|
عاشقانه
های کوچک برای او
مزدک
یه آهنگ
ماهور، یه لیوان قهوه ی ناب و یه صبح بهاری اون ور قاب، در حالی كه
دوست داری پنجره رو باز كنی، ولی سرمای اون پشت هم بهت این اجازه رو
نمیده...
كاش میشد
تو همین فصل شكفتن، توی دستات ریشه كنم، شاخه و برگ بدم و قد بكشم به
آسمون.
شاید بچه ی
شیطونی پیدا شد، رفت بالا از شاخهها، رفت و رفت تا رسید به اون
خونه ی جادویی.
ساز خوش
صدای آزادی رو آورد با خودش پایین، یا اون سكههای پر تلآلوی دوست
داشتن و احترام به آدمی رو
چه جشنی بر
پا میشد تو این فصل شكفتن؛ رقص به ترانههای ساز خوش صدا، و شاباش خوب
سكههای پر زرق و برق...
و شاید تو
اون سرور دو تا آدم مثل ما خوشترین رقص همه عمرشونو میرقصیدن...
آخ اگه
بارون بزنه...
و میشد
فصلی كه من با تو ما شد...
ترانهترینم، این بیحوصلگیهای بد، این دلتنگیهای وحشتزا، همه حكایت
از انتظار دارن و بردباری. اگه گاهی انتظار به بردباری میچربه، خب،
... نه نباید بچربه
به هر حال
انتظار و انتظار و انتظار و كنارش بردباری و بردباری و بردباری...
من از لب تو
منتظر یه حرف تازه م
تا قشنگ
ترین قصه عالم رو بسازم
یه خونه تو
رؤیا. دو تا آدمِ دلداده به لحظه ها. دو تا آدمِ رسیده به هم. دو تا
آشنا به هم
وای كه چه
سخته حسِ اینكه رؤیاها رؤیا باقی میمونن
تو این
سرمای سختِ زمستونی، تو آذربایجان، شاید یه عشق، گرمی یه عشق میتونه
آتیشی باشه گرمای نفسو
و تو باز هم
گرفتاری
اعتماد...
اعتماد به عشق. نمیدونم حسِ اعتمادت به این رابطه هنوز باقیه یا نه.
باید باشه. مثلِ همون لحظه ی اول و دیدار اول
و روزِ بعد،
چه معصومانه سكوت كردی تو اون سنگینی فضا. اون قدر كه من به بغض
تشبیهش كردم پیشِ خودم. چه مشتاقانه دنبالِ دستِ آشنای من میگشتی. و
من كه دستمو میرسوندم به دستت، فشارش میدادم، تو هم جوابِ دستمو با
فشار میدادی
یا زمانی كه
تو اون شلوغی دستتو گرفتم كه برقصیم، جوابِ دستمو با فشارِ دستِ خوبت
دادی. ئای كه چه حسی بود برای من هركدوم از اونها. برای تو هم بود؟...
نه، من
همینجوری و از رو ناآگاهی دل ندادهم. همه ی اونها رو دیدم و هر كدومو
نشونهای دونستم. و حالا رسیدم به این دلدادگی، كه دلتنگیش رو هم
دوست دارم.
نه، من
نفهمیده عاشق نشدهم. اون وقتی كه گفتی، نمیدونی چرا، ولی به من
اعتماد كردی، گرفتمت كه انرژیم بهت رسیده و كلی داری منو میشناسی.
ذوق كردم كه چه زود شناخته شدم. آخه من دیوونه ی دوستیام. دیوونهتر
شدن رو هم با این عشق شناختهم.
تو رو هم
میدونم كه درست بهت اعتماد كردهم. شاید كمی دیر بهت رسیدهم، اما
درست رسیدهم. درست و به جا. كاش این دلتنگیها رو هر چه زودتر پایانی
باشه كه من منتظرم، ترانهترینم...
تو از متنِ
كدوم رؤیا رسیدی، كه تا اسمت رو گفتی شب جوون شد
كه از رنگِ
صدات دریا شكفت و نگاهِ من پُر از رنگین كمون شد
تو از
خاموشی دلگیرِ رؤیا، صدام كردی، صدام كردی دوباره
صدا كردی
منو از بُغضِ دریا، از اندوهِ گل و اشكِ ستاره
از این
تكبسترِ تنهایی عشق، از این دنجِ سقوطِ آخرِ من
صدام كردی
كه برگردم به پرواز، به اوجِ حسِ خوبِ با تو بودن
صدام كردی،
كه رو خاموشی من، یه دامن یاسِ نورِانی بپاشی
برهنه از
هراس و تازه از عشق توی آغوشِ جانِ من رها شی
صدام كردی،
صدام كردی، نگو نه، اگر چه خسته و خاموش بودی
تو بودی و
صدای تو صدام زد، اگرچه دور و ظلمتپوش بودی
تو چیزی
گفتی و شب جای من شد، من از نور و غزل زیبا شدم باز
تو گیج و
ویجِ از خود گُم شدنها، من از من مردم و پیدا شدم باز
آره، صدام
كردی و من شنیدم. حالا امیدوارم تو هم بشنوی صدا كردنای منو...
بازگشت به صفحه
ی نخست |