|
« هر دو بابا! »
رضا پسر
رضا (پسر) نویسنده ی وبلاگ پسر است که از ژانویه 2007 تا کنون به روز
می شود. از این نویسنده ی جوان سه داستان در چراغ منتشر شده است. رضا
(پسر) همراه با یکی از داستان ها، در نامه ای جداگانه سؤالی را مطرح
کرده بود و از ساقی قهرمان جواب خواسته بود. جواب آن سؤال در شماره 30
چراغ آمد. جواب رضا به همان سؤال را در زیر می خوانید.
ساقی عزیز سلام
از اینکه لطف کرده بودید و سئوال من رو پاسخ داده بودی متشکرم. ولی
دیدم که در انتها خواسته بودید تا من هم دلایلم رو بنویسم.
نمی دونم چرا ولی گاهی آدمی دوست داره تا دوست داشتنی هاش رو از زبان
اونهایی که دوستشون داره بشنوه. همونطور که برات نوشتم من برای اون
سئوال پاسخ هایی دارم ولی در همین ابتدا بگم که پاسخ های زیبایی که شما
دادی هم چیزی جز اون پاسخ هایی نیست که من برای خودم در ذهن متصور بودم
و همان قضیه جملات زیبا است که خود در گفتنشان تبحر داریم ولی گاه دوست
داریم از زبان عزیزان مان نیز آنها را بشنویم. بی مقدمه بگذار تا چندتا
از دلایلم را برایت بگویم:
ساقی عزیز، یادم هست روزگاری چراغ را با این عنوان نشر می دادند:
پیش شماره ماهنامه چراغ
چون آرشیو کامل چراغ را ندارم، نمی دانم که آیا هرگز در مورد این عنوان
در چراغ توضیح داده شده یا نه ولی آنچه که من برای خود از این عنوان
متصور می شدم برداشتی به تبع خودم زیبا بود. با خودم می گفتم به این
خاطر می گویند پیش شماره که امید دارند روزی شماره اول چراغ در دکه های
روزنامه فروشی وطن مان قرار گیرد و این فقط تمرینی است برای روز آزادی.
اینکه آیا منظور از آن جمله در ذهن گردآورندگان چراغ در آن زمان این
بود یا نه نمی دانم. ولی خوب می دانم که من با آن امید چراغ را دانلود
می کردم و می خواندم و هر بار از دیدن آن جمله بیشتر و بیشتر لذت می
بردم و امیدوارتر می شدم.
آری من به روز آزادی اعتقاد دارم، روزی که انسانیت بی لقب و نقاب ارزش
می یابد و یاد می گیریم که به افکار هم احترام بگذاریم. از آن زمان
معتقد بودم باید نشریه
داشت و برای روز آزادی، روز خودمان- بودن تمرین کنیم.
ساقی جان نوشتی که نه تنها برای چراغ بلکه باید برای تمام نشریات
همجنسگرایی نوشت. آری من نیز به این معتقدم و متشکر از این تذکرت ولی
بدان اگر نوشتم چراغ، از بابت این نبود که دیگری را نفی کنم، به این
علت بود که دیگری در کار نیست و اگر هم هستند انقدر کمرنگ حضور دارند
که گاه یادمان می رود نشریه دیگری هم هست. یاد روزگارانی که هر ماه «
دلکده و ماها و چراغ » رنگین کننده ی ذهن مان بود بخیر. و صد حیف که از
آن سه رقیب و رفیق اینک ماییم و چراغ و هزاران افسوس. و شاید اگر نوشتم
چراغ، به همین علت بود که نباید بگذاریم این یکدانه، گاه پر ناز!، نیز
از دست رود.
ساقی عزیز، بارها شنیده ام که همجنسگرایی را با یک رابطه ناچیز! جنسی
برابر دانسته اند و گویا تنها تفاوت همجنسگرایان با دگرجنسگرایان چیزی
بیش از نوع نگاه به رابطه ی جنسی نیست. نفی نمی کنم که یکی از تفاوت
های عمده ی ما با دگرجنسگرایان در نوع نگاه مان به رابطه جنسی است ولی
مگر همه تفاوت این است؟! و پاسخ این سئوال چیزی جز چراغ ( نشریات
همجنسگرایی ) نیست و هیچ کس نمی تواند بهتر از یک نشریه به چنین سئوال
هایی پاسخ دهد و در حال حاضر شاید هیچ آینه ای بهتر از یک نشریه برای
نشر تفکرات واقعی همنجسگراها نباشد و اصلاً وجود نشریه یعنی وجود تفکر
و این به خودی خود به معنای آن است که همه تفاوت ما در میانه ی کمر
نیست!
ساقی جان دلیل بالا را می توان بالعکس هم دید، البته نه در نفی آن بلکه
در تکمیل آن، خوب می دانی که سکس در میان ایرانیان تابویی است بس بزرگ
و از کلمه اش گرفته تا نوع رفتارش که یکی از حس های طبیعی بشری است
(چیزی مثل حس گرسنگی و تشنگی) در میان ایرانیان مهر ممنوع و تابو
خورده، در جامعه ای که برای جوانان دگرجنسگرایش هیچ گونه آموزش مفیدی
در برقراری رابطه سالم وجود ندارد، واقعاً نشریه ای همچون چراغ که گاه
بی پروا به نشر آموزه های جنسی می پردازد نیاز است. وقتی خیلی از
جوانان ما حتی در ابتدایی ترین شرایط حفظ بهداشت در رابطه هم دچار بی
خبری اند و این بی خبری در میان همجنسگرایان به صورت فاجعه باری بالا
است، باید چراغی باشد تا بیاموزد راه و روش زیبا و کم خطر کردن ارضا
یکی از حس هایی را که باز هم تأکید می کنم چیزی جز حسی طبیعی نیست.
ساقی قهرمان عزیز ، یادم هست وقتی چند سال پیش شنیدم که چند تن از
همجنسگرایان خارج از کشور اقدام به چاپ نشریه کرده اند، ارزو می کردم
فقط یک شماره از آن نشریه را داشته باشم. چراغ، دلکده، ماها و ...
آرزوی من بودند و حالا نه یک شماره که ده ها شماره از آنها را دارم و
هنوز هم آن آرزو و خواستن را یاد دارم و اینک آن آرزو نه تنها تغییر
نکرده بلکه بزرگتر هم شده و به قول یکی از دوستان در آرزوی تبدیل این
شمعین چراغ مان به نورافکنی! ( خورشیدی ) جهان تابش هستم.
ساقی جان یک دلیل هم برایت از تجربیات شخصی ام بگویم. روند آشکار سازی
در ایران روندی درد آور است، اما شاید باورت نشود که چراغ برای من تا
به حال دو بار این روند را ساده کرده و آن زمانی بود که قصد کردم به دو
تن از دوستان نزدیکم در مورد واقعیت احساسیم توضیح دهم. همانطور که
برایت گفتم اینجا تا می گویی همجنسگرا، می گویند رابطه ی جنسی، ولی به
زیبایی می توان با معرفی سازمانی که حامی است و نشریه ای که نشانه ی
تفکر است بیان کرد که همجنسگرایی فقط رابطه کمری! نیست و کافی است یک
شماره از نشریه را در اختیار معتمدت بگذاری تا هرچه بهتر و زیباتر تو
را بشناسد و من این کار را کردم و خوشحالم که اینک دو دوست دارم که در
عین دگرجنسگرا بودن، حقیقت من را نفی نمی کنند و گاه حتی در برابر
دیگرانی که به مخالفت با ما بر می آیند می ایستند و دفاع می کنند.
ساقی عزیز، دلایل زیادند، و اگر نبود مشکلات روزانه و ترس از اطاله
کلام، حتماً برایت بیشتر و بیشتر بر می شمردم، ولی بگذار تا با
پیشنهادی این نامه پایان برم. ساقی جان وقتی دیدم از من خواسته ای تا
در مورد ضرورت وجود نشریه دلایلم را بگویم خوشحال شدم اما خوشحال تر می
شدم که از همه خوانندگان چراغ این را می خواستی.
لذا خواهش دارم از تمام عزیزانی که احیاناً این
مطلب را خواهند خواند که آنها هم قدری بر ضرورت وجود نشریات همجنسگرایی
تفکر کنند و دعوت می کنم تا دیگران هم اگر دلایلی ناگفته باقی می بینند
بیان کنند و امیدوارم در انتشار نظرات همه دوستانی که لطف خواهند کرد
کم لطفی نکنید و با این کار به همه یادآوری کنیم که چه گوهری هر ماه در
دست دارند و چه نیازی به وجود و ادامه کار آن است.
موفقیت روز افزون تان را آرزومندم
رضا « پسر »
«هر دو
بابا!»
دنی:
بابایی، بابا کجا است؟ پس چرا بر نمی گرده؟
:: پسر گلم،
انقدر منو اذیت نکن، پاشو باباجان، پاشو بیا نهارت رو بخور. الان سه
روزه که جز یه لیوان آب چیز دیگه ای نخوردی.
دنی: نمی
خورم. تا بابا نیاد هیچی نمی خورم.
:: ای خدا
بگم چیکار کنه اونای که... ، باباجان، عزیز دلم، بابا رفته، دیگه هم بر
نمی گرده، خودت که دیدی موقع رفتن چی گفت و چطور گذاشت و رفتمون، اون
دیگه ما رو دوست نداره.
دنی: نه
باور نمی کنم، اون بابایی همیشگی من نبود، زنگ بزن بگو بیاد.
:: دنی جون،
عزیز دلم، پاشو پسر خوب، انقدر بابا رو اذیت نکن. ببین بابا امروز
مرخصی گرفته، فقط به خاطر تو، به خاطر اینکه بیشتر کنار تو باشه، پاشو
عزیزم، پاشو بیا بریم با هم نهارمون رو بخوریم.
دنی: نمی
خوام، نمی خوام، نمی خوام، تا بابایی نیاد من هیچی نمی خورم.
:: اه،
انقدر بابایی بابایی نکن، اصلا تو منو دوست نداری، اون از الکس که
اونطور گذاشتمون و رفت و اینم از تو، من از دست شماها چه خاکی به سرم
کنم؟! پاشو بابا، پاشو بریم غذات رو بخور.
دنی: نمی
خوام.
این رو گفت و طبق معمول
این سه روزه روش رو از من برگردوند. سه روز بود نه از خونه می زد بیرون
و نه چیزی می خورد و نه حتی جواب تلفن دوستاش رو می داد. همین طور
افتاده بود روی تختش و گه گاه آروم آروم اشک می ریخت. منم حال بهتری
ازش نداشتم. تو این سه روزه منم یک شب رو بی اشک ریختن چشم بر هم
نگذاشته بودم، منم دلم تنگ شده بود، منم... ولی باید تحمل می کردم. نمی
تونستیم از آینده اش بگذریم و یک ذره براش کم بذاریم حتی اگر به قیمت
تا آخر عمر جدا زندگی کردنمون تموم می شد. اون همه ی امید و هدفمون شده
بود.
شب هم برای
شام حاضر نشد از اتاقش بیرون بیاد، کم کم دوستاش هم نگرانش شده بودن،
آخه دنی یه پسر پر جنب و جوش و شاد که هر روز یه طور محله رو به هم می
ریخت، سه روز بود از تختش پایین نیموده بود چه رسه به بیرون رفتن و
شیطنت.
روز چهارم
نتونستم تحمل کنم، وقتی برای صبحانه رفتم سراغش عصبانی شدم و تهدید
کردم اگر بیرون نیاد دکتر خبر می کنم، ولی انگار نه انگار. زنگ زدم
دکتر جیمز که دکتر خانوادگیمون بود و اونم تا ظهر خودش رو رسوند بالای
سر دنی، بعد از معاینه یه سرم غذایی براش تجویز کرد و کناری کشیدم و
گفت:
دکتر جیمز:
این بچه وضعیت روحیش اصلا خوب نیست، اگر کاری براش نکنی ممکنه حالش
خیلی بد بشه، درضمن سرم غذایی رو حتما نیاز داره، سعی کن هر طوری شده
یه چیزی بهش بخورونی، مثلا چند قاشق سوپ مقوی براش خوبه، ولی یادت باشه
باید زودتر از این حال بیرون بیاد وگرنه...
:: وگرنه چی
دکتر؟!
دکتر جیمز:
وگرنه ممکنه حالش خیلی خراب بشه و دچار افسردگی بشه.
:: دکتر گوش
نمی کنه، من و الکس هم تا حالا به زور هیچ کاری رو بهش تحمیل نکردیم.
راستی الکس
کجا است ؟
:: وای دکتر
نگو، این که اینطور افتاده روی تختش به خاطر الکسه، الکس گذاشت و رفت!
دکتر جیمز:
پس کارت حسابی سخت شد، باید سعی خودت رو بکنی تا هر چه زودتر از این
حال در بیاد.
:: هر کاری
بتونم براش می کنم، دکتر کی براش سرمش رو وصل می کنی؟
دکتر جیمز:
بهتره ببریمش درمانگاه، ولی می دونم این حاضر نمی شه بیاد، می رم خودم
براش تهیه می کنم و میام همینجا.
:: همیشه
شما به ما لطف داشتی
دکتر جیمز:
وظیفه است، شرقی عزیز تعارف رو بذار کنار، من زودتر برم تا بتونم زود
بیام. یکی دو ساعت دیگه می بینمت.
:: بازم
متشکر دکتر
دکتر که رفت
منم رفتم و نشستم کنار تخت دنی که تلفن زنگ زد، از اداره بودن، بهشون
گفته بودم ممکنه نرم ولی قطعیش نکرده بودم و به خاطر همین رئیس کلی
دلخور بود.
:: تام حال
دنی اصلا خوب نیست، اصلا یه هفته مرخصی می خوام. می خوام ببرمش مسافرت،
به رئیس بگو تا حالش خوب نشه نمی یام، خودت یه کاریش بکن
اینو گفتم و
با تام بیچاره که می دونستم الان باید صدای انفجار رئیس که تو گوشش می
پیچه رو تحمل کنه خداحافظی کردم و باز رفتم کنار تخت دنی
:: دنی جان،
بابا، نمی خوایی بذاری بابا روی ماهت رو ببینه؟! دنی جان به خدا دق می
کنم اون وقت دیگه بی بابا می شی ها.
آروم روش رو
برگردوند، دستش رو دور گردنم حلقه کرد و گفت:
دنی: دخدا
نکنه بابا، بابایی تو رو خدا زنگ بزن بگو بابا الکسم بیاد، بهش بگو
بخشیدیمش و زود پاشه بیاد
:: باباجان،
بابا به قربونت بشه، قبول کن بابا الکس دیگه ما رو نمی خواد، من که
نگفتم بره، خودش گذاشت رفت، دیدی که چی ها گفت و چی کرد و رفت، باباجان
پاشو، نه من رو اذیت کن و نه خودت رو، پاشو اصلا بریم هرجا دوست داری.
دنی: هر جا
دوست دارم ؟!
:: آره
عزیزم.
دنی: ببرم
پیش بابا الکس.
:: باباجان
اومدی و نسازی، باور کن نمی دونم کجا است، پاشو بابا، یه سوپ خوشمزه،
از همونهایی که دوست داری در یخچال داریم برات گرم کنم و بعد بزنیم به
جاده و هرجا دوست داشتیم بریم.
دنی: نمی
خوام، من فقط بابا الکسم رو می خوام
این رو گفت
و باز روش رو ازم برگردوند.
نمی دونم
چند دقیقه پای تختش نشسته بودم و تو افکارم غرق بودم که با صدای زنگ در
به خودم اومدم. دکتر بود، براش ویتامین و سرمش رو اورده بود. با هم
رفتیم سراغ دنی. دکتر ازش خواست طوری بخوابه که بتونه سرمش رو بزنه ولی
دنی بی توجه به حرف دکتر همونطور پشت به ما خوابیده بود.
:: باباجان
دکتر کلی زحمت افتاده برات داروهات رو گرفته، به رو دراز بکش تا بتونه
سرمت رو وصل کنه، بدنت ضعیف شده، باید این سرم رو برات بزنه
یهو دنی
شروع کرد به داد زدن:
دنی: نمی
خوام، نمی خوام، من فقط بابا الکسم رو می خوام، نمی خوام، اصلا می خوام
بمیرم، برید بیرون، من هیچی جز بابا الکسی نمی خوام
:: باباجان،
انگار نه انگار منم باباتم، به خدا تا حالا بد باهات رفتار نکردم، ولی
اگر قرار باشه خودت رو اذیت کنی نمی ذارم و به زور هم که شده این سرم
رو می دم برات بزنن، پاشو اذیت نکن
دکتر هم
هرچی گفت فایده نکرد و آخر سر به خواست دکتر ناچار شدم بشینم و دستش رو
به زور بگیرم تا دکتر بتونه سرم رو براش بزنه، اولش مقاومت کرد، ولی
بعد از چند لحظه با یک بوسه! ساکت شد و در حالی که دستش تو دستم بود
دکتر براش سرم رو زد، چند دقیقه نگذشته بود که زیر سرم خوابش برد. دکتر
که دید خوابش برده ازم خواست تنهاش بذاریم و از اتاق بیرون بریم. نمی
دونم چرا دلم شور می زد، به دکتر گفتم بهتره بالای سرش بمونیم ولی قبول
نکرد و گفت بهتره بذاریم بخوابه و براش توی سرم یه مسکن هم زده. زدیم
از اتاق بیرون ولی دلم بدجوری شور می زد. ده دقیقه طول نکشید که تحملم
تمام شد و پا شدم رفتم سمت اتاقش که سری بهش بزنم، از دکتر خواستم تا
تو آشپزخونه مشغول باشه تا من یه سری به دنی بزنم و برگردم.
همین که در
اتاق رو باز کردم، چشمم به دنی افتاد که غرق در خون بود، عین دیونه ها
شروع کردم به داد زدن و صدا زدن دکتر، با شندین دادهام دکتر خودش رو
فوری رسوند بالای سرش، بدجوری داشت از دستش خون می رفت. شنیدم که دکتر
با داد بهم گفت:
دکتر جیمز: بجنب، بجنب کمکم کن باید برسونیمش بیمارستان
دکتر با
دستش روی رگ دنی رو گرفت و ازم خواست که کمکش کنم تا بذاریمش تو ماشین.
چطور رسیدم به ماشین نمی دونم ولی می دونم به فارسی داد می زدم و می
گفتم:
:: دنی، دنی باباجان چیزی نیست، الان می ریم بیمارستان،
خدااااااااااااا، خدا به دادم برس
هیچ وقت با این سرعت و اینطور رانندگی نکردم، راهی که همیشه چیزی حدود
ده دقیقه بی ترافیک طی کردنش طول می کشید رو ظرف دو دقیقه با وجود
ترافیک سبکی که تو اون ساعت معمولی بود طی کردم.
همین که
رسیدیم به بیمارستان بردنش اتاق عمل و دیگه نگذاشتن من کنارش باشم.
تمام لباسام خونی بود، نشستم در اتاق عمل، خدا خدا می کردم و اشک می
ریختم. دنی تمام امید و دنیای ما بود. من و الکس بی دنی زندگیمون
مفهموی نداشت، تازه اصلا چطور به الکس می گفتم، چطور باید بهش می گفتم
که نتونستم دو روز پسرش رو نگهداری کنم و ...
دو ساعتی در
اتاق عمل اشک ریختم تا بلاخره دکتر جراح بیرون اومد.
:: دکتر، دکتر، دنی، دنیم
دکتر جراح:
نگران نباش، خوبه، خطر برطرف شد، حسابی شانس آوردین و زود رسوندینش
بیمارستان
:: متشکر
دکتر، متشکر خدا
در همین حین
دنی رو از اتاق بیرون اوردن، رنگ سفیدش از همیشه سفیدتر شده بود و
چشمهای سبز و زیباش پشت پلکهای سنگینی که انگار روزها بود نخوابیدن حبس
شده بود. گذاشتن همراهشون بشم و با کمک پرستارها بردیمش به یکی از
اتاقها. پرستارها مشغول وصل کردن سرم و مرتب کردن تخت دنی بودند که
دکتر ازم خواست تا همراهش برم و مراحل مورد نیاز برای پذیرش و بیمه رو
انجام بدیم.
حدود نیم
ساعتی کارهای پذیرش و پر کردن فرم بیمه طول کشید و تا تمام شدند خودم
رو به اتاق دنی رسوندم، هنوز بی هوش بود و دکتر می گفت احتمالا تا یک
ساعت دیگه هم در بیهوشی باشه، یک ساعت برام به اندازه یک سال گذشت تا
پلکهای سنگینش رو تکونی داد و چشمهاش رو باز کرد.
دنی: بابایی
اینجا کجا است؟
:: باباجان
بیمارستانه، یه خورده! حالت بد شد که ناچار شدیم بیاریمت بیمارستان،
ولی خیلی زود خوب می شی.
دنی: پس
بابا الکس کو؟!
:: میاد
باباجان، میاد!
دکتر گفته
بود وقتی به هوش بیاد گیجه و تا چند ساعتی ممکنه حرفهای پرت و پلا بزنه
و به همین خاطر نمی خواستم یادش بندازم که الکس ترکمون کرده.
نزدیکهای
غروب بود و از پنجره اتاق می شد غروب خورشید رو دید، کم کم دنی
هوشیاریش رو به دست میورد که یک دفعه دیدم شروع کرد به اشک ریختن.
:: دنی جان
بابا، درد داری، عزیزم اذیتی، دکتر رو صدا کنم
دنی: بابا
الکس نمیاد؟!
:: عزیزم
فردا میاد، الان گرفتاره.
دنی: دروغ
می گی، می دونم نمیاد، اون ما رو ترک کرده
:: عزیز دلم
انقدر خودتو اذیت نکن.
چیزی نگفت و
در حالی که آروم آروم اشک می ریخت به پنجره اتاق خیره شد. چند دقیقه ای
نگذشته بود که دکتر برای معاینه اش اومد، ازم خواستن تا بیرون اتاق
منتظر باشم تا معاینه تموم بشه، بعد از چند دقیقه دکتر از اتاق بیرون
اومد.
:: دکتر
حالش چطوره؟
دکتر: خوبه،
جای زخمش نسبتا خوبه، خوبتر هم می شه، ولی روحش نه، خیلی افسرده است و
برای این می ترسم، می سپارم روانکاو در اولین فرصت مشاوره رو باهاش
شروع کنه.
:: متشکرم
اینو گفتم و
اومدم برم تو اتاق که دکتر مانع شد و ازم خواست باهاش به اتاقش برم. تا
رسیدن به اتاق دکتر، دکتر برام شرح داد که با توجه به زخم غیر عادی روی
دست دنی و با توجه به اینکه یک سوزن سرم به خودی خود نمی تونه همچین
زخم عمیقی رو ایجاد کنه، بیمارستان نسبت به مشکوک بودن این مورد به
مددکاری اجتماعی خبر داده و احتمال دو گزینه ی درگیری و یا خودکوشی رو
رد ندونسته. با وجود اینکه دکتر جیمز هر دوی این دو گزینه رو رد دونسته
و خودش هم اونجا بوده ولی مددکاری اجتماعی تا همه چیز براش روشن نشه
اجازه ملاقات من رو با دنی لغو کرده و باید به نماینده شون همه چیز رو
توضیح بدم.
گیج شده
بودم، نمی دونستم چی باید بگم و چکار باید بکنم. با وجود اینکه دکتر
جیمز شاهد ماجرا بود ولی مددکاری اجتماعی از اون سازمانها بود که تا مو
رو از ماست نمی کشید ول نمی کرد و با توجه به اینکه دنی فرزندخوانده من
و الکس بود کار خیلی هم سختر می شد.
نماینده
مددکاری اجتماعی تو اتاق دکتر منتظرم بود. اظهارات دکتر جیمز رو ثبت
کرده بودن و من هم باید کامل ماجرا رو شرح می دادم ولی مشکل اینجا بود
که واقعا نمی دونستم توی اتاق چی گذشته که دنی اونطور خونین و مالین
روی تختش بی هوش افتاده بود. شروع کردم به گفتن:
:: من و
الکس یک زوج همجنسگراییم که حضانت دنی رو به عهده داریم و بنا بر قانون
والدین دنی محسوب می شیم. سالهای خوبی رو با هم داشتیم تا اینکه الکس،
همسر من و پدر دنی چند روز پیش بعد از یک مشاجره ما رو ترک کرد و از
اون روز به بعد غم بر خانه ما حاکم شد، خیلی سعی در تغییر روحیه دنی
کردم ولی از وقتی الکس رفته مدام سراغش رو ازم می گیره و افسرده شده،
با اینکه همیشه من و الکس سعی کردیم در یک حد بهش محبت کنیم و نذاریم
به هیچ کدوممون بیشتر از دیگری وابسته بشه تا اگر زمانی یکی از ماها
نتونست در کنارش باشه بتونه با دیگری زندگی کنه ولی اون این روزها بی
توجه به وجود من مدام بابا الکسش رو می خواد. چند روزی هر چی کردم هیچی
نخورد مگر لیوانی آب، تا ناچار با دکتر خانوادگیمون ( دکتر جیمز ) تماس
گرفتم و دکتر هم بعد از معاینش تشخیص داد باید بدنش تقویت بشه و نیاز
به سرم و ویتامین داره. به سختی قبول کرد سرم رو براش بزنیم ولی بلاخره
تسلیم! شد و گذاشت تا دکتر براش سرم رو وصل کنه. بعد از اینکه سرم رو
وصل کردن ... ( و ماجرا رو تا تهش همونطور که دیده بودم شرح دادم )
حرفام که
تموم شد مددکار شروع کرد به پرسیدن:
مددکار:
اسمتون رو نگفتین
:: اشکان،
اشکان پیرانی
مددکار: چند
سالته؟
:: 34
همسرت و دنی
چند سالشونه؟
:: 35 و 10
ممدکار: چند
ساله با همسرت زندگی می کنی؟
:: 14 سال
ممدکار: چند
ساله دنی رو به فرزند خواندگی قبول کردین؟
:: تقریبا
نه سال و نیمه، دنی شش ماهش بود که به ما سپردنش
ممدکار: تا
حالا سابقه درگیری و مشاجره فیزیکی با همسرت رو داشتی؟
:: هیچ وقت
مددکار: حتی
این بار آخر
:: حتی این
بار آخر، البته این بار آخر فقط یه سیلی خوردم که اونم از نظر خودم مهم
نیست
مددکار: هر
موردی که هست برام بگو، شما اهمیتش رو تعیین نمی کنی
:: واقعا
نیست، همون بود که گفتم
ممدکار: تا
حالا شده دنی رو تنبیه فیزیکی کنید؟
:: نه،
هرگز، حتی وقتی خیلی کوچیک بود و شیطونی می کرد، یه اخم کافی بود
مددکار:
ازتون می ترسه؟
:: نه، ما
عاشقانه دوستش داریم و می دونم اونم دوستمون داره
مددکار:
گفتی در برابر سرم زدن مقاومت می کرده ولی بعد تسلیم شده، چکارش کردی
تسلیم شد؟
:: دنی در
برابر خواهش به همراه بوسه من و الکس هیچ وقت مقاومت نمی کنه، به
درخواست دکتر دستش رو گرفتم ولی مدام تکونش می داد و مقاومت می کرد، با
یه بوسه بر پیشونیش و خواهش برای اینکه بذاره دکتر سرمش رو بزنه آروم
شد و دیگه دستش رو تکون نداد
مددکار: در
اظهارات دکتر چیزی به عنوان خواهش از شما برای مجبور کردن دنی به سرم
زدن وجود نداره
:: این
واقعیت نداره، دکتر خودش ازم خواست و قبل از این ماجرا هم بهم گفته بود
که دنی به سرم به شدت احتیاج داره و این یه امر بدیهی برای کسی که چند
روز بود چیزی نخورده بود
مددکار: من
باید خونه رو هم ببینم، در اولین فرصت و نه شما و نه همسرتون تا پایان
تحقیقات من اجازه ملاقات دنی رو نخواهید داشت.
:: این
منصفانه نیست، اون به من نیاز داره، من باید کنارش باشم، من پدر
قانونیش هستم
مددکار: اگر
می خوایید زودتر ببینیدش بهتره کمک کنید زودتر تحقیقات کامل بشه
:: هر کاری
بگید می کنم، ولی بذارید کنارش باشم
مددکار:
امکانش وجود نداره، بی خودی اصرار نکنید. من می خوام خونه رو ببینم، کی
منو به خونه تون می برید؟
شب بود و
منم حال خوشی نداشتم ولی با این فکر که زودتر این ماجرا تمام بشه
پیشنهاد دادم تا همون موقع بریم و خونه رو ببینه. با روتر لاوه، که اسم
همون مددکاری بود که مسئول پرونده ما شده بود و یادم رفت بگم در ابتدای
حرفاش خودش رو معرفی کرد، راه افتادیم سمت خونه. صندلی عقب ماشین کاملا
خونی بود.
به خونه که
رسیدیم تاریک تاریک بود، همین که داخل رفتیم و چراغها رو روشن کردم
روتر از روی رد لکه های خونی که روی کفپوش خونه بود یک راست به اتاق
دنی رفت.
پشت سر روتر
منم رفتم، بالای میز دنی، دقیقا چسبیده به تخت میز تحریر دنی قرار
داره، خود دنی اینطور اتاقش رو چیده بود برای اینکه اینطوری شبها اگر
لیوانی آب یا کتابی داشت می گذاشت بالای سرش روی میز و یا چراغ مطالعه
اش رو روی میز قرار می داد و اینطوری به راحتی دراز کش روی تختش
تکالیفش رو شبها انجام می داد. میز چوبی بود و ما برای اینکه نوشتن روش
راحتر باشه برای روش شیشه گرفته بودیم. لبه میز و بالای تخت دنی از هر
جای دیگه ای خونی تر بود . سرمش هنوز کنار تختش آویزون بود و سرنگ
کاملا خونی بود. روتر که حالا خوب اتاق رو دیده بود و در دفترچه کوچک
جیبیش همه چیز رو ثبت کرده بود ازم خواست تا جاهای دیگه خونه رو ببینه
و منم همه جای خونه رو نشونش دادم.
نیم ساعتی
طول کشید تا روتر تمام خونه رو بازرسی کنه و از دستشویی و حمام گرفته
تا اتاق شخصی من و الکس رو خوب ورانداز کنه. کارش که تمام شد ازم خواست
تا بشینیم و حرف بزنیم.
ببین آقای
پیرانی، اونچه که من دیدم رو به راحتی می شه یک درگیری خوند و از شواهد
راحت می شه گفت شما می خواستین دنی رو مجبور به تزریق سرم کنید که اون
تقلا می کنه و همین موجب می شه تا دستش به لبه میز بخوره و موجب پارگی
رگ بشه ...
پریدم توی
حرفش و گفتم :
:: اما این
بی انصافیه، این دروغه
روتر: دروغ
یا راست، به راحتی می شه اینطور برداشت کرد ولی من نسبت به خانواده های
همجنسگرا قدری خوشبینم و دوست دارم اصل رو بر همون چیزی که گفتید
بذارم. ولی چون باید پاسخگو باشم می خوام حرفهای دنی رو هم بشنوم و عکس
العملش رو در دوری از شما ببینم. به همین خاطر یک هفته نه شما و نه
همسرتون حق نخواهید داشت با دنی ملاقات کنید و طی این هفته من سعی
خواهم کرد حقیقت ماجرا رو با کمک روانکاو و مدارک موجود روشن کنم
:: نه،
خواهش می کنم، ما بی دنی می میریم، شما نمی تونید دنی رو از ما جدا
کنید
روتر: ما ؟!
:: من و
الکس
روتر: اما
شما که گفتید الکس گذاشته و رفته
:: خوب ...
آخه ...
به من و من
افتادم، نمی دونستم چی بگم، باید واقعیت ماجرا رو بگم یا نه، داشتم به
اینها فکر می کردم که روتر گفت:
روتر: خیلی
خوب، همه چیز روشن می شه، فکر می کنم برای امشب کافیه، فردا بعد از ظهر
در دفترم منتظرتون هستم.
اینو گفت و کارتی که آدرس دفتر کارش روش بود رو دستم داد و رفت.
همین که
روتر رفت یه دفعه تمام وجودم رو هراس فرا گرفت، انگار بین یک سیاهی
مطلق قرار گرفته باشم، سالها بود هیچ شبی تنها نبودم و درضمن کمتر پیش
میومد که خونه ساکت باشه و همیشه یا یکیمون خونه رو روی سرش می گذاشت و
یا سه تایی شروع می کردیم به بازی و شیطنت. اتاق من و الکسی کنار اتاق
دنی قرار داره، چسبیده به هم با دیوار مشترک، حتی درهاشون هم کنار همه،
حالم اصلا خوش نبود، هراس و بغض داشتن دیونه م می کردن، خودم رو رسوندم
بین در اتاق خوابها و همونجا روی زمین نشستم. نمی دونم چند ساعت ولی می
دونم انقدر گریه کردم که همونجا روی زمین افتادم و خوابم برد.
صبح با صدای
زنگ تلفن از خواب پریدم، ساعت حدود ده صبح بود، هراسان دویدم سمت تلفن
:: بله،
بفرمایید
_ خدا رو
شکر خودت برداشتی، می ترسیدم خونه نباشی و دنی برداره، اشکان...
:: تویی؟!
...، جان اشکان؟!
_ من خیلی
فکر کردم، به خدا نمی تونم، جدایی از شما برام ممکن نیست، به خدا این
چند روزه خواب و خوراک نداشتم، من می خوام قرار فردا رو به هم بزنم
:: کدوم
قرار؟!
_ تو حالت
خوبه؟! همون قرارمون برای رفتن و انجام مراحل جدایی رسمی
:: آها، نه،
اصلا حالم خوب نیست
_ چیزی شده؟
دنی چطوره؟
اینو که گفت
تازه یادم افتاد چی شده و دنی و ماجراهای روز گذشته یادم اومد، یه دفعه
بدنم یخ کرد و همه جا برام تار شد، نتونستم چیزی بگم و همونطور اونجا
روی زمین افتادم و دیگه هیچی نفهمیدم. وقتی به هوش اومدم روی تخت بخش
اورژانس بیمارستان بودم. الکس که صدای افتادن گوشی از دستم رو شنیده
بود، خودش رو به سرعت به خونه رسونده بود و بعد هم من رو به اورژانس
اورده بود. قیافه اش دیدنی بود، در حالی که رنگ به صورت نداشت داشت
کنار تخت آروم آروم اشک می ریخت و از دکتر در مورد حال من می پرسید.
توان حرف زدن نداشتم، خیلی سعی کردم تا بتونم بگم:
:: عزیزم
_ دکتر،
دکتر به هوش اومده، جانم، عزیز دلم خوب می شی
اینو گفت و
دستم رو گرفت. همین که چشمهای خیسش رو دوخت به چشمم نتونستم جلوی خودم
رو بگیرم و منم شروع کردم به اشک ریختن، اشک هام رو پاک کرد و گفت:
_ چیزی
نیست، دکتر می گه از ضعفه، زود خوب می شی.
:: دنی
_نگران نباش
الان زنگ می زنم به یکی از همسایه ها و می سپارم بعد از اینکه از بازی
برگشت برای نهار ببرنش پیش خودشون و بعد از ظهر که حالت بهتر شد می رم
میارمش پیشت.
:: الکس،
دنی حالش خوب نیست
_ چی ؟! چش
شده؟ اصلا الان کجا است؟
:: همینجا،
تو همین بیمارستان
_ چرا، مگه
چی شده؟
اینو که گفت
دکتر که متوجه حرف زدن ما شده بود جلو اومد و از الکس خواست تا کنار
بره و با من حرف نزنه تا من قدری حالم بهتر بشه که من حرف دکتر رو قطع
کردم و گفتم:
:: با دکتر
جیمز تماس بگیر، اون همه چیز رو برات می گه
اینو که
گفتم الکس رو از کنار تختم دور کردن و منو به اتاقی منتقل کردن و دکتر
می گفت باید حداقل 48 ساعت تحت نظر باشم. نمی دونستم باید چکار کنم، هم
نگران حال دنی بودم و هم نگران الکس ولی مدام پلکم سنگین و سنگینتر می
شد و کم کم مسکن هایی که برام تزریق کرده بودن اثر کردند و به خوابم
برد. در همین زمان بعد از اینکه الکس از حال من مطمئن میشه فورا با
دکتر جیمز تماس می گیره که اونم ماجرا رو تمام و کمال براش می گه و حتی
جریان سازمان خدمات اجتماعی و حکمی که مددکار در ممنوع الملاقات بودن
دنی داده بود رو بهش می گه. البته دکتر از قرار یک هفته ای چیزی نمی
دونسته که طبعا در اون مورد هم چیزی به الکس نمی گه. اولین کاری که
الکس می کنه گرفتن یه وکیله.
الکس با
ریموند یکی از دوستانمون که وکیله تماس می گیره و وکالتمون رو به اون
میسپاره و ریموند هم بی معطلی پیگیر قضایا می شه. مسکن ها انقدر قوی
بودن که تقریبا تا عصر خواب بودم، طرفهای عصر وقتی بیدار شدم الکس
بالای سرم بود.
_ خوب
خوابیدی؟
:: آره. اما
...
_ نگران
نباش، وکیل گرفتم، میشناسیش، ریموند. اگر یه خورده تحمل کنی همه چیز رو
واست می گم.
دستام رو
گرفت و شروع کرد به تعریف ماجرا و اینکه از صبح تا حالا چه کرده
_ با دکتر
جیمز که حرف زدم بهترین کار رو گرفتن یه وکیل دیدم، بهتر دیدم وکیلمون
کسی باشه که می شناسمون و به همین خاطر زنگ زدم به ریموند و اونم ظرف
چند دقیقه کارش رو شروع کرد. کلی این ور و اون ور تاحالا رفته. یکی دو
ساعت قبل تونست برام یه وقت ملاقات با مددکار اجتماعی بگیره، البته
گویا وقت ملاقات با تو بوده که تو حالت خوب نبود و من جات رفتم، برای
مددکار همه چیز رو گفتم، گفتم چرا خیال از هم جدا شدن رو داریم و اینکه
امکان نداره تو و دنی دعوا کرده باشید و ... ولی باز روی حرفش بود و
همون قرار یک هفته ای که با تو گذاشته بود رو برای من هم گفت، من و
ریموند قبول نکردیم و ریموند می گفت می تونه این حکم رو لغو کنه ولی با
شنیدن حرفهای روانکاو دنی بهتر دیدم تا به رای روتر چند روزی تن بدیم.
:: مگه
روانکاو چی گفت؟!
_ پیش روتر
بودم که زنگ زد به روانکاو دنی، روانکاوش می گفت روحیه دنی واقعا
خرابه، می گفت خیلی به ما وابسته شده و باید چند روزی ازش دور باشیم،
می گفت برای نتیجه گیری در مورد دنی نیاز به وقت داره. چون می شناسمت و
می دونم سلامتی دنی از هر چیزی برات مهم تره جای تو هم قبول کردم که یک
هفته از دنی دور باشیم و اجازه بدیم که هم روتر تحقیاتش رو تمام کنه و
هم روانکاو بتونه در مورد دنی به یک نتیجه گیری درست برسه، می ترسم که
نکنه در مورد تربیتش اشتباه کرده باشیم.
:: نگرانشم،
کاش حداقل می شد دورا دور ببینیمش
_ نگران
نباش در این مورد هم با روتر حرف زدم، ریموند به وکالت از من و تو در
این چند روز اجازه ملاقاتش رو خواهد داشت و البته در صورتی نا آشنا و
فقط برای مطلع شدن از احوالات ظاهریش.
:: خوبه،
بگو براش هیچی کم نذارن.
_ عزیز دلم،
خیالت راحت، همه چی درسته
:: مرسی ...
می شه یه خواهش کنم؟!
_ بگو
:: دلم برای
لبات یه ذره شده
_ بذار
ببینم نوبت ویزیتت کیه!
هنوز جمله
الکس کامل تمام نشده بود که دکتر وارد اتاق شد. دکتر چندان از روند
بهبودیم راضی نبود ولی می گفت اوضاع جسمیم دیگه به بدی صبح نیست و سرم
ها و داروها کم کم اثر خواهند کردن. حین معاینه من چشم دکتر به رنگ
پریده الکس افتاد. با خواهش من و اصرار دکتر الکس اجازه داد تا دکتر
معاینش کنه، مشکل الکس هم ضعف تشخیص داده شد البته نه به وخامت اوضاع
من. دکتر براش یک سرم غذایی و کپسول های تقویت کننده تجویز کرد ولی
الکس سرم رو قبول نکرد و فقط قول داد تقویت کننده ها رو مصرف کنه، هرچه
دکتر اصرار کرد حاضر نشد از کنار من بره و به همین خاطر یک تخت اضافه
به عنوان تخت همراه برای اتاق من آوردن. سر شب ازش خواستم تا استراحت
کنه و الکس هم که خستگی از چشمهاش می بارید با اولین پیشنهادم رو تختی
که براش آورده بودن دراز کشید و ظرف کمتر از دو دقیقه به خوابی عمیق
فرو رفت. تقریبا نیمه شب بود که آخرین سرم من تمام شد و پرستار سرم رو
از دستم جدا کرد. همین که از دست سرم و سوزن راحت شدم و پرستار بیرون
رفت بلند شدم و رفتم کنار تخت الکس.
عین یه بچه
دو ساله در خوابی عمیق و شیرین بود، لبم رو به پیشونیش چسبوندم و با
تمام وجودم بوسیدم. چشماش رو آروم باز کرد و ازم خواست تا در آغوشش
بگیرم. خم شدم و چند دقیقه ای در آغوش گرفتمش ولی هیچ کدوممون سیر!
نشدیم و عطشمون برای کنار هم بودن خیلی بیشتر از این بود که با چند
دقیقه سیراب بشیم. ازش خواستم کمی کنار بره تا کنارش کامل دراز بکشم و
اونم فورا تا جایی که می تونست خودش رو جمع و جور کرد تا کنارش جا
بگیرم. تخت به زحمت جای دوتامون رو داشت ولی همین که در آغوش هم بودیم
برامون کافی بود. همین که درست کنارش قرار گرفتم لباش رو چسبوند به لبم
و آروم آروم شروع کردیم به لب بازی، نمی دونم چند دقیقه دوام اوردیم
ولی می دونم هر دو تقریبا در همون حالت خوابمون برد.
صبح شده بود
و من و الکس بی توجه به مکان با آرامشی کامل در آغوش هم خواب بودیم.
پرستار آروم بیدارم کرد و در حالی که لبخندی به لب داشت گفت:
پرستار:
الان هم دکتر برای ویزیتتون میاد و هم خدمه برای صبحانه، بهتره برید سر
تخت خودتون
با خجالت
نگاهی به پرستار انداختم و آروم با کنار زدن دست الکس از روی تخت پایین
اومدم. رو کردم سمت پرستار و در حالی که صورتم از خجالت گل انداخته بود
گفتم :
:: خیلی
وقته از هم دوریم
پرستار: بین
خودمون باشه! واقعا به هم میایید.
پرستار اینو
گفت و بعد از اینکه کمک کرد روی تختم دراز بکشم و تخت رو مرتب کرد از
اتاق بیرون رفت و چند دقیقه طول نکشید که خدمه صبحانه من و الکس رو
اوردن و الکس هم بیدار شد. همین که اومدم شروع کنم به خوردن یاد دنی
افتادم. انگار یه چیزی راه گلوم رو بست، باز بغض کردم و با بعض رو کردم
سمت الکس و گفتم:
:: امروز
سومین روزیه که دنی بی ما باید بگذرونه و حتی نمی تونیم صداش رو
بشنویم، یادته پارسال وقتی با دوستاش رفت اردوی تابستانه هر روز
باهامون تماس می گرفت؟
_ آره،
یادمه عصر به عصر جفتمون می شستیم پای تلفن تا تماس بگیره، اونم هر روز
زنگ می زد و نکته به نکته روزی که بهش گذشته بود رو با شور و هیجان
واسمون می گفت، اما عزیزم اون روزها خوش بود و اون اردو و تفریح براش
نیاز بود و حالا هم شاید این دوری براش نیاز باشه
الکس اینو
گفت و بلند شد و اومد کنار تختم و لقمه ای نان و مربا برداشت و گذاشت
دهنم. شروع کردم به جوییدن ولی بی اراده اشکم جاری شد.
_ چیه؟! یاد
صبحانه خوردن هامون افتادی؟! یاد شیطنت های دنی، یاد وقتهایی که لقمه
دهنش می ذاشتی و اونم دستت رو گاز می گرفت؟!
وقتی داشت
این جملات رو می گفت چشماش برق می زد می شد فهمید داره سعی می کنه تا
آروم نشون بده و جلوی اشک ریختنش رو می گیره. جلوتر اومد و آروم لبش رو
چسبوند به لبم و بوسید
_ عزیزم،
منم همه اینها رو می دونم ولی اگر بخواییم خودمون رو اذیت کنیم فقط
اوضاع رو بدتر کردیم و هیچ فایده ای هم به حال دنی نداره، من و تو باید
دوباره قوی بشیم تا بتونیم دوباره به دستش بیاریم. حالا به خاطر دنی هم
که شده اشک رو کنار بذار و بخور تا منم اذیت نشم
سرم رو به
تمکین تکونی دادم و فنجان قهوه رو دستم گرفتم و شروع کردم به نوشیدن.
سخت بود ولی باید منم سعی می کردم خودم رو کنترل کنم و نباید می ذاشتم
همه بار به دوش الکس بیفته و منم بشم جزئی از مشکلاتش. از الکس خواستم
تا اونم صبحانه اش رو بخوره که با گفتن یک چشم و یک چشمک زدن با اون
شیطنت خاص همیشگیش رفت و روی تختش نشست و شروع کرد به خوردن صبحانه اش.
هنوز صبحانمون تموم نشده بود که دکتر از راه رسید.
دکتر: به
به، می بینم که زوج خوشبخت ما روز رو با قدرت دارن آغاز می کنن
من و الکس
با نیشخندی جواب دکتر رو دادیم و دکتر هم بعد از معاینه من و نگاهی
اجمالی به رنگ و روی الکس قول داد تا شب اگر روند بهبودیم همینطور
ادامه پیدا کنه مرخص بشم.
با شنیدن
این خبر هر دو جون گرفتیم. الکس بعد از صبحانه با ریموند تماس گرفت و
از حال دنی پرسید ولی ریموند نتونسته بود تا اون موقع دنی رو ببینه و
همین باعث شد تا من و الکس کلی شاکی بشیم و الکس تا جایی که می تونست
سر ریموند بیچاره داد زد و اونم بعد از کلی عذرخواهی قول داد تا ظهر
نشده در اولین فرصت که بتونه سری به دنی بزنه. حدود های ساعت ده صبح
ریموند با لباس پرستاری و همراه یکی از پرستارها و با اجازه روتر تونست
بالای سر دنی بره. دنی ریموند رو زیاد ندیده بود و بعید می دونستیم
بشناسش ولی باید احتیاط می کردیم و به همین خاطر ریموند مجبور شد با
ماسک بالای سر دنی بره.
ریموند
برامون دیدار دنی و حالش رو اینطور شرح داد:
ریموند:
واقعا این دنی بود؟! بچه ها من باورم نمی شه! این همون کوچولی زیبا و
دوست داشتنیی باشه که یک بار دیدنش کافی بود تا چهره زیباش تو خاطر آدم
بمونه. با اون چیزی که ازش دیدم واقعا متفاوت بود، پرستارش می گفت هیچی
نخورده تا حالا، با سرم تقویتش کردن تو این دو روز ولی وضعیت روحیش
انقدر خرابه که دکتر براش مسکن های قوی تجویز کرده و فقط وقتهایی که
روانکاو پیششه بیداره و بقیه ش تو خوابه و در حال هذیان گفتن. منم که
بالا سرش رفتم خواب بود ولی مدام زیر لب چیزهای نامفهومی می گفت. بچه
ها اون بچه ای که من اونجا دیدم بهتون نیاز داره به نظر من بهتره
بذارید درخواست لغو حکم مددکاری رو بدم.
من و الکس
هر دو بغض کرده بودیم و از صورت سرخ الکسی می شد به میزان عصبانیت و
ناراحتیش پی برد.
_ همین حالا
برو و تقاضای لغو رای مددکاری رو بده.
:: نه، اون
این کار رو نمی کنه.
_ چرا نه؟!
پسرمون داره از دست می ره
:: خود تو
بودی که صبح می گفتی شاید براش نیاز باشه
_ من یه
غلطی کردم و یه چیزی گفتم، نمی خوام دستی دستی بذارم بچه ام از دست بره
:: گفتم نه،
خواهش می کنم الکس
_ تو چت
شده، مگه همین تو امروز صبح به خاطرش لقمه تو گلوت گیر نکرد؟
:: آره،
خودت می دونی چقدر دوسش دارم، هر دومون دوسش داریم، به اندازه تمام
زندگیمون و حتی بیشتر از جونمون، به همین خاطرم می گم نه
_ اون بچه
الان به ما نیاز داره
:: نه
اتفاقا الان باید تنها باشه، باید بفهمه ما همیشگی نیستیم، اصلا شاید
زیادی بهش محبت کردیم، شاید زیادی به خودمون وابستش کردیم، شاید ...
_ شاید چی
؟! شاید بهتر بود می زدیمش، بهش توجه نمی کردیم، محبت نمی کردیم؟!
:: نه، خوب
می دونی منظورم این نبود، بذار اصلا با روانکاوش حرف بزنیم، بذار
ببینیم به جایی رسیده، یکم بهشون وقت بده
_ اشکان،
دانیل، پسرمون، تمام امیدمون
:: می دونم،
می دونم عزیزم ( اینو گفتم و آروم الکس رو روی یک صندلی نشوندم و دستش
رو گرفتم و چشمام رو دوختم به چشماش و ادامه دادم )، قول می دم اگر
روانکاوش ذره ای در ادامه روند دوریمون تردید داشت یک دقیقه تحمل نکنم
و با دادن رضایت و ضمانت شخصی خودم رو مرخص کنم و با ریموند راهی
دادگستری برای دادن تقاضای لغو حکم مددکاری بشم.
نمی دونم
چرا حالا من اصرار داشتم که این روند ادامه پیدا کنه ولی می دونم چیزی
در درونم می گفت شاید به نفعش باشه. الکس که قدری آروم شد از ریموند
خواستم تا وقت ملاقاتی با روانکاو دنی برامون بگیره که ریموند بیچاره!
هم فورا دست به کار شد و سراغ بخش دنی و روانکاوش رفت. همین که ریموند
رفت الکس رو در آغوش گرفتم و آروم شروع کردم به نوازش دادنش که شروع
کرد به گفتن:
_ چهار یا
پنج ساله بود، یادته اون شبهایی که از تاریکی و تنهایی می ترسید براش
یه چراغ قوه خریدم که کمی از ترسش تو تاریکی کم کنه؟!
:: آره
یادمه، یادمه شیطونک! تنها استفاده ای که از چراغ قوه می کرد این بود
که باهاش نیمه شب راه اتاق ما رو پیدا کنه و باز بیاد وسط ما دوتا
بخوابه.
_ شبی نبود
که بیدارمون نکنه، یادته با چه تعجبی به بدنهای عریان من و تو نگاه می
کرد؟!
:: نور چراغ
قوه رو مینداخت روی سینه هامون و غش غش می خندید، هیچ وقت نفهمیدم اون
خنده هاش واسه چی بود.
_ آره منم
نفهمیدم، آخرش هم چراغ قوه رو پرت می کرد به کناری که اغلب به سر
یکیمون می خورد و تا بغلش نمی کردیم نمی خوابید.
:: راستی چی
کردیم که از تاریکی دیگه نترسید و حاضر شد تو اتاقش بخوابه؟
_ یه شب بعد
از اینکه بغلمون خوابید بردیم و گذاشتیمش روی تختش
:: یادم
اومد، خودمون هم نشستیم در اتاقش که اگر بیدار شد و ترسید صداش رو
بشنویم و بریم پیشش، قرار گذاشتیم تا صبح نوبتی بیدار بمونیم.
_ ولی
هردومون خوابمون برد. یادته صبح با چه صحنه ای رو به رو شدیم؟
به اینجا که
رسید هردومون خندمون گرفت
:: شیطونک
شب همین که ما خوابمون برده بود اومده بود و وسطمون همونجا جلوی در
اتاق خوابیده بود. صبح همه با هم بیدار شدیم. یادته چقدر خندیدیم؟
:: چه صبحی
بود. دیگه از اون به بعد توی اتاقش خوابید
_ آره،
یادته آریشگاه رفتنش؟
:: آره حتما
منظورت همون دفعه ایه که تو آریشگاه زد زیر گریه
_ همیشه بچه
ساکت و خوبی بود تو آریشگاه، اما اون روز زد زیر گریه. هرجی گفتیم چته
چیزی نگفت. بعد از یکی دو دقیقه ساکت شد و خواست تا آرایشگر گوشش رو
بیاره دم دهنش تا به اون بگه چشه
:: یادته
چطور گوشش رو گاز می گرفت و موهاش رو می کشید؟!
_ بعد از
اینکه به زور آرایشگر رو از زیر دستش بیرون اوردیم شروع کرد به داد زدن
که این مخصوصا موهای منو همیشه خراب می کنه تا من به خوشگلی باباهام
نباشم و نتونن بهم افتخار کنن.
:: چقدر اون
روز خندیدیم، نمی دونم چی باعث شده بود که فکر کنه ما از قیافه ش راضی
نیستیم، شاید توجه زیاد به مدل لباساش و مرتب بودنش باعث شده بود، ولی
خداییش خوب خدمت اون آرایشگر رسید.
_ آره، از
اون به بعد دیگه برای قیچی کردن هر تار موش دستش می لرزه و مواظبه،
یادمه چند وقت پیش که رفته بودم آرایشگاه، آرایشگر تا منو دید به دوستش
که توی آرایشگاه بود نشونم داد و با خنده گفت این یکی از اون باباهای
همون پسریه که داستانش رو برات گفتم. وقتی از ماجرا پرسیدم اونم همین
خاطره رو با آب و تاب به عنوان یه خاطره شیرین از دنی تعریف کرد و می
گفت هر وقت میاد آرایشگاه اول کلی می خندن و بعد به شوخی بهش می گم اگه
خیال نداری گازم بگیری تا شروع کنم.
گفتیم و
گفتیم تا بلاخره ریموند اومد و گفت روانکاو قول داده تا ظهر سری بهمون
بزنه.از ریموند خواستم بره به کاراش برسه ولی ظهر برگرده که اونم قبول
کرد و رفت. دیگه داشت ظهر می شد که روانکاو دنی از راه رسید:
روانکاو:
سلام، حال پدرهای دلسوز ما چطوره؟
_ خراب
دکتر، خیلی خراب
:: دکتر
برامون از دنی بگو، از حالش و اوضاعش و چیزایی که تاحالا فهمیدی
روانکاو:
راستش اصلا حال خوشی نداره، بدجوری بهتون عادت داره، نمی تونم دقیق بگم
چشه ولی فکر می کنم عادت و محبت زیادی که بهتون داره باعث این حالشه
_ مگه محبت
هم زیادی داره؟
روانکاو:
آره، هرچیزی به اندازش خوبه
_ ولی نه
محبت
روانکاو:
حتی محبت
_ دکتر ما
همیشه فقط خواستیم هیچی کم نداشته باشه، بهترین وسایل رو داشته و همیشه
هم براش بهترین اوقاتمون رو کنار گذاشتیم و صرف کردیم
روانکاو: و
همین باعث شده که زیادی بهتون عادت کنه و تحمل ذره ای دوری رو نداشته
باشه و این شوک جداییتون هم براش غیر قابل باوره
:: دکتر به
خاطر خودش ناچاریم
روانکاو:
شما که انقدر بهش توجه دارین شاید بهتر بود راه دیگه ای پیش می گرفتین
_ مثلا چه
راهی
روانکاو:
مثلا اینکه باهاش در میون می ذاشیتن و می خواستین تا تحمل کنه
:: اون وقت
قبول نمی کرد
روانکاو: به
هر حال از حالا بهتر بود
:: درست می
گی شاید اشتباه کردیم، و شاید کمی زیاده روی ولی باور کن عاشقشیم...
دکتر به نظرت اگر من و الکس جامون رو عوض کنیم امکان داره بهتر بشه؟
شاید بیشتر به الکس عادت داره.
روانکاو:
نمی دونم، دارم روی همین کار می کنم. بهتره دیگه برم.
_ هیچ جوری
نمی شه ببینیمش؟
روانکاو:
نه، فعلا بهتره شما رو نبینه، اگر نیاز بود حتما خبرتون می کنم
:: دکتر
خواهش می کنم، اگر ممکنه و یا می بینید که ذره ای می تونه بهش کمک کنه
بذارید ما ببینیمش
گفتم که،
حالا نه، فکر می کنم واقعا بهتره حالا شماها رو نبینه
دکتر این رو
گفت و رفت، همین که رفت ریموند اومد
ریموند:
دکتر چی گفت؟ بهتر نیست تا وقت اداری امروز تمام نشده و دستمون بازتره
دست به کار بشیم؟
_ نه، بذار
دکتر کارش رو بکنه
:: از روتر
و تحقیقاتش خبر جدیدی داری؟
ریموند:باهاش تماس گرفتم، آدم بدی نیست و داره با حسن نیت تحقیقاتش رو
دنبال می کنه، ازش قول گرفتم هرچه زودتر نتیجه رو بهمون اعلام کنه.
بعد از ظهر
یک بار دیگه ریموند به عیادت دنی رفت که باز با همون حرفها برگشت و می
گفت حال دنی اصلا خوب نیست. نزدیکهای غروب دکتر شیفت بعد از آخرین
معاینه اجازه ترخیص من رو صادر کرد، الکس مراحل ترخیص رو انجام داد و
ساعت های اول شب رسیدیم خونه. ریموند صبح نظافت خونه رو به یک شرکت
خدماتی سپرده بود که اونها هم خونه رو حسابی مرتب و تمیز کرده بودن،
اما چه فایده!، انگار وارد یک خونه غریبه شده باشیم، هم من و هم الکس
ساکت و بی حرکت نشسته بودیم گوشه ای و فقط در و دیوار رو نگاه می
کردیم. نیم ساعتی به این منوال بیشتر نگذشته بود که رو کردم سمت الکسی
و گفتم:
:: کاش مرخص
نمی شدم. حداقل اونجا که بدویم می دونستم فاصله زیادی باهامون نداره
_ می خوایی
بریم پیشش؟
:: باز ...
_ نه منظورم
اینه می خوایی بریم بیمارستان و اونجا بمونیم
:: آره،
اونجا بهتره
این رو
گفتیم و راه افتادیم سمت بیمارستان. همین که رسیدیم رفتیم سمت بخشی که
دنی توش بستری بود. اما حتی نذاشتن داخل بخش بریم، می خواستیم بیرون از
بخش بشینیم که دکتر دنی سر رسید و ازمون خواست تا به خونه بریم که اولش
قبول نکردیم ولی بعدش بالاخره راضی شدیم که برگردیم خونه.
عین شکست
خورده ها سرمون رو انداختیم پایین و راه افتادیم سمت ماشین.
_ باز بدون
اون برگردیم خونه؟
:: بیا
برگردیم تو بخش شاید اگر اصرار کنیم قبول کنن
_ نه، ندیدی
دکتر چی می گفت، بعدش هم اونجا جز دردسر چیز دیگه ای نمی شیم. مگه
بذارنمون تو اتاق استراحت پرستارها بمونیم که اونم من نمی خوام
:: پس چکار
کنیم؟!
_ نمی دونم
ولی من که خونه نمیام، حداقل امشب نه
:: می خوایی
همینجا بخوابیم تو ماشین
_ آره این
فکر خوبیه، بریم سمت پارکینگ
اون شب تو
پارکینگ بیمارستان، توی ماشین خوابیدیم، البته بهتره بگم تا صفح روی
صندلی افتاده بودیم و سقف ماشین رو نگاه می کردیم و گه گاه با هم
خاطرات رو مرور می کردیم. دم دم های صبح بود که چشمامون رو خواب گرفت.
صبح با صدای گوشی الکس بیدار شدیم. ریموند بود.
ریموند: پس
شما کجایید؟! مگه قرار نبود صبح بیام سراغتون تا با هم بریم
بیمارستان؟!
_ ما یه
خورده! زودتر راه افتادیم. پاشو بیا بیمارستان اینجا منتظرتیم.
اون روز هم
گذشت و مدام ریموند از بدتر شدن حال دنی برامون خبر میورد. روز پنجم
تنهایی دنی فرا رسید. من و الکس باز هم شب رو در پارکینگ بیمارستان
خوابیدیم و صبح اول وقت در بخش دنی حاضر بودیم. تا ظهر به ریموند اجازه
ملاقات با دنی رو ندادن و همین حسابی کلافه مون کرد. بالاخره نزدیکهای
ظهر بود که دکتر روانکاو دانیل ازمون خواست تا به اتاقش بریم و باهامون
حرف بزنه. وارد اتاق دکتر که شدیم دیدیم روتر هم اونجا است. به دعوت
دکتر نشستیم و دکتر شروع کرد به گفتن:
روانکاو:
دیروز عصر بعد از آخرین باری که وکیل شما به ملاقات دنی می ره، دنی
حالش بدتر می شه. شروع می کنه به صدا زدن شماها و مدام در حالی که
اسمهاتون رو صدا می کنه می گه می دونه این نزدیکی ها هستین و بوی
عطرتون توی اتاق پیچیده. داشتم کم کم شیفتم رو تحویل می دادم که مسئول
بخش خبرم کرد و ازم خواست تا به دنی سری بزنم. وقتی خودم رو بالای سرش
رسوندم دیدم داره به پرستارها با اشک التماس می کنه که برن بیرون اتاق
رو ببینن تا شاید شماها رو ببینن و ازتون بخوان بیایین پیشش و تنهاش
نذارید. با کلی صحبت تونستم راضیش کنم که آروم بشه. ولی بی تابی بچه
برای دیدنتون از هر زمان دیگه ای در این چند روزه بیشتر شده بود. همین
که دیدم می تونم تنهاش بذارم رفتم سمت اتاقم و شروع کردم به تماس گرفتن
با تمام دوستان روانکاو و روانپزشکم و با گفتن تک تک جزئیات حالات و
اوضاع دنی ازشون خواستم کمکم کنند. نظر همه یک چیز بود. تنهایی برای
دانیل نمی تونه چیزی جز افسردگی حاد براش پیش بیاره و بهتره زودتر این
روند خاتمه پیدا کنه. اما ...
اینجا پریدم توی حرف دکتر و در حالی صورتم از اشک خیس بود گفتم:
:: دیگه اما نداره، پاشید همین حالا بریم پیشش. خواهش می کنم دکتر
روانکاو: بهتره عجله نکنیم و تا آخرش بشنوید. همین که امدم خبرتون کنم
تا بیایید پیشش یاد مددکاری اجتماعی و ممنوع الملاقات بودنتون افتادم
به خاطر همین با روترعزیز تماس گرفتم و با گفتن نظر قطعیم ازش خواستم
تا در اولین فرصت موانع رو از جلوی راهمون برداره.
اینجا روتر شروع کرد به گفتن:
روتر: از
همون روز اول و دیدن حالاتتون بنا رو بر بی گناهتون گذاشتم ولی از
اونجایی که ما پرونده های عجیب و وحشتناک زیادی دیدیم نمی تونیم از
کنار هیچ مورد مشکوکی به راحتی بگذریم. شروع کردم به تحقیق و پرسیدن.
به هر کس در این چند روزه رسیدم از شما و دانیل تعریف کرد. از
فروشندگان محله گرفته تا همسایه ها و دوستانتون. راستش انقدر در این
چند روزه تعریفتون رو شنیدم و از شیطنت های شیرین و توأم با ادب دانیل
و شیرینی این بچه برام گفتن که یه جورهایی بهتون حسودیم می شه. من
واقعاً موردی مثل شما نداشتم و همین در مواقعی برام غیر قابل باورتون
می کرد ولی کم کم باور کردم که می شه به شیرینی شماها زندگی کرد و
فرزندی تربیت کرد که در عین اینکه همه سر و صدای محله باشه ولی شیرین و
با ادب و دوست داشتنی هم باشه. در مورد اتفاق اون شب هم با توجه به
آنچه که در خانه دیدم و شهادت دکتر خانوادگیتون به این نتیجه رسیدم که
سرنگ رگ دنی رو بر حسب اتفاقی که امیدوارم خودش شرحش رو براتون بگه به
شدت پاره کرده و موجب اون اتفاق شده. دیشب که دکتر باهام تماس گرفت
دیگه تصمیم گرفتم پرونده شما رو کامل ببندم ولی چون پرونده تون در
اداره ثبت شده و اون موقع دیر وقت بود، از امروز صبح پیگیرش بودم تا
بالاخره یک ساعت پیش تونستم با ارائه مدارک رای برائتتون رو از هیئت
ناظر اداره مون بگیرم و پرونده رو ببندم. حالا دیگه با خیال راحت می
تونید برید پیش پسرتون.
ریموند رو
به دکتر گفت: چرا امروز نذاشتید من ببینمش؟
روانکاو:
راستش ترسیدم اون بویی که دیروز حس کرده بوی عطر شما بوده باشه که
احتمالا با عطری که باباهاش استفاده می کنن یکی بوده و باز حالش خراب
بشه.
:: متشکرم،
متشکر دکتر، متشکرم روتر، متشکرم ریموند، از همتون متشکرم، ولی ...
_ ای بابا
خل شدی؟! ولی دیگه داره؟
:: الکسم یه
لحظه اجازه بده تا بگم ... ولی دکتر شما گفتید دارید روی اینکه اگر
جامون رو عوض کنیم شاید حالش خوب بشه هم تحقیق می کنید. در این مورد
چی؟ در این مورد به نتیجه ای نرسیدید؟
روانکاو:
تصمیم گیری در مورد خانواده شما و به نتیجه رسیدن برای هر روانکاوی در
دنیا سخته، آخه بشر مدت زیادی نیست که واقعیت شماها رو پذیرفته و علم
روانشناسی با قرنها تجربه زندگی خانواده های دگرجنسگرا هنوز کاستی های
فراوان داره چه رسه به خانواده های همجنسگرا. البته باید بگم در این
مورد هم تا جایی که می تونستم تحقیق کردم و اون چه بهش رسیدیم این بود
که اون شما رو می خواد، هر دوی شما، بودن هر دو نفرتون رو نیاز داره و
آرومش می کنه. با خیال راحت برید پیشش و سعی کنید آرام آرام همه چیز رو
براش تعریف کنید.
_ حالا
خیالت راحت شد؟
:: منتظر چی
هستی؟! پسرمون منتظرمونه.
با گفتن این
جمله در حالی که اشک توی چشمام جمع شده بود دست الکس رو کشیدم و هر دو
شروع کردیم به دویدن به سمت اتاق دنی. این بار درهای بخش به رومون باز
شد و بی درنگ خودمون رو به پشت در اتاق دنی رسوندیم. همین که اومدم در
رو باز کنم الکس دستم رو گرفت و گفت:
_ نه، اگه
یه دفعه بپریم تو ممکنه شوکه بشه
:: پس چکار
کنیم؟!
_ یادته قصه
هات رو چطور براش شروع می کردی؟! عین شرقی ها، عین مردم سرزمینت. آروم
در رو باز کن و شروع کن به گفتن اون جمله، همون ...
:: یکی بود
یکی نبود ؟!
_ آره.
دستم رو
گذاشتم روی دستگیره در و آروم چرخوندم و در حالی که کم کم در رو باز می
کردم شروع کردم به گفتن:
:: یکی بود
یکی نبود، تو این دنیا، دوتا بابا، عشقشون هست یک پسر کوچولوی زیبا،
شیطونک و شاهزاده همه ی قصه ها، کسی که هست پسرشون برای همیشه و حالا،
و ندارن هیچ پناهی جز خدا.
در تا نیمه
باز شده بود، صداش پیچید تو گوشوم.
دنی: بابا،
بابایی، بابا اشکان تویی؟
_ بابا به
قربون اون صدای قشنگت
دنی: بابا
الکسی، بابا اشکان
دیگه طاقت
نیوردیم و در حالی که هر دو اشک می ریختیم داخل رفتیم و خودمون رو
رسوندیم کنار تختش. دستهای کوچیکش رو باز کرد و در آغوشمون گرفت. گریه
می کرد و می گفت:
دنی: بابا
چرا تنهام گذاشتین، باباهای بد! من چند روز اینجا تنها بودم، بابایی من
خیلی گفتم بهتون خبر بدن که من تنهام، منو از اینجا ببرید. حتما اینا
نگفتن یا نذاشتن بیایید پیشم. باباهای قشنگم، قربونتون بشم، دوستتون
دارم، چرا تنهام گذاشتین...
آروم اشکهاش
رو پاک کردم و صورتش رو بوسیدم.
:: بابا به
فدات بشه، بابا به قربونت ما هم بی تو تنهاییم. ناچار بودیم بابا
_ آره
باباجان، ولی دیگه تمام شد، دیگه پیشت می مونیم
دنی: قول می
دین؟
:: قوله قول
_ یه قول
مردونه ی مردونه
لبمون رو
چسبوندیم به صورتش و عین همیشه دوتایی بوسیدیمش. چند دقیقه ای گذشت تا
هر سه مون کمی آروم شدیم دنی دستمون رو گرفته بود و حاضر نبود ولشون
کنه و انگار می ترسید اگر دستمون رو ول کنه دوباره بریم و تنها بمونه.
الکس دستاش رو گرفت و ازم خواست تا دوتا صندلی بیارم که کنارش بشینیم
ولی دنی دستم رو ول نمی کرد. خم شدم و عین همیشه پیشونیش رو بوسیدم و
گفتم:
:: بابا به
قربونت بشه، اگه نذاری من برم صندلی بیارم اون وقت پرستارها دوتا تخت
میارن و من و بابا الکسی رو به خاطر کمر درد کنارت می خوابونن. لبخندی
زد و دستم رو ول کرد
با گفتن این
جمله :
:: الاهی
بابا به قربون خندیدنت بره
رفتم تا از
پرستارها دو تا صندلی بگیرم همین که در رو که نیمه باز بود کنار زدم با
صحنه جالبی رو به رو شدم. دیدم کل پرستارهای بخش بعلاوه دکتر و روتر و
ریموند همه در اتاق هستن. با دیدن اون همه آدم قدری شوکه شدم، یکی از
پرستارها گفت:
پرستار:
الان واستون صندلی میاریم. راستی اگر می خوایید تخت هم واسه شبتون
سفارش بدیم.
همه شروع
کردن به خندیدن، سرم رو که بر گردوندم دیدم الکس و دنی هم دارن می خندن
و با دیدن خنده اونها منم شروع کردم به خندیدن. یکی از پرستارها دوتا
صندلی اورد و کم کم با گفتن جمله های تبریک آمیز همه متفرق شدن و فقط
روتر و ریموند و دکتر موندن که اونها داخل اتاق اومدن و بعد از کمی خوش
و بش با دانیل اونها هم تنهامون گذاشتن.
دنی:
باباهای بد! کجا بودین این چند روز؟! بابا الکسی دیگه ما رو تنها نذار.
_ چشم
باباجان، جریانش مفصله همه چیز رو برات می گیم.
:: عزیز بابا چرا این چند روزه انقدر خودت رو اذیت کردی
دنی: بابایی
من بی شما دق می کنم
:: خدا نکنه
عزیزم. تو دیگه بزرگ شدی، نباید انقدر به ما وابسته باشی
دنی: یعنی نمی خوایید دیگه پیشم بمونید
_ نه
قربونت، منظور بابا اشکان این نبود، ولی باید بدونی ما هم ممکنه همیشه
نتونیم کنارت باشیم
:: آره عزیز دلم
دنی: ولی من
نمی خوام هیچ وقت از شما دور باشم، اصلا اگر بزرگ شدن یعنی دوری از شما
نمی خوام بزرگ بشم.
:: الهی
فدات شم این حرف رو دیگه نزن، تو افتخار من و بابا الکسی
دنی: بابایی
هر دو گفتیم
: جانم؟!
دنی: بگید
دیگه، چرا من رو تنها گذاشتید.
:: بذار از
اول اولش بگیم. ولی به یک شرط، اونم اینکه خوب گوش کنی
دنی: چشم
:: بی بلا، قربون چشات
:: الکسم تو
شروع می کنی یا من بگم؟
_ خودت، ولی
یادت نره شرقی!
با چشمکی که
الکس زد فهمیدم می خواد عین همیشه ماجرا رو تبدیل کنم به یک داستان و
بعد براشون بگم، آخه عادت داشتیم همیشه خاطرات رو براشون عین داستان می
گفتم، داستانهایی با روایاتی شیرین و تلخ ولی همیشه با پایانی خوش!
صندلی ام رو
کامل چسبوندم به تخت دنی و الکس هم همین کار رو کرد، من بالاتر بودم و
دست دنی رو گرفته بودم و الکس کمی پایین تر و از من آروم پاهای دنی رو
گرفته بود و گه گاه نوازششون می کرد. چشمم رو دوختم به چشم دانیل و
شروع کردم به گفتم:
:: یکی بود
یکی ...
یک دفعه
حرفم رو قطع کردم و نگاهم رو دوختم به الکس و گفتم،
:: می
خوایید از اول اولش بگم؟!
الکس گرفت
منظورم چیه و با چشم تایید داد. برگشتم و دنی هم با تکون دادن سرش اون
هم تایید داد و من این بار شروع کردم.
:: یکی بود
یکی نبود، زیر این چرخ کبود، دوتا پسر بودن که عاشق هم بودن، دوتا پسر
که چند سالی بود با هم به خوبی و خوشی زندگی می کردن. اما یکی از این
پسرها کمی ناراضی بود از زندگیشون، مدام می گفت یه چیزی کم داریم،
زندگیمون به شیرینی بیشتری نیاز داره. اون یکی پسر از زندگیشون کاملا
راضی بود، همیشه به یارش می گفت داری ناشکری می کنی، ما زندگی خوبی
داریم، ما همدیگه رو داریم و موقعیتی که می تونیم تا آخر دنیا برای هم
بمونیم، می گفت خیلی ها حسرت زندگی ما رو می خورن و تو نباید ناراضی
باشی و بهتر از این نمی شه. اما اون یکی پسر قبول نمی کرد، کم کم
افسرده شد، روزهای خوبشون داشت کمرنگ و کمرنگ تر می شد تا اینکه یه روز
برگشت و به یارش گفت که فهمیده تو زندگیشون چی کم دارن. به یارش گفت ما
یک هدف کم داریم، ما برای ادامه زندگیمون باید یک هدف زیبا قرار بدیم،
باید مسئولیت قبول کنیم، ما که موقعیتش رو داریم باید خوشبختیمون رو
تقسیم کنیم.
اولش یارش نفهمید منظورش چیه ولی وقتی اون گفت که ما به یک فرزند نیاز
داریم اون وقت بود که یارش جا خورد و بنا رو گذاشت بر مخالفت، یار پسرک
مخالف بچه بود و همین باعث شد تا پسرک افسرده و افسرده تر بشه، کم کم
دیگه روزهاشون پاییزی شد، سرد سرد، دیگه نمی خندیدن. انقدر طول کشید که
بلاخره یار پسرک قبول کرد که بچه ای رو به فرزندی قبول کنن.
دنی: اون
بچه منم ؟
_ آره
باباجان و اونی که مخالف بچه ها بود منم.
:: می
خوایید بذارید بقیش رو بگم یا نه؟!
_ بگو
دنی: آره
بابایی، بگو
:: چشم .
اما یار پسرک یه شرط گذاشت و اون شرط این بود که وقتی به محل نگهداری
بچه ها می رن خودشون انتخاب نکنن و انتخاب رو بگذارن به عهده سرپرست
شیرخوارگاه. اون یکی پسر هم قبول کرد و فقط از یارش خواست تا جنس و رده
سنی بچه رو از این شرط جدا کنه و یارش هم قبول کرد. پس اونها قرار
گذاشتن تا چون خودشون مردن و با اخلاقیات مردونه آشنا درخواست به
فرزندی گرفتن یک پسر و به قولی یک نوزاد پسر رو بدن. یک ماهی طول کشید
تا روند اداری فرزندخوانده داشتن رو طی کردن و روز موعد برای تحویل
گرفتن فرزندشون فرا برسه. پسرک واقعا خوشحال بود، و دیگه نشانه ای از
افسردگی در روحیش نبود و یارش هم از تغییر حالش راضی. روز موعود صبح
اول وقت رفتن سمت شیرخوارگاهی که بهشون معرفی کرده بودن. با شادی تمام
برگه معرفیشون رو دست سرپرست شیرخوارگاه دادن و ازش خواستن تا نوزاد
پسری رو به صلاح! دید خودش به فرزندیشون بسپاره. اما مدت زیادی طول
نکشید که شایدیشون به نگرانی تبدیل شد.
دنی: چرا ؟
چون من رو دیدین ؟
_ نه
باباجان، رفتار پرستارها و سرپرست اونجا نگرانمون کرد. تا ظهر بی هیچ
دلیلی مدام از این اتاق به اون اتاق می فرستادنمون و خلاصه بگم معلوم
بود می خواستن اذیت کنن.
:: موقع
بیرون اومدن از اونجا یکی از خدمه بهمون گفت که سرپرست شیرخوارگاه تا
ظهر سعی کرده تا با تماس با جاهای مختلف سعی کنه از تحویل تو بهمون
خودداری کنه ولی چون ما مجوز قانونی داشتیم نتونسته بود کاری کنه و از
روی ناچاری تو رو تحویلمون دادن.
دنی: همون
روز؟
:: آره، از
بس تو و الکس می پرید وسط داستان من از اولش پریدم وسطش و جریان تحویل
گرفتنت رو نگفتم. اگه بازم بپرین تو حرفم پا می شم می رم بوفه هر چی
خوراکی داره می گیرم.
هردوشون
تعجب کردن و بعد از اینکه چند ثانیه نگاه هم کردن زدن زیر خنده و شروع
کردن به گفتن جملات نامربوطی که معنیش این بود که اونها هم دلشون
خوراکی می خواد. منم شروع کردم به خندیدن و رو کردم سمت الکس و چشمکی
زدم و گفتم:
:: من که
پول همراهم نیست
الکس منظورم
رو فهمید و جواب داد:
_ منم
همراهم نیست
و رو کرد
سمت دنی و گفت حالا چیکار کنیم؟ ببینم تو پول همراته؟
دنی هم گرفت
و جواب داد
دنی: نمی
دونم، شاید زیر بالشم یه چیزایی باشه، بابایی پاشو یه نگاهی بنداز
ببینیم!
جریان از
این قرار بود که همیشه وقتی آخر ماه می رسید و دنی همه پول توجیبیش رو
خرج کرده بود و ازمون پول می خواست من و الکس برای اینکه می ترسیدیم
پول زیادی بهش بدیم و از طرفی نمی خواستیم نه بگیم با این شوخی که پول
ما هم ته کشیده ولی احتمالا یادت رفته پولت رو زیر بالشت گذاشتی، اون
مقدار که می دیدم برای آخر ماهش نیازه رو در اختیارش قرار می دادیم و
همیشه الکس با یک ترفند شعبده بازی که بلد بود به صورت ماهرانه ای پول
رو در دستش قرار می داد و دستش رو زیر بالش دنی می برد و پولی که لازم
داشت رو اینطور بهش می دادیم. اینطوری یادش می دادیم که باید فکر پس
انداز باشه و خرج و دخلش رو یکی کنه و از طرفی بهش می فهموندیم که باید
مواظب باشه و علاوه بر اینکه ولخرج بار نمی اومد همیشه در نظر داشت که
ممکنه ما هم وسعمون نکشه. از طرفی براش کم هم نگذاشته بودیم و پول مورد
نیازش رو دست آخر در اختیارش قرار داده بودیم.
الکس بلند
شد و عین همیشه از زیر بالش دنی چندتا اسکناس بیرون اورد و چشمکی به
دوتامون زد و پول رو دست من داد تا برم برای سه تامون خوراکی بگیرم.
دوتاشون رو بوسیدم و با گفتن این جمله:
:: پشت سر
من زیاد نخندید تا منم زود بیام.
از اتاق زدم
بیرون. آدرس بوفه بیمارستان رو بلد نبودم و به همین خاطر رفتم سمت
سرپرستاری بخش که ازشون آدرس رو بپرسم که پرستاری که اونجا بود علاوه
بر اینکه آدرس بوفه رو بهم داد گفت:
پرستار: چند
دقیقه پیش از در اتاقتون رد شدم که صدای خندتون رو شنیدم. کم کم بچه
های بخش داشتن به این نتیجه می رسیدن که دانیل شما اصلا بلد نیست بخنده
و فکر می کنم باید بهشون بگم که صدای خندش چقدر قشنگه، شما که انقدر با
هم خوبید چرا قدرش رو ندونستین و باعث عذاب خودتون و اون بچه شدین؟
:: قضیه اش
مفصله، ولی خودم هم شاید درست ندونم. به هر حال شاید درسی بود تا قدر
موقعیت و زندگیمون و کنار هم بودنمون رو بهتر بدونیم.
با گفتن این
جمله راهی بوفه شدم و با خرید کلی خوراکی برگشتم سمت اتاق دنی. چیزی
حدود ده دقیقه رفت و برگشتم طول کشید. وارد اتاق که شدم دیدم دنی و
الکس هر دو خوابشون برده، منم خوراکی ها رو توی یخچال گذاشتم و عین
الکس رفتم و کنار تخت دنی نشستم و دستم رو روی تخت، زیر سرم گذاشتم و
بعد از مدتها راحت و آروم کنار دوتاشون خوابیدم. تقریبا ساعت چهار بعد
از ظهر بود که خوابم برد و تا شب که شام دانیل رو اوردن هر سه مون راحت
خوابیدم. حتی وقتی دکتر برای ویزیت دانیل اومده بود نفهمیده بودیم.
دیگه با صدای خدمه که شام دنی رو اوردن بیدار شدیم و چون دنی حاضر نشد
تنهایی شام بخوره من و الکس هم قدری باهاش خوردیم و بعد الکس رفت و
کارهای لازم برای پذیرش همراه رو انجام داد و برگشت. اتاق دنی اتاق
بزرگی بود و به راحتی دوتا تخت دیگه هم جا می گرفت و به همین خاطر
بیمارستان با موندن هر دوی ما کنارش مخالفتی نکرد و دوتا تخت به اتاق
اضافه کردن. در این بین که الکس مشغول پیگیری مراحل پذیرش همراه بود
منم سری به دکتر شیفت زدم تا ازش بپرسم که چیزی هست که نباید دنی بخوره
یا نه که دکتر با گفتن این جمله که: هر چی دوست داشت و به نظرتون مقویه
می تونید بهش بدید
خیالم رو
راحت کرد. حدود ساعت ده شب بود که دیگه باز هر سه کنار هم جمع شدیم و
راحت نشستیم کنار هم. من و الکس صندلیهامون رو چسبوندیم به تخت دنی و
به خواست دنی شروع کردم به گفتن ادامه داستان.
:: کجاش
بودیم؟!، آها ...
دنی: بابایی
تا شروع نکردی اول بگو خوراکی چی گرفتی
:: خوب شد
گفتی
رفتم سر
یخچال سه تا از آب میوه هایی که می دونستم دانیل دوست داره رو بیرون
آوردم و برای سه تامون باز کردم و نشستم و باز شروع کردم به گفتن.
:: حدود ظهر
بود که ازمون خواستن بریم سمت قسمت نوزادان، نمی دونی اون دوتا پسر چه
اشتیاق و اضطرابی داشتن برای دیدن بچه شون،پسرشون، صدای گریه یه کوچولو
قلبشون رو به تپش انداخت، هرچی صدا نزدیکتر می شد صدای قلب پسرها رو هم
راحت تر می تونستی بشنوی. بلاخره در باز شد و سرپرست با یه کوچولوی ناز
اما پر سر و صدا اومد سمت دوتا پسر و با عصبانیت تمام کوچولو رو داد
دست پسرها و ازشون خواست تا چندتا برگه رو امضا کنن و هرچه زودتر از
اونجا برن.
پسرها که
دیگه به خواسته شون رسیده بودن بی خیال رفتار تحقیر آمیز اون سرپرستار
شدن و هرجا لازم بود رو امضا کردن و با کوچولوشون از شیرخوارگاه زدن
بیرون و البته بین راه یکی از خدمه جلوشون رو گرفت و گفت کلی شانس
آوردن که سرپرستار نتونسته کاری کنه و تا اون موقع فقط داشتن ما رو سر
می دوندن تا شاید راهی برای خودداری از تحویل فرزند به ما پیدا کنن که
نشده. اون خدمه می گفت سرپرستار اینجا یه هوموفوبه و به شدت مخالف
زوجهای همجنسگرا است و می گفت این کوچولویی که به شما تحویل دادن شیطون
ترین و پر صدا ترین کوچولوی بخش بوده و دیگه پرستارها رو خسته کرده
بوده.
دنی: واقعاً
انقدر شیطون و پر سر و صدا بودم؟
دنی که این
رو گفت من و الکس زدیم زیر خنده و الکس گفت:
_ نه اندازه
من و بابا اشکانت!
:: آره
قشنگم، از همون وقتی که سه تایی می خواستیم بشینیم توی ماشین شروع شد.
تو بغل من بودی و مدام داشتی گریه می کردی و منم داشتم با لبات بازی می
کردم شاید آروم بشی که رسیدیم کنار ماشین که الکس گفت:
_ خوب حالا
بده ش دست بابا الکسش و تو رانندگی کن
:: اولاً عمو الکس ثانیاً خودت بشین پشت ماشین
_ چی شد، چی
شد، حالا ما شدیم عمو؟
:: پس نه من
بشم عمو شما بشی بابا؟
_ آره، مگه
چمه نتونم بابا بشم؟
:: هیچی بد
اخلاق نیستی که هستی، اخمو نیستی که هستی، یه سبیلم بذاری می شی عین
باباهای سرزمین من و ...
_ بی انصاف
من کجام بد اخلاقه، من بابا، تو عمو
:: حرفشم
نزن عمراً بذارم به تو بگه بابا، تا وقتی می تونه بابایی خوشگلی عین من
داشته باشه که نمیاد تو رو انتخاب کنه، نه خوشگلم؟
اینو که
گفتم چشم دوتامون افتاد به تو که ساکت شده بودی و داشتی متعجب نگامون
می کردی، نگات و سکوتت انقدر قشنگ بود که دوتامون رو به خنده انداخت و
هر دو رو به هم گفتیم: تو بابا
باز هر دو
زدیم زیر خنده و این بار هر دو با هم گفتیم:
هر دو بابا!
آره قشنگم،
همونجا تصمیم گرفتیم هر دو بابا بشیم و تو هم فقط با تعجب نگامون می
کردی و دیگه گریه نکردی. روزها گذشت. باباها باید یه اسم واسه پسرشون
انتخاب می کردن ولی اینم کار ساده ای نبود چون می خواستن پسرشون یه
اسمی داشته باشه که هم نشانی از سرزمین بابا اشکانش داشته باشه و هم تو
اینجا اسم غریبی نباشه. گشتن و گشتن تا اینکه یه روز به این اسم رسیدن:
دانیل، شباهت نوشتاری و تلفظ این اسم با یک اسم کهن فارسی قانع ام کرد
که این اسم می تونه برات مناسب باشه. اون اسم پارسی دانیال هستش که
یکی از اسم های کهن در زبان فارسیه و نام بزرگانی از سرزمین ایران بوده
و در یکی از شهرهای ایران قبر فردی هست به نام دانیال نبی که یکی از
رهبران مذهبی زمان خودش بوده و می گن آدم خوبی هم بوده. شباهت دانیل و
دانیال و مخفف این اسم که همون دنی باشه هر دو بابا رو قانع کرد که
بهترین اسم برای پسرشونه.
خلاصه اسم
کوچولوشون رو هم انتخاب کردن. هر روز با پسرشون خوش تر از روز قبل
بودن، اما روزهای بد هم داشتن، روزهای که دنیشون تب می کرد، تب می
کردن، بی اشتها می شد چیزی نمی خوردن، شیطونی نمی کرد اونها هم کسل می
شدن و ... ولی راضی بودن، راضی و امیدوار، کوچولوی زندگیشون شده بود
هدفشون، شده بود تمام خوشیشون و امیدشون. بعد از ظهرها خوشحال بر می
گشتن خونه تا ادامه روز رو کنار دوتا عزیزشون باشن، هم همسر و هم
فرزند. همین در کار هم موفق و موفقترشون می کرد چون حالا بهتر کار می
کردن تا بتونن آینده بهتر و بهتری برای عزیزاشون فراهم کنن.
گذشت و گذشت،کوچولو بزرگ و بزرگتر می شد، راه رفتن یاد گرفت، حرف زدن
یاد گرفت و ...، کوچولو شد یه شیطونک با مزه و با نمک که حالا دیگه گه
گاه با شیطونی هاش دست باباهاش رو از پشت می بست و کلی تو شیطونی ازشون
جلو زد، باباها هم هر روز عاشق تر می شدن، عاشق گلی که حالا همه معنای
زندگیشون شده بود.
دنی: بابا
الکس دیدی چقدر بچه خوبه!
_ باباجان
زیاد به خودت نگیر، بابا اشکانت عادت داره غلو کنه!
دنی با
دلخوری گفت: بابایی!!!
:: بابا
الکس شوخی می کنه
_ آره بابا، یک بار به بابا اشکانت گفتم و فکر می کنم انقدر بزرگ شدی
که به تو هم بگم، هر روز که می گذره من بیشتر و بیشتر پشیمون می شم که
چرا اولش مخالف بودم.
:: خب
بذارید برم سر ادامه ش، ببینم تا دوباره شروع نکردم چیزی نمی خورید، با
یه شیر آخر شب چطورید؟
_ من هستم
دنی : منم هستم
:: خودمم که
هستم، الکسی یخچال انتظارت رو می کشه
الکس بلند شد و رفت سمت یخچال و همین که در یخچال رو باز کرد گفت:
_
اااااااااا، اشکان تو چیزی هم تو بوفه برای بقیه باقی گذاشتی؟!
:: تازه
سپردم فردا جنس جدید بیاره باز برم خرید
و باز صدای
خنده مون بلند شد و الکس هم سه تا شیر باز کرد و آورد داد دستمون و من
باز شروع کردم به گفتن ادامه ماجرا.
:: کوچولوی
باهوش و قشنگ ما بزرگ و بزرگتر می شد و خیلی چیزها از باباهاش یاد
گرفت. توی مهدکودک همیشه یه پله از بچه های دیگه سر بود تا نوبت کلاس
اول و مدرسه رسید. عزیز ما از همون روز اول مدرسه به همه نشون داد که
از همه سره. می خوایی خودت اینجاش رو برامون بگی؟
دنی: روز
اول همین که دم در از تو و بابا خداحافظی کردم و رفتم تو مدرسه یه
خورده ترسیدم ولی وقتی یاد حرفهای شما افتادم و چیزهایی که یادم داده
بودید کمی آروم شدم. اسمم رو خوندن و راهنماییم کردن سمت کلاس. خانم
معلم اومد و شروع کرد به خوندن اسم تک تکمون و پرسیدن اسم پدر و مادر.
به من که رسید گفت:
معلم: اسمت
چیه آقا خوشگله؟
دنی: دانیل
ولی بهم دنی هم می گن
معلم: چه
اسم قشنگی، دانیل جون اسم بابات چیه؟
دنی: الکس و
اشکان
معلم: عزیزم
اسم بابات رو پرسیدم
دنی: خانم
من دوتا بابا دارم. بابا اشکان، بابا الکس
بچه ها زدن
زیر خنده و خانم معلم فوری پرسید، خب خب، اسم مامانت چیه؟
دنی: من
مامان ندارم، من فقط دوتا بابا دارم
باز بچه ها
زدن زیر خنده و به قول بابا اشکان خانم معلم داشت گیج می زد. که من
گفتم.
دنی:
باباهای من همجنسگران، من فقط دوتا بابا دارم
خانم معلم
سرخ شده بود. شماها بهم یاد داده بودین که چطور از خودم دفاع کنم و نمی
ترسیدم و به خاطر همین گفتم...
الکس حرف
دنی رو قطع کرد و گفت:
_ ولی من و
بابا اشکانت داشتیم اون موقع می مردیم
دنی: مگه
شما هم اونجا بودین؟
:: آره
باباجان، ما با آقای مدیر مدرسه ت پشت پنجره بودیم و داشتیم حرفاتون رو
گوش می دادیم و قرار بود اگر خراب کردی مدیر بیاد و برای بچه ها توضیح
بده
_ باباجان
مدیر هم عین ما همجنسگرا بود. از قبل قرار داشتیم که به معلمت چیزی نگه
و بذاره خودت همون اول از خودت دفاع کنی و فقط اگر نتونستی بیاد کمکت.
اگر خودت موفق می شدی خنده های بچه ها رو به پشیمونی و فکر تبدیل کنی
دیگه همیشه راحت بودی ولی اگر از همون اول به اتکای معلم و مدیر پیش می
رفتی معلوم نبود بتونی بعداً کاری کنی.
دنی: ای
باباهای کلک
:: باباجان
نمی خوایی بقیه ش رو بگی
دنی: شما که
بقیه ش رو بلدین
_ آره بابا،
هردومون بقیه ش رو از حفظیم ولی شنیدنش از زبون تو قشنگه، تازه دست کمی
از بابا اشکان تو داستان گفتن هم نداری بلا!
دنی: خب پس
گوش کنید، به خانم معلم گفتم، خانم شما چقدر از همجنسگرایی می دونید؟!،
دیدم همه ساکت شدن و خانم معلم هم به من و من افتاده و منم هرچی یادم
داده بودین شروع کردم به گفتن.
خانم شما
شاگرد چپ دست داشتی؟!
معلم: آره پسرم!
دنی: تا
حالا شده از شاگردهای چپ دستتون بپرسید که چرا چپ دست شدن؟! به نظرتون
چپ دستی غیر عادیه؟!
معلم: نه
عزیزم
دنی: خانم
می شه از بچه ها بپرسین که کیه که از باباش بدش بیاد
معلم: چرا
عزیزم؟
دنی: بپرسین
دیگه
معلم: بچه
ها کسی هست از باباش خوشش نیاد؟
بابایی نه
هیچ کس حرف زد و نه کسی دستش رو بلند کرد. همه چیز اونطور که گفته
بودین پیش می رفت و من ادامه دادم
خوب همه
خوششون میاد، من دوتا بابا دارم که عین چپ دست ها غیر عادی نیستن، این
رو دکترها می گن و می گن آدمها جور واجورن و همجنسگرایی هم عین چپ دستی
عادیه، همه باباشون رو دوست دارن و من به جای یکی دوتا دوست داشتنی
دارم، کلی خوش به حالمه
چند دقیقه
سکوت و تحسین خانم معلم همون بود که شما گفتید و این یعنی من خوب به
همه خودم و شماها رو معرفی کرده بودم که اون رابرت دیوونه از ته کلاس
یه دفعه گفت: پس مامان چی؟
جواب این
سئوال رو برام نگفته بودین
:: ولی تو
انقدر باهوش بودی که جوابش رو بدی
دنی: آره
اولش هول شدم ولی بعدش گفتم. خوب من دوتا دوست داشتنی دارم، شما هم
دوتا، فرقی می کنه؟ هم به همه یه چیزی سر دارم و هم چیزی کم ندارم.
تازه خیلی ها هستن تو این دنیا که بی مامان زندگی می کنن، کسی اینجا
نیست که بابا و مامانش از هم جدا شده باشن و با یکیشون زندگی کنه؟
چند نفر
دستشون رو بلند کردن که اینجا دیگه خانم معلم حرفم رو قطع کرد و گفت:
معلم: بچه
ها، داشتن پدر و مادر خوبه، ولی الزامن همه هم پدر و هم مادر رو در
کنار هم ندارن و این نه عیبه و نه حسن و زندگی ها با هم فرق می کنه.
دنی: دیگه
قضیه به همونجا ختم شد من یه نفس راحت کشیدم و معلم ازم خواست بشینم و
به خاطر توضیحات خوبم از بچه ها خواست تا برام دست هم بزنن.
_ جون خودم
باید بابا اشکانت رو اونجا می دیدی، فکر می کنم یک کیلویی کم کرد پشت
اون پنجره
:: خوبه اگر
برای من یه لیوان آب قند لازم بود برای تو یه پارچش هم کم بود.
دنی: بهم
اعتماد نداشتین؟
:: نه
عزیزم، درسته همیشه وقتی جایی می رفتیم که باید از دگرباشها دفاع می
کردیم سعی می کردیم تو رو هم ببریم و می دونستیم در دفاع از همجنسگراها
خیلی چیزا بلدی ولی تا اون موقع هم در همچین موقعیتی قرار نگرفته بودی
و ما نگران بودیم نکنه هول بشی یا نذارن حرف بزنی. که نشون دادی بیخودی
نگران بودیم.
دنی: پسر
شمام دیگه
دنی اینو که گفت خمیازه ای کشید.
:: باباجان
دیگه انگار خوابت میاد. بهتره بخوابی تا فردا یه پایان خوب برای داستان
بسازیم.
دنی: نه،
بقیه ش رو هم بگیم
_ عزیزم،
بدنت حسابی این مدت ضعیف شده، الان هم که دیر وقته، باید استراحت کنی
تا زودتر مرخص بشی و بریم خونه.
دنی: چشم
:: بی بلا
من و الکس
بوسیدیمش و هر کدوم رفتیم و سر یه تخت دراز کشیدیم. تخت ها رو به ردیف
کنار هم گذاشته بودن. الکس روی تختی که به دنی نزدیکتر بود دراز کشید و
منم تختی که انتهای اتاق بود و اینطوری تخت الکس بین تخت من و دنی بود.
نیم ساعتی نگذشته بود که الکس آروم صدام زد و گفت:
_ خوابی؟
:: نه،
اصلاً خوابم نمیاد
_ داری به
چی فکر می کنی
:: دنی
خوابیده؟
_ آره، راحت
خوابیده
:: داشتم به
این چند روزه و فردا فکر می کردم
_ فکر می
کنی فردا واقعاً پایان خوشی رقم بخوره؟! اصلاً اونچه که من و تو تصمیم
گرفتیم یه پایان خوشه؟!
:: نمی
دونم، ولی می دونم صلاح دنی بهترین پایانه
_ پس
زندگیمون چی؟
:: یعنی
دانیل جزئی از زندیگمون نیست؟!
_ خودت بهتر
می دونی منظورم چی بود
:: خب آره،
ولی قرارمون یادت رفته؟
_ نه، می شه
یه خواهش کنم
:: بگو
عزیزم
_ یه داستان
برام بگو، اما نه هر داستانی، برام از مردم کشورت و سرزمینت بگو، از
اینکه چی شد اومدی اینجا و چطور به هم رسیدیم.
:: من که
بارها اینا رو برات گفتم.
_ شاید
آخرین بار باشه که می تونم بشنوم، خواهش می کنم بگو
:: چشم
_ مرسی
:: یکی بود
یکی نبود، زیر این گنبد کبود، همیشه همه ی خوبیها یک جا نیست و نبود.
اگر هزاران جنگل، دشت، کوه، رود و دریا رو رد کنی، یه جایی دور از
اینجا سرزمینی هست زیبا، با مردمی دوست داشتنی، اون سرزمین پره از مردم
خوب و خونگرم. مردمی که برای هم جون می دن، مردمی که قدمت تاریخ
فرهنگشون پنج رقمیه. اون سرزمین آدمهای بزرگ زیاد داره، آدمهایی که قد
فکرشون بلندترین برج ها که هیچ بلندترین کوه ها رو هم شرمنده می کنه.
اونجا سرزمینه منه، سرزمینی که هنرش، فرهنگش و تاریخش همیشه مایه
افتخاره و اهل ادبی داره که برای هر دلی دلنوازی آفریدن. می گن جدیدا ً
تو اون سرزمین کوچه و خیابون عشق ممنوع زدن ولی عزیزم بدون هزار هزار
سال تو اون سرزمین اهل ادبش بی هیچ هراسی و با افتخار عشق داد زدن و
خواهند زد. همه جا بد هست، همه جا کاستی هست و اون سرزمین هم عین همه
جا کنار خوباش بد هم داره، کنار زیبایی هاش زشتی و تاریکی و ترس هم
داره، کنار آبادانی هاش ویرانه هم داره. ولی بدی هاش کم اند، خیلی کم،
خدا انقدر به اون سرزمین زیبایی داده که هزار هزار بار بدهای قصه ها در
ویران کردنش تلاش کنند باز زیبا باشه و زیباییش هوش از سر آدم ببره.
همونطور که اول قصه هم برات گفتم همیشه همه ی خوبی ها با هم یک جا جمع
نمی شن. عزیز قصه هام سرزمین من با اون همه خوبی، اون همه عظمت این
روزها روزگارش خوش نیست. خیلی ها می گن یک اشتباه یا شاید هم اشتباهات
پی در پی تب انداخته به تن سرزمین زیبام ولی من می گم یه عادت بد،
عادتی که در دل مردم اون سرزمین هست شده بلای جونمون، عادتی که اگر ترک
نشه هر روز بر تیرگی اوضاع اون سرزمین خواهد افزود. اما بذار تا برات
بگم اون عادت بد چیه و از کجا میاد.
برات گفتم که قدمت تاریخ و فرهنگ و ادب مردم اون سرزمین پنج رقمیه، آره
برات گفتم. عزیزم همین اول درد می شه. مردم اون سرزمین انقدر خوب بودن
و بزرگ بودن که کم کم یادشون رفته باید از خوبی حفاظت کرد، باید خوبی
خلق کرد، باید نو آوری داشت. مادرهای اون سرزمین سالها است به بچه
هاشون یه بسته می دن، یه بسته فکری که ذره ای جای خالی برای اضافه کردن
یه فکر، فکر جدید، یه خلاقیت، یه موضوع جدید نداره و فرزندهای اون
سرزمین با اون بسته فکری بزرگ می شن. هر چی بخوان یاد بگیرن و اضافه
کنن باید چیزی رو از بستشون در بیارن و کنار بذارن و این براشون درد
آور می شه. چون تک تک اجزای اون بسته خاطره است و گاه حتی مقدسه و کنار
گذاشتنش درد آوره و همین باعث می شه خیلی کم، خیلی خیلی کم کسی بخواد
چیزی از اون بسته کنار بذاره و چیز جدیدی یا به قولی فکر جدیدی جاش
بذاره. عزیزکم درد همینجا است. فکرهای کودکان سرزمین من جای خالی برای
پذیرفتن باورهای تازه اثبات شده نداره و همین کم کم آسمان آبی دلها رو
کدر می کنه. کم کم دوست ها رو غیر خودی و غیر عادی جلوه می ده و همین
باعث شده تا تحجر به عمق دلها راه پیدا کنه.
به اینجا که رسیدم اشک تو چشمهام حلقه زده بود و لرزه بر صدام افتاده
بود. الکس که این رو دید بلند شد و اومد کنارم و ازم خواست تا کمی کنار
برم تا بتونه کنارم بخوابه. خودم رو قدری جمع کردم تا الکس بتونه کنارم
دراز بکشه. همین که دراز کشید در آغوشم کشید و بوسه ای به لبم زد و
گفت:
_ ببخشید
باز دارم یاد خاطراتت می ندازمت، اگه دوست داری ادامه نده.
:: نه، تلخه
ولی دوست داشتنی.
و ادامه
دادم
:: آره!،
سرزمین و من و اوضاعش این بود. من توی اون سرزمین بزرگ شدم. بین کوچه
پس کوچه هایی دویدم که بوی یاس و نرگسشون دیوونه ت می کرد. در خانواده
ای بودم که گرمی محبت دست پدر و مادر به گرمای خورشید بود. توی اون
شرایط بزرگ شدم. بین اون همه خوبی. بزرگ و بزرگتر تا اینکه خودم رو در
قالب نوجوانی دیدم. به اینجا که رسید کم کم متوجه می شدم با اطرافیانم،
با هم سن و سالهام یه تفاوت دارم. تفاوتی که همیشه حسش می کردم ولی
حالا داشت بیشتر و بیشتر خودش رو نشون می داد. سعی کردم با غرق کردن
خودم در درس بی خیال بشم. از نظر درسی بهترین شدم ولی باز احساس می
کردم با همه فرق دارم. کسی اطرافم نبود که ذره ای باهاش احساس غربت
نکنم. شروع کردم به خوندن و خوندن. می خواستم بدونم اشکال! کار کجا است
و چرا من خلاف دیگران می بینم و حس می کنم. چرا خواستن من رنگش با
خواستن دیگران فرق می کنه. چیز زیادی گیر نیوردم ولی همون تیکه هم که
بود برام خیلی شد. کم کم متوجه شدم افرادی زیادی عین من هستن ولی همین
بیشتر و بیشتر آزارم می داد چون هیچ کس رو در اطرافم عین خودم نداشتم.
باز خودم رو غرق درس خوندن کردم. خوندم و خوندم و خوندم. باز بهترین
بودم ولی همیشه تنها. این بار با خودم گفتم بذار به معلومات خودی!
اکتفا نکنم و در ورای آموزه های سرزمینم دنبال خودم بگردم و اینجا بود
که فهمیدم کی ام، چرا اینطورم و شاید حتی فهمیدم چه باید بکنم. فهمیدنم
مصادف بود با تنگ تر شدن محدوده فکر در سرزمینم. اولش گفتم اگر می
خوایی باشی باید همینجا باشی و باید سعی کنی خانه ات رو بین میلیونها
خانه آشنا جای بدی و باید سعی کنی تا به همه بگی رنگ خانه اگر تفاوت می
کنه ولی اصلش همونه که همه دارند ولی در همون گام اول فهمیدم که باید
هزار سال فکری کار کنم تا بتونم چنین رویایی رو تحقق بدم و این نه از
من بر میومد و نه به قول ما شرقی ها با یک گل بهار می شه.
اما گام اولم چی بود که از همه چیز نامیدم کرد. اون گام گفتن خودم،
واقعیتم به نزدیکترین و عزیزترین عزیرانم بود. با گفتن واقعیتم و تشریح
احوالاتم برای خانواده ام و آنچه که خواسته م بود با یک شوک رو به رو
شدم. شوکی که حتی هنوز هم باورش برام سخته و اون شوک رفتار دیوانه
کننده خانواده بود. طرد فکری و منزوی کردن و کنترل حرکات و رفت آمدها
فقط قسمتی از بازتاب حقیقت من در مواجه با افکار عزیزترین کسانم بود.
نیاز نیست آدم خیلی خودش رو آزار بده تا بفهمه که شرایط برخورد بقیه نه
تنها بهتر نخواهد بود بلکه به مراتب بدتر هم خواهد بود و من این رو در
همون گام اول فهمیدم و تنها راهی که برام باقی موند جلای تنی وطن بود.
عزیز دلم
باز خودم رو غرق کردم در خوندن و خوندن. تنها راهی که من رو بی دردسر
به دنیای نسبی آزادی می رسوند رو در این دیدم و خوشبختانه! نتیجه هم
داد و تونستم یکی از رتبه های دو رقمی در کنکور سراسری دانشگاه های
ایران رو بدست بیارم و هم بورسیه همون دانشگاهی بشم که تو هم دانشجوی
اون بودی.
من که رسیدن به هدفم رو خارج از مرزهای سرزمینم می دیدم، بورسیه
دانشگاه اینجا رو بهتر از تحصیل در بهترین دانشگاه کشورم دیدم و با
هزار بدبختی خودم رو به اینجا رسوندم.
_ یادته روز
اولی که همدیگه رو دیدیم؟
:: آره، مگه
می شه از یاد ببرم؟! یه پراید دگرباشی در راه بود و من این رو شنیده
بودم ولی نمی دونستم دانشگاه ما هم در برگزاریش فعاله. اون روز خیلی
خسته بودم. آخه چند ساعت پشت سر هم کلاس داشتم. داشتم از دانشکده بیرون
می زدم که صدای خنده های چند نفر تو یکی از کلاسها توجهم رو جلب کرد.
خوب که نگاه کردم دیدم در کلاس نوشته: ستاد هماهنگی شرکت کنندگان و
فعالین در گردهمایی دگرباشی سال. نمی دونم چرا ولی بی اراده جذب اون
کلاس شدم.
_ اومدی داخل و گفتی: ب ببخشید، من یه هومو هستم، می خواستم ببینم کمک
احتیاج ندارید. تو همون نگاه اولی که بهت انداختم برام با همه فرق
داشتی
:: تو هم
برای من بین اون جمع انگار یک آشنا بودی بین چندین غریبه که اطرافم
بود. نمی دونم چرا از همون ثانیه اول این رو حس کردم، به خاطر زیباییت
بود یا نوع رفتارت نمی دونم ولی خوب می دونم که از همون دقیقه اول برام
با دیگران فرق داشتی.
اون روز با
خنده ازم استقبال کردید. فکر می کنم نگاه متفاوت من و تو رو همه اونجا
فهمیدن و به همین خاطر بود که به تو پاسم! دادن و از تو خواستن تا در
مورد کارهایی که می تونم کمکتون کنم هماهنگ کنی.
_ چه دورانی
بود. هر روز که به زمان برگزاری پراید نزدیکتر می شدیم علاقه م بهت
بیشتر و بیشتر می شد
:: و علاقه
من به تو. رفتارتون از همون دقیقه اول طوری بود که خودم رو جزئی ازتون
حس کردم و این برام زیبا بود، و البته در کنار تو بودن به خاطر حس
متفاوتی که بهت داشتم هم برام لذت بخش و عزیز بود.
_ خیلی زحمت
کشیدیم برای هرچه بهتر شرکت کردن دانشگاه در پراید اون سال تا بالاخره
روز جشن فرا رسید.
:: ما شرقی
ها بهش می گیم روز وصال!، وقتی وسط اون همه جمعیت ازم خواستی که برای
همیشه کنارت بمونم اولش کمی شوکه شدم ولی از خوشحالی در پوست خودم هم
نمی گنجیدم.
_ بله رو
راحت نگفتی!
:: آره،
خودت که می دونی عاشق رسم های شرقیم. زیر زبونی می خواستم
_ و گرفتی!
:: آره،
بهترین زیر زبونی دنیا، بهترین و گرمترین لب دنیا
_ و یک ماه
بعد ...
:: ظرف یک
ماه خوابگاهمون رو یکی کردیم و بعد ازدواجمون رو رسمی کردیم و با یه
دعوت و جشن کوچیک آغاز کردیم راهی که ...
_ راهی که
...
هیچ کدوم
ادامه ای برای این قسمتش نتونستیم پیدا کنیم. اشک تو چشم هردومون حلقه
زده بود. الکس آروم صورتش رو نزدیک گوشم اورد و گفت:
_ یادته
اولین هم آغوشیمون؟!
با لبخندی
جواب دادم:
:: آره
_ اصلاً فکر
نمی کردم انقدر شیطون باشی!
:: منم
اصلاً فکر نمی کردم تو هم انقدر سفت باشی!
هر دو زدیم
زیر خنده که آروم جلوی دهن الکس رو گرفتم و گفتم:
:: هیس! بچه
الان بیدار می شه
_ الهی
قربونش برم، حسابی این چند وقته آب شده
:: آره، ولی
...
_ از فردا
نگو، نمی خوام بهش فکر کنم.
:: چشم
_ به قول
خودت بی بلا. اشکان
:: جانم
_ اولین بار
چند ساله بود ازمون در مورد مادر پرسید؟
:: یادم نیست چند سالش بود ولی کوچیک بود و به خاطر حرفهای بچه ها تو
مهد ازمون پرسید که مادرش کجا است.
_ چقدر سخت
بود قانع کردنش
:: آره،
مخصوصاً اینکه درست نمی تونستم براش از فرزند خواندگی بگیم
_ ولی بزرگتر که شد راحت باهاش کنار اومد
:: الکسی خوابت نمیاد؟!
_ یه کمی
:: فردا
باید زود بیدار شیم
_ خیلی خب
بخوابیم
:: نمی
خوایی بری روی تختت؟
_ نمی شه
همینجوری بخوابیم؟!
::
قشنگترینم، خونه خودمون که نیست، صبح پرستارها و خدمه میان اون وقت عین
اون روز من باید خجالت بکشم
_ مگه اون
روز کسی دیدمون؟
:: آره پرستار
_ عیب
نداره، چیزی هم گفت؟
:: گفت خیلی
به هم میاییم!
_ خب پس
دیگه مشکلی نیست، بگریم بخوابیم دیگه
:: الکس
اذیت نکن برو بخواب سر تختت
_ یه ساعت دیگه می رم
:: قربون
اون چشمات خوابمون می بره آبرو ریزی می شه، پاشو قربونت بشم
بوسه ای به
پیشونیش زدم تا راضی شد بلند شه بره سر تختش، با حالتی دلخور رفت سر
تختش که براش بوسه ای از دور فرستادم و اونم با چشمکی جوابم رو داد و
در حالی که به هم نگاه می کردیم هردومون خوابمون برد.
صبح دنی قبل
از ما بیدار شده بود. ما هم با سر و صدای خدمه بیدار شدیم. بعد از
صبحانه دکتر دنی معاینش کرد که از وضعیت جسمانیش کاملاً راضی بود و گفت
اگر دو روز دیگه اینطور وضعیتش رو به بهبود باشه همراه با باز کردن
پانسمان دستش مرخصش خواهد کرد. خبر خوشحال کننده ای بود، برای همه مون.
من و الکس قدری کار داشتیم که باید انجام می دادیم. به دنی قول دادیم
ظهر نشده کنارش باشیم و اون هم قبول کرد و گذاشت بریم و ما هم به
قولمون عمل کردیم ظهر نشده کنار دنی بودیم.
ساعت حدود یازده بود که برگشتیم. دنی مشغول بازی با رایانه دستیش بود
که ما رسیدیم و تا رسیدیم بازی رو کنار گذاشت و ازمون خواست تا براش
ادامه ماجرا رو بگیم.
:: کجاش
بودیم، آها پسر گل اون زوج خوشبخت تو مدرسه گل کاشت. اما ...
دنی: اما
چی؟
:: اما
عزیزم قبل از اینکه برات آخرش رو بگم می خوام برامون بگی اون روز بعد
از تزریق سرم چی شد که اینطور شدی. چیزی یادت هست؟
دنی: نمی
دونم بعد از سرم چطور خوابم برد ولی تا چشم هام روی هم رفت یه خواب بد
دیدم. خواب دیدم شما و بابا الکس می خوایید از هم جدا شید. با صدای
گریه م از خواب پریدم. خیلی هول بودم. اصلاً حواسم نبود که سرم دستمه و
یه دفعه از جام بلند شدم که بیام و برات بگم چه خوابی دیدم که یه دفعه
درد تمام دستم رو فرا گرفت. تا اومدم چیزی بگم جلوی چشمام سیاه شد و
افتادم روی تخت چند لحظه بعد یه خورده بهتر شدم. هر طور بود برگشتم و
دستم رو به میز بالای سرم گرفتم که بلند شم ولی این بار هم جلوی چشمام
سیاهی رفت و در حالی که داشتم میفتادم دستم رو جلوی خودم گرفتم که به
لبه میز گیر کرد. درد وحشتناکی بود بابایی. دیدم سرنگ از دستم کنده شد
و داشت از جاش خون میومد. هر چی اومدم صدات کنم نشد و همونطور روی تخت
افتادم.
_ الهی بابا
به قربونت بشه تو نباید خودت رو اذیت می کردی
دنی:
دوستتون دارم بابایی
:: ما هم دوست داریم قربونت برم. همین دوست داشتنت به این روز
انداختمون. آخر قصه اینه عزیزکم. دوتا پسر انقدر پسرشون رو دوست داشتن
و دارن که دیگه حاضرن همه چیزشون رو براش بدن، حتی زندگیشون رو.
پسر کوچولو بزرگ شده بود و داشت به یه نوجوان فهمیده و زیبا تبدیل می
شد. باباها همیشه براش بهترین رو خواستن و خواهند خواست پس تصمیم گرفتن
بهترین مدرسه خصوصی کشور رو برای ادامه تحصیل پسرشون در نظر بگیرن.
موقعیت اون مدرسه، معلم هاش، فضاش همه و همه بهترینه ولی یه بدی داره و
اون اینکه چون خصوصیه قوانین خاص خودش رو داره و یکی از اون قانون ها
اینه که فرزندان خانواده های همجنسگرا رو ثبت نام نمی کنه. خیلی سعی
کردیم تا راهی برای ثبت نامت پیدا کنیم. حتی شکایت اون مدرسه رو کردیم
ولی چون خصوصیه و اینجا مدارس خصوصی می تونن قوانین خاص خودشون رو
داشته باشن نتونستیم کاری کنیم پس ناچار باید به راه دیگه ای می رفتیم
و هیچ راهی نبود مگر اینکه یکیمون فرزندیت رو بر عهده می گرفت و اون
یکی جدا می شد. انتخاب سخت بود ولی در نهایت قرعه به نام من افتاد و
بابا الکسی ناچار شد اون روز اون فیلمنامه تلخ دعوا و قهر رو اجرا کنه
تا شاید تو باورت بشه و بی خیالش بشی و بعد از جدایی بتونیم به اون
مدرسه بفرستیمت ولی ...
دنی: ولی من
همه نقشه هاتون رو به هم ریختم؟
الکس:
باباجان ما صلاحت رو می خواییم. همیشه برات بهترین رو خواستیم و نمی
تونیم ذره ای در موردت کم بذاریم.
دنی: بابایی
بهترین برای من شمایید. نباید منو تنها بذارید، نباید زندگیمون رو خراب
کنیم
:: عزیز دلم
اون مدرسه بهترینه، معلم هایی که اونجا درس می دن همشون استاد بهترین
کالج های کشورن
دنی: بابایی
مگه قرار نیست من کالج برم؟
_ چرا عزیزم، اونم به وقتش
دنی: خوب
اون استادها بمونن من می رم اونجا ازشون چیز یاد می گیرم
_ دانیل جان
بابا، من و بابا اشکان تو رو انقدر حاضر جواب بارت اوردیم؟!
دنی: به قول
بابا شرقی، کوچیکتونیم داش بابا
:: ما بیشتر
آق دنی
_ منم بلدم،
چی بود ؟! آها ...
و همه با هم
گفتیم دمت گرم و زدیم زیر خنده.
هر سه
خوشحال بودیم. بعداً با دنی بیشتر و بیشتر در مورد اون کالج حرف زدیم
ولی شیطونک هر بار به طریقی جوابمون رو داد و خواسته مون رو رد کرد. به
پیشنهاد خود دنی گشتیم و یه مدرسه دیگه که کمی سطحش از اون مدرسه پایین
تر بود پیدا کردیم و دنی رو اونجا ثبت نام کردیم. الان سه سال از اون
ماجرا می گذره. تلخ ترین خاطره زندگی ما اون روزها بود و بعد از اون
دیگه هرگز بی مشورت با خود دنی در مورد آینده ش و خواسته ش تصمیمی
نگرفتیم. دانیل ما الان نوجوان زیبا و باهوش و موفقیه که در مقطع
متوسطه هم بهترینه و هم در بهترین مدرسه تحصیل می کنه و ما هم در
کارمون بیشتر و بیشتر از قبل پیشرفت کردیم و امیدواریم و سعی می کنیم
همواره بهترین باشیم. برای هم و در کنار هم.
و من
امیدوارم روزی بتونم آرزوی دنی که دیدن سرزمین پدریشه! یعنی همون
سرزمین زیبای من رو به واقعیت تبدیل کنم و در روزگاری این کار رو خواهم
کرد که در سرزمین من کودکان با آموزه احترام به عقاید دیگران و رعایت
حریم خصوصی آموزش ببینند و در آزادی بزرگ بشن و نام آزادگان فقط در
میان کتاب های تاریخ کشورم نباشه.
با تشکر از
بهبد، امیر، مانی و آرشام عزیز که در نوشتن و بدست اوردن اطلاعات لازم
برای این داستان کمکم کردند. رضا ( پسر )
بازگشت به صفحه
ی نخست |