بازگشت به چراغ 35
 
 
 
سال سوم
شماره سی و پنجم
دسامبر 2007 - آذر 1386

 

 

 

 

 

 

از جنس من   

آذین دروی پور

 

هنوز تیغ خودخواهی های اسلام بر گردنم بارسنگینی می كند. هنوز نعره های آزاردهنده ی جبر و زور،احساس ترس و انزجار را در من زنده می كند. هنوز بیخرد یهای اجتماع  اسلامی را شاهدم و هنوز. 

 

 اسلامی كه در قلع و قمع ابائی ندارد، دستورات اكیدش را اراده ی مسلم خدا می داند و تمرد و تخطی از آن را سزاوار مرگ، تباهی و نیستی چه

 پیام مفید و ارزشمندی برای من می تواند داشته باشد؟ چه زیبایی و آوای خوش و دلنشین هماهنگی برای ضرباهنگهای حیات من و چه  نگرش ثابت و پایداری برای به زانودرافتادگان گریزپایش؟

تنها واهمه و هراس است كه در دلم رشد كرده از این بظاهر تسلی بخش منجی. و تنهاترازهمیشه، لابلای همه این تنهاهای سرگردان بظاهر اجتماع كه همچون سیاه بی پایان بر احساس واندیشه ام رخنه كرده و دامن افزوده، هنوز زندگی را نقاشی می كنم. و هنوز هنوزهایی اینچنین صدا را درونم خفه می كند و مرا در پوسته تنهایی خود می بلعد زیرا كه ماوائی نمی یابم و ترجیح می دهم تا در عبور از این فصل سرد بی آشیان از كنار نابخردان دژخیم، باشتاب و عجله ای فراوان بگذرم درجستجوی یافتن نسبتاً اتاقكی امن.

 

چه سنخیتی وچه وجه مشتركی است میان آمال و آرزوهای من و دستورات كوبنده وارونه ساز اسلام،تا برد و سلامش لحظه ای آتش

افروخته اش را از ریشه و بنیانم فرونشاند.
جوهره اش با هستی من مخالف است،اساساً و بنیادینه با احساس و تپش های قلب و مسیر و مسیل تفكرم در تضاد است.
من باید بدار آویخته شوم، این جمله تنفر انگیز و رعب آلود، نظر اسلام و آغازی دیگر بر پایان شمارش معكوس آنست. این یعنی مزاحمت درلحظه لحظه نفس هایم، یعنی بریدن امان در قالب یك متظاهر دوست، آنچه در جای جای ذهن و قلب و اندیشه خاطرات كودكیم نقش سیاهی بسته.
اگر از این صخره سرد سنگی نتراشیده و نخراشیده كه در مقابل دیدگانم قدعلم كرده ساختن و پرداختن مجسمه ای فراخور حالم آرزوست زهی خیال باطل چرا كه نه به مذاق طرفدارانش خوش می آید و نه به ذائقه حجت الاسلام ها، مفتی ها، و امامان حی و حاضرش با القاب حضرت كه سردمداران بی چون و چرای آنند.
خودفریبی و به قهقرا كشیده شدن آگاهانه در این هزاره بسی باعث تأسف است و مضافاً مشمئز كننده وخود جامه ی فریب نوینی است بر تن این پیكر از بنیان متضاد و ناجور.

بیایم نخست خود را دریابم، بیایم تا با خودم در خودم آشتی كنم، بیایم تا خودم را بشناسم و با خودم ازخودم مدد جویم تا آنچه بدست می آورم ناب باشد و استوار، مستحكم و نامتزلزل، معتمد باشد و بی نیاز.
بی نیاز از هزاران دغل بازی ونمایشنامه های گنگ و تاریك بدارازا كشیده شده عوام فریب كه تركیب و اختلاط با هر یك از این بسیار هزاران، ضربه ی تیشه ایست عمیق و جانكاه، بر ریشه های نوجوان و سبز اندیشه درون تنها و بی ماوایم، به دستان خویشتن.
رقص در میان شعله های آتش و تبسم های تلخ آنانكه مرا نمی خواهند به آنچه هستم و من به حكم انساندوستی و تمدن رضایتشان را تمنا می كنم و همه اوقاتم اوقات طلایی و گرانبهایم را صرف معامله با جو و ارزن شان می كنم.جو و ارزنی زهرآگین، چرا كه درنهایت، حكم باید اجرا شود؛ اعدام!!.

حكمی  كه در پیچ وخم طناب سردجهل به گره ای كور خلاصه می شود

 

 

آنكه نمی داند شاید كه من باشم پس با آنچه آواز درون و احساس درستكارم زمزمه می كند دست بدست هم می دهیم تا خود ساخته شود آرمان و آرزویم با آنچه كه از جنس و عصاره ی خو د و درونم می باشد نه با هرچه كه از سنخ و رنگ ترس و تردید درهم آمیخته شده است،همان درهم آمیختگی ناهمگن و نامانوس.

آری می خواهم بدانم. می خواهم خویشتن خویش رادریابم با الفبایی از جنس آواز و ترانه های خوش و دلپذیر.
با رنگ هایی تابان، چشم نواز و روح افزا و با احساساتی سرشار از عشق و تفاهم كه تا هرچه در آن ژرفتر می شوی خوشایندتر می آید.
 
و اما اینها را تنها و تنها با دانشی می خواهم كه اصول آن متكی برچشمه ی جوشان و روشن جنس درونم می باشد.

 

 

بازگشت به چراغ 35

 

 

 

                                                          بازچاپ مطالب نشریه چراغ تنها با ذکر ماخذ آزاد است