|
حسرت
باربد شب
یک هفته طول کشید تا
حوصله کنم ایمیل را بخوانم و شاید یک ساعت هم طول نکشید تا قاطعانه به
این نتیجه برسم که هیچ جوابی ندهم. تجربه های کوتاه کار جمعی که داشتم
به شدت از کارهای جمعی نا امیدم کرده بود. برای فردیتم چنان تلاش می
کردم آن روزها که حتی حاضر نبودم یک کار کوچک ادبی یا وبلاگی را حتی با
یک نفر شریک شوم. می خواستم همیشه مستقل بمانم. حاضر نبودم به عنوان
نویسنده ی این نشریه یا فعال آن سازمان یا عضوی از فلان محفل شناخته
شوم. گاهی که کار مشترکی با برخی از بلاگرها می کردم یا در وضعیتی قرار
می گرفتم که کوچکترین اظهار نظرم همسویی و همراهی با یک جریان شناخته
می شد، هزار بار به خودم لعنت می فرستادم. نه که دنبال شهرت نباشم.
بودم. اما شهرت را هم فردی می خواستم. فکر می کردم کوچک می شوم اگر زیر
سایه ی چیزی یا کسی قرار بگیرم. بنابراین طبیعی بود اگر یک ساعت هم طول
نکشد تا قاطعانه به این نتیجه برسم که هیچ جوابی ندهم. به هر حال آن ها
آمدند و شروع کردند و راه هم افتادند. مثل همیشه اولش مشکوک بودم. تمام
مطالب را کنجکاوانه می خواندم تا ببینم سنگ کدام دسته را به سینه می
زنند و با کدام رسته به گردش می روند. چپ می زنند یا راست می روند.
دنبال شهرتند یا در پی امتیاز و سود. هیچ چیز اگر پیدا نمی کردم، فکر
می کردم فعلاً دارند هواخواه جمع می کنند و می خواهند اطمینان
مان
را جلب کنند. گاهی هم نکته ای، چیزی را پیدا می کردم و منتسب
شان
می کردم به چپ و راست و این و آن و بالادهی و پایین دهی و جمهوریخواه و
دموکرات و ... تقصیری نداشتم. به زمین و زمان شک داشتم و به چنان
سیاهیی رسیده بودم که لبخندها را هم نعره ی مستانه می دیدم. کم کم قوام
گرفتند. روز به روز بهتر شدند. حوصله سر نمی بردند. دیگر نه از روی
کنجکاوی که از روی علاقه می خواندم
شان.
البته هنوز ژست روشنفکریم را می گرفتم و می گفتم: « بد نیستند ».
دیگر داشت یک سال می شد که به خودم گفتم بد نیست اگر من هم چیزکی
بفرستم. اما حالا که دیگر آن شک و انزوا و دوری از کار جمعی را نداشتم،
شدیداً تنبل شده بودم. یکی دو ماه از تنبلی کردنم نگذشته بود که شنیدم
دارد تمام می شود. کیفیت شان پایین نیامده بود. تازه به اوج هم رسیده
بودند. گویا خواست شان بر این بود که اینگونه تمامش کنند تا در خاطره
ها بمانند و جای خالی شان احساس شود. احساس هم شد. مدت هاست احساس می
شود. در عرض یک سال چنان فربه شده بودند که آدم مغروری چون باربد شب که
آنچنان نسبت به آمدن شان بی اعتنا بود، مانده است در این حسرت که ای
کاش نوشته ی کوچکی برایشان داشت که امروز به بودن اسمش در آرشیو "ماها"
ببالد.
در "ماها"
که برای ماها بود.
بازگشت به چراغ 33 |