|
با این سه شعر از باربد شب و ...
با این سه شعر از باربد شب، داستانک های مهدی همزاد، نیایش حمید
پرنیان، کلمات شروین (کلمات شروین به هر لباس بخواهند در می آیند)،
شعری از
soulmate، با پارسا- پندار تلخ، کوووووتاه، و
think love
بخش ادبیات، به همراه بخش اندیشه، به سایت ضیافت، دومین نشریه ی سازمان
دگرباشان جنسی ایرانی منتقل می شود. ضیافت، در فاصله ی سه ماه آینده
انتشار می یابد.
...
باربد
شب
شعر نگفتن
شعر ننوشتن
شعر نبودن
•••
••
•
پايان
خواب در بیداری 2
دلم که
•
تنگ مي شود
•
فشرده مي شود
•
خواب مي خواهد
خواب که
•
نمي آيد
•
پريشان مي شود
•
تو را مي بيند
تو که
•
نيستي
•
نبودي
•
من را نمي دانستي
من که
•
نگفتم
•
داد نزدم
•
شعر نوشتم
شعر که
•
سياه بود
•
تلخ بود
•
کلمه را نابود کرد
کلمه که
•
در او خانه داشتم
•
تاب مي دادمش
•
بازي مي خواست
بازيي که
•
نکردم
•
سوختم
•
باختم
•••
(نمي خواستم بنويسمت مانا
چرا به خوابم مي آيي؟)
واگویه ی دستان من
امشب برق رفت. صداي آژير قرمز برنامه ي تلويزيون را قطع کرد. پنج يا شش
ساله بودم. رفتيم زير پله و پناه گرفتيم. ما بوديم و خانواده ي صاحب
خانه. من ترسيدم. پسر صاحب خانه در حياط سيگار روشن کرد. بابا داد زد :
« خاموش کن.
الآن مي زنن. » صاحب خانه هم داد زد : « خاموش کن احمد. » سيگارم را
خاموش مي کنم و برمي گردم به اتاق. امروز پنجمين سالگرد باباست. همه ي
خانه تاريک است غير از آشپزخانه که با شمع روشن است. آرام راه مي روم
که مبادا به چيزي بخورم. هم کلاسي هايم نيز آرام راه مي روند. از پله
هاي تاريک پناهگاه مي رويم پايين. از مدرسه ، صداي سکوت هم بلند نمي
شود. وضعيت سفيد اعلام مي شود. بر مي گردم به بالکن. به خيابان جلوي
خانه نگاه مي کنم. کلي ماشين مي بينم. بابا موتورسيکلتش را روشن مي
کند. مامان و من و سه خواهر برادرم سوار مي شويم. از وصفنارد مي رويم
افسريه خانه ي عمو که دو سال پيش مرد. نرفتم ختم. بعد از رفتن بابا ،
دل خوشي از عمو نداشتم. دل خوشي از نصف فاميل ندارم. حتي دختر دايي که
امروز بعد از مدت ها زنگ زد که حال مامان را بپرسد. مي گويم : « ديگه
چيزي نگفت؟ » مامان مي گويد : « نه. فقط حال و احوال. » خواهر زاده ي
کوچکم نق مي زند. دوباره مي خواهد به اردک هايش سر بزند. : « شپش
ندارند؟ » کشتم شپش شپش کش شش پا را. اين چند تا نقطه دارد؟ "اين" ، سه
نقطه دارد. ظاهر با باطن فرق مي کند. اصل مطلب ساده تر از اين حرف
هاست. اخراجش که کردند ، مي خنديد. ساده تر از اين حرف ها بود اصل
مطلب. شعرهايي مي گفت که با حروف اول مصرع هايش ، کلمه اي ساخته مي شد.
يا اسمي. يک غزل هم براي من گفت. يکي دو سال قبل از رفتنش به دريا.
روزي که دريا خيسش کرد. آمدم بيرون و حوله را دور خودم پيچيدم. پيپ علي
را برداشتم. هنوز گريه مي کنم گاهي. فندک زدم تا پيپ را روشن کنم. بابا
داد زد : « خاموش کن. الآن مي زنن. » صاحب خانه هم داد زد : « خاموش کن
احمد»
چراغ اتاقم را خاموش کردم. نزدند. زدند اما خانه ي ما را نزدند. هيچ کس
از ما کشته نشد. زخمي هم نشد. حتي وقت جنگ تمام شد. امروز پنجمين
سالگرد باباست. اين يک داستان نبود. اين صداي دستان من بود که گاهي
زيادي دراز شد و گاهي زيادي شکست. جنگ سال هاست تمام شده است اما جاي
زخم هاي من هنوز درد مي کند و امروز پنجمين سالگرد باباست.
بيست و سه خرداد هزار و سيصد و هشتاد و شش
...
********
حمید
پرنیان
نیایش
به من رحم کنید آقا! بگذارید کنارتان مانند زیپ شلوارتان یا که یقه ی
تی- شرت تان روزمره بمانم در کنارتان آقا! من را نفرستید دنبال نخود
سیاه آقا! من که سیاهی چشمان به گودی نشسته ی شما را خیلی دوست دارم
آقا! برای چه می خواهید با آن ماشین حساب سیاه که به زور می تواند ده
را با بیست و چهار ضرب و تقسیم کند ارزش اقتصادی و سوددهی من را برآورد
کنید آقا! خواهش می کنم من را همچون جعبه ی سیگارتان بپندارید که بیست
بار در روز دست می برید و بازش می کنید آقا! من می خواهم جاکلیدی شما
باشم و با شما بیایم خانه ی تان آقا! من را یک چیز بدانید آقا! من حتی
بلد نیستم چگونه می توانم شما را خشنود نگه دارم، نه حتی نمی دانم دست
ام را چه هنگامی به گردن شما بیاندازم آقا! به من رحم کنید بگذارید من
همراه شما باشم آقا! هر جا که می روید من هستم آقا! حتی اگر می خواهید
بروید بخوابید. من را از سرتان وا نکنید آقا! یخ زده ام توی این سرما
با این بی پناهی وزنده ی پاییز اینجا آقا! آقا من اصلا نمی دانم چگونه
باید خواهش تان کنم آقا!
بگذارید شب ها لای پاهای شما بخوابم آقا! بگذارید شمار نفس های شما را
تا سپیده بیرون نیامده بدانم و بخوابم آقا! به من نگوید دیوانه آقا! من
ارزش شما را بی که بدانم می دانم آقا! شما سرور من هستید شما آقایید
آقا! به من رحم کنید من بی اندازه شما را دوست دارم و تنها هستم آقا!
احساس می کنم شما مهربان ترین آقای جهان هستید آقا! آقا من هیچ بلد
نیستم گدایی کنم می دانم آقا! از پر چانه گی من هر گاه آرزده شدید
بگویید خفه می شوم آقا! آقا من می خواهم پس از این همه وزیدن سرما پیش
شما باشم و می دانم خانه ی شما گرم است آقا! با این حال آقا هر زمانی
که شما رفتید خانه من با شما بیرون هستم آقا! من را از سر خود وا نکنید
آقا! به من رحم کنید آقا! خواهش می کنم من را هر جور که خواستید
بپذیرید آقا! آقای من هستید آقا! من نمی دانم شما چه جایگاه اجتماعی ای
دارید آقا! هر که باشید هر جا که باشید شما را دوست دارم و صدای شما را
می خواهم درون خودم ببرم قایم کنم آقا! و همچنین نورهایی که از شما می
ریزد را می خواهم جمع کنم آقا! من نور کم دارم آقا!
من می خواهم با شما باشم آقا! آقا من را همیشه در کنار خودتان بپذیرید
آقا! من هیچ جا نمی روم هیچی نمی خورم هیچی نمی نوشم هیچ کاری نمی کنم
تا شما بگویید آقا! به من بگویید برو می روم اما آقا می پاشم از اهم
اما آقا!
آقا با این موی دماغ چه کار می خواهید کنید آقا؟ به من بگویید آقا به
من بگویید تا صدای تان را بشنوم آقا! من اینک پر هستم از درد از سرما
از دیوانه گی آقا! شما داوری کنید آقا جان! شما داوری کنید من چه قدر
می ارزم آقا! به من بگویید ناسزا هم بگویید می نوشم آقا! آقا انگار هر
چه از دهان شما بیرون می ریزد خواستنی است آقا! آقا جان! به من بگویید
بس کن دارم از هم می پاشم آقا! این دستور نیست آقا به خدا من نمی دانم
خفه شم یا که ادامه دهم آقا! آقا جان! حرف بزنید آقا! نه، گه خوردم
آقا! هر چی خود دلربای تان می خواهد آقا همان کار را کنید آقا! آقا جان
چیزی دارد از راه گلو بیرون می آید آقا! آقا من بمیرم چه می شود آقا!
آقا! آقا جان! من همه ی شما را دوست دارم آقا! من از لحظه ی دیدن شما
همه اش دوست دارم به شما نگاه کنم، شما را بو کنم، شما را در آغوش
بگیرم آقا شما را خیلی دوست دارم آقا! آقا جان من را تا به کی به
خودتان راه می دهید آقا! آقا به روح مادرم دست خودم نیست نمی توانم
مانند آدم ها چیزی بگویم آقا! آقای خوبم! آقای نازم! آقای دل ام! آقای
نفس ام! آقای خودم! باران من! حرف های قشنگ من!
آقای من! من شما را خیلی دوست دارم آقا جان! آقا آقا این لقب شما چقدر
برازنده ی شماست آقا جان! شما بس اید به خدا بس هستید هیچی کم ندارید
آقا!
آقای من! آقا! من را برای خودتان بردارید آقا! این که اشک می ریزم برای
تمساح نیست آقا اشک نمی دانم چیست است! آقا! من قربان هیکل شما بشوم،
فدای سیاهی موهای کوتاه شما بشوم، همه ی کارهای شما ثواب است آقا، آقا
شما هر کاری با من کنید کرده اید آقا! له شوم اگر چیزی بگویم آن موقع
آقا! آقای خوبم! آقای نازم! ... آمین.
...
********
مهدی همزاد
آقای الف
.
.
.
صبح با صدای زنگ تلفن بود که آقای الف از
خواب پرید . از بیمارستان بودند و گفتند جواب ایدز ِ آقای الف مثبت است .
بعد آقای الف تلفن کرد به رامین – که آدمی
بود بسیار منطقی – و گفت که اگر خودش ایدز دارد ، قاعدتا رامین هم باید
ایدز داشته باشد و رامین حساب کرد که در این صورت لازم است به هفت نفر
تلفن کند و بگوید که ایدز گرفته ند و کارشان تمام است و به سه نفر دیگر
بگوید که بد نیست بروند و یک تست اچ آی وی بدهند .
بعد آقای الف به منوچهر – که هجده سالش بود
– زنگ زد و قضیه را تعریف کرد ، و منوچهر گفت که واقعا ناراحت نشده ولی
دلش رحم آمده برای معلم زبانش که زن دارد و بچه ، که الان حتما آنها هم
ایدز گرفته اند و گفت خیلی بد است که بچه ی آدم از همان اول ایدز داشته
باشد .
بعد آقای الف که دیگر داشت می رفت صورتش را
بشورد با غزاله – که خیلی خانم حساسی بود – تماس گرفت که بگوید او هم
ایدز گرفته ولی غزاله این قدر پشت تلفن گریه زاری کرد که آقای الف
مجبور شد گوشی را قطع کند
.
بعد آقای الف به حسین زنگ زد – که خیلی
خیلی پسر سر به زیر و پاکی بود – و آقای الف مطمئن بود که حسین به غیر
از همان یک شب با آقای الف ، با کس دیگری رابطه ای نداشته . اما حسین
که ماجرا را شنید اول که کلی ناراحت شد و بعدش گفت شاید بد نباشد به
رامین هم خبری بدهد که آقای الف گفت خودش این کار را کرده .
بعد آقای الف که می رفت بساط صبحانه اش را
ردیف کند ، یادش آمد زنگ بزند به پسر خاله اش – که چند ماهی می شد که
توی آلمان زندگی می کرد و با یک پسر آنگولایی ازدواج کرده بود – اما
پسر خاله اش در حالی که گریه می کرد گفت که چند دقیقه پیش منوچهر زنگ
زده و جریان را تعریف کرده .
بعدش هم پسر خاله ی آقای الف در حدود یک
ساعت توضیح داد که تصمیم گرفته یک
NGO
برای حمایت از
همجنسگرایان ایرانی ِ مبتلا به ایدز ِ مقیم ِ آلمان درست کند .
بعد آقای الف که سر میز صبحانه نشسته بود و
داشت به تنهایی هایش فکر می کرد ، تلفن زنگ زد که رامتین بود و بعد از
یک ساعت مقدمه چینی در مورد لجنزار بودن زندگی و این که دنیا بی وفاست
، گفت که یکی از دوست هایش به اسم حسین همین الان بهش خبر داده که ایدز
دارد و به هر حال بعید نیست که آقای الف هم ...
بعد آقای الف به حکم وظیفه ی انسانی ای که
داشت ، به همه ی فرند لیست ِ یاهو مسنجر اش پیغامی ارسال کرد با این
مضمون
: "
سازمان جهانی مبارزه با ایدز به
مناسبت روز جهانی ایدز ، به همه ی کسانی که امروز تست اچ آی وی بدهند ،
پنجاه ساعت اینترنت مجانی هدیه می دهد . اگر این پیغام را برای همه ی
افراد فرند لیست خود ارسال نکنید آی دی ِ شما در عرض چهل و هشت ساعت
خود به خود حذف می شود ( send 2 all ) " .
بعد آقای الف نشست پای تلویزیون ، که
گوینده داشت اعلام می کرد : " تازه ترین خبر : رسوایی نخست وزیر آلمان
به علت ابتلا به ایدز ؛ به گفته ی یک مقام رسمی که نخواست نامش فاش شود
، علت بیماری ِ وی ، رابطه ی نامشروع با یک پسر آنگولایی بوده است ... " .
بعد آقای الف تلویزیون را خاموش کرد و تلفن
را از پریز کشید و سعی کرد به هیچ چیزی فکر نکند .
.
سیاه مشق
.
.
.
همه ی هستی من آیه ی تاریکی ... تاریک ...
تاریکی ... ( بعدش چی بود ؟ )
وارد جلسه می شوم . هزار ردیف صندلی های
شماره دار که هر ردیف تا ابدیت کش آمده
.
چه مضحک ! مداد و خودکار و پاک کن و کارت و ساعت و عینک را می چینم روی میز
. منگم .
همه ی هستی من آیه ی تاریکی است که ... که
تو ... تو
...
داوطلبان ، شروع کنید ! صدای در هم و برهم
هزار تا دفترچه که با هزارتا دست بالا می آیند و هزار بار ورق می خورند
. و صدای اکوی یک کورنومتر ، توی سالن :
تیکتیک تیکتیک تیکتیک تیکتیک . چقدر مسخره .
همه ی هستی من آیه ی تاریکی است ...
سرم می خارد . سوال سیزدهم : اگر یک
الکترون نسبیتی با اندازه حرکت زاویه ای ثابت ، و طول موج معلوم ، در
یک میدان مغناطیسی قطبیده ی وابسته به زمان
...
همه ی سرها پایین است . صدای راه رفتن
مراقب . احساس سنگینی می کنم . به هر کلمه که نگاه می کنم ذوب می شود و
از لبه ی کاغذ سُر می خورد و می چکد کف سالن . فکر کنم ثانیه ها هم
باید یک چیزهایی باشند مثل این صندلی های مرگبار که هیچ وقت تمام نمی
شود . که تو را در خود تکرار می کند
...
...
هستی من ...آیه ... که تو را در خود ... تکرار ... تکرار ...
دنیا دور سرم تاب ور داشته . سوال 75 :
شرائط انتاج شکل دوم قیاس : الف) موجبه بودن صغری و کلیت یکی از دو
مقدمه . ب) موجبه بودن صغری و کلیت کبری . ج)
اختلاف دو مقدمه در کیف و کلی بودن کبری . د) هیچ کدام . احمقانه های منطقی
.
(همه ی هستی من ... آیه ی
تاریکی است که تو را ... در خود تکرار ... تکرار کنان ؟ ( ؟
گیر کرده ام روی سوال 137 . سرم را بالا می
کنم . همه ی صندلی ها خالی است .
سنگین شده ام . تیکتیک تیکتیک تیکتیک تیکتیک . نگاه می کنم به ساعت روی
دیوار ، عقربه ها ذوب می شوند و سُر می خورند و چکه می کنند کف سالن .
همه ی هستی من عبارت از یک آیه ی تاریک می
باشد ، که جناب عالی را در خودش تکرار کرده است .
رابطان اجرای بند 7 . حالم خوب نیست . ضعف
کرده ام . سوال 666 : همه ی هستی من آیه ی تاریکی می باشد که ... :
الف) تو را در خود تکرار می کند . ب) من را در خود تکرار می کند . ج)
تو را در من تکرار می کند . د) الف و ج را در ب تکرار می کند .
حالت تهوع دارم . - مراقب ! - چی شده ؟ -
نمی دانم ، حس می کنم همه ی هستی من آیه تاریکی ... دستم را می گذارم
روی شکمم و بالا می آورم و یک مشت کلمه های ریز و درشت می ریزد روی
صندلی و زمین .
سرم گیج می رود . سعی می کنم از لا به
لایشان چند تایی را بیاورم بیرون :
هستی – همه – من – همه – تاریکی – هستی – آیه – من – تاریکی ... تو را پیدا
نمی کنم این وسط . نیستی تو . کجایی لامذهب ؟!
گرمم شده .
دقیقه ها تند و تند چکه می کنند توی کله ام و سرم باد می کند . نفسم در نمی
آد . تیکتیک تیکتیک تیکتیک . ای لعنت به ارسطو و تو و نیوتن و من و
فروغ ! آی ... سوال 18254 : همه ی هستی من چیست ؟ الف) یک آیه ی تاریک .
ب) یک آیه ی روشن . ج) هزار آیه ی کم نور .
د) آیه نیست .
وقت تمام شد ! لطفا دفترچه ی سوالات را با
دست چپ و برگه ی پاسخنامه را با دست راست بالا بگیرید . رابطان اجرای
بند 1000 . کاغذها را بالا می گیرم و بهشان نگاه می کنم . نوشته ها ذوب
می شود و چکه می کند و می رود تو آستینم :
تیکتیک تیکتیک تیکتیک تیکتیک .
همه ی هستی من آیه ی تاریکی است که تو را
در خود تکرار کنان ...
.
.
.
...
********
soulmate
Equitation
از لذت
بستر بودن برای خستگیِ مَردی می گویی و اینکه تا صبح آرام نفس
بکشی تا آنکه بر رویت خفته، خوابش مشوش نشود... اما مگر خواب به چشمم
...
می آید
امشب؟ هوای فتح در سر دارم
***
رخنه
در تنت دشوار است، اما نرم نرمک به خویش راهم می دهی.
قلعه
گشوده
.می
شود
***
.موج
می زنم بر تو، گِردابی و من زیر و زبر می شوم در تو
.سینه
ام را یله می کنم بر گرمای شانه هایت، چانه ام را بر فرورفتگی
گردنت
***
...
تو راهی
و من تکسوار، می تازم بر تو، می روم در ت
--
How I wish you were here
این شبها
خواب می بینم
خواب غرق
شدن و ذوب شدنِ لبهام در بوسه های چسبناک تو
خواب
لنگر انداختن در گرمای دنجیِ بین سینه و بازو هات
خواب
پیچیدنِ پاهایمان در هم
خواب
خیسیِ رختخوابی که فقط برای من و تو روی زمین پهن شده
این شبها
تو فقط مال منی
بی اعتنا
به رقیبِ دوره ی دبیرستان
بی نشانی
از همسرت
این روز
ها سخت است
همان روز
هایی است که باید می بودی
اشکِ گرم
و معطر جایی در درونم انباشته شده و فشار می دهد
دلم می
خواهد چشمانم انزال شوند
رهایی
بیاید
اشک در
مسیرلغزشش روی گونه هایم نوازشم کند
سُر
بخورد تا مزه ی شور و آبکی اش در دهان
آن
غروبها را می خواهم
وقتی که
هوا نه گرم بود و نه سرد
وقتی مزه
ی شور عرق با ریز ریزِ باران مخلوط می شد
وقتی بوی
دستهای پر از جزوه ی تو در جانِ خاک و هوا جا می افتاد
وقتی
گِردی سر شانه هایت گرم بود...
...
********
پارسا
پندار تلخ
پندار هفتادم، سر فصلی دیگر ...... ؛
سپاس
گذاري
خدا يا تو را شكر مي گويم
خدا يا لحظه هايي است كه در درونم سرشار از تو مي شوم.
شوق
وجودت دلم را لبريز مي كند
خدا یا تو را يافته ام در لحظه هاي نابي كه تنها گريسته ام.
خدا یا تو را شكر مي گويم
.
تو را شكر مي گويم به خاطر همه آنچه كه در وجودم قرار دادي
و
ديدم كه ديگراني آن ها را ندارند و ديدم كه چه قدر بی نوا هستند
ديگراني كه آنها را ندارند.
خدا یا تو را شكر مي گويم كه بخشيدي به من ذهني را كه تو را مي فهمد و
دلی دادي كه مهر را مي ستايد.
خدا تو را شكر مي گويم.
شكر مي گويم كه مرا اسير بندهايي نكردي كه نتوانم تو را حتي در اين تلخ
خانه شكر گويم و اسير بند نوشته ها نشوم. در بند قالبهاي مدرن آنچنان
فرو نيافتادم كه شكرت را نتوانم فرياد كنم.
خدا یا ، عشق را به من آموختي. در درونم گوهري فروزان يافته ام كه
خاموش نمي شود و پرستوها در فصل هجرت و آن گنجشكها و درخت توت به من
گفتند كه آن عشق است و من سرشار از آن شدم. خدا یا چگونه سپاس اين همه
را بگويم؟
خدا یا تو را شكر مي گويم كه غم عشق را نيز به من چشاندي و تلخي دور
بودن و هجر و تنهايي و به من آموختي صبوري را و گداختيم و سوزانديم تا
نور بگيرم و از دل سنگ رهايي ام دادي و دلي دادي كه لرزيدن گنجشككي در
سرماي زمستان را طاقت نباشد و بجوشد و گريه بزايد.
خداي من كه باري ديگر گفته بودم كه ناميدنت با اين نام چه شيرين است،
تو را شكر
مي گويم
به خاطر چيزهايي كه حتي نمي دانم كه به من بخشيده اي.
خدا یا تو را به خاطر توان اين سپاس گذاري نيز شكر مي گويم.
بر من ببخش از مهر و بخششي كه در وجودت ساري است و مرا به صبوري زينت
ده.
خدا یا بر دل آدمها رحم را جايگزين خودخواهي هايشان كن و قانون مهر را
به اين مردمان باز گردان هرچند كه قدر آن را ندانستند و توان شكر اش را
از دست دادند.
خدا یا گفتگو با تو به همين سادگي امكان پذير است.
انگشتان
در هم گره خوردهاند. انگشت هاي شست به روي
هم قرار دارند.
آيا او ميآيد؟
انگشتان محكم به پشت دستها فشار ميآورند.
احساس دردي بينشان است. انگشت هاي شست همديگر را ميمالند. انگشت شست
دست چپ از آن يكي فرار ميكند و به گريز و گرفتن هم مشغول ميشوند . يك
تكرار مداوم. انگشتان ديگر حوصله شان سر ميرود. گاهي به هم فشار
ميآورند. اما ميل تعقيب و گريز انگشتان شست نميگذارد كه آنها ازهم
جدا شوند.
او آمد.
دستان از هم باز ميشوند. انگشتان چيزي را
حس نميكنند. انتظار فشردن دستي ديگر در كف دست پخش ميشود. انگشتان از
اين احساس داغ ميشوند و انگشتان ديگري را در ميان خود احساس ميكنند .
آنها را با صميميت ميفشرند. اما دست ديگر زود جدا مي شود. انگشتها كه
هنوز تب گرفتن انگشتاني ديگر در ميانشان مانده است باز به هم پناه
ميآورند.
او مي گويد.
انگشتان از آغوش هم خسته ميشوند. انگشت شست
دست راست به كمك انگشتان ديگر دانه دانه انگشتان دست چپ را ميگيرند و
از كمر خم ميكنند تا فرياد شكستنشان دربيايد. انگشتان دست چپ به تلافي
همين بلا را سر انگشتان دست راست ميآورند. انگشت مياني دست راست
مقاومت ميكند و در مقابل شكستن خم به ابرو نميآورد . انگشتان دست چپ
نيز با قدرت فشار ميآورند، تا آخر او هم به زانو در ميآيد . انگشتان
دست راست به تلافي خشونت انگشتان دست چپ، دانه دانه آنها را ميكشند تا
صداي جدا شدنشان از مفصلهايشان بلند شود و باز تلافي انگشتان دست چپ....
او براي هميشه ميرود.
انگشتان
در اندوه اين نبرد بي ثمر در هم ميشوند. جداگانه در هر دست انگشتان هم
را در آغوش ميگيرند و به پناهگاهي به اسم جيب فرو ميشوند.
...
********
کووووتاه
تجلی
بسم الله
الرحمن الرحیم...صدایی نبود جز صدای خودم.الحمدالله الرب
العالمین...اتصال برقراره می تونید صحبت کنید.مکالمه شروع شده بود.دلم
خیلی برای خدا تنگ بود و حالا داشتم صحبت می کردم باهاش.الرحمن
الرحیم...الو؟
پشت
خطی دارم...شماره آشناست...شیطان
الو... می بخشی می تونی صبر کنی؟دارم با خدا حرف می زنم
شیطان:می دونم
مرسی
مالک
یوم الدین...خدایا می شه کاری کنی فقط خودت و خودم باشیم؟یه کاری کن
شیطان بره
شیطان:از خودم بخواه
کوتاه:می ری؟
شیطان:نه نمی رم هر جا خدا هست منم هستم.قرارمون همینه
کوتاه:اما اینجوری نمیشه خدایا .تو باید همه جا باشی نه شیطان
تماس
برقرار نیست
--
حجم
سیاه کوچک
خیلی نگرانم...دومین روزیه که ازش خبر ندارم
بهش زنگ زدی؟
آره اما جواب نمیده
ناراحتش کردی؟
نه.یعنی نمیدونم.خودت که میدونی خیلی حساس هست.شایدم ناراحتش کردم ولی
چیزی به ذهنم نمیرسه
کلید خونه رو داری؟
آره
خوب برو
بهش سر بزن
میترسم
با کسی باشه ناراحت شه
نترس
برو. مگه بار اولیه که میبینی با کسی هست؟قبلا هم که دیدی
خوب قبلا
هم ناراحت شد
ببین به
دل من بد افتاده .اگه از من میپرسی برو
پس ...من میرم. دوباره باهات تماس می گیرم
برو. منتظرم. یادت نره بهم زنگ بزن منم نگران شدم
باشه .فعلا خداحافظ
پسر گوشی را گذاشت . لباسهایش را پوشید.از خانه بیرون و به طرف خانه
دوستش رفت
بین راه افکار مختلفی به ذهنش خطورمی کرد.افکار بدی که نمیخواست به
هیچکدام توجهی کند.دل درد بدی گرفته بود .امیدوار بود دل دردش به همراه
همه استرس ها وقتی دوستش را دید از بین برود
به خانه رسید
در را باز کرد و داخل راهرو شد.صدایی نمی امد. سالن پذیرایی خالی بود
صدای خش خش نرمی از اتاق خواب شنید
آهسته در اتاق را باز کرد
اولین چیزی که دید بدن دوستش بود . روی تخت دراز کشیده بود
وارد شد
حجم کوچک سیاهی که بین او و تخت قرار گرفته بود نظرش را جلب کرد
گربه سیاه دوستش در حالیکه بدنش را به سمت عقب کشیده و پنجه هایش را به
شدت داخل فرش کرده بود به سمت صورتش خیز برداشت
از صدای گربه وحشت کرد
گربه به شدت انگشتانش را گاز میگرفت
تقلا
کنان گربه را به گوشه ای پرت کرد
به سمت دوستش رفت
تعداد
زیادی ورقه قرص آرام بخش خالی از قرص ها روی تخت ریخته شده بود
با دست خون آلودش صورت دوستش را لمس کرد
سرد بود
********
Think love
sex fantasy 4
تازه از
حموم اومدم
حوله
برنداشتم، خیسم
بذار
خیسی ِ تنم
با گرمای
تنت بخار بشه
شاید یکی
دو تیکه از بدنم هم!
و لباسام...
من بدون
اونا هم کاملم
وقتی تنت
به تنم می پیچه
حکم
یه روزی
شعرامُ
میبرم
بالای
بلند ترین کوهی که میشناسم
پرتشون
میکنم از اون بالا، پایین
شاید یه
جایی اون وسط ها
بین زمین
و آسمون
پر در
بیارنُ برن از اینجا
یا شاید
یه جا گیر کنن
یه
سیمرغی، چیزی
بیادُ
بزرگشون کنه!
یه روزی
دست
شعرامُ میبندم
آتیش
میزنمشون با دلِ تنگ
خاکسترشُ
میبرم، میریزم
تو یه
دریای شور
اینجوری
تو شکم ماهی ها
تا آخر
دنیا زندگی میکنن
اگه یه
روز شنیدی
آب همه
دریا ها شیرین شده
تعجب نکن
این
خاصیت اسم تو بوده
بگو بیان
سراغ من
تا با
دلتنگیام دوباره شورش کنم
عاشقانه
های کوچک برای او
اگر نبود
چشمانت
با باد
مي رفتم
اگر نبود
چشمانت
جاري مي
شدم
با باران
بر خاک
هزاران سال آب خورده تشنه
اگر نبود
چشمانت
زنجيري
مي شدم به دست و پاي خويشتن
تا تنها
آرزويي از پرواز
اگر نبود
چشمانت
اگر نبود
عطش هر قطره نگاهت
سيراب
بيهوده هر قطره مي ماندم
تا پايان
تموز بي انگيزگي
تا پايان
اضطراب بي دغدغگي
اگر نبود
چشمانت...
بازگشت به چراغ 35 |