بازگشت به صفحه اول نشریه
 
 
 
سال سوم
شماره سی و دوم
سپتامبر 2007 - شهریور 1386

 

 

 

 

 

« هر دو بابا! »

رضا پسر

 

رضا (پسر) نویسنده ی وبلاگ پسر است که از ژانویه 2007 تا کنون به روز می شود. از این نویسنده ی جوان سه داستان در چراغ منتشر شده است. رضا (پسر) همراه با یکی از داستان ها، در نامه ای جداگانه سؤالی را مطرح کرده بود و از ساقی قهرمان جواب خواسته بود. جواب آن سؤال در شماره 30 چراغ آمد. جواب رضا به همان سؤال را در زیر می خوانید.

 

 

ساقی عزیز سلام

 

از اینکه لطف کرده بودید و سئوال من رو پاسخ داده بودی متشکرم. ولی دیدم که در انتها خواسته بودید تا من هم دلایلم رو بنویسم.

نمی دونم چرا ولی گاهی آدمی دوست داره تا دوست داشتنی هاش رو از زبان اونهایی که دوستشون داره بشنوه. همونطور که برات نوشتم من برای اون سئوال پاسخ هایی دارم ولی در همین ابتدا بگم که پاسخ های زیبایی که شما دادی هم چیزی جز اون پاسخ هایی نیست که من برای خودم در ذهن متصور بودم و همان قضیه جملات زیبا است که خود در گفتنشان تبحر داریم ولی گاه دوست داریم از زبان عزیزان مان نیز آنها را بشنویم. بی مقدمه بگذار تا چندتا از دلایلم را برایت بگویم:

 

ساقی عزیز، یادم هست روزگاری چراغ را با این عنوان نشر می دادند: پیش شماره ماهنامه چراغ

چون آرشیو کامل چراغ را ندارم، نمی دانم که آیا هرگز در مورد این عنوان در چراغ توضیح داده شده یا نه ولی آنچه که من برای خود از این عنوان متصور می شدم برداشتی به تبع خودم زیبا بود. با خودم می گفتم به این خاطر می گویند پیش شماره که امید دارند روزی شماره اول چراغ در دکه های روزنامه فروشی وطن مان قرار گیرد و این فقط تمرینی است برای روز آزادی. اینکه آیا منظور از آن جمله در ذهن گردآورندگان چراغ در آن زمان این بود یا نه نمی دانم. ولی خوب می دانم که من با آن امید چراغ را دانلود می کردم و می خواندم و هر بار از دیدن آن جمله بیشتر و بیشتر لذت می بردم و امیدوارتر می شدم.

 

آری من به روز آزادی اعتقاد دارم، روزی که انسانیت بی لقب و نقاب ارزش می یابد و یاد می گیریم که به افکار هم احترام بگذاریم. از آن زمان معتقد بودم باید نشریه داشت و برای روز آزادی، روز خودمان- بودن تمرین کنیم.

 

ساقی جان نوشتی که نه تنها برای چراغ بلکه باید برای تمام نشریات همجنسگرایی نوشت. آری من نیز به این معتقدم و متشکر از این تذکرت ولی بدان اگر نوشتم چراغ، از بابت این نبود که دیگری را نفی کنم، به این علت بود که دیگری در کار نیست و اگر هم هستند انقدر کمرنگ حضور دارند که گاه یادمان می رود نشریه دیگری هم هست. یاد روزگارانی که هر ماه « دلکده و ماها و چراغ » رنگین کننده ی ذهن مان بود بخیر. و صد حیف که از آن سه رقیب و رفیق اینک ماییم و چراغ و هزاران افسوس. و شاید اگر نوشتم چراغ، به همین علت بود که نباید بگذاریم این یکدانه، گاه پر ناز!، نیز از دست رود.

 

ساقی عزیز، بارها شنیده ام که همجنسگرایی را با یک رابطه ناچیز! جنسی برابر دانسته اند و گویا تنها تفاوت همجنسگرایان با دگرجنسگرایان چیزی بیش از نوع نگاه به رابطه ی جنسی نیست. نفی نمی کنم که یکی از تفاوت های عمده ی ما با دگرجنسگرایان در نوع نگاه مان به رابطه جنسی است ولی مگر همه تفاوت این است؟! و پاسخ این سئوال چیزی جز چراغ ( نشریات همجنسگرایی ) نیست و هیچ کس نمی تواند بهتر از یک نشریه به چنین سئوال هایی پاسخ دهد و در حال حاضر شاید هیچ آینه ای بهتر از یک نشریه برای نشر تفکرات واقعی همنجسگراها نباشد و اصلاً وجود نشریه یعنی وجود تفکر و این به خودی خود به معنای آن است که همه تفاوت ما در میانه ی کمر نیست!

 

ساقی جان دلیل بالا را می توان بالعکس هم دید، البته نه در نفی آن بلکه در تکمیل آن، خوب می دانی که سکس در میان ایرانیان تابویی است بس بزرگ و از کلمه اش گرفته تا نوع رفتارش که یکی از حس های طبیعی بشری است (چیزی مثل حس گرسنگی و تشنگی) در میان ایرانیان مهر ممنوع و تابو خورده، در جامعه ای که برای جوانان دگرجنسگرایش هیچ گونه آموزش مفیدی در برقراری رابطه سالم وجود ندارد، واقعاً نشریه ای همچون چراغ که گاه بی پروا به نشر آموزه های جنسی می پردازد نیاز است. وقتی خیلی از جوانان ما حتی در ابتدایی ترین شرایط حفظ بهداشت در رابطه هم دچار بی خبری اند و این بی خبری در میان همجنسگرایان به صورت فاجعه باری بالا است، باید چراغی باشد تا بیاموزد راه و روش زیبا و کم خطر کردن ارضا یکی از حس هایی را که باز هم تأکید می کنم چیزی جز حسی طبیعی نیست. 

 

ساقی قهرمان عزیز ، یادم هست وقتی چند سال پیش شنیدم که چند تن از همجنسگرایان خارج از کشور اقدام به چاپ نشریه کرده اند، ارزو می کردم فقط یک شماره از آن نشریه را داشته باشم. چراغ، دلکده، ماها و ... آرزوی من بودند و حالا نه یک شماره که ده ها شماره از آنها را دارم و هنوز هم آن آرزو و خواستن را یاد دارم و اینک آن آرزو نه تنها تغییر نکرده بلکه بزرگتر هم شده و به قول یکی از دوستان در آرزوی تبدیل این شمعین چراغ مان به نورافکنی! ( خورشیدی ) جهان تابش هستم.   

 

ساقی جان یک دلیل هم برایت از تجربیات شخصی ام بگویم. روند آشکار سازی در ایران روندی درد آور است، اما شاید باورت نشود که چراغ برای من تا به حال دو بار این روند را ساده کرده و آن زمانی بود که قصد کردم به دو تن از دوستان نزدیکم در مورد واقعیت احساسیم توضیح دهم. همانطور که برایت گفتم اینجا تا می گویی همجنسگرا، می گویند رابطه ی جنسی، ولی به زیبایی می توان با معرفی سازمانی که حامی است و نشریه ای که نشانه ی تفکر است بیان کرد که همجنسگرایی فقط رابطه کمری! نیست و کافی است یک شماره از نشریه را در اختیار معتمدت بگذاری تا هرچه بهتر و زیباتر تو را بشناسد و من این کار را کردم و خوشحالم که اینک دو دوست دارم که در عین دگرجنسگرا بودن، حقیقت من را نفی نمی کنند و گاه حتی در برابر دیگرانی که به مخالفت با ما بر می آیند می ایستند و دفاع می کنند.

 

ساقی عزیز، دلایل زیادند، و اگر نبود مشکلات روزانه و ترس از اطاله کلام، حتماً برایت بیشتر و بیشتر بر می شمردم، ولی بگذار تا با پیشنهادی این نامه پایان برم. ساقی جان وقتی دیدم از من خواسته ای تا در مورد ضرورت وجود نشریه دلایلم را بگویم خوشحال شدم اما خوشحال تر می شدم که از همه خوانندگان چراغ این را می خواستی.

لذا خواهش دارم از تمام عزیزانی که احیاناً این مطلب را خواهند خواند که آنها هم قدری بر ضرورت وجود نشریات همجنسگرایی تفکر کنند و دعوت می کنم تا دیگران هم اگر دلایلی ناگفته باقی می بینند بیان کنند و امیدوارم در انتشار نظرات همه دوستانی که لطف خواهند کرد کم لطفی نکنید و با این کار به همه یادآوری کنیم که چه گوهری هر ماه در دست دارند و چه نیازی به وجود و ادامه کار آن است.

 

 موفقیت روز افزون تان را آرزومندم

رضا « پسر »

 

 

«هر دو بابا!»

 

دنی: بابایی، بابا کجا است؟ پس چرا بر نمی گرده؟

:: پسر گلم، انقدر منو اذیت نکن، پاشو باباجان، پاشو بیا نهارت رو بخور. الان سه روزه که جز یه لیوان آب  چیز دیگه ای نخوردی.

دنی: نمی خورم. تا بابا نیاد هیچی نمی خورم.

:: ای خدا بگم چیکار کنه اونای که... ، باباجان، عزیز دلم، بابا رفته، دیگه هم بر نمی گرده، خودت که دیدی موقع رفتن چی گفت و چطور گذاشت و رفتمون، اون دیگه ما رو دوست نداره.

دنی: نه باور نمی کنم، اون بابایی همیشگی من نبود، زنگ بزن بگو بیاد.

:: دنی جون، عزیز دلم، پاشو پسر خوب، انقدر بابا رو اذیت نکن. ببین بابا امروز مرخصی گرفته، فقط به خاطر تو، به خاطر اینکه بیشتر کنار تو باشه، پاشو عزیزم، پاشو بیا بریم با هم نهارمون رو بخوریم.

دنی: نمی خوام، نمی خوام، نمی خوام، تا بابایی نیاد من هیچی نمی خورم.

:: اه، انقدر بابایی بابایی نکن، اصلا تو منو دوست نداری، اون از الکس که اونطور گذاشتمون و رفت و اینم از تو، من از دست شماها چه خاکی به سرم کنم؟! پاشو بابا، پاشو بریم غذات رو بخور.

دنی: نمی خوام.

 

این رو گفت و طبق معمول این سه روزه روش رو از من برگردوند. سه روز بود نه از خونه می زد بیرون و نه چیزی می خورد و نه حتی جواب تلفن دوستاش رو می داد. همین طور افتاده بود روی تختش و گه گاه   آروم آروم اشک می ریخت. منم حال بهتری ازش نداشتم. تو این سه روزه منم یک شب رو بی اشک ریختن چشم بر هم نگذاشته بودم، منم دلم تنگ شده بود، منم... ولی باید تحمل می کردم. نمی تونستیم از آینده اش بگذریم و یک ذره براش کم بذاریم حتی اگر به قیمت تا آخر عمر جدا زندگی کردنمون تموم می شد. اون همه ی امید و هدفمون شده بود.

شب هم برای شام حاضر نشد از اتاقش بیرون بیاد، کم کم دوستاش هم نگرانش شده بودن، آخه دنی یه پسر پر جنب و جوش و شاد که هر روز یه طور محله رو به هم می ریخت، سه روز بود از تختش پایین نیموده بود چه رسه به بیرون رفتن و شیطنت.

روز چهارم نتونستم تحمل کنم، وقتی برای صبحانه رفتم سراغش عصبانی شدم و تهدید کردم اگر بیرون نیاد دکتر خبر می کنم، ولی انگار نه انگار. زنگ زدم دکتر جیمز که دکتر خانوادگیمون بود و اونم تا ظهر خودش رو رسوند بالای سر دنی، بعد از معاینه یه سرم غذایی براش تجویز کرد و کناری کشیدم و گفت:

 

دکتر جیمز: این بچه وضعیت روحیش اصلا خوب نیست، اگر کاری براش نکنی ممکنه حالش خیلی بد بشه، درضمن سرم غذایی رو حتما نیاز داره، سعی کن هر طوری شده یه چیزی بهش بخورونی، مثلا چند قاشق سوپ مقوی براش خوبه، ولی یادت باشه باید زودتر از این حال بیرون بیاد وگرنه...

:: وگرنه چی دکتر؟!

دکتر جیمز: وگرنه ممکنه حالش خیلی خراب بشه و دچار افسردگی بشه.

:: دکتر گوش نمی کنه، من و الکس هم تا حالا به زور هیچ کاری رو بهش تحمیل نکردیم.

راستی الکس کجا است ؟

:: وای دکتر نگو، این که اینطور افتاده روی تختش به خاطر الکسه، الکس گذاشت و رفت!

دکتر جیمز: پس کارت حسابی سخت شد، باید سعی خودت رو بکنی تا هر چه زودتر از این حال در بیاد.

:: هر کاری بتونم براش می کنم، دکتر کی براش سرمش رو وصل می کنی؟

دکتر جیمز: بهتره ببریمش درمانگاه، ولی می دونم این حاضر نمی شه بیاد، می رم خودم براش تهیه می کنم و میام همینجا.

:: همیشه شما به ما لطف داشتی

دکتر جیمز: وظیفه است، شرقی عزیز تعارف رو بذار کنار، من زودتر برم تا بتونم زود بیام. یکی دو ساعت دیگه می بینمت.

:: بازم متشکر دکتر

 

دکتر که رفت منم رفتم و نشستم کنار تخت دنی که تلفن زنگ زد، از اداره بودن، بهشون گفته بودم ممکنه نرم ولی قطعیش نکرده بودم و به خاطر همین رئیس کلی دلخور بود.

 

:: تام حال دنی اصلا خوب نیست، اصلا یه هفته مرخصی می خوام. می خوام ببرمش مسافرت، به رئیس بگو تا حالش خوب نشه نمی یام، خودت یه کاریش بکن

 

اینو گفتم و با تام بیچاره که می دونستم الان باید صدای انفجار رئیس که تو گوشش می پیچه رو تحمل کنه خداحافظی کردم و باز رفتم کنار تخت دنی

 

:: دنی جان، بابا، نمی خوایی بذاری بابا روی ماهت رو ببینه؟! دنی جان به خدا دق می کنم اون وقت دیگه بی بابا می شی ها.

 

آروم روش رو برگردوند، دستش رو دور گردنم حلقه کرد و گفت:

 

دنی: دخدا نکنه بابا، بابایی تو رو خدا زنگ بزن بگو بابا الکسم بیاد، بهش بگو بخشیدیمش و زود پاشه بیاد

:: باباجان، بابا به قربونت بشه، قبول کن بابا الکس دیگه ما رو نمی خواد، من که نگفتم بره، خودش گذاشت رفت، دیدی که چی ها گفت و چی کرد و رفت، باباجان پاشو، نه من رو اذیت کن و نه خودت رو، پاشو  اصلا بریم هرجا دوست داری.

دنی: هر جا دوست دارم ؟!

:: آره عزیزم.

دنی: ببرم پیش بابا الکس.

:: باباجان اومدی و نسازی، باور کن نمی دونم کجا است، پاشو بابا، یه سوپ خوشمزه، از همونهایی که دوست داری در یخچال داریم برات گرم کنم و بعد بزنیم به جاده و هرجا دوست داشتیم بریم.

دنی: نمی خوام، من فقط بابا الکسم رو می خوام

 

این رو گفت و باز روش رو ازم برگردوند.

نمی دونم چند دقیقه پای تختش نشسته بودم و تو افکارم غرق بودم که با صدای زنگ در به خودم اومدم. دکتر بود، براش ویتامین و سرمش رو اورده بود. با هم رفتیم سراغ دنی. دکتر ازش خواست طوری بخوابه که بتونه سرمش رو بزنه ولی دنی بی توجه به حرف دکتر همونطور پشت به ما خوابیده بود.

 

:: باباجان دکتر کلی زحمت افتاده برات داروهات رو گرفته، به رو دراز بکش تا بتونه سرمت رو وصل کنه، بدنت ضعیف شده، باید این سرم رو برات بزنه

 

یهو دنی شروع کرد به داد زدن:

 

دنی: نمی خوام، نمی خوام، من فقط بابا الکسم رو می خوام، نمی خوام، اصلا می خوام بمیرم، برید بیرون، من هیچی جز بابا الکسی نمی خوام

:: باباجان، انگار نه انگار منم باباتم، به خدا تا حالا بد باهات رفتار نکردم، ولی اگر قرار باشه خودت رو اذیت کنی نمی ذارم و به زور هم که شده این سرم رو می دم برات بزنن، پاشو اذیت نکن

 

دکتر هم هرچی گفت فایده نکرد و آخر سر به خواست دکتر ناچار شدم بشینم و دستش رو به زور بگیرم تا دکتر بتونه سرم رو براش بزنه، اولش مقاومت کرد، ولی بعد از چند لحظه با یک بوسه! ساکت شد و در حالی که دستش تو دستم بود دکتر براش سرم رو زد، چند دقیقه نگذشته بود که زیر سرم خوابش برد. دکتر که دید خوابش برده ازم خواست تنهاش بذاریم و از اتاق بیرون بریم. نمی دونم چرا دلم شور می زد، به دکتر گفتم بهتره بالای سرش بمونیم ولی قبول نکرد و گفت بهتره بذاریم بخوابه و براش توی سرم یه مسکن هم زده. زدیم از اتاق بیرون ولی دلم بدجوری شور می زد. ده دقیقه طول نکشید که تحملم تمام شد و پا شدم رفتم سمت اتاقش که سری بهش بزنم، از دکتر خواستم تا تو آشپزخونه مشغول باشه تا من یه سری به دنی بزنم و برگردم.

همین که در اتاق رو باز کردم، چشمم به دنی افتاد که غرق در خون بود، عین دیونه ها شروع کردم به داد زدن و صدا زدن دکتر، با شندین دادهام دکتر خودش رو فوری رسوند بالای سرش، بدجوری داشت از دستش خون می رفت. شنیدم که دکتر با داد بهم گفت:


دکتر جیمز: بجنب، بجنب کمکم کن باید برسونیمش بیمارستان

 

دکتر با دستش روی رگ دنی رو گرفت و ازم خواست که کمکش کنم تا بذاریمش تو ماشین. چطور رسیدم به ماشین نمی دونم ولی می دونم به فارسی داد می زدم و می گفتم:


:: دنی، دنی باباجان چیزی نیست، الان می ریم بیمارستان، خدااااااااااااا، خدا به دادم برس


هیچ وقت با این سرعت و اینطور رانندگی نکردم، راهی که همیشه چیزی حدود ده دقیقه بی ترافیک طی کردنش طول می کشید رو ظرف دو دقیقه با وجود ترافیک سبکی که تو اون ساعت معمولی بود طی کردم.

همین که رسیدیم به بیمارستان بردنش اتاق عمل و دیگه نگذاشتن من کنارش باشم. تمام لباسام خونی بود، نشستم در اتاق عمل، خدا خدا می کردم و اشک می ریختم. دنی تمام امید و دنیای ما بود. من و الکس بی دنی زندگیمون مفهموی نداشت، تازه اصلا چطور به الکس می گفتم، چطور باید بهش می گفتم که نتونستم دو روز پسرش رو نگهداری کنم و ...

دو ساعتی در اتاق عمل اشک ریختم تا بلاخره دکتر جراح بیرون اومد.


:: دکتر، دکتر، دنی، دنیم

دکتر جراح: نگران نباش، خوبه، خطر برطرف شد، حسابی شانس آوردین و زود رسوندینش بیمارستان

:: متشکر دکتر، متشکر خدا

 

در همین حین دنی رو از اتاق بیرون اوردن، رنگ سفیدش از همیشه سفیدتر شده بود و چشمهای سبز و زیباش پشت پلکهای سنگینی که انگار روزها بود نخوابیدن حبس شده بود. گذاشتن همراهشون بشم و با کمک پرستارها بردیمش به یکی از اتاقها. پرستارها مشغول وصل کردن سرم و مرتب کردن تخت دنی بودند که دکتر ازم خواست تا همراهش برم و مراحل مورد نیاز برای پذیرش و بیمه رو انجام بدیم.

حدود نیم ساعتی کارهای پذیرش و پر کردن فرم بیمه طول کشید و تا تمام شدند خودم رو به اتاق دنی رسوندم، هنوز بی هوش بود و دکتر می گفت احتمالا تا یک ساعت دیگه هم در بیهوشی باشه، یک ساعت برام به اندازه یک سال گذشت تا پلکهای سنگینش رو تکونی داد و چشمهاش رو باز کرد.

 

دنی: بابایی اینجا کجا است؟

:: باباجان بیمارستانه، یه خورده! حالت بد شد که ناچار شدیم بیاریمت بیمارستان، ولی خیلی زود خوب می شی.

دنی: پس بابا الکس کو؟!

:: میاد باباجان، میاد!

 

دکتر گفته بود وقتی به هوش بیاد گیجه و تا چند ساعتی ممکنه حرفهای پرت و پلا بزنه و به همین خاطر نمی خواستم یادش بندازم که الکس ترکمون کرده.

نزدیکهای غروب بود و از پنجره اتاق می شد غروب خورشید رو دید، کم کم دنی هوشیاریش رو به دست میورد که یک دفعه دیدم شروع کرد به اشک ریختن.

 

:: دنی جان بابا، درد داری، عزیزم اذیتی، دکتر رو صدا کنم

دنی: بابا الکس نمیاد؟!

:: عزیزم فردا میاد، الان گرفتاره.

دنی: دروغ می گی، می دونم نمیاد، اون ما رو ترک کرده

:: عزیز دلم انقدر خودتو اذیت نکن.

 

چیزی نگفت و در حالی که آروم آروم اشک می ریخت به پنجره اتاق خیره شد. چند دقیقه ای نگذشته بود که دکتر برای معاینه اش اومد، ازم خواستن تا بیرون اتاق منتظر باشم تا معاینه تموم بشه، بعد از چند دقیقه دکتر از اتاق بیرون اومد.

 

:: دکتر حالش چطوره؟

دکتر: خوبه، جای زخمش نسبتا خوبه، خوبتر هم می شه، ولی روحش نه، خیلی افسرده است و برای این می ترسم، می سپارم روانکاو در اولین فرصت مشاوره رو باهاش شروع کنه.

:: متشکرم

 

اینو گفتم و اومدم برم تو اتاق که دکتر مانع شد و ازم خواست باهاش به اتاقش برم. تا رسیدن به اتاق دکتر، دکتر برام شرح داد که با توجه به زخم غیر عادی روی دست دنی و با توجه به اینکه یک سوزن سرم به خودی خود نمی تونه همچین زخم عمیقی رو ایجاد کنه، بیمارستان نسبت به مشکوک بودن این مورد به مددکاری اجتماعی خبر داده و احتمال دو گزینه ی درگیری و یا خودکوشی رو رد ندونسته. با وجود اینکه دکتر جیمز هر دوی این دو گزینه رو رد دونسته و خودش هم اونجا بوده ولی مددکاری اجتماعی تا همه چیز براش روشن نشه اجازه ملاقات من رو با دنی لغو کرده و باید به نماینده شون همه چیز رو توضیح بدم.

گیج شده بودم، نمی دونستم چی باید بگم و چکار باید بکنم. با وجود اینکه دکتر جیمز شاهد ماجرا بود ولی مددکاری اجتماعی از اون سازمانها بود که تا مو رو از ماست نمی کشید ول نمی کرد و با توجه به اینکه دنی فرزندخوانده من و الکس بود کار خیلی هم سختر می شد.

نماینده مددکاری اجتماعی تو اتاق دکتر منتظرم بود. اظهارات دکتر جیمز رو ثبت کرده بودن و من هم باید کامل ماجرا رو شرح می دادم ولی مشکل اینجا بود که واقعا نمی دونستم توی اتاق چی گذشته که دنی اونطور خونین و مالین روی تختش بی هوش افتاده بود. شروع کردم به گفتن:

 

:: من و الکس یک زوج همجنسگراییم که حضانت دنی رو به عهده داریم و بنا بر قانون والدین دنی محسوب می شیم. سالهای خوبی رو با هم داشتیم تا اینکه الکس، همسر من و پدر دنی چند روز پیش بعد از یک مشاجره ما رو ترک کرد و از اون روز به بعد غم بر خانه ما حاکم شد، خیلی سعی در تغییر روحیه دنی کردم ولی از وقتی الکس رفته مدام سراغش رو ازم می گیره و افسرده شده، با اینکه همیشه من و الکس سعی کردیم در یک حد بهش محبت کنیم و نذاریم به هیچ کدوممون بیشتر از دیگری وابسته بشه تا اگر زمانی یکی از ماها نتونست در کنارش باشه بتونه با دیگری زندگی کنه ولی اون این روزها بی توجه به وجود من مدام بابا الکسش رو می خواد. چند روزی هر چی کردم هیچی نخورد مگر لیوانی آب، تا ناچار با دکتر خانوادگیمون ( دکتر جیمز ) تماس گرفتم و دکتر هم بعد از معاینش تشخیص داد باید بدنش تقویت بشه و نیاز به سرم و ویتامین داره. به سختی قبول کرد سرم رو براش بزنیم ولی بلاخره تسلیم! شد و گذاشت تا دکتر براش سرم رو وصل کنه. بعد از اینکه سرم رو وصل کردن ... ( و ماجرا رو تا تهش همونطور که دیده بودم شرح دادم )

 

حرفام که تموم شد مددکار شروع کرد به پرسیدن:

 

مددکار: اسمتون رو نگفتین

:: اشکان، اشکان پیرانی

مددکار: چند سالته؟

:: 34

همسرت و دنی چند سالشونه؟

:: 35 و 10

ممدکار: چند ساله با همسرت زندگی می کنی؟

:: 14 سال

ممدکار: چند ساله دنی رو به فرزند خواندگی قبول کردین؟

:: تقریبا نه سال و نیمه، دنی شش ماهش بود که به ما سپردنش

ممدکار: تا حالا سابقه درگیری و مشاجره فیزیکی با همسرت رو داشتی؟

:: هیچ وقت

مددکار: حتی این بار آخر

:: حتی این بار آخر، البته این بار آخر فقط یه سیلی خوردم که اونم از نظر خودم مهم نیست

مددکار: هر موردی که هست برام بگو، شما اهمیتش رو تعیین نمی کنی

:: واقعا نیست، همون بود که گفتم

ممدکار: تا حالا شده دنی رو تنبیه فیزیکی کنید؟

:: نه، هرگز، حتی وقتی خیلی کوچیک بود و شیطونی می کرد، یه اخم کافی بود

مددکار: ازتون می ترسه؟

:: نه، ما عاشقانه دوستش داریم و می دونم اونم دوستمون داره

مددکار: گفتی در برابر سرم زدن مقاومت می کرده ولی بعد تسلیم شده، چکارش کردی تسلیم شد؟

:: دنی در برابر خواهش به همراه بوسه من و الکس هیچ وقت مقاومت نمی کنه، به درخواست دکتر دستش رو گرفتم ولی مدام تکونش می داد و مقاومت می کرد، با یه بوسه بر پیشونیش و خواهش برای اینکه بذاره دکتر سرمش رو بزنه آروم شد و دیگه دستش رو تکون نداد

مددکار: در اظهارات دکتر چیزی به عنوان خواهش از شما برای مجبور کردن دنی به سرم زدن وجود نداره

:: این واقعیت نداره، دکتر خودش ازم خواست و قبل از این ماجرا هم بهم گفته بود که دنی به سرم به شدت احتیاج داره و این یه امر بدیهی برای کسی که چند روز بود چیزی نخورده بود

مددکار: من باید خونه رو هم ببینم، در اولین فرصت و نه شما و نه همسرتون تا پایان تحقیقات من اجازه ملاقات دنی رو نخواهید داشت.

:: این منصفانه نیست، اون به من نیاز داره، من باید کنارش باشم، من پدر قانونیش هستم

مددکار: اگر می خوایید زودتر ببینیدش بهتره کمک کنید زودتر تحقیقات کامل بشه

:: هر کاری بگید می کنم، ولی بذارید کنارش باشم

مددکار: امکانش وجود نداره، بی خودی اصرار نکنید. من می خوام خونه رو ببینم، کی منو به خونه تون می برید؟

شب بود و منم حال خوشی نداشتم ولی با این فکر که زودتر این ماجرا تمام بشه پیشنهاد دادم تا همون موقع بریم و خونه رو ببینه. با روتر لاوه، که اسم همون مددکاری بود که مسئول پرونده ما شده بود و یادم رفت بگم در ابتدای حرفاش خودش رو معرفی کرد، راه افتادیم سمت خونه. صندلی عقب ماشین کاملا خونی بود.

به خونه که رسیدیم تاریک تاریک بود، همین که داخل رفتیم و چراغها رو روشن کردم روتر از روی رد لکه های خونی که روی کفپوش خونه بود یک راست به اتاق دنی رفت.

پشت سر روتر منم رفتم، بالای میز دنی، دقیقا چسبیده به تخت میز تحریر دنی قرار داره، خود دنی اینطور اتاقش رو چیده بود برای اینکه اینطوری شبها اگر لیوانی آب یا کتابی داشت می گذاشت بالای سرش روی میز و یا چراغ مطالعه اش رو روی میز قرار می داد و اینطوری به راحتی دراز کش روی تختش تکالیفش رو شبها انجام می داد. میز چوبی بود و ما برای اینکه نوشتن روش راحتر باشه برای روش شیشه گرفته بودیم. لبه میز و بالای تخت دنی از هر جای دیگه ای خونی تر بود . سرمش هنوز کنار تختش آویزون بود و سرنگ کاملا خونی بود. روتر که حالا خوب اتاق رو دیده بود و در دفترچه کوچک جیبیش همه چیز رو ثبت کرده بود ازم خواست تا جاهای دیگه خونه رو ببینه و منم همه جای خونه رو نشونش دادم.

نیم ساعتی طول کشید تا روتر تمام خونه رو بازرسی کنه و از دستشویی و حمام گرفته تا اتاق شخصی من و الکس رو خوب ورانداز کنه. کارش که تمام شد ازم خواست تا بشینیم و حرف بزنیم.

ببین آقای پیرانی، اونچه که من دیدم رو به راحتی می شه یک درگیری خوند و از شواهد راحت می شه گفت شما می خواستین دنی رو مجبور به تزریق سرم کنید که اون تقلا می کنه و همین موجب می شه تا دستش به لبه میز بخوره و موجب پارگی رگ بشه ...

پریدم توی حرفش و گفتم :

 

:: اما این بی انصافیه، این دروغه

روتر: دروغ یا راست، به راحتی می شه اینطور برداشت کرد ولی من نسبت به خانواده های همجنسگرا قدری خوشبینم و دوست دارم اصل رو بر همون چیزی که گفتید بذارم. ولی چون باید پاسخگو باشم می خوام حرفهای دنی رو هم بشنوم و عکس العملش رو در دوری از شما ببینم. به همین خاطر یک هفته نه شما و نه همسرتون حق نخواهید داشت با دنی ملاقات کنید و طی این هفته من سعی خواهم کرد حقیقت ماجرا رو با کمک روانکاو و مدارک موجود روشن کنم

:: نه، خواهش می کنم، ما بی دنی می میریم، شما نمی تونید دنی رو از ما جدا کنید

روتر: ما ؟!

:: من و الکس

روتر: اما شما که گفتید الکس گذاشته و رفته

:: خوب ... آخه ...

 

به من و من افتادم، نمی دونستم چی بگم، باید واقعیت ماجرا رو بگم یا نه، داشتم به اینها فکر می کردم که روتر گفت:

 

روتر: خیلی خوب، همه چیز روشن می شه، فکر می کنم برای امشب کافیه، فردا بعد از ظهر در دفترم منتظرتون هستم.

اینو گفت و کارتی که آدرس دفتر کارش روش بود رو دستم داد و رفت.

همین که روتر رفت یه دفعه تمام وجودم رو هراس فرا گرفت، انگار بین یک سیاهی مطلق قرار گرفته باشم، سالها بود هیچ شبی تنها نبودم و درضمن کمتر پیش میومد که خونه ساکت باشه و همیشه یا یکیمون خونه رو روی سرش می گذاشت و یا سه تایی شروع می کردیم به بازی و شیطنت. اتاق من و الکسی کنار اتاق دنی قرار داره، چسبیده به هم با دیوار مشترک، حتی درهاشون هم کنار همه، حالم اصلا خوش نبود، هراس و بغض داشتن دیونه م می کردن، خودم رو رسوندم بین در اتاق خوابها و همونجا روی زمین نشستم. نمی دونم چند ساعت ولی می دونم انقدر گریه کردم که همونجا روی زمین افتادم و خوابم برد.

صبح با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم، ساعت حدود ده صبح بود، هراسان دویدم سمت تلفن

 

:: بله، بفرمایید

_ خدا رو شکر خودت برداشتی، می ترسیدم خونه نباشی و دنی برداره، اشکان...

:: تویی؟! ...، جان اشکان؟!

_ من خیلی فکر کردم، به خدا نمی تونم، جدایی از شما برام ممکن نیست، به خدا این چند روزه خواب و خوراک نداشتم، من می خوام قرار فردا رو به هم بزنم

:: کدوم قرار؟!

_ تو حالت خوبه؟! همون قرارمون برای رفتن و انجام مراحل جدایی رسمی

:: آها، نه، اصلا حالم خوب نیست

_ چیزی شده؟ دنی چطوره؟

 

اینو که گفت تازه یادم افتاد چی شده و دنی و ماجراهای روز گذشته یادم اومد، یه دفعه بدنم یخ کرد و همه جا برام تار شد، نتونستم چیزی بگم و همونطور اونجا روی زمین افتادم و دیگه هیچی نفهمیدم. وقتی به هوش اومدم روی تخت بخش اورژانس بیمارستان بودم. الکس که صدای افتادن گوشی از دستم رو شنیده بود، خودش رو به سرعت به خونه رسونده بود و بعد هم من رو به اورژانس اورده بود. قیافه اش دیدنی بود، در حالی که رنگ به صورت نداشت داشت کنار تخت آروم آروم اشک می ریخت و از دکتر در مورد حال من می پرسید. توان حرف زدن نداشتم، خیلی سعی کردم تا بتونم بگم:

 

:: عزیزم

_ دکتر، دکتر به هوش اومده، جانم، عزیز دلم خوب می شی

 

اینو گفت و دستم رو گرفت. همین که چشمهای خیسش رو دوخت به  چشمم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و منم شروع کردم به اشک ریختن، اشک هام رو پاک کرد و گفت:

 

_ چیزی نیست، دکتر می گه از ضعفه، زود خوب می شی.

:: دنی

_نگران نباش الان زنگ می زنم به یکی از همسایه ها و می سپارم بعد از اینکه از بازی برگشت برای نهار ببرنش پیش خودشون و بعد از ظهر که حالت بهتر شد می رم میارمش پیشت.

:: الکس، دنی حالش خوب نیست

_ چی ؟! چش شده؟ اصلا الان کجا است؟

:: همینجا، تو همین بیمارستان

_ چرا، مگه چی شده؟

 

اینو که گفت دکتر که متوجه حرف زدن ما شده بود جلو اومد و از الکس خواست تا کنار بره و با من حرف نزنه تا من قدری حالم بهتر بشه که من حرف دکتر رو قطع کردم و گفتم:

 

:: با دکتر جیمز تماس بگیر، اون همه چیز رو برات می گه

 

اینو که گفتم الکس رو از کنار تختم دور کردن و منو به اتاقی منتقل کردن و دکتر می گفت باید حداقل 48 ساعت تحت نظر باشم. نمی دونستم باید چکار کنم، هم نگران حال دنی بودم و هم نگران الکس ولی مدام پلکم سنگین و سنگینتر می شد و کم کم مسکن هایی که برام تزریق کرده بودن اثر کردند و به خوابم برد. در همین زمان بعد از اینکه الکس از حال من مطمئن میشه فورا با دکتر جیمز تماس می گیره که اونم ماجرا رو تمام و کمال براش می گه و حتی جریان سازمان خدمات اجتماعی و حکمی که مددکار در ممنوع الملاقات بودن دنی داده بود رو بهش می گه. البته دکتر از قرار یک هفته ای چیزی نمی دونسته که طبعا در اون مورد هم چیزی به الکس نمی گه. اولین کاری که الکس می کنه گرفتن یه وکیله.

الکس با ریموند یکی از دوستانمون که وکیله تماس می گیره و وکالتمون رو به اون میسپاره و ریموند هم بی معطلی پیگیر قضایا می شه. مسکن ها انقدر قوی بودن که تقریبا تا عصر خواب بودم، طرفهای عصر وقتی بیدار شدم الکس بالای سرم بود.

 

_ خوب خوابیدی؟

:: آره. اما ...

_ نگران نباش، وکیل گرفتم، میشناسیش، ریموند. اگر یه خورده تحمل کنی همه چیز رو واست می گم.

 

دستام رو گرفت و شروع کرد به تعریف ماجرا و اینکه از صبح تا حالا چه کرده

 

_ با دکتر جیمز که حرف زدم بهترین کار رو گرفتن یه وکیل دیدم، بهتر دیدم وکیلمون کسی باشه که می شناسمون و به همین خاطر زنگ زدم به ریموند و اونم ظرف چند دقیقه کارش رو شروع کرد. کلی این ور و اون ور تاحالا رفته. یکی دو ساعت قبل تونست برام یه وقت ملاقات با مددکار اجتماعی بگیره، البته گویا وقت ملاقات با تو بوده که تو حالت خوب نبود و من جات رفتم، برای مددکار همه چیز رو گفتم، گفتم چرا خیال از هم جدا شدن رو داریم و اینکه امکان نداره تو و دنی دعوا کرده باشید و ... ولی باز روی حرفش بود و همون قرار یک هفته ای که با تو گذاشته بود رو برای من هم گفت، من و ریموند قبول نکردیم و ریموند می گفت می تونه این حکم رو لغو کنه ولی با شنیدن حرفهای روانکاو دنی بهتر دیدم تا به رای روتر چند روزی تن بدیم.

:: مگه روانکاو چی گفت؟!

_ پیش روتر بودم که زنگ زد به روانکاو دنی، روانکاوش می گفت روحیه دنی واقعا خرابه، می گفت خیلی به ما وابسته شده و باید چند روزی ازش دور باشیم، می گفت برای نتیجه گیری در مورد دنی نیاز به وقت داره. چون می شناسمت و می دونم سلامتی دنی از هر چیزی برات مهم تره جای تو هم قبول کردم که یک هفته از دنی دور باشیم و اجازه بدیم که هم روتر تحقیاتش رو تمام کنه و هم روانکاو بتونه در مورد دنی به یک نتیجه گیری درست برسه، می ترسم که نکنه در مورد تربیتش اشتباه کرده باشیم.

:: نگرانشم، کاش حداقل می شد دورا دور ببینیمش

_ نگران نباش در این مورد هم با روتر حرف زدم، ریموند به وکالت از من و تو در این چند روز اجازه ملاقاتش رو خواهد داشت و البته در صورتی نا آشنا و فقط برای مطلع شدن از احوالات ظاهریش.

:: خوبه، بگو براش هیچی کم نذارن.

_ عزیز دلم، خیالت راحت، همه چی درسته

:: مرسی ... می شه یه خواهش کنم؟!

_ بگو

:: دلم برای لبات یه ذره شده

_ بذار ببینم نوبت ویزیتت کیه!

 

هنوز جمله الکس کامل تمام نشده بود که دکتر وارد اتاق شد. دکتر چندان از روند بهبودیم راضی نبود ولی می گفت اوضاع جسمیم دیگه به بدی صبح نیست و سرم ها و داروها کم کم اثر خواهند کردن. حین معاینه من چشم دکتر به رنگ پریده الکس افتاد. با خواهش من و اصرار دکتر الکس اجازه داد تا دکتر معاینش کنه، مشکل الکس هم ضعف تشخیص داده شد البته نه به وخامت اوضاع من. دکتر براش یک سرم غذایی و کپسول های تقویت کننده تجویز کرد ولی الکس سرم رو قبول نکرد و فقط قول داد تقویت کننده ها رو مصرف کنه، هرچه دکتر اصرار کرد حاضر نشد از کنار من بره و به همین خاطر یک تخت اضافه به عنوان تخت همراه برای اتاق من آوردن. سر شب ازش خواستم تا استراحت کنه و الکس هم که خستگی از چشمهاش می بارید با اولین پیشنهادم رو تختی که براش آورده بودن دراز کشید و ظرف کمتر از دو دقیقه به خوابی عمیق فرو رفت. تقریبا نیمه شب بود که آخرین سرم من تمام شد و پرستار سرم رو از دستم جدا کرد. همین که از دست سرم و سوزن راحت شدم و پرستار بیرون رفت بلند شدم و رفتم کنار تخت الکس.

عین یه بچه دو ساله در خوابی عمیق و شیرین بود، لبم رو به پیشونیش چسبوندم و با تمام وجودم بوسیدم. چشماش رو آروم باز کرد و ازم خواست تا در آغوشش بگیرم. خم شدم و چند دقیقه ای در آغوش گرفتمش ولی هیچ کدوممون سیر! نشدیم و عطشمون برای کنار هم بودن خیلی بیشتر از این بود که با چند دقیقه سیراب بشیم. ازش خواستم کمی کنار بره تا کنارش کامل دراز بکشم و اونم فورا تا جایی که می تونست خودش رو جمع و جور کرد تا کنارش جا بگیرم. تخت به زحمت جای دوتامون رو داشت ولی همین که در آغوش هم بودیم برامون کافی بود. همین که درست کنارش قرار گرفتم لباش رو چسبوند به لبم و آروم آروم شروع کردیم به لب بازی، نمی دونم چند دقیقه دوام اوردیم ولی می دونم هر دو تقریبا در همون حالت خوابمون برد.

صبح شده بود و من و الکس بی توجه به مکان با آرامشی کامل در آغوش هم خواب بودیم. پرستار آروم بیدارم کرد و در حالی که لبخندی به لب داشت گفت:

 

پرستار: الان هم دکتر برای ویزیتتون میاد و هم خدمه برای صبحانه، بهتره برید سر تخت خودتون

 

با خجالت نگاهی به پرستار انداختم و آروم با کنار زدن دست الکس از روی تخت پایین اومدم. رو کردم سمت پرستار و در حالی که صورتم از خجالت گل انداخته بود گفتم :

 

:: خیلی وقته از هم دوریم

پرستار: بین خودمون باشه! واقعا به هم میایید.

 

پرستار اینو گفت و بعد از اینکه کمک کرد روی تختم دراز بکشم و تخت رو مرتب کرد از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه طول نکشید که خدمه صبحانه من و الکس رو اوردن و الکس هم بیدار شد. همین که اومدم شروع کنم به خوردن یاد دنی افتادم. انگار یه چیزی راه گلوم رو بست، باز بغض کردم و با بعض رو کردم سمت الکس و گفتم:

:: امروز سومین روزیه که دنی بی ما باید بگذرونه و حتی نمی تونیم صداش رو بشنویم، یادته پارسال وقتی با دوستاش رفت اردوی تابستانه هر روز باهامون تماس می گرفت؟

_ آره، یادمه عصر به عصر جفتمون می شستیم پای تلفن تا تماس بگیره، اونم هر روز زنگ می زد و نکته به نکته روزی که بهش گذشته بود رو با شور و هیجان واسمون می گفت، اما عزیزم اون روزها خوش بود و اون اردو و تفریح براش نیاز بود و حالا هم شاید این دوری براش نیاز باشه

 

الکس اینو گفت و بلند شد و اومد کنار تختم و لقمه ای نان و مربا برداشت و گذاشت دهنم. شروع کردم به جوییدن ولی بی اراده اشکم جاری شد.

 

_ چیه؟! یاد صبحانه خوردن هامون افتادی؟! یاد شیطنت های دنی، یاد وقتهایی که لقمه دهنش می ذاشتی و اونم دستت رو گاز می گرفت؟!

 

وقتی داشت این جملات رو می گفت چشماش برق می زد می شد فهمید داره سعی می کنه تا آروم نشون بده و جلوی اشک ریختنش رو می گیره. جلوتر اومد و آروم لبش رو چسبوند به لبم و بوسید

 

_ عزیزم، منم همه اینها رو می دونم ولی اگر بخواییم خودمون رو اذیت کنیم فقط اوضاع رو بدتر کردیم و هیچ فایده ای هم به حال دنی نداره، من و تو باید دوباره قوی بشیم تا بتونیم دوباره به دستش بیاریم. حالا به خاطر دنی هم که شده اشک رو کنار بذار و بخور تا منم اذیت نشم

 

سرم رو به تمکین تکونی دادم و فنجان قهوه رو دستم گرفتم و شروع کردم به نوشیدن. سخت بود ولی باید منم سعی می کردم خودم رو کنترل کنم و نباید می ذاشتم همه بار به دوش الکس بیفته و منم بشم جزئی از مشکلاتش. از الکس خواستم تا اونم صبحانه اش رو بخوره که با گفتن یک چشم و یک چشمک زدن با اون شیطنت خاص همیشگیش رفت و روی تختش نشست و شروع کرد به خوردن صبحانه اش. هنوز صبحانمون تموم نشده بود که دکتر از راه رسید.

 

دکتر: به به، می بینم که زوج خوشبخت ما روز رو با قدرت دارن آغاز می کنن

 

من و الکس با نیشخندی جواب دکتر رو دادیم و دکتر هم بعد از معاینه من و نگاهی اجمالی به رنگ و روی الکس قول داد تا شب اگر روند بهبودیم همینطور ادامه پیدا کنه مرخص بشم.

با شنیدن این خبر هر دو جون گرفتیم. الکس بعد از صبحانه با ریموند تماس گرفت و از حال دنی پرسید ولی ریموند نتونسته بود تا اون موقع دنی رو ببینه و همین باعث شد تا من و الکس کلی شاکی بشیم و الکس تا جایی که می تونست سر ریموند بیچاره داد زد و اونم بعد از کلی عذرخواهی قول داد تا ظهر نشده در اولین فرصت که بتونه سری به دنی بزنه. حدود های ساعت ده صبح ریموند با لباس پرستاری و همراه یکی از پرستارها و با اجازه روتر تونست بالای سر دنی بره. دنی ریموند رو زیاد ندیده بود و بعید می دونستیم بشناسش ولی باید احتیاط می کردیم و به همین خاطر ریموند مجبور شد با ماسک بالای سر دنی بره.

ریموند برامون دیدار دنی و حالش رو اینطور شرح داد:

 

ریموند: واقعا این دنی بود؟! بچه ها من باورم نمی شه! این همون کوچولی زیبا و دوست داشتنیی باشه که یک بار دیدنش کافی بود تا چهره زیباش تو خاطر آدم بمونه. با اون چیزی که ازش دیدم واقعا متفاوت بود، پرستارش می گفت هیچی نخورده تا حالا، با سرم تقویتش کردن تو این دو روز ولی وضعیت روحیش انقدر خرابه که دکتر براش مسکن های قوی تجویز کرده و فقط وقتهایی که روانکاو پیششه بیداره و بقیه ش تو خوابه و در حال هذیان گفتن. منم که بالا سرش رفتم خواب بود ولی مدام زیر لب چیزهای نامفهومی می گفت. بچه ها اون بچه ای که من اونجا دیدم بهتون نیاز داره به نظر من بهتره بذارید درخواست لغو حکم مددکاری رو بدم.

من و الکس هر دو بغض کرده بودیم و از صورت سرخ الکسی می شد به میزان عصبانیت و ناراحتیش پی برد.

 

_ همین حالا برو و تقاضای لغو رای مددکاری رو بده.

:: نه، اون این کار رو نمی کنه.

_ چرا نه؟! پسرمون داره از دست می ره

:: خود تو بودی که صبح می گفتی شاید براش نیاز باشه

_ من یه غلطی کردم و یه چیزی گفتم، نمی خوام دستی دستی بذارم بچه ام از دست بره

:: گفتم نه، خواهش می کنم الکس

_ تو چت شده، مگه همین تو امروز صبح به خاطرش لقمه تو گلوت گیر نکرد؟

:: آره، خودت می دونی چقدر دوسش دارم، هر دومون دوسش داریم، به اندازه تمام زندگیمون و حتی بیشتر از جونمون، به همین خاطرم می گم نه

_ اون بچه الان به ما نیاز داره

:: نه اتفاقا الان باید تنها باشه، باید بفهمه ما همیشگی نیستیم، اصلا شاید زیادی بهش محبت کردیم، شاید زیادی به خودمون وابستش کردیم، شاید ...

_ شاید چی ؟! شاید بهتر بود می زدیمش، بهش توجه نمی کردیم، محبت نمی کردیم؟!

:: نه، خوب می دونی منظورم این نبود، بذار اصلا با روانکاوش حرف بزنیم، بذار ببینیم به جایی رسیده، یکم بهشون وقت بده

_ اشکان، دانیل، پسرمون، تمام امیدمون

:: می دونم، می دونم عزیزم ( اینو گفتم و آروم الکس رو روی یک صندلی نشوندم و دستش رو گرفتم و چشمام رو دوختم به چشماش و ادامه دادم )، قول می دم اگر روانکاوش ذره ای در ادامه روند دوریمون تردید داشت یک دقیقه تحمل نکنم و با دادن رضایت و ضمانت شخصی خودم رو مرخص کنم و با ریموند راهی دادگستری برای دادن تقاضای لغو حکم مددکاری بشم.

 

نمی دونم چرا حالا من اصرار داشتم که این روند ادامه پیدا کنه ولی می دونم چیزی در درونم می گفت شاید به نفعش باشه. الکس که قدری آروم شد از ریموند خواستم تا وقت ملاقاتی با روانکاو دنی برامون بگیره که ریموند بیچاره! هم فورا دست به کار شد و سراغ بخش دنی و روانکاوش رفت. همین که ریموند رفت الکس رو در آغوش گرفتم و آروم شروع کردم به نوازش دادنش که شروع کرد به گفتن:

 

_ چهار یا پنج ساله بود، یادته اون شبهایی که از تاریکی و تنهایی می ترسید براش یه چراغ قوه خریدم که کمی از ترسش تو تاریکی کم کنه؟!

:: آره یادمه، یادمه شیطونک! تنها استفاده ای که از چراغ قوه می کرد این بود که باهاش نیمه شب راه اتاق ما رو پیدا کنه و باز بیاد وسط ما دوتا بخوابه.

_ شبی نبود که بیدارمون نکنه، یادته با چه تعجبی به بدنهای عریان من و تو نگاه می کرد؟!

:: نور چراغ قوه رو مینداخت روی سینه هامون و غش غش می خندید، هیچ وقت نفهمیدم اون خنده هاش واسه چی بود.

_ آره منم نفهمیدم، آخرش هم چراغ قوه رو پرت می کرد به کناری که اغلب به سر یکیمون می خورد و تا بغلش نمی کردیم نمی خوابید.

:: راستی چی کردیم که از تاریکی دیگه نترسید و حاضر شد تو اتاقش بخوابه؟

_ یه شب بعد از اینکه بغلمون خوابید بردیم و گذاشتیمش روی تختش

:: یادم اومد، خودمون هم نشستیم در اتاقش که اگر بیدار ش