|
زندگی پس از مرگ (2)
آریا مهرگان
50sheqalim@gmail.com
خلاصه ی شماره قبل:
"ژوبین" پسری همجنس گرا از یک خانواده از ارامنه شیراز که بواسطه
تحولات ایران و خروج خانواده اش از ایران، در خارج از کشور بزرگ شده
است. شخصیتی گوشه گیر و گریزان از اجتماع دارد… تا اینکه یکی از دوستان
دوران کودکیش "آندره" که بسیار پرهیاهو و پر جنب و جوش است به دیدارش
می آید و هم خانه او می شود به تدریج او را به میان اجتماع و میهمانی
های شبانه می کشاند… در یکی از مجالسی که به اصرار دوست قدیم خود آمده
با "خوزه" پسری زیبا اهل اسپانیا آشنا و به او علاقمند می شود و بعد از
چندی آشنایی با او ازدواج می کند… کم کم از حالات گذشته کناره گرفته به
میانه مردم و اجتماع وارد می شود تا اینکه ناخوشی بر او مستولی می شود
و او را از پای در می آورد… به هوش که می آید خود را درون تابوتی چوبی
در مقبره خانوادگی خویش می بیند و می اندیشد اطرافیانش گمان بر مرگ او
برده او را در مقبره رها کرده اند با تلاشی دیوانه وار از درون تابوت
بیرون آمده خود را در تاریکی ظلمانی مقبره میابد و تلاش در نجات خود از
آن محیط وحشت زا را آغاز می کند...
قسمت دوم
مقبره
می دانم که
در انتهای مقبره پلکانی است که به واسطه چند پله به خارج منتهی می شود
شروع کردم کورکورانه وسط تاریکی راه رفتن تا مگر در را پیدا کنم اما با
خود می گفتم چه فایده چون حتما در بسته است و من توانایی باز کردن آن
را ندارم!
آری می
دانستم که در را از تخته های سخت جنگلی می سازند مردم عادت دارند که در
را از پشت با قفل آهنی محکم کنند و پاسبان مقبره هم آن را وارسی نمی
کند مگر هفته ای یک مرتبه .
پس چه بر سر
من خواهد آمد اگر نتوانم در را باز کنم؟ باید فریاد بکشم ... ولی
فریادم به گوش کسی نخواهد رسید و حتما از گرسنگی و تشنگی جان خواهم
سپرد.
دو مرتبه
ترس و واهمه بر من مستولی شد... بدون اراده در مقبره شروع به راه رفتن
نمودم و متوجه شدم که مرا با سرعت تمام دفن کرده اند و حتما با تمام
لباسهایم دفنم نموده اند هر چه فکر کردم علت این همه شتاب را درنیافتم.
در این موقع
دستم به چیزی که از گردنم آویزان بود برخورد آن چیز مرا به یاد خاطرات
محزونی انداخت. زنجیر نازک طلایی بود و از آن قاب عکسی که خوزه در آن
جای داشت آویزان بود... آن قاب را در تاریکی بدست گرفتم و بنای بوسیدن
آن را گذاشتم و با اشکهایم تر نمودم.
این اولین
مرتبه بود که پس از مرگم بنای گریه کردن را گذاشته بودم، قطره های اشک
را احساس کردم که بر روی صورتم فرو ریخته و گونه هایم را می سوزانید...
بله... خوزه
عزیزم را به یاد آوردم ...
گمان کردم
چشمان زیبای جادوئیش از وسط تاریکی با نگاه های محزون و مأیوسانه مرا
می نگرد. در عالم خیال او را دیدم که به زانو در آمده و در آن اتاقی که
بهترین ساعاتمان را با هم گذراندیم گریه می کند و در آن میان صورت
دیگری پدیدار گشت ... آندره آن دوست باوفا آن رفیق مهربان حتما غم و
اندوهش به علت مرگم به قدری زیاد است که هیچ اندوهی با آن برابری نمی
کند...
نه... نه...
نباید از هیچ وسیله ای برای رهایی خودداری کنم خدایا چقدر خوزه شریک
زندگیم و دوست باوفایم آندره خوشحال می شوند همینکه متوجه شوند که من
واقعاً نمرده ام. در عالم خیال خانه بزرگ خود را به یاد آوردم دیدم از
هر سو محبت اطرافیان نثارم می شود... نفس راحتی کشیدم.
ناگهان
ضربات ساعت کلیسای نزدیکی را شنیدم آنها را شمردم ساعت دوازده بود این
ضربات ساعت مرا از خیال و اندیشه های شیرین بیرون آورد و حقیقت تلخ را
بر من آشکار کرد ... ((ساعت دوازده ضربه نواخت)) ... ببینم وقت ظهر است
یا نیمه شب؟
سعی و کوشش
کردم که وقت را بشناسم من صبح زود به ناخوشی شدید مبتلا شده بودم یعنی
تقریبا ساعت شش و این دقیقا همان موقعی است که بیهوش شدم. بر فرض اینکه
مرگ دروغی من در هنگام ظهر بوقوع پیوسته باشد لابد عصر مرا دفن نموده
اند در اینصورت ضربه های ساعت همان نیمه شب مرگم را آگهی می داد. چند
گامی برای پیدا کردن در مقبره پیش رفتم ... ولی ... این چیست...؟
در جای خود
ایستادم... سراپا گوش شدم... یک فریاد سختی بود که پرده گوشم را لرزاند
قلبم در میان قفسه سینه ام بنای تپش را گذاشت و عرق سرد از تمام بدنم
فرو ریخت...
آن فریاد دو
مرتبه تکرار شد در صورتیکه این مرتبه همراه با حرکت بالهای سنگینی بود
نفس راحتی کشیده با خود گفتم حتما صدای جغد است که در مقبره ها زیاد
پیدا می شود از ترس بی جائیکه به من دست داده بود شرمنده شدم پس از آن
جغد چون پلنگی به من حمله کرد من با دست راست و چپ از خود دفاع کردم و
آنچه توان در بدن داشتم به کار بردم تا مگر آن شر ناگهانی را از خود
دور کنم آن حیوان عقب رفته دو مرتبه با خشونت تمام به من حمله ور شد
دور سرم بنای پرواز را گذاشت و گاهگاهی با چنگال های خود خراشی بر سر و
صورتم وارد می آورد.
اینها همه
به یک سو و آن دو چشم ترسناک و وحشت آورش به یک سو من از آن همه تلاش
به ضعف و سرگیجه سختی دچار شدم همچنان با آن جغد وحشتناک در زد و خورد
بودم تا اینکه خسته شده در حالی که جیغ های خوفناکی می کشید از من دور
شد و در تاریکی و ظلمت مخفی گردید.
به راه رفتن
ادامه دادم در حالی که از شدت خستگی نفس نفس می زدم چیزی نگذشت که به
جسم سختی برخوردم آیا این اولین پله پلکان است؟...
اما نه ...
این جسم بی اندازه بلند است.. آن جسم در تابوت بود... از کنارش گذشته و
براه رفتن ادامه دادم این بار دیواری راه را بر من بست از پهلوی دیوار
شروع به حرکت کردم و نمی دانستم که در وسط تاریکی به کجا می روم...
احساس خطر کردم ... تشنگی سینه ام را می سوزاند. به زانو در آمده بنای
ناله را گذاشتم از ته دل فریاد کشیدم آیا نمی توانم مرگ را در آغوش کشم
بدون اینکه اینهمه شکنجه و عذاب ببینم؟ این کلمات را با صدای بلند گفتم
و صدای آن در گوشم خیلی عجیب آمد و مرا از خود ترسانید.
می دانستم
که اگر شکنجه و عذابم بیش از این طول بکشد حتما دیوانه خواهم شد.
مدتی به
همان حالت باقی ماندم صورت خود را در دستهایم مخفی نمودم و سعی و کوشش
نمودم که خیالات را از سر بدر کرده جوش و خروش را کنار گذارم.
ولی... این
چه صدای سحر انگیزیست... سر را بلند کرده گوش دادم... آن صدا صدای
شیرین بلبلی بود که چهچهه می زد در جای خود ایستاده از شدت خوشحالی به
گریه و خنده افتادم...
این بلبل
چون فرشته رحمتی برای من بود...
صدای او
قدری حالم را بهتر کرد و جرأتی در من تولید کرد. این پرنده زیبا نغمه
سرایی خود را بی شک بر درختی که نزدیک مقبره بود می نمود...
چیزی نگذشت
که به تخته سنگی خورده به روی آن افتادم چیزی نگذشت که فهمیدم بروی
اولین پله پلکان افتاده ام.
افتادنم
هرچند خیلی سخت بود اما دردی احساس نکردم چون تمام حواسم به این امید
که اکنون آزاد می شوم متوجه بود همین که سر را بلند کردم که از جای
برخیزم امیدم دو چندان شد، نور ماه را دیدم که از سوراخ قفل داخل مقبره
شده بود از خوشحالی در جای خود بیحال شدم در آن لحظه صدای ساعت کلیسا
را شنیدم ساعت یک بعد از نیمه شب بود پس از مدتی نور فجر آشکار خواهد
شد.
عزم خود را
بر این جزم کردم که تا صبح آرام باشم زیرا خیلی خسته و کوفته بودم سر
خود را روی پله کان با راحتی تمام گذاشتم گویا آن سنگ از بهترین ناز
بالش های پر قو بود چیزی نگذشت که به خواب عمیقی فرو رفتم.
چند ساعت
خوابیدم ... چون بیدار شدم فریادهای دلخراش جغد را شنیدم ...
از جا
برخاستم و خود را روی در چون دیوانگان انداختم به سختی آن را تکان داده
فریاد می زدم ولی بی فایده زیرا که در چون قطعه ای از کوه در جای خود
بی حرکت و استوار بود فریادهای عاجزانه ام به گوش کسی نرسید بالای در
از میله های آهنی مشبکی ساخته شده بود و از بین آنها برگهای درخت
انگوری را دیدم... یکی از شاخه های درخت انگور که خیلی نزدیک بود را
دیدم به طرف آن شاخه جست زدم و آن را گرفتم برگهایش در اثر شبنم تر
بودند... آنچه توانستم انگور از ان شاخه چیدم و با حرص تمام آن را
بلعیدم در آن وقت گمان کردم آن انگورها بهترین خوراکی است که در مدت
عمر، خورده ام منظره دلکش شاخه های سبز درخت انگور امید حیات را در من
افزون کرد... احساس اطمینان کردم... پس از آن همه ترس و واهمه جرأتی در
خود احساس کردم که پشت سرم را ببینم و نگاهی درون مقبره بیندازم در
آنجا جسم سفید رنگی را بر روی پلکان دیدم خم شده و با بی اعتنایی تمام
برداشتم... آن قطعه شمعی بود که احتمالا یکی از کشیشها پس از پایان
دفنم بدور انداخته بود
به قطعه شمع
متفکّرانه نگریستم اگر چوب کبریتی پیدا می کردم آزادیم حتمی بود...
بی اختیار
دستم را در جیب فرو بردم... در توی جیبم صدای بهم خوردن چیزهایی را
شنیدم.
راستی...
آنها مرا به سرعت دفن کرده لباسهایم و آنچه در آن بود برایم باقی
گذاشته بودند: کیف پول، یک دسته کلید و چند کارت ملاقات را در جیب خود
یافتم... اینها چیزهایی عادی بود ولی در نظرم خیلی غریب آمد دو مرتبه
در جیب خود کاوش کردم این مرتبه چیزی را که حقیقتاً برایم قیمتی بود
پیدا کردم...
: _ قوطی
سیگارم چی؟ قوطی سیگارمم برام گذاشتن؟
نه هیچ اثری
از آن نیافتم چون آن یک قوطی نقره قیمتی بود و حتما آن کسی که در آخرین
ساعات حیاتم با من بوده آن را با ساعت گران قیمتم برای خوزه برده.
: _ عیبی
نداره هرچند نمیتونم سیگار بکشم ولی فندکمو پیدا کردم حالا هی بگین
سیگار نکش اینم اندر فواید سیگار!!
می خواستم
بخندم اما حالش را نداشتم. حالا می توانم شمع را روشن کنم شاید این شمع
برای عملیات رهاییم کافی باشد... در آن موقع اندیشه هولناکی در سرم
خطور کرد ... چرا نگاهی به تابوتی که جسدم را در آن گذاشته بودند نکنم؟
جرأتی به
خود داده از پلکان بدون آنکه ترس و واهمه بخود راه دهم سرازیر شدم و از
آن محلی که سخت ترین شبهای عمرم را گذرانیده بودم عبور کردم.
قسمت سوم
این داستان را در شماره آینده بخوانید...
بازگشت به چراغ 33 |