بازگشت به صفحه اول نشریه
 
 
 
سال سوم
شماره سی و دوم
سپتامبر 2007 - شهریور 1386

 

 

 

 

 

آخرین باز مانده از نسل ِ ... هم سِرشت

این فریادهای یک همجنسگراست که در ناکجاترین بودن تبعید است

 

هم سرشت  (اسفند 1384 – مرداد 1386)

 

ترسیم صحنه در متن  

 

خوانش شعری از هم سرشت

 

(تقطیع سطرها را برای نمونه تغییر داده ام. ساقی قهرمان)

 

# 96

  

فردا:

مادرم که به او گفته بودم من منم، تمام خاطراتش را به من وصله زد و رفت به خاطرات خیلی دور. موقع رفتن بدون اصرار به ازدواج من، گفت: می دانستم، بهتر از خودت می دانستم. چشمهایت به من گفته بود، و شما بچه ها نمی دانید که ما اولین و شاید تنها شنونده ی چشم های شمائیم. رازهای شما را، همه ی رازهای شما را ما که مادریم به دنیا آورده ایم. می دانستم و می خواستم تا وقتی که خودت نفهمیدی که تو تویی من هم با شفقت مادرانه ام کمک کنم به انکار خودت ولی حالا راضی ام به آنچه تو خوشبختی.

تا وقتی نگفته بودی در هراس بودم و مراقب که هیچگاه نفهمی و نگران تر از روزی که بفهمی چه خواهد شد و نگران تر که اگر همچنان نفهمی با آینده ات چه خواهی کرد. از روزی که به من گفتی در آرام تر نشسته ام، نه آنجایی که تمام آرام ها می نشینند و در آن اطراق می کنند؛ آرامم چون دیگر پشت آن وحشت نیستم و آرامشم به خاطر چشم هایی ست که دیگر از من فرار نمی کند.

 

مادرم همه ی این ها را مفصل گفت و رفت و من فهمیدم که من و مادرم یک عمر در دو سوی دیواری به نام وحشت فهمیدن دیگری ساکن بودیم و از خودم خجالت می کشم وقتی می فهمم مادرم را عمری با نمایش هایم و از سویی هم با چشم هایم پشت دیواری که با نمایش ها به روی چشم هایم می کشیدم اسیر کرده بودم. ای کاش مادرم را از زندگی با چشم هایم محروم نمی کردم. اگر زودتر می فهمیدم، نمی گویم می گفتم، شاید باز هم هرگز نمی گفتم. شاید هم می گفتم، ولی می دانم که هرگز نمایشی را ترتیب نمی دادم و با دعوت مادرم به این نمایش های مسخره، مثل احمق ها، احساس یک کارگردان ِ بسیار موفق را هم به خودم جایزه نمی دادم. اگر می دانستم، اگر می دانستم، شاید هرگز نمی گفتم ولی هرگز هم نمایشی ترتیب نمی دادم و با چشم هایم با مادرم زندگی می کردم.

 

مادرم گفت و رفت.

 

حالا من با همه ی شما شرط می بندم هر کدامتان روزی که به مادرتان گفتید، از او خواهید شنید که می دانستم، ولی...

 

مادرم گفت و رفت.

 

حالا من هیچ بیانیه ای صادر نمی کنم که به مادرها بگویید یا نگویید، هر غلطی می خواهید بکنید فقط مادرها را از زندگی با چشمهایتان محروم نکنید.

 

مادرم گفت و رفت. حالا من می شنوم مادر ِ پسر همسایه که حیاتشان دیوار به دیوار ماست دارد به پسرش تعریف می کند که این آقای همسایه همجنسگراست ولی همچنان "خیلی مرد خوبیست" هم هست!  به مادرش می گفتیم برایش زن بگیر، می گفت برای من خوشبختی فرزندم خوشبختیست نه دیدن عروس یا داماد. مادر پسر همسایه تعریف می کرد، با حسی راحت و مادرانه، و من می شنوم که پسر اینها را می شنود.

فردا که صبح شد و پسر به بیرون آمد لبخندی در چشمانش می درخشد. شش هایش را با هوای صبح پر و خالی می کند. نفس به راحتی می کشد و به من سلام می کند.

.........................

معمولاً جمله های شعری هر جا که شعر نفس بگیرد صبر می کنند و با فاصله از جمله ی قبلی، یا در همان سطر ادامه می یابند و یا به سطر بعد منتقل می شوند. شکلی که در بالا آمده با توجه به همین قاعده ترکیب چینش اصلی سطرها که شاعر تعیین کرده را به هم زده تا شعر را "بخواند."

در این شکل از توالی سطرها، فردا، آنطور که به ذهن شاعر آمده، در گفتگویی آرام و غمگین شبیه گریه ای طولانی، به زبان راوی می آید. رویا، با سرعت منطقی رویایی که در بیداری باز- ترسیم شود، در ذهن شاعر شکل می گیرد. غمگین است و به کندی پیش می رود حتی وقتی کلمه ها را پشت سر هم و نفسگیر ردیف می کند. در تداوم منطقی جمله ها، روبرویی مادر با راوی با منطق زمان خطی به یاد آورده شده. و بعد از آن لذت فهمیده شدن آمده (خط 49)، و بعد ای کاش آمده (64) و بعد دستاوردی برای هدیه/ هشدار به مخاطب (102-104)، نه به خواننده، به مخاطب راوی. و به خط آخر می رسد. معمولا سلام دری است که باز می شود به طرف یک آینده. پس به آخر خط نرسیده، رویا در پایان شعر تمام نمی شود.

راوی، فردای در رویا را در شعر تعریف می کند. اما امروز چه شکلی دارد؟

شکل امروز را چگونه می شود دید؟

اگر امروز به گونه ای است که ذهن راوی را به رویای فردا فرو برده و در آن رویا، حتی در رویا، ساده ترین ِ تفاهم ها را در ارتباط با ساده ترین ِ رابطه ها میان نزدیک ترین آدم ها به هم و در ساده ترین شرایط ممکن میان یک مادر و یک پسر در چارچوبی که چاردیوار پسر است، (مادر به آن وارد شده و از آن خارج شده)، تبدیل کرده است به رویایی که حتی در رویا از حد مکالمه ای که در آن فقط یک طرف مکالمه، یعنی مادر، حرف می زند، و راوی رویا همچنان در بهت شنیدن می ماند و به امکان همکلام شدن، حتی با مادر، حتی در رویا، نمی رسد، پس امروز آیا چقدر باید دور باشد از آن فردا؟

تفاوت شرایط زمانی- مکانی امروز با فردا به زبان راوی نمی آید، ترسیم این تفاوت را شاعر به عهده گرفته است.

 

شاعر، راوی را از بهت بیرون می آورد از روی صندلی بلند می کند دور صحنه می دواند نفس راوی را می برد جمله ها را قطعه قطعه می کند و هراس از آنچه همین الان در همین لحظه سر به دنبال راوی دارد را در پیچ هر جمله ای که به دست انداز می افتد فاش می کند.

 

با فرار در طول جمله های شعر و پریدن از نصف و نیمه و وسط این خط به آن یکی خط، راوی به تماشاچی می گوید که چیزی هست که محیط پیرامون من را نا امن کرده است، دارم فرار می کنم از کجا به کجا.

 

این شکل روزمره ی امروز راوی است.

آنچه در این صحنه آنطور که شاعر چیده  دیده می شود دوری مسافت فردا نیست، تفاوت شرایط محیطی فردا است با امروز.

در هر لحظه ای که شرایطی مهیا باشد که راوی ندود از جایی به جایی فرار نکند، امکان آرامش داشته باشد، حتی اگر این شرایط همین فردا آماده شود، در همان لحظه شرایط نشستن و تبادل رویای بعد از سلام آماده شده است. 

طول شعر و آرامش شکلی جمله ها در خطوط متوالی را (در نمونه ای که در بالا برای مثال آورده ام) مقایسه کنید با طول شعر اصلی و مسافتی که از خط اول تا خط آخر، طول کشیده. در واقع می شود گفت که "فردا" در شعر نوشته شده است و امروز در شکل شعر "نقاشی" شده است. اگر به بازخوانی کدها ادامه بدهیم می شود گفت فردا با نوشته شدن به قلم شاعر تبدیل می شود به سرنوشت. امروز را نمی شود نوشت، اما شاعر از راهی برای ترسیم شکل شرایط امروز سود می جوید.

 

حالا شعر را آنطور که هم سرشت روی صحنه چیده بخوانید. در آخر هر خط مکث کنید بپرید روی خط بعدی ببینید راوی چگونه می دود

 

 

 

 

 

 

فردا :

 

مادرم /

 

که به او گفته بودم/

 

من منم /

 

تمام خاطراتش را /

 

به /

 

من وصله زد /

 

و /

 

رفت به خاطرات خیلی دور /

 

موقع رفتن /

 

بدون اصرار به ازدواج ِ من /

 

گفت /

 

می دانستم بهتر از خودت می دانستم /

 

چشم هایت /

 

به من گفته بود /

 

و شما بچه ها نمی دانید که /

 

ما اولین و شاید تنها شنونده ی /

 

چشم های شمائیم /

 

رازهای شما را /

 

همه ی رازهای شما را /

 

ما که مادریم /

 

به دنیا آورده ایم /

 

می دانستم و می خواستم /

 

تا وقتی که خودت نفهمیدی كه تو تویی /

 

من هم با شفقت مادرانه ام /

 

کمک کنم به انکار خودت /

 

ولی حالا راضی ام به آنچه تو /

 

 / خوشبختی /

 

تا وقتی نگفته بودی /

 

در هراس بودم و مراقب /

 

که هیچگاه نفهمی /

 

و نگرانتر از روزی که بفهمی /

 

چه خواهد شد /

 

و نگران تر /

 

که اگر همچنان نفهمی با آینده ات /

 

چه خواهی کرد /

 

از روزی که به من گفتی /

 

در آرام ترنشسته ام /

 

نه آنجایی که /

 

تمام آرام ها می نشینند /

 

و در آن اطراق می کنند /

 

آرامم   چون   دیگر /

 

پشت آن وحشت نیستم /

 

و آرامشم /

 

بخاطر چشم هایی ست که /

 

دیگر از من فرار نمی کند /

 

مادرم /

 

همه ی این ها را مفصل گفت و رفت /

 

ومن فهمیدم که /

 

من و مادرم /

 

یک عمر در دو سوی ِ دیواری /

 

به نام وحشتِ فهمیدن دیگری /

 

ساکن بودیم /

 

و /

 

از خودم /

 

خجالت می کشم وقتی می فهمم /

 

مادرم را عمری /

 

با نمایش هایم /

 

و از سویی هم با چشم هایم /

 

پشت دیواری که /

 

با نمایش ها /

 

به روی چشم هایم می کشیدم /

 

اسیر کرده بودم /

 

ای کاش /

 

مادرم را از زندگی با /

 

چشم هایم محروم نمی کردم /

 

اگر زودتر می فهمیدم /

 

نمی گویم می گفتم /

 

شاید باز هم هرگز نمی گفتم /

 

شاید هم می گفتم /

 

ولی می دانم که هرگز نمایشی را /

 

ترتیب نمی دادم /

 

و با دعوت مادرم به این نمایش های مسخره /

 

مثل احمق ها /

 

احساس یک کارگردان ِ بسیار موفق را هم /

 

به خودم جایزه نمی دادم /

 

اگر می دانستم /

 

اگر می دانستم /

 

شاید هرگز نمی گفتم /

 

ولی /

 

هرگز هم /

 

نمایشی ترتیب نمی دادم /

 

و /

 

با چشم هایم با مادرم زندگی می کردم /

 

.

.

مادرم گفت و رفت /

 

حالا /

 

من /

 

با همه ی شما شرط می بندم /

 

هرکدامتان روزی /

 

که به مادرتان گفتید /

 

از او خواهید شنید /

 

که /

 

می دانستم /

 

ولی .... /

 

 

 

مادرم گفت و رفت /

 

حالا /

 

من /

 

هیچ بیانیه ای صادر نمی کنم /

 

که به مادرها بگویید یا نگویید /

 

هر غلطی می خواهید بکنید /

 

فقط /

 

مادرها را /

 

از زندگی با چشمهایتان /

 

محروم نکنید /

 

 

مادرم گفت و رفت /

 

حالا /

 

من /

 

می شنوم /

 

مادر ِ پسر همسایه /

 

که /

 

حیاتشان دیوار به دیوار ماست /

 

دارد /

 

به پسرش /

 

تعریف می کند که /

 

این آقای همسایه همجنسگراست /

 

ولی همچنان خیلی مرد خوبیست هم هست !/

 

به مادرش می گفتیم برایش زن بگیر /

 

می گفت برای من /

 

خوشبختی فرزندم خوشبختیست /

 

نه دیدن عروس یا داماد /

 

مادر پسر همسایه /

 

تعریف می کرد با حسی راحت و مادرانه /

 

و من /

 

می شنوم /

 

که پسر /

 

اینها را /

 

می شنود /

 

فردا /

 

که /

 

صبح شد /

 

و /

 

پسر به بیرون آمد /

 

لبخندی در چشمانش می درخشد /

 

شش هایش را با هوای صبح /

 

پر و خالی می کند /

 

نفسی به راحتی می کشد /

 

و /

به من سلام می کند /

 

   تیر ماه 1385

 

 

بازگشت به صفحه ی نخست

  بازچاپ مطالب نشریه چراغ تنها با ذکر ماخذ آزاد است