|
همجنسگراستیزی (Homophobia)
Vern L. Bullough
برگردان آرشام پارسی
منبع: سایت
GLBTQ

واژه ی هوموفوبیا برای اولین بار توسط یک روان درمانگر دگرجنسگرا به
نام جورج وینبرگ به کار برده شد. او یاد گرفته بود که رفتارهای
همجنسگرایانه یکی از بیماری های ذاتی انسان ها است. او دریافت که
تعدادی از آموزگاران او ترس و واهمه ای خاص نسبت به همجنسگرایی دارند و
این حس، آنها را تا شکنجه ی همجنسگرایان می کشاند به طوری که با هدف
معالجه، آنها را تحت شوک های الکترونیکی قرار می دهند.
در سال 1967 وینبرگ تعدادی از همکاران خود که از متخصصین بالینی بودند
را همجنسگراستیز نامید. او در کتاب "جامعه و سلامت همجنسگرایان" که در
سال 1972 منتشر شد به شرح موضوع همجنسگراستیزی پرداخت. او
همجنسگراستیزی را ترس و وحشت از نزدیک شدن به همجنسگرایان تعریف کرد.
از آن پس وینبرگ واژه ی هوموفوبیا را در سخنرانی ها و کتاب های خود به
کار برد و در کتاب "همجنسگراستیزی: یک آزمایش پیشینه ی شخصی"، به بررسی
این واژه و اعتبار دادن به آن پرداخت. این واژه به سرعت در داخل و خارج
جامعه همجنسگرایان برای تعریف افرادی به کار گرفته شد که هم از
همجنسگرایی ترس داشتند و هم اینکه از همجنسگرایان بیزار بودند. از آن
پس دیگران این معنا را گسترش دادند. به عنوان مثال مارک فریمن
همجنسگراستیزی را به عنوان واکنش ناشی از خشم و ترس مفرط از
همجنسگرایان معرفی کرد.
همجنسگراستیزی اغلب در جامعه ی دگرجنسگرا دیده می شود، افرادی که
دگرجنسگرایی را یک امتیاز می دانند و ارزش های دگرجنسگرایی و رفتارهای
آنها را جهانی و طبیعی می پندارند. از واژه ی همجنسگراستیزی برای تعیین
رفتارهای ضدهمجنسگرایان نیز استفاده می شود که برای نمونه می توان از
واکنش به ارتباط های جنسی میان دو همجنس و اعمال هر گونه تبعیض بر پایه
گرایش جنسی فرد نام برد.
ابداع این واژه و پس زمینه ی روانشناختی آن شاید یکی از مهمترین وجه
این عبارت باشد، به طوری که این کلمه، نوک پیکان حملات اهانت آمیز به
همجنسگرایان را به سمت کسانی می چرخاند که همجنسگرایی را با بیماری های
روانی منطبق می دانند. مشکلی که این واژه به آن دلالت می کند به
همجنسگرایی و همجنسگرایان مربوط نمی شود بلکه به کسانی اشاره می کند که
رفتارهای منفی و نامناسبی نسبت به موضوع همجنسگرایی و همجنسگرایان از
خود نشان می دهند.
چرا همجنسگراستیزی؟
چرا همجنسگرا ستیزی؟ عده ای بر این باورند که همجنسگرایان منقطع کننده
نسل و عامل از هم گسیختگی جنسیت، هویت جنسی و رفتارهای جنسی ای هستند
که بر پایه ی طبیعت و اراده خداوند بنا نهاده شده است و همجنسگرایان را
به نابهنجاری و یا غیر طبیعی بودن، محکوم می کنند. حتی از هرگونه رفتار
زن نمایی در بین مردان همجنسگرا و یا مردنمایی در بین زنان همجنسگرا
اظهار انزجار کرده و به مخالفت می پردازند. بسیاری نگران و هراسان
هستند که همجنسگرایی باعث مختل شدن نظم قراردادهای اجتماعی، قانونی،
سیاسی، اخلاقی و معنوی جامعه شود و برای توجیه نگرانی و اثبات ادعای
خود به پشتیبانی تاریخ و تعالیم مذهبی تکیه می کنند.
بدیهی است که همجنسگراستیزی نمود بسیاری از رفتارهای تبعیض آمیز است و
شاید باید از واژه ی "همجنسگراستیزی ها" استفاده کرد. الیزابت یانگ در
کتاب "تشریح تبعیض" از تبعیض جنسی، تبعیض نژادی، مخالفان سامی گرایی و
همجنسگراستیزی به عنوان "تبعیض های نخستین" نام می برد. او در تلاش بود
تا تعیین کند کدام یک از این تبعیض ها باعث بروز عقده های روحی، از
خودراضی بودن و تپاکی یا هیستریایی بودن، می شوند. از میان تبعیض های
نخستین که مورد مطالعه ی الیزابت یانگ قرار گرفت تنها همجنسگراستیزی
بود که به هر سه دسته منجر می شد و به این نتیجه رسید که همجنسگرایان
قربانی خواست های طبقات مختلف اجتماع می شوند. از دید همجنسگراستیزان،
همجنسگرایان افرادی خطرناک و در تضاد با آرمان ها و ارزش های قبیله ای
مردان/زنان به حساب می آیند و در ارتباطات جنسی آنان را بی قید و بند و
شهوات ران می دانند.
همجنسگراستیزان داخلی
همجنسگراستیزی تنها محدود به جامعه ی دگرجنسگرایان نمی شود بلکه بسیاری
از همجنسگرایان نیز همجنسگراستیز هستند. همجنسگراستیزان داخلی شاید
نتیجه ی انگاشته های منفی درباره ی همجنسگرایی در جامعه ای باشند که در
آن زندگی می کنند. عواقب همجنسگراستیزی همجنسگرایان می تواند بسیار
ناخوشاید و بدتر از دیگران باشد. پژوهش های انجام شده در دهه ی نود
نشان می دهد که همجنسگرایانی که قربانیان رفتارهای همجنسگراستیز هستند
از افسردگی، انزوا و خود کم بینی نیز رنج می برند. برخی از این افراد
ممکن است به مشروبات الکلی و داروهای مخدر رو آورند و روابط جنسی سالم
را زیر پا بگذارند. همجنسگراستیزان داخلی گاهی عامل اصلی افزایش
آمارهای خودکشی در میان جامعه ی همجنسگرای نوجوان می شوند.
همجنسگراستیزی در تاریخ
اگر بخواهیم مثالی از همجنسگراستیزی بزنیم اول از همه عبارت "شیوع
همجنسگرایی" به ذهن خطور می کند. ذهنیت بد مردم از سدوم و لواط کاران
که توسط تعالیم یهودی – مسیحی به صورت افرادی شرور به تصویر کشیده شده
اند تأثیر به سزایی بر روی نگرش مردم به مقوله ی همجنسگرایی گذاشته
است. یکی از اسقف های کلیسای کاتولیک، لواط کاران که منسوب به ساکنین
سدوم می باشند را افراد منفوری نام گذاشت که دنیا باید از آن ها متنفر
باشد و این سرآغاز شروع رفتارهای همجنسگراستیزانه ای شد که تقریباً
شروع آن در سال 1292 میلادی بود، زمانی که همجنسگرایان را به آتش می
کشیدند.
اگر چه میزان تنفر و رفتارهای خشونت آمیز در طول سالیان گذشته دستخوش
تغییرات زیادی شده است اما همچنان خصومت و ترس از همجنسگرایی باقی
مانده است. شاید تبعیض های اجتماعی و محکومیت های قانونی باعث شده است
که مفهوم واژه ی همجنسگراستیزی در سطح وسیعی گسترش یابد. نکته جالب
توجه این است که در اوایل دوره ی مدرن سازی آنچه که لزبین ها در جنبش
های زنان انجام می دادند توسط فعالین حقوق زنان نادیده پنداشته می شد و
مایل نبودند در سطوع عمومی از آن صحبت کنند.
افراد شجاعی مانند جرمی بنتام (1748 تا 1832) مباحثی را آغاز کردند که
باعث تغییرات زیادی در کشورهای اروپایی شد. آنها معتقد بودند که روابط
جنسی با رضایت طرفین نباید به عنوان یک جرم مطرح شود زیرا عامل اصلی در
روابط جنسی، رضایت طرفین است و چنانچه تجاوز و جرمی صورت نگرفته باشد
قابل مقایسه با ساکنین سدوم نیست. در سال 1791 و با انقلاب فرانسه از
تمامی روابط جنسی جرم زدایی شد مشروط بر اینکه افراد به سن قانونی
روابط جنسی رسیده باشند و این روابط مبنی بر رضایت طرفین انجام پذیرد.
با وجود اینکه اکثر کشورهای اروپایی این بازبینی قانونی را پذیرفتند
اما پروس، انگلیس و قسمتی از آلمان که خارج از سلطه ی فرانسه بود از
پذیرفتن این قانون سرباز زدند. همچنین ایالات متحده امریکا نیز از
بازبینی و پذیرفتن این قانون خودداری کرد.
پس از اتحاد آلمان در سال 1871 به رهبری پادشاه پروس، قوانین
همجنسگراستیزانه به سرتاسر کشور تحمیل شد. در پی آن بسیاری از کوششگران
حقوق همجنسگرایان در آلمان برای لغو این قانون که به پاراگراف 175
موسوم شده بود، دست به کار شدند. این کار باعث شد که عده ی بسیار زیادی
دست به تحقیقات وسیعی در رابطه با همجنسگرایی بزنند و سرانجام سازمان
های حقوقی همجنسگرایان پایه ریزی شد. اگر چه خواست های حقوقی آنها در
جمهوری ویمار (از 1991 تا 1932) به موفقیت نزدیک شده بود اما با روی
کار آمدن هیتلر جنبش همجنسگرایان سرکوب شد و تعداد بسیار زیادی از
همجنسگرایان توسط هیتلر در کمپ های اجباری کار، زندانی شدند و بسیاری
از آنها را آتش زدند.
همجنسگراستیزی نه تنها در آلمان افزایش یافت بلکه پس از جنگ جهانی دوم
در کشورهای توسعه یافته ای مثل امریکا نیز رو به رشد بود. جوزف مک
کارتی، سناتور محافظه کار امریکایی کارزاری را علیه همجنسگرایان به
بهانه ی خرابکار و عوضی بودن آنها، راه انداخت و نه تنها تعداد بسیار
زیادی از همجنسگرایان شغل خود را از دست دادند بلکه در سرتاسر کشور
دستگیری ها و آزار و اذیت های همجنسگرایان توسط مقامات محلی به شدت
افزایش یافت.
نتیجه ی این فشارهای سراسری به وجود آمدن اتحادیه ها و سازمان های
همجنسگرایان بود که اول در لس آنجلس و سپس در سانفرانسیسکو و بقیه
شهرهای امریکا تشکیل شدند.
در اواخر دهه ی چهل میلادی پژوهشگران جنسی در امریکا و به ویژه آلفرد
کینسی خصومت و هراس جامعه نسبت به همجنسگرایان را به چالش کشیدند. به
طوری که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مطالعات همجنسگرایی بر
اغلب مطالعات جنسیتی چیره شده بود.
در دهه ی پنجاه میلادی به استناد مدارک و شواهد موجود از تبعیض های
گسترده مبنی بر گرایش جنسی افراد و در اکثر موارد غیر قانونی بودن آن
ها سازمان هایی همچون موسسه ی قانون امریکا، کمیته ی خدماتی دوستان در
امریکا، اتحادیه آزادی های شهروندی و ... برای تغییر قوانین امریکا
اقدام کردند و این باعث شد که موسسه های حرفه ای در سطح کشور نگرش خود
را نسبت به همجنسگرایان عوض کنند که از جمله می توان انجمن روانپزشکی
امریکا، انجمن روانشناختی امریکا و انجمن جامعه شناسی امریکا را نام
برد.
این تنها مربوط به سازمان های حرفه ای در سطح کشور نبود بلکه بسیاری از
سازمان های غیر دولتی و سازمان های همجنسگرایان پژوهش هایی را شروع
کردند که همجنسگرایی را یکی از رفتارهای طبیعی عده ای از انسان ها نشان
می داد که فرجام آن تغییر بسیاری از قوانین همجنسگراستیز و جرم زدایی
روابط جنسی مبتنی بر رضایت طرفین بود.
به هیچ عنوان نمی توان گفت که مقوله ی همجنسگراستیزی از بین رفته است
اما در شرایط کنونی همجنسگراستیز بودن نه تنها ارزش و اعتباری نیست
بلکه یکی از موارد منفی انسان ها مطرح می شود. همجنسگراستیزی هنوز در
بسیاری از لایه های اجتماعی وجود دارد که باید با آن مقابله کرد. ریشه
ی همجنسگراستیزی در جهل مردم است.
Vern
L. Bullough یکی از اساتید برجسته دانشگاه
کالیفرنیا است که بازنشسته شده است. او مؤسس مرکز تحقیقات جنسی در
دانشگاه کالیفرنیا می باشد و نویسنده و یا ویرایشگر بیش از پنجاه جلد
کتاب در ارتباط با جنسیت و هویت جنسی بوده است و بیش از صد و پنجاه
مقاله در این زمینه نوشته است و حوایز بسیاری را از آن خود کرده که می
توان از آن میان به جایزه ی بزرگ کینسی اشاره کرد. در زمان فعالیتش در
بیش از پنجاه دانشگاه تدریس می کرد و در بیست و پنج کشور خارجی نیز
سابقه ی تدریس دانشگاهی داشته است.
http://www.glbtq.com/social-sciences/homophobia.html
بازگشت به چراغ 34 |