بازگشت به صفحه اول نشریه
 
 
 
سال سوم
شماره سی و دوم
سپتامبر 2007 - شهریور 1386

 

 

 

 

 

طبیعت . زیبا . در بازی

فانی

 

وارد شدن توی یه دنیای جدید، این مهمترین مسأله می تونه باشه. رفتن به جاهایی که هیچوقت نبودی و یا اصلاً نمی تونی باشی! قدم زدن تو جاهایی که تو واقعیت نمی تونی توشون پا بذاری. انجام دادن کارهایی که توی دنیای واقعی انجام دادنش سخته... ممکن نیست یا زشته!! ... درست حدس زدین، دارم از دنیای پر زرق و برق بازی می گم! حالا هر جورش که باشه! برای من وارد شدن توی دنیای مجازی بازی ها درست مثل نگاه کردن به غروب قشنگ آفتاب ست، دست نیافتنی و حس شدنی. اینم که می نویسم واسه اینه که شاید یککککمی باعث بشم شماها هم این دنیای مجازی رو فقط محل زد و خورد و خونریزی و محل گذروندن وقت اضافی تون ندونید. به خدا این دنیای مجازی اگه یه جور دیگه نگاهش کنید به همون اندازه قشنگ می شه که قشنگترین حس های عمرتون بهتون  دادن.

حالا این چه جور دیدن یکم سخته، بستگی به خود آدم داره. اینکه چی می خواد ببینه. اینکه از وسط یه بازی پر از گلوله و خون یه چیز قشنگ بکشه بیرون، ولو یه پوستر قشنگ روی دیوار تو وسط درگیری ها باشه یا یه موسیقی قشنگ و یا لذت بردن از هد شات کردن یکی دیگه.

برای اینکه منظورم رو بفهمید (چون می دونم از چیزایی که بالا گفتم به خاطر لحن عجیب غریبم چیز زیادی دستگیرتون نشده!! البته احتمالاً!!) از خودم می گم!! اینکه چجوری می بینم .. کلاً.

بستگی داره! ... به اینکه چی بازی می کنم و اون لحظه چه حسی دارم. معمولاً وقتی وارد محیط بازی می شم حس های دنیای واقعی رو با خودم میارم. خب جور دیگه ای هم نمیشه که.  پروسه نصب بازی البته یه پروسه فرساینده و دهشتناکه. چرا؟ چون امکان هزار تا بامبول توش هست.  اینکه نصب نشه. ارورهای اعصاب خورد کن بده و بذاره تو روح آدم. خیلی حس بدیه وقتی بازی نصب نمی شه. یا که نصب می شه ولی موقعی که می خوای اجراش کنی باید با هزارجور ادا اطوار کرکشو بشکنی که خودش یه پروسه اعصاب خرد کن دیگه ست. وااای اینارو نگفتم که بی خیالش بشیدا. نه ، خود این پروسه هم با اینکه اعصاب خردکنیش زیاده ولی هیجانشم باهاشه. هیجانی که وقتی بازی اجرا می شه به یه حس شیرین بی نهایت قلقلک دهنده ته دل تبدیل می شه. البته اینم بگم اگه سیستم بالایی نداشته باشید با بازی های جدید که بهشون می گن نسل جدید یا نکست جن، به مشکل می خورید و این یعنی اینکه اون حس هیجانه که گفتم نمی خوره به اون حس قلقلک دهندهه...خیلی بده... تبدیل می شه به یه حس از نوع شرمندگی از خود و احساس قدیمی بودن. پس سعی کنین بازی رو که انتخاب می کنین  حتما با سیستمتون جور باشه.

خب از این پروسه هم به سلامت گذشیتم. مرحله بعدی تنظیماته. اگه بازی اجرا بشه وقتی می رین توی محیط بازی از منوی آپشن باید گرافیک رو تنظیم کنید، البته معمولاً اکثر بازی ها این کار رو خودشون انجام می دن ولی اگه مثل من خوره گرافیک باشین و کوتاه نیاین، بهتره.  بهترین تنظیم رو که از قشنگی بازی هم کم نکنه انتخاب کنید. خب پروسه های فنی دیگه تموم شدن. می تونید این قسمتای بالارو اصلاً نخونید. نوشتم که تو دلم نمونه وربقلمبه.

وقتی وارد محیط بازی می شم همیشه اول از همه دنبال یه چیز می گردم. یه چیز قشنگ که دلمو موقتی بهش بند کنم. که یه کم به این حس خوب ادامه داده باشم. این چیز هرچی می تونه باشه. می تونه موسیقی تیتراز باشه یا طراحی منو، یا شکل و شمایل شخصیتی که باهاش بازی می کنم. می دونم شده عین پایان نامه های دانشگاه. واسه همین می خوام یه کم فانتزیش کنم. یا مثلاً بگم ... اینجوری خوردنی تر می شه.

مثلا همون آبلیویون که توی وبلاگم درباره ش نوشته بودم بیشتر از اینکه خود اکشن بازی جذبم کنه یا داستانش(که واقعا درجه یک بودن) محیط زیباش جذبم کرد. یه دنیای مجازی زیبا. جایی که توش میشد قدم زد آزاد و بی دغدغه، بدون خستگی پاهات، سوار یه اسب وسط چمنزارهای وسیع تاخت و از قشنگی های دوربر لذت برد. بارها شده که بالای یه تپه ایستادم تا غروب زیبای خورشید رو نگاه کنم. هیچوقت بازی کردن برای صرف اکشن نبوده، جنگیدن یا تیر اندازی، اینجور چیزاش برام قشنگتره. دیدن زیبایی های که وجود خارجی ندارن.

تو جایی از بازی مکس پین، بعد از اینکه کلی تیر اندازی و بکش بکش راه انداختم رسیدم به یه زیرزمین، یه نقاش داشت دیوارهارو رنگ می کرد و همزمان واکمن گوش می داد و با موسیقی همراهی می کرد، داشت می خوند، یه آهنگ خیلی قشنگو، نیم ساعت وایساده بودم و به آواز مرده گوش می کردم. وقتی بهش فکر می کنم مثل یه تجربه واقعی برام به نظر میاد، نمی دونم چرا.

مافیا بازی کردید؟ اگه بازی نکردید وقت تلف نکنید، بازی جدیدی نیست، واسه 5 سال پیشه. یه شاهکار بی نظیره. اگه رفتید سراغش نسخه فارسیش بهتره. داستان تو نیویورک دهه 30 اتفاق میوفته، همونطور که فهمیدید عاشق بازی هایی هستم که فضا سازیشون بی نقص باشه مثل همین مافیا. توی این بازی می تونید ساعت ها بدون هیچ هدفی توی دنیای 70 سال قبل با ماشین های اون موقع پرسه بزنید. به سوراخ سمبه هاش سرک بکشید و یا یه جا ساکن وایسید و به غروب خورشید نگاه کنید، (مثل منه خل!!!)

سایبریا یکی دیگه از اون بازی هاییه که این حسو تو وجود آدم به شدت قلقلک می ده. یه بازی فکری دو بعدی در سه بعدی محشر. هنوز وقتی اسم ولدیلین رو می شنوم یاد اون حس خوشمزه ای می افتم که موقع بازی کردن بهم دست می داد. یاد اون دهکده مکانیکی بامزه و پر از یه جور نوستالزی عجیب غریب، انگار که سال ها قبل اونجا بوده باشم.

سری گراند سیف اوتو(GTA) از اون دسته بازی ها هستن که همین فضا سازی واقعی شون می تونه فرای روند خود بازی جذبتون بکنه، درست مثل مافیا. هیچی لذتش مثل این نیست که وقتی با یه جت پک میری روی صخره های منیومنت ولی، میایستی و کل صحرا رو زیر پات می بینی.

البته که همه هدفم از بازی کردن این نیست که بگردم و منظرهای مختلف رو ببینم و حس های نوستالزیک بیاد سراغم....جدای همه اینا بهتره به فکر خود بازی هم بود. بهتره از این جنبه ش هم لذت برد گرچه حسش به قدرت اون حس اولی نباشه.

این وسط خب هرکس سلیقه ای برای خودش داره. یکی ممکنه استراتجیک دوس داشته باشه، یکی آر پی جی، یکی اکشن، یکی اکشن ادونچر، یکی ادونچر، یکی پلتفرمی، ولی مهم اینه که لذت ازش ببرید.

بعضی ها مخالف بازی کردن هستن چون میگن بازی ها آدم روخشن... عصبی... رووانپریش و ضعیف می کنه... و البته آدمکش. خودتون اینو قبول دارید؟ به من نگاه کنید بعد بگید.

قبول دارم که بعضی از بازی ها به شدت خشن هستن ولی به خود طرف هم بستگی داره، به جنبه طرف. یکی می تونه از وسط یه بازی اکشن خشن یه چیز قشنگ بکشه بیرون و یکی هم بزنه به سرش و تحت تأثیر بازی من- هانت با تبر بزنه سر دوستشو قطع کنه.

می دونید خشن ترین صحنه ای که توی بازی دیدم کجا بود؟ توی بازی اسپلینتر سل چهار، جایی هست که می زنی و یکی رو که قبلاً باهاش دوست بودی می کشی. وقتی گلوله بهش می خوره، وحشتناکه، توی چهره ش می تونی ترس، شوکه شدن و له شدنو ببینی. وقتی می چسپه به دیوار و در حالی که خونش مالیده می شه به دیوار، آروم لیز میخوره روی زمین، در حالی که هنوز ناباورانه نگاهت می کنه. وقتی این صحنه رو دیدم تنم سرد شد. احساس کردم کشتن یه آدم به شکل واقعیش باید همین حسو داشته باشه، یه حس بد، به شدت بد و کثیف، جوری شده که بعد از اون بازی های اکشن دیگه رو که بازی می کنم به نظرم میاد دارم به چن تا عروسک خیمه شب بازی شلیک می کنم. فقط دعا می کنم این حس لعنتی همه گیر نشه تو همه بازی ها، که به هرکس که تیر می زنی انقدر طبیعی جلو چشت جون بده. این حس یک بار بهم دست داد و دیگه بسه.

دوست دارم عروسکای خیمه شب بازی بکشم و غروب نارنجی آفتاب رو تو افقای دست نیافتنی دنیای مجازی تماشا کنم. شما هم امتحان کنید.

 

 

بازگشت به صفحه ی نخست

  بازچاپ مطالب نشریه چراغ تنها با ذکر ماخذ آزاد است