند. این امر، با توجه به اشاره ی نظریه ی هنجارستیزی به واکاوی عام اجتماعی، خنده دار است. افزون بر آن، از آن جا که نظریه ی هنجارستیزی به خاطر متن گرایی یا مفهوم «کم پیشرفت یافته ی» امر اجتماعی به نقد کشیده شده است (همچون، هنسی 1993؛ سیدمن (دارد آماده می شود)؛ وارنر 1993) این خاموشی جامعه شناسان بیشتر مایه ی دلخوری است. جامعه شناسان ناچارند تا از نظریه ی هنجارستیزی بیشتر بیاموزند تا فرصت هایی برای همکاری جدی به دست آورند.

 

این سمپوزیوم بر آن است تا فروگذاری (و غفلت) دوجانبه ی نظریه پردازان هنجارستیز و جامعه شناسان را پایان بخشد؛ با پیش کشیدن چنین پرسش هایی: نظریه ی هنجارستیزی چیست؟ چه سخنی با جامعه شناسان دارد؟ نظریه ی هنجارستیزی چگونه جامعه شناسان را به چالش می کشد تا پارادایم های خویش را بازنگری کنند؟ چگونه ممکن است جامعه شناسی با نظریه ی هنجارستیزی سخن بگوید؟ نظریه ی هنجارستیزی ای که بتواند به گونه ای جدی با جامعه شناسی درگیر شود چیست؟ هنجارستیزسازی جامعه شناسی و بررسی جامعه شناختی نظریه ی هنجارستیزی موضوعاتی همزاد و خواسته ی این سمپوزیوم هست

 

 

 

بخش دوم. پایان

 

بازگشت به چراغ 35

 

 

 

                                                          بازچاپ مطالب نشریه چراغ تنها با ذکر ماخذ آزاد است