|
معامله ی گنده
Michael Riordon
ساقی قهرمان
حدودای بعد
از ظهر، یک روز خنک بهاری، ابرها در آسمان جمع شده اند و به نظر نزدیک
می رسند. دارم توی باغ خانه مان می روم، سرم پایین است، زمین را می
کاوم. هنوز همه چیز تحت کنترل است. وسط تابستان آشوبی خواهد شد، اما
هنوز همه چیز تحت کنترل است.
توی زمین ما
خانه مان و کارگاه و درختزار و باغچه های پوشیده از بوته های سوسن جا
گرفته است. اینجا مأمن ماست، پناه ما از انفجار طوفان.
یک وانت
وارد جاده ی شنی جلو خانه می شود. از اینجا فقط سقف اش را می بینم،
خاکستری پررنگ، و یک ردیف چراغ. صاحبش باید مرد باشد، و شهرستانی. مرد
آهسته از جاده بالا می آید و می پیچد سمت پشت ساختمان، اینجایی که من
هستم، با سر خم شده رو به زمین ، توی باغ بالایی.
با لحنی بی تفاوت سلام می کنم، "سلام." سر تکان می دهد، "حال
احوال؟" از من بلندتر است و چهار شانه تر، موهای فلفل نمکی، شلوار جین
با لکه های گریس، کت پنبه دوزی، صورت چروک خورده. دست های گنده. پنجاه
ساله، احتمالاً.
مردهای
ناشناس کت و شلواری که وارد حیاط ما می شوند معمولا از شاهدان یهوه اند
که خانه به خانه خدا می فروشند، و یا پیرمردهای جوان نمای خوش سر و
زبان ِ سرویس های خدماتی که بیمه های زمینی می فروشند. اگر مردی از
جاده ی جلو خانه ی ما بالا بیاید و کت و شلوار نپوشیده باشد، حتماً یک
جوری سر و کارش با نجاری برایان افتاده است. می پرسم، "با برایان کار
دارید؟"
اسم یک مرد
را به زبان آوردم، می خواهم به او بفهمانم که مرد دیگری غیر از من این
دور و برها هست. خودم این معنای پنهان را در لحن سؤال ام می بینم، از
روی عادت. دوست دارم فکر کنم او هم بو می برد، و این بیشترین مقدار
اطلاعاتی است که از دهن من جلو یک مرد غریبه در خواهد آمد، بخصوص غریبه
ای که از من بلندتر و چهارشانه تر است.
مردک
متجاوز، من اینجوری می بینم اش، دست خودم نیست، عکس العملی نشان نمی
دهد، در عوض می پرسد، "دریاچه ی بالای کوه، کدام
ور است؟
خوب شد، پس
مقصدی دارد. اشاره می کنم به طرف شرق. اون بالا، ته اون جاده.
"حدوداً
چقدر راهه؟" می پرسد.
" نزدیک یک
کیلومتر." باید می گفتم مایل. اینطرف ها از اندازه های متری استفاده
کنی یعنی داری پز می دی. سرم سرسام گرفته، شلوغ، به هم ریخته، پر دغدغه
شده این تو.
اشاره می
کند به یک ردیف سیخ سبز روشن، می پرسد، "اونا چی ان؟"
"سیر."
بیشتر از این هم لازم نیست بداند. یک سر سوزن فاصله گذاشتم بین من و بی
ادبی.
باغچه را،
درختزار را، کارگاه را و خانه را ورانداز می کند. "عجب جایی جور کردین
اینجا."
"اوهوم، جای
خوبیه." دارم فرو می روم تو لحن وست مونتی ام.
این لحن، یک
جور مکان و موقعیت روحی خاصی است که ده ها سال پیش ترک اش کردم، اما
هنوز همین جاست، توی خون ام. دوباره شروع می کنم به وجین کردن.
می گوید: "ساکته اینجا،"
من جواب می
دهم:"همین امروز اینجوریه،" "گاهی وقتا هم اینجوری نیست- کارخانه ی
سیمان رو می بینی؟ اونور ساحل." با بیلچه اشاره می کنم به پشت سرم. چرا
داریم این کار را می کنیم؟ او که به نظر نمی آید به هیچکدام از حرف
هایی که داریم می زنیم علاقه ای داشته باشد. و در این صورت، اصلاً
اینجا چکار دارد؟
بعد می
پرسد، "تنها زندگی می کنی؟"
حالا دیگر
بهت زده نیستم، عصبی شده ام. "نه." دلم می خواهد خیال کند آن برایان
که اسمش را بردم خیلی هیکلدار، قوی، و اگر سر به سرش بگذارند، آدم
خطرناکی است، و همین نزدیکی هاست.
می پرسد: "فقط خودت و خانم؟"
عصبی بودن
ام تبدیل می شود به احساس خطر؛ دست خودم نیست، لحن صدایم خشک می شود.
" فکر نمی
کنم انقدر با هم آشنا باشیم که به سؤالای خصوصی جواب بدم. دنبال کسی
اینجا آمده ای؟"
"یه مردی
اون بالای تپه یه ماشین کهنه داره برا فروش."
مقصودی
دارد! "میلتون ها رو میگی؟" میلتون همیشه چند تا ماشین از دست دوم تا
کهنه و اسقاط دارد که زیر تعمیرند. رویش را برمی گرداند. من هم به همان
طرف نگاه می کنم. می گویم: "گاری میلتون؟"
با سرش
اشاره می کند رو به بالای جاده. "اون بالا رو میگی؟"
"بله،" به
تندی جواب می دهم، با بیلچه اشاره می کنم به آن طرف. می شود از این به
عنوان سلاح استفاده کرد؟
"چقدر
راهه؟" می پرسد.
"کمتر از یه
مایل."
ایستاده است
آنجا، پاها از هم وا، دست ها در جیب، نگاه می کند. به نظرم نمی آید که
خشونتی در نگاهش باشد، هنوز نیست، فقط یک حس عجیب مثل انتظار، یا طلب
چیزی آن تو دیده می شود. بعد می پرسد، "می تونم یه دست به آب برم؟"
"البته." یه
توالت کود- برداری داخل ساختمان داریم، ولی خوشم نمی آید پایش را
بگذارد توی خانه مان، همین که تا وسط حیاط مان آمده زیادی است. ولش می
کنم خودش جایی را انتخاب کند؛ شش هکتار زمین داریم. کمی از سربالایی می
رود بالا، از کنار ردیف
بوته های یاس.
دوباره خم می شوم به وجین کردن.
زمانی می گذرد ... بالاخره سرم را بالا می کنم. روی صورت اش لبخند منگی
می بینم، رو به من. بعد کیرش را می بینم، از نیمرخ، بیرون زده، نمی
شاشد، تقریباً گنده، تقریباً شق.
پس معلوم شد
که به دلیلی اینجا آمده. اتفاقی نمی تواند باشد. این آدم در همه ی خانه
ها نمی رود معمله اش را نمایش بدهد که یکی محض رضای خدا یک گاز بزند به
کیرش. حتما از کسی شنیده است، از همان پچ پچ ها که رسم شهرستانی هاست،
"اون بالا ته اون جاده دو تا کونی می شینن. می دونی که کونی ها چه جوری
ان. دست رد به سینه ی هیچ چی نمی زنن، کارشون همینه."
هم آره، هم
نه.
زانو زدم
کنار زنبق دره ها،
یک مشت پول
خرد از مغازه ی سر کوچه دزدیده بودم داشتم چال می کردم. یک دفعه از پشت
سرم باغبان فرانسوی- کانادایی مان بلندم کرد و دولایم کرد و چسباند به
سینه ی لخت اش. هنوز یادم نرفته نرمای سینه ی سفت و صیقلی اش، و مخلوطی
از عطر گیج کننده ی یاس و عرق تازه ی تن، و چه سبک و راحت مرا کشید
بالا.
دوره ی اول
دبیرستان، آقای مک دانلد و آقای وایسیی به کلاس پسرها، که من هم جزو اش
بودم، انگلیسی درس می دادند. بوی ادوکلن هایی که می زدند مثل مهی غلیظ
تو راهروهای مدرسه چرخ می خورد. با هم زندگی می کردند. "پریا" صداشان
می زدیم. به آن دو تا بیشتر از هر چیزی در دنیا فحش می دادیم، و من
بیشتر از همه تلاش می کردم که با من دشمن بشوند. یک بار بالاخره افتاد
توی تله ام، آقای مک دانلد. آنقدر آزارش دادم که اختیار از دست داد و
انجیل را پرت کرد طرف ام. کیف کردم. همکلاسی هایم چشم هاشان گشاد شده
بود با تحسین نگاهم می کردند.
دوره ی دوم
دبیرستان، بیشتر روزها تا نیمه راه خانه را با فیلیپ تاونسند پیاده می
رفتیم. وا می ایستادیم سر کنج --- و حالا به نظرم می آید ساعت ها، اما
امکان نداشت --- حرف می زدیم. در نبود شهوت خودآگاه از جانب من، حدس می
زنم انگار که گلویم پیش اش گیر کرده بود. اما بود، شهوت بود، رسوبات
غلیظ اش حالا، بعد از ده ها سال حفاری های باستان شناسانه، دیده می
شود. یک روز، من دیدم/شنیدم صدای ضربه ی خط کش را که یکی از پسرها
کوبید روی کفل سفت فیلیپ، یکجور آزمایش بازیگوشانه. همان تک صدای سیلی
سخت، نیشی از لذت و شرم را حک کرد توی سرم که هنوز از خاطره اش سرخ می
شوم. چی بود آن چیزی که داشت آزمایش می شد؟ مردانگی.
مردانگی، یا
چیزی که جایش را در ذهن من گرفته بود، هر شنبه بعد از ظهر در شوهای دو-
پولی سیاه و سفید کشتی حرفه ای تلویزیون، آزمایش می شد. آنجا معبد
تمناهای من بود. چند تا کشتی گیر ترکه ی خوش تراش اولین معشوق های من
بودند. بیوفاها، آمدند و رفتند، چاق شدند، یا به کانال دیگری که در
محله ی ما نمی گرفت منتقل شدند. اولین شکست های عشقی من بودند آنها.
دومین شکست
عشقی ام باز از یک کشتی گیر بود، مایکل، اما این یکی واقعی بود، جوان و
چهار شانه و شوخ که مثل طوفان تابستانی روی زندگی ام هوار شد. از من
قوی تر بود، همه اش عضله، اما خودش را می بازاند، فکر می کنم، که مبادا
به من بربخورد.
آخر هفته ها
خانه ی آنها، وقتی مادر و خواهرش می خوابیدند، ما فیلم های نیمه شب
تلویزیون را تماشا می کردیم. آنجا مثل اتاق های متل، خفه و موقتی به
نظر می آمد. دست مایکل از پشت گردن ام سر می خورد سبک پایین می لغزید
روی سینه ام، سبک می لغزید روی شکم منتقبض ام، نرم و آهسته دست می
مالید زیر شکم ام آن تو. خیره می ماندم به صفحه ی تلویزیون، هیچی نمی
دیدم، و می سوختم. نفس ام در نمی آمد. هیچ چیز بروز نمی دادم --- غیر
از رعد و برق توی قلب ام، که التماس می کردم توی دلم که خدا کند
نفهمد--- هیچ عکس العملی در من دیده نمی شد که نشانه ی آن باشد که چیزی
حس می کنم. بد جوری به آخر رسید، خب البته، مگر امید دیگری هم بود؟
داشتم زیر
تمام آن تمناهای سرکوب شده له می شدم که دست انداختم از طنابی آویزان
شدم. در همان سال مشهور بهار پراگ، و قیام ماه مه در پاریس،
و حمله ی تت، و ترور لوتر کینگ و کندی، ازیک روانپزشک وقت گرفتم
تا شکنجه ام کند.
سه بار در
هفته دکتر جان جیمسون، به من که به عکس های لخت مردان نگاه می کردم،
شوک الکتریکی می داد. پای من روی پدال بود، اگر پدال را فشار می دادم
تا روی عکس بعدی برود، شوک قطع می شد. می گفتند اگر به اندازه ی کافی
در حال تماشای عکس های مردان شوک الکتریکی به من وارد شود دیگر لذتی در
تماشای تن مردان نمی یابم.
گاهی در
میان اسلایدها، یک وقفه به شکل پاهایی از هم وا و پستان هایی درشت روی
دو کف دست هایی با ناخن هایی که به طرز خطرناکی بلند و قرمز بودند می
پرید روی پرده. بدون شوک. پیام این بود: آن طرف مرز، از این چیزهای خوب
خوب هست. اما گاهی، درست همراه با اسلاید یکی از همین زنان، شوک هم می
آمد. شکنجه گر من می گفت، "آخ،" با خنده ای ابریشمی. "اشتباه شد، درست
اش می کنیم، مگه نه؟"
در آخر آن
سال، دوست دختری پیدا کرده بودم عبوس و عمیقا روشنفکر که بدنش در اثر
سال ها کار در مزرعه ی پدرش ورزیده و عضلانی شده بود. از او خوش ام می
آمد. با پیدا کردن او، و تضمینی که دادم تا رفتاری شایسته داشته باشم،
از جلسه های شکنجه خلاص شدم. در پایان همان سال "پیر ترودو" دست به کار
شد تا دولت را اتاق خواب مردم بکشد بیرون و همجنسگرایی را لیست جرائم
جزایی حذف کند.
در طول سه
سال بعد از آن، در همان زمان که ایالات متحده روی سر آسیای جنوب شرقی
بمب می ریخت، درگ- کوئین ها و دایک های خیابانی در نیویورک شوریدند، و
همان ترودو، حکومت پلیس را به استان کبک تحمیل کرد، و دوست دخترم
پیشگویی کرد که آخرین ذره های دگرجنسگرایی در من همان دیدار با او بوده
است. اگر به خاطر سکس لعنتی نبود می توانستیم دوست های خوبی برای هم
باشیم.
سوار یک
کشتی ایتالیایی شدم به مقصد پرتقال، و در کرانه ی مدیترانه پرسه زدم و
با حوصله و با احساس مسئولیت ویرانه های چندین مدنیت را دنبال کردم،
بارهای بیشمار از امکان سکس با مردان جوان بی نهایت زیبایی که در ازای
همخوابی، چیزی بیشتر از یک وعده غذا و کمی احترام نمی خواستند، در
رفتم. و در نهایت یک روز بعد از ظهر در آتن، جایی که در کتاب راهنمای
سفر به نام مهد دموکراسی غرب خوانده شده بود، از خواب پریدم.
گفتم قیامت
شده. بر بام ساختمانی در میدان پایین شهر مردان جوانی را دیدم که
پلاکاردی در دست داشتند که رویش به یونانی چیزهایی نوشته شده بود. در
خیابان زیر آن بنا، دیدم که اتوبوس ها جمع شدند، بدنه و شیشه هاشان
مات، خاکستری یکدست. مردانی با یونیفورم سرازیر شدند بیرون، با باتوم و
اسلحه های کمری. خیابان ها خالی شدند، درهای مغازه ها بسته شد. مردان
جواب از روی پشت بام غیب شان زد. به زودی در سطح خیابان ظاهر شدند سرفه
کنان و تلوتلو خوران، از میان صف مردان باتوم به دست به جلو رانده
شدند. من دیدم/شنیدم صدای خشک ِشکستن، شکستن و کوببدن روی کمرها و
سرها. مثل انبان گندم، مردان جوان را ریختند توی اتوبوس. چند تایی
دویدند بیرون، رفتند به طرف در مغازه ها بنگ بنگ کوبیدند به درها. یکی
از درها وا شد و فراری ای به درون کشیده شد. از پشت درهای دیگر، مردم
سر تکان دادند که، دور شو!
یک بعد از
ظهر، وقتی که بیست و هشت ساله بودم، بیدار شدم و دنیا را دیدم.
اما حالا
پنجاه و هشت ساله ام،
و این مرد
غریبه ایستاده توی حیاط ما، قد بلندتر و قوی هیکل تر از من، کیرش هنوز
بیرون است، هنوز شق. حالا خودم را گذاشته ام روی دنده ی اتوماتیک،
خونسرد و در کنترل، عین وقت هایی که هول برم می دارد. "داری چکار می
کنی؟" می پرسم. سؤال احمقانه، ولی فقط همین از دهن ام در آمد.
می گوید:
"می شاشم."
به نظر تنبل
تر از آن می آید که خطرناک باشد. اما با خودم می گویم، مگر آدم چه جوری
به نظر می آید؟ "به نظر من که دیگه تموم کردی."
با لبخند
ماتی می گوید،"همین، گذاشتم اش که تا ته اش ول شه."
با خودم فکر
می کنم: دارد وقت تلف می کند که موقعیت دست اش بیاید. اگر بخواهد می
تواند عقب بکشد، حوصله کند، تا وقتی که یا راضی به هم- کاری شوم، یا یک
کاری دستش بدهم. می توانست از راه توهین وارد شود – "بیا دیگه، دهنی،
می دونی که می خوایش" – یا مستقیماً دست به خشونت بزند.
در گوشه ی
پرت افتاده ای از مغزم که زیاد از ترس و وحشت های من فرمان نمی گرفت،
به نظرم می رسد که این مرد احتمالاً فقط دارد سعی می کند نظر مرا جلب
کند، تنها هدف اش کمی ورزش از راه تماس بدنی در یک بعد از ظهر است.
شاید واقعاً راه های مخ زدن با حرف را بلد نیست. شاید واقعاً دست به یک
ریسک بزرگ زده است اینجا. اگر اشتباهی رفته بود به خانه ای دیگر، و یک
متعصب کله خر با یک تفنگ نصیب اش شده بود، چی؟ اما خانه ی ما تنها خانه
ی روی تپه است، چقدر باید می رفت تا اشتباهی به خانه ی دیگری برسد؟
مغزم هی می دود دوباره طرف همان: کی به او گفته که بیاید سراغ ما؟ بعد
نوبت چی خواهد شد، یک اتوبوس توریست؟
اما، حالا
چرا اینقدر تعجب کرده ام؟ شهر ما دنیای کوچکی است و همه خبر دارند زنی
در این خانه نیست و فقط دو تا مرد اینجا زندگی می کنند. من، در
روزنامه ی محلی با سنت گراهای همجنسگراستیز در افتاده ام. کتاب های ام
پشت ویترین کتابفروشی های شهرمان چیده شده. اما راست اش به نظر نمی آید
این مرد اهل روزنامه و کتاب باشد. "شنیدید چی گفتم، تموم شده کار شما."
لحن ام به اندازه ی کافی صریح است؟ زیادی پرخاش نکردم؟
"حسابی گنده
س برا این که ول افتاده باشه بیرون، مگه نه؟" نگاهی به پایین می اندازد
و بعد لبخند اش را یک هوا پهن تر می کند.
حرف توی دهن
ام خشک می شود. دلم می خواهد بخندم. مردها و کیرشان! بیشتر روزها توی
کامپیوتر حداقل یک آگهی می گیریم، " ستون مردانگی تان را 3 اینچ و
بیشتر، درشت کنید! رضایت کامل شما و یا 100% پول تان - پس داده می
شود! اینجا را کلیک کنید و طرف مربوطه را درشت کنید." دوباره شروع می
کنم به کشیدن علف ها.
کمی به سکوت
می گذرد، و بعد می پرسد، " چند وقته اینجا زندگی می کنی؟"
"گفتم که –
من شما را نمی شناسم، به همین دلیل آمادگی برای جواب دادن ندارم، اگر
باز هم آدرس دقیق تر لازم دارید، براتون توضیح بدم. در غیر این صورت،
کار شما اینجا تموم شده."
بعداً پی
بردم که منظره ی آن مرد که آنجا وسط لاله های سرخ و زرد فرو شده بود
یکی از انواع همان تصویر قدیمی است که در ذهنیت شهرستانی، سمبل پورن گی
ها است: مردک نابکار حشری که معمولاً در لباس تعمیرکار تلفن ظاهر می
شود، یا لوله کش، یا نجار، مرد قلدر بزن بهادر با کمربند چرمی و ابزار
و آلات آویخته از کمربند و معامله ی پر و پیمان. مردانگی اش حسابی گنده
است و اطاعت امرش واجب.
مشکل
اینجاست که من به حس خودم در مورد آلت مردانگی زیاد مطمئن نیستم. شاید
به خاطر همان شوک های الکتریکی باشد، به هر حال حس من بیشتر ترس است تا
تحسین. یکی از آگهی های تبلیغاتی برای آلت مردانگی درشت تر، که در
کامپیوتر دیدیم، اینطور بود: "دختر خفه کن!" در ادبیات پورن، چه گی چه
استریت، - فرقی ندارند با هم – زیاد غیرعادی نیست که آلت جنسی مردانه
را "ابزار گاییدن" بنامند. روسا و مدیران را همه جا می بینی که با
معامله ی گنده شان شمشیر بازی می کنند، به قیمت جان بقیه ی ما.
درسی که
همان اوایل
در ارتباط
با قدرت گرفتم روشن بود. پنج ساله بودم که پدرم مرد. مادرم رفت سر کار
و مادر مادرم نگهداری من و برادر بزرگ ام را به عهده گرفت. به محض
اینکه اختیار ما را دادند دستش، مادر بزرگم شروع کرد به ما آداب و رسوم
اسرارآمیز اطاعت اشرافی، نزدیک ترین راهی که به مذهب یافته بود را یاد
بدهد. ما "آخرین بازمانده های سلسله ای از شاهان که مدت مدیدی بر سریر
قدرت بودند،" بودیم؛ مادر بزرگم می گفت و خون ما، آبی ترین (خون اصیل
اشرافی) خون ممکن بود. ولی وقتی توی حیاط مدرسه زخم می شدیم، رنگ اش
جور دیگری بود. تحقیقات بعدی هم نشان مان داد که هیچ شاهی در میان
اجدادمان نبوده، فقط سردار، سردارهای بیرحم سرگردنه بگیری که از نیزه و
سپرهاشان خون سرخ سرخ می چکیده است.
این منظره
ای از جهان است که به خورد من و برادرم داده شد: جهان از ما
تشکیل شده است، فقط یک مشت از ما که دورمان را دیوارهای قصری
گرفته است، و آنها، بقیه ی بشریت، آن بیرون در دشت های وسیع و
سرما زده ول می گردند. قضیه به طرز با شکوهی ساده بود. ما، توی
قصر. آنها، بیرون. درست همانگونه که اراده ی خداوند بوده است.
اگر ما آن
روزها داخل قصر نبودیم – با حقوقی که مادرم می گرفت حتی فکرش را
هم نمی شد کرد- اما امید این بود که روزی درهای عظیم اش به روی من باز
شود، به سادگی، و با پشتوانه ی امتیازاتم: سفید پوست، انگلیسی نژاد،
مرد، از نوادگان اشراف، و البته دگرجنسگرا. تک تک این ویژگی ها غیرقابل
تغییر بودند، این باور ما بود، و دقیقاً همانگونه که اراده ی خداوند
بوده است.
روزهای
یکشنبه سر ناهار با تعجب خیره می شدیم به فرانسوی – کانادایی ها که جیغ
و داد راه می انداختند تا اختیار خانه های خودشان را بگیرند دست شان.
چه خوش خیال! مادر بزرگ ام می گفت فرانسوی ها تا وقتی تو دهات بودند که
جای خود آن هاست، آدم های خوبی بودند، ساده و معصوم، از وقتی
آمده اند شهر زندگی کنند خیلی بد شده اند. ماهایی که دور میز
نشسته بودیم سر تکان می دادیم انگار که می فهمیم. من نمی فهمیدم، اما
باید می فهمیدم، این یکی از آن آرامش خاطرهای خاص اطاعت اشرافی است:
مثل تمام دیدگاه ها، یکبار به طور کامل درک اش می کنی و دیگر هیچگاه
نیاز به باز اندیشی نداری.
اطاعت
اشرافی وادارم کرد با باغبان فرانسوی – کانادایی که کلاه اش را دست اش
می گرفت و توی دربندی بیرون در منتظر دستور می شد، مهربان باشم. گاهی
به فکر فرو می رفتم: چرا این مرد زیبای قوی که هم جوری به باغچه می
رسد که گلبرگ ها له نمی شوند و هم مرا یک دستی از زمین بلند می کند می
بَرد روی هوا، جوری رفتار می کند که انگار من، که نصف قد او را دارم،
دارم از بالا به او نگاه می کنم؟ اما البته او یکی از آنها بود.
و بعد یک
روز بعد از ظهر در مهد دموکراسی غرب خاستگاهم را عوض کردم. به
همین سادگی.
به کانادا
برگشتم و آشکار سازی کردم. وقتی به مادر بزرگم گفتم که گی ام، دست به
دامن ام شد که این راز را به هیچ کس بروز ندهم. اگر مردم بفهمند، وای
چه هولناکإ یک هفته بعد از آن به بینندگان سراسر
کشور در اخبار تلویزیون کانال سی بی سی اعلام کردم که همجنسگرا هستم.
به اطلاع شان رساندم. و در نتیجه، حالا من یکی از آنها بودم.
فریاد کنان
از پستو بیرون دویده بودم. در این رژه رفتن!، اسم ستونی
که برای یک نشریه گی می نوشتم، اظهار داشتم: " ما شبیه هیچکس در جهان
نیستیم. ما شعله ای هستیم خاموش نشدنی، مردمی هستیم خستگی ناپذیر، غیر
قابل تقلیدیم، توجیه شدنی نیستیم، تعریف شدنی نیستیم. هم دیگر را می
شناسیم، در جهان شناخته خواهیم شد، به سادگی، و تنها به دلیل شیوه های
مهرورزی مان، به خاطر آن که با جان و دل به خاطر همدیگر می جنگیم. ما
اکسیر نیرو زای خود را از مخلوط شور و شعور خلق خواهیم کرد، شیوه های
خودساخته ی ما به گوش هیچکس نرسیده تا حالا، شاهکار و هولناک. آنچه
روبروی ماست، راهی است برای صعود."
اما با این
وجود
مرد غریبه هنوز شق کرده توی باغ ما ایستاده است. حالا دارد شل می شود،
همانجور که خاصیت این چیزها است. می گوید:"خب" ، "پس رو به بالای اون
جاده."
سر تکان می
دهم. "بپیچ دست راست، سر بالایی، تا ته اش."
یک دقیقه ی
دیگر می ماند، و بعد می گوید، "باشه." معامله ی گنده اش را فرو می کند
توی شلوارش.
می گویم:
"بله،"
وانت تلق
تلق ای می کند، و بعد او رفته است. می روم توی ساختمان. توی قصرم.
برایان متوجه آمدن وانت شده، اما چیزی از بقیه ی ماجرا نمی داند. می
ریزم بیرون عصبانیت ام را، او می گیردش، پاس می دهیم بین خودمان. از
خودمان می پرسیدیم: کی به او گفته که بیاید اینجا؟ دیگر به چه کسانی
گفته اند؟ آیا دیگرانی خواهند آمد که خطرناک تر از این یکی باشند؟ آیا
مجبور خواهیم بود از خودمان دفاع کنیم؟ چه جوری؟
غروب آن روز
می نشینیم تماشا می کنیم تا نارنجی و سوسنی آسمان ذوب شود توی سیاه.
ماشینی از سربالایی تپه می آید. تماشا می کنیم که نور چراغ هایش بپاشد
توی درخت ها. تماشا می کنیم تا رد شود. حواس مان را می دهیم به صدای
موتور ماشین، حتی بعد از آن که دیری است صدای موتور در سکوت محو شده
است.
وقتی می
رویم که برویم طبقه ی بالا بخوابیم، برایان در آشپزخانه را قفل می کند؛
در طول شانزده سالی که در این خانه زندگی می کنیم، این اولین بار است.
می دانیم برای مردی که حشری شده باشد این در یک ثانیه هم دوام نمی
آورد. من تلفن را با خودم می برم بالا، برای اولین بار. تلفن چه کمکی
به ما می تواند بکند، نمی دانم.
دو تایی مان
دراز می کشیم، بیدار. غلت و واغلت می خوریم. صدای آمد و رفت و خش خش می
شنوم از جلوی در. عجیب نیست، راسوها رفته اند توی انبار کود غذایی، اما
امشب صداهای آشنا به نظر غریب می آیند. سایه ی سیاهی را آن طرف اتاق می
بینم. بعد، صبح شده است.
---
مایکل
ریوردن در شهرستان پرنس ادوارد، انتاریو، کانادا زندگی می کند. نویسنده
است و آثار او در ژانرهای نظیر داستان کوتاه، نمایشنامه های رادیویی،
مستند نویسی، مقاله و نقد است. تاریخ شفاهی نیز تدریس می کند. از کتاب
های او:
The First Stone: Homosexuality and the United Church of Canada
Out Our Way: Gay and Lesbian Life in the Country
Eating Fire: Family Life, on the Queer Side
بازگشت به چراغ 33 |