بازگشت به صفحه اول نشریه
 
 
 
سال سوم
شماره سی و دوم
سپتامبر 2007 - شهریور 1386

 

 

 

 

 

پرونده شرق

رامین احمدی

 

به ندرت در تاریخ ملتی پرونده هایی ظهور میکنند که با خود وجوه مختلف فرهنگی، اجتماعی و سیاسی جامعه ای را آشکار کنند. پرونده بسته شدن روزنامه شرق چون پرونده ای دیگر نزدیک به ۲۵ سال پیش از آن یعنی پرونده ی عباس امیرانتظام، برای جامعه ایران چنین نقش مهمی را ایفا میکند.

به منظور یادآوری مینویسم که اتهام عباس امیرانتظام در آن روزهای سراپا شور انقلاب و مبارزه ی ضد امپریالیستی تنها مکاتبه و مذاکره با سفیران و نمایندگان " شیطان بزرگ " نبود. اتهامات او از جمله مقابله و مبارزه با ولایت فقیه، تلاش برای انحلال مجلس خبرگان، تلاش برای ملغی ساختن قانون اساسی شامل ولایت فقیه، یهودی بودن، سرمایه دار بودن و خوش تیپ بودن و خوش پوش بودن، و نیز داشتن زنی به نام مونیکا اعلام شده بود.

اتهام، منسوب کردن شخصی به عمل جرم است. برای اینکه عملی جرم تشخیص داده شود تنها متن حقوقی و خشکی به نام قانون کفایت نمیکند. جرم بودن عملی ریشه در فرهنگ آن کشور و سنتهای آن دارد. بخصوص در شرایطی که تحولی بنیادین چون انقلاب، قوانین جاری و ساری را مختل کرده باشد و هنوز نظام قانونی تازه ای استقرار نیافته باشد. چنین است که محکومیت عباس امیرانتظام در ۲۵ سال پیش و سکوت گسترده جامعه ی روشنفکری آن زمان ( حتی یارانش در نهضت آزادی) و اصرار بخشی از همان جامعه روشنفکری به مجازات و حتی اعدام او ( مانند مجاهدین خلق، چریکهای فدایی خلق، حزب توده و راه کارگر) و حتی دفاعیات شخص او از روحیه و فرهنگ جامعه روشنفکری ما در وجوه گوناگونش از ضدیت با یهودیان، زنان، بیگانگان، سرمایه داری و فرهنگ غربی، وفاداری به انقلاب و شخص خمینی پرده برمیدارد.

به این دلیل است که چنانکه در کتاب پرونده امیرانتظام بیش از ده سال پیش نشان داده ام امیرانتظام نه تنها به خاطر مکاتبه و مذاکره با سفیران آمریکا و غرب و نه حتی تنها به خاطر مخالفت با ولایت فقیه بلکه به دلیل نزدیک به دو دهه جلوتر بودن از زمان خود محاکمه و محکوم میشود. دشوار میتوان تصور کرد که بتوان امروز کسی را چون روزگار او به همان اتهامات به حبس ابد محکوم کرد. این امر حتی درباره کلیدی ترین مساله روحانیت یعنی ولایت فقیه نیز صادق است و امروز دیگر حتی در بین دولتمردان و نخبگان حکومتی پذیرفتنی است که کسی به ولایت فقیه التزام نداشته باشد و بخاطرش تنها از حق شرکت در انتخابات محروم شود.

اینجا نشان خواهم داد که پرونده روزنامه شرق و بسته شدن این روزنامه نیز برخلاف ادعای حکومت از سویی و اصلاح طلبان و نویسندگانش از سوی دیگر تنها بستن یک روزنامه مخالف یا مستقل سیاسی به بهانه یک مصاحبه تنها و به منظور خاموش کردن یک رقیب سیاسی نیست. این پرونده نیز مانند پرونده امیرانتظام آشکار کننده وجوه فرهنگی ، اجتماعی، روانی و سیاسی روشنفکران ماست. و از این رو باز به تجربه پرونده پیشین، میدانم که جستجو و نوشتن در اینباره کندوکاو در پستوی اسرار خانوادگی است و خشم و کم عنایتی جامعه روشنفکری را برخواهد انگیخت. اولین واکنش ها به چنین جستجویی معمولا تکذیب است. واکنشی که من در گذشته ای نه چندان دور همیشه شاهد بوده ام.

چگونه شرق بسته شد

روز دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۶ روزنامه کیهان خبر داد: " روزنامه ی شرق به بهانه یک گفتگوی فرهنگی ، دیدگاههای رییس سازمان همجنس گرایان ایران را منتشر کرد. این روزنامه در شماره شنبه مورخ ۱۳ تیر ۸۶ خود یک صفحه کامل را به نشر دیدگاههای ساقی - ق اختصاص داد. ساقی - ق، یک زن ضد انقلابی فراری است که اکنون و در آستانه پنجاه سالگی در کانادا اقامت دارد. " روزنامه شرق در حالی گفتگوی رییس سازمان همجنس گرایان ایران را در یک صفحه منتشر کرد، حتی رسانه های خارجی به دلیل اوج هرزگی اشعار و داستانهای او از انتشار خبر و گزارش پیرامون آن خودداری کردند... روزنامه شرق که خیال میکند حرفه ای ترین روزنامه ایران است دیروز با انتشار خبری کوتاه مدعی شد که خوانندگان روزنامه آنان را از اشتباهشان آگاه کرده اند! اما ناظران رسانه ای با ارزیابی شخصیت مصاحبه کننده و خبرنگاران این روزنامه معتقدند که روزنامه شرق با اگاهی از شخصیت پورنو، هویت جنسی بیمار و دیدگاههای معاند سیاسی این همجنس باز با وی مصاحبه کرده است. "

خبر روزنامه کیهان طبق معمولی قربانی تازه ای را نوید میداد. ساقی - ق ، ساقی قهرمان بود و وجه اصلی حمله متوجه او، گناهان او، ضد انقلابی بودن، فراری بودن، پنجاه ساله بودن ، اقامت در کانادا، هرزه گری جنسی و فکری عنوان شده بود. کیهان هویت جنسی او را بیمار تشخیص داده بود و روزنامه شرق را متهم به اختصاص یک صفحه به دیدگاههای ساقی قهرمان کرده بود. در واقع از بین همه اتهامات عنوان شده ، پنجاه سالگی ساقی، اقامت او در کانادا، و مصاحبه یک صفحه ای شرق صرفا بیان حقیقت بود. شرق توقیف شد اما جامعه میبایست می پذیرفت که جرمی به وقوع پیوسته است. هیات نظارت بر مطبوعات نوشت که " چاپ مصاحبه با یکی از عناصر ضدانقلاب و مروج همجنس بازی که بر این فسق علنی اشتهار دارد و در این مصاحبه نیز مکنونات قلبی خود را آشکار کرده" دلیل توقیف شرق است. غلامعلی حدادعادل رییس مجلس شورای اسلامی نیز آب پاکی را روی دست مطبوعات ریخت" عمل روزنامه شرق به هیچ وجه قابل توجیه نیست و من به جامعه ی مطبوعاتی توصیه میکنم که به جای محکوم کردن توقیف روزنامه شرق، درج آن مصاحبه در این روزنامه را محکوم کنند." و محمد علی ابطحی نوشت" خود هیات نظارت بهتر از دیگران میدانند که از این اشتباهات در روزنامه پیش میاید و تنها راه حل آن هم در شرایط طبیعی عذرخواهی و توضیح فوری مسئولان روزنامه است. "

درست مانند پرونده امیر انتظام در ۲۵ سال پیش، حکومتگران هم قربانی خود را انتخاب و هم جامعه روشنفکری را مامور توجیه سیاست سرکوب خود کرده بودند. روشنفکران ما از پس این ماموریت مهم به خوبی برآمدند. مهدی رحمانیان مدیر مسئول روزنامه شرق در پاسخ خبرنگار رجانیوز که " آیا قبول دارید مصاحبه با یک شاعره همجنس باز کار نادرستی است" تاکید کرد" اگر من میدانستم قبلا این کار را نمیکردم. دلیلش هم این است که همان شب در همین صفحه یک مصاحبه دیگری با خانم دیگری به نام شهرنوش پارسی پور بود که وی را میشناختیم و آن مصاحبه را حذف کردیم." وی با اشاره به ساقی قهرمان خاطر نشان کرد" ایشان هم یک آدمی است که صرف نظر از ویژگی های منفی که دارد ولی شعر میگوید. یکی از افرادی که نیروی ثابت ما نیست مصاحبه ای کرده و به مجموعه ی ما داده است و ما هم بدون شناختی که از این فرد داشتیم مصاحبه را کار کردیم. بعدا فهمیدیم اینگونه است هم عذرخواهی کردیم. "

کمتر کسی در جامعه روشنفکری داخل و یا خارج از کشور نسبت به این همکاری مدیر مسئول شرق و عده ای از نویسندگانش یا حکومت برای سرکوب و توجیه سرکوب عکس العمل نشان داد. اغلب نسب به اظهارات بالا احساس احترام و دلسوزی برای گوینده ش را داشتند. ایشان زیر فشار بود. ایشان قصد داشتند هرطور شده دوباره روزنامه شان را نجات دهند و برای چنین هدف والایی گفتن چند کلمه که حاکمان را خوش آید ولو اینکه اساس و اسباب حرفه روزنامه نگاری را زیر پا گذارد چه اشکالی دارد!

کسی نگفت که آن " خانم دیگر" که به همین سادگی حذف کردید شهرنوش پارسی پور، یکی از درخشانترین چهره های ادبیات معاصر ماست. کسی نگفت که اگر روزنامه نگاری فکر میکند نادرست است که با یک شاعره همجنس باز مصاحبه کند باید شغل روزنامه نگاری را رها کند و چنین کسی بهتر است مدیر انتشارات و یا دفتر تبلیغات فیضیه و یا واتیکان باشد. حرفه روزنامه نگاری چالش قدرت و نشان دادن گوشه هایی از واقعیت است که به مذاق قدرت سیاسی، مذهبی و یا اقتصادی خوش نیاید. کسی نپرسید که چرا و به چه دلیل ساقی قهرمان دارای ویژگی های منفی است و آقای مهدی رحمانیان و علی خامنه ای (بالاترین مقام قدرت سیاسی را مثال میزنم) که بر منبر هویت جنسی متفاوتی را تبلیغ میکنند و در خلوت آن کار دیگر میکنند یا نمیکنند دارای ویژگی های مثبت هستند.

کسی نگفت و نپرسید چرا که در شرایط طبیعی عذرخواهی و توضیح فوری مسئولان ایجاب میکرد گناه و جرم را برعهده بگیرند و در حمله به ساقی قهرمان و همجنس گرایی با کیهان و رجانیوز و هیات نظارت بر مطبوعات و علامعلی حداد عادل همراه شوند. در این کارزار اصلاح طلبانه هدف والای تجدید حیات بخشیدن به روزنامه وزین شرق وسیله را توجیه میکرد. فردای تعطیلی رادیو زمانه از مجتبا پورحسن مصاحبه گر شرق پرسید "با توجه به فعالیت ها و گرایش هایی که خانم قهرمان داشته اند و در نوشته هایشان به هرحال تا حدی منتشر شده شما پیش از آنکه مطلب را چاپ کنید فکر نمیکردید ممکن است " حساسیت زا" شود؟ جواب - راستش من فقط خبرنگارم که برای یک گروه کار میکردم. ما اصلا روشمان این نیست. نه میخواستیم مشکل ایجاد کنیم نه چیز دیگر. ما کارمان فرهنگی است.

مصاحبه گر شرق اما کارش فرهنگی نبود وگرنه به خبرنگار زمانه گوشزد میکرد که وظیفه هر دوی آنها حساسیت زایی و آنگاه حساسیت زدایی است. فرهنگ بقول رشدی در زبان انگلیسی همان کلمه ای است که ظرف رشد باکتری و ویروس در آزمایشگاه ر ا نیز توصیف میکند یعنی "کالچر". کالچر محیط کشت است. در جامعه ای که فرهنگ غنی دارد محیط رشد همه جور زیستی فراهم است. هرچه گوناگونی و ناخالصی بیشتر باشد فرهنگ نیرومندتر است. با سانسور و پاکسازی و خودسانسوری و رعایت و به سکوت برگزار کردن مطالب حساسیت زا ما به فرهنگ نمیرسیم. به جامعه پادگانی و حکومت مذهبی و تفتیش عقاید میرسیم یعنی همین چیزی که اصلاح طلبان و محافظه کاران اسلامی تاکنون ساخته اند.

 حاصل چنین جامعه ی کم فرهنگی، خبرنگاری است که مینویسد: " مصاحبه من با خانم ساقی قهرمان منجر به توقیف روزنامه شرق شد... " ۱- مصاحبه من با خانم ساقی قهرمان در مورد شعر بود و زبان شاعرانه. مصاحبه کاملا تخصصی و ادبی بود و در آن هیچ نشانی از مسائل جنسی نیست. گفت و گو درباره جنسیت در شعر و زبان است و نه مسائل جنسی. اگر کسانی این موضوع ساده را نمیفهمند مشکل خودشان است و من بی تقصیرم."

 مشکلی اساسی مجتبی پورحسن همان مشکل قدرتمداران حاکم، مشکل حسین شریعتمداری و کیهان و رسالت و دیگران بود. " ... من اصلا فکر نمی کردم بانویی ۵۰ ساله با دو فرزند تمایلات همجنس خواهانه داشته باشد! این ندانستن من گویا دردسر ساز شده. اما انصاف بدهید من که نمیتوانم از تمام مصاحبه شوندگان بخواهم برگه عدم سوء پیشینه بیاورند! خانم ساقی قهرمان ۱۸ سال است که مادر است. در مخیله من نمیگنجید که ایشان چنین تمایلاتی داشته باشند. من هیچ علاقه ای به همجنس خواهی و گروهها و دستجات همجنس خواه نداشته و ندارم. کار من ادبیات است. تمام دغدغه من ادبیات است و به جز ادبیات به چیز دیگری فکر نمیکنم. .."

به عبارت دیگر روزنامه نگاران و روشنفکران ما ( که از آنها نمونه هایی بیشتر به دست خواهم داد ) و حاکمان مذهبی و اعمال کنندگان سانسور و سرکوب گران آزادی بیان وجه مشترکی مهم داشتند آنگاه که به هویت جنسی بانویی ۵۰ ساله با دو فرزند میرسید. اینجا البته میشد که الفبای "هویت جنسی" را برای این کودکان جامعه ایران توضیح داد و تشریح کرد که چرا زن بودن، ۵۰ ساله بودن و مادر بودن همه مختصاتی بیولوژیک است و جنسیت (Gender) و هویت جنسی برآیندی اجتماعی ( social construct ) است. اما واقعیت این بود که آنچه ساقی قهرمان را برای نظام حاکم و جامعه به اصطلاح روشنفکری ایران خطرناک میکرد همان پنجاه ساله بودن و مادر دو فرزند بودنش بود. نظام مسلط یعنی مجموعه حاکمان سیاسی و فرهنگی و غلامان حلقه به گوش آنها در رسانه ها در برابر مادر ۵۰ ساله و همجنس گرا برخی از سلاحهای نیرومند و معمول خود را از دست میداد. چطور میتوان ادعای آشنایی با شعر داشت اما به فرانک اوهارا، آلن گینزبرگ ، ویلیام بوروز، لرد بایرون، لنگستون هیوز، والت ویتمن، فردریکو گارسیا لورکا، امیلی دیکنسون و هویت جنسی آنها و هویت جنسی بیان شده در آثارشان هیچ علاقه ای نداشت. چطور میشود گفت ساقی قهرمان ۵۰ ساله به خاطر سنش و هویت جنسی اش شما را معتجب کرده اگر از آدرین ریچ، الیزابت بیشاپ و گروترد ستاین ( استاد همینگوی) از کنستانتین کوافی شاعر نامدار یونان، و یا از تنسی ویلیامز اثری در برابر چشمان متحیر شما و دنیای کوچک تان قرار گرفته بود. آخر ادبیات و فرهنگ که منحصر به روضه های قاریان سرقبر آقا که نیست . کار ادبیات حساسیت زایی است. حساس کردن جامعه است نسبت به آن چیزی که حساس نبوده. کار ادبیات رفتن به سراغ مناطق ممنوعه و خطوط قرمز و شکستن دیوارهایی است که مذهب و ایدئولوژی و سنت گرد آدمها کشیده اند. و گرنه اگر دنیا در این فرهنگ امتی خلاصه میشد که ناباکف هرگز لولیتا را نمی نوشت و ای ا م فاستر ماریس را خلق نمیکرد. که لورنس قصه خانم چاترلی را نمیساخت. من از فرهنگ خودمان و شاعران کلاسیک و دهها شاعر و نویسنده ی ایرانی تکفیر شده و بردار رفته نمیگویم. ادبیات و تاریخ کشور خودمان، طلبتان، حداقل ادبیات مدرن و معاصر دور و برتان را یک نگاه سرسری بکنید قبل از اینکه خود را " فرهنگی " و " ادیب " بخوانید. روزنامه نگاری حرفه ای را اینجا اصلا مطرح نمیکنم. دنیایی با آن فاصله دارید و نه تنها از این رو که نمیدانید فلان خبرنگار که عضو ثابت گروه شما نیست با چه کسی مصاحبه کرده است بلکه به خاطر آنکه با فلسفه روزنامه نگاری آزاد و تحقیق و چالش قدرت بکلی بیگانه اید بلکه برای اینکه روزنامه نگار حرفه ای هرگز با توقیف کنندگان و سانسورچیان خود ابراز همدلی و همراهی نمیکند.

تصور دوریان گری

شرق بسته شد. روسیاهی سانسور و بستن مطبوعات برای عمله ظلم میماند. اما این حرفهای مدیر مسئول و برخی نویسندگان شرق، مصاحبه گر نادان، معذرت خواهی ها و اقرارها و آنچه که برخی از به اصطلاح روشنفکران اصلاح طلب و ملی مذهبی در مراسم تدفین شرق خود نوشته اند به نوعی بسیار شرم آورتر از بستن روزنامه بوسیله عمال استبداد است. این سخنان گهربار ایشان را نمیتوان به هیچ زبانی ترجمه کرد و در اختیار مجامع حقوق بشری و طرفداران آزادی مطبوعات قرار داد. کدام روزنامه نگار و مبارز حقوق بشری میتواند این حرفهای بی سر و ته را بخواند و متحیر نشود و نگوید که در این کشور بدبخت ما قربانی آنقدر در دستان متجاوز اسیر بوده ، آنقدر محکوم به زندگی با قدرت متجاوز بوده که حالا بخشی از هویت متجاوز را در خویش پذیرفته و به هویت خویش پیوند زده است. روزنامه نگاران قربانی قدرت مذهبی متجاوز حالا پیش از آنکه قدرت فرصت و بخت آنرا داشته باشد به توجیه تجاوز و سرکوب خویش میپردازند. اصلاح طلبان و ملی مذهبی های ما نیز در معامله " فاستی" خود با شیطان حاکم برای چند صباحی عمر بیشتر برای حاشیه امنیتی که فردا به سرعت ناپدید میشود، هر روز به خدمتی تازه گردن مینهند. از درسهای اخلاقی سیدآبادی تا التماسهای زیدآبادی همه اصرار میکنند که به خدا " ما مرده ایم، مرده ی در خون تپیده ایم" و قول میدهیم سکوت کنیم و تعهد میکنیم ادای مرده ها را دربیاوریم به شرط آنکه ما را نکشید. این معاملات و تغییر چهره ی آنان پس از بیان هریک خواننده را به یاد تصویر دوریان گری میاندازد. هربار که آنها توبه و التماس و تسلیم تازه ای را در برابر شیطان از خود مینگارند چون دوریان گری در آینه چهره ای بدریخت تر و سالخورده تر میابند.  هرچه روح خود را بیشتر و بیشتر تسلیم شیطان میکنند، بهایی گران تر میپرداند. بیاد "نظامی" که قرنها پیش از این یادآوری کرده بود  " خواری خلل درونی آرد ---- بیداد کشی زبونی آرد"

دوریان گری ملی-مذهبی ما امروز تنها اسیر زبونی خویش است.

ذهن اسیر و آزادی

برای اینکه ملتی خود را از چنگ دیکتاتوری رها کند باید که اول ذهن خود را از اسارت آزاد کند. دموکراسی در دنیای حقیر و خشونت بار بردگان معنایی ندارد. اگر روشنفکران ما میخواهند از شر دیکتاتوری جمهوری اسلامی خلاص شوند باید اول خود با جهان بینی متجاوز و خشن دینی با کلاهبرداری و زرنگی آخوندی با فساد مالی و اخلاقی ولایت فقیه خداحافظی کنند. ذهن آزاد میداند که آزادی و حقوق بشر تجزیه پذیر نیست. ذهنیتی که دیگری را به خاطر تفاوت در جنسیت ، هویت جنسی و ترجیح تن، بیمار و هرزه گرد و مساوی با مواد مخدر و بنابراین مجرم میخواند همان ذهنیتی است که در زندانهای سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات دانشجویان و فعالان سیاسی را شکنجه میکند. همان تفکری است که بنا به فرمان ولایت فقیه زندانیان سیاسی را قتل عام میکند و از هرگونه اعمال غیرانسانی ابایی ندارد. ذهنیت اسیر، ذهنیتی متوهم و متجاوز است. در آینه پرونده ی شرق خطوط این ذهنیت اسیر جامعه روشنفکری ما را بخوبی میتوان بازشناخت.

 

8/24/2007

 

 

بازگشت به صفحه ی نخست

  بازچاپ مطالب نشریه چراغ تنها با ذکر ماخذ آزاد است