بازگشت به صفحه اول نشریه
 
 
 
سال سوم
شماره سی و دوم
سپتامبر 2007 - شهریور 1386

 

 

 

 

 

(من روزی میروم و بعد از آن میخواهید بدانید چه میگفتم!)   

بهنام

 

 راه می روم
سرم درد می کند
همچنان میروم
می دانم راهم بی انتهاست

 

خبرهای خودکشی می شنوم!
زیاد
و می روم
راهم می دانم بی انتهاست!

 

سرم گیج می رود و زمین می خورم
ماشین ها از روی سرم رد می شوند
بر می خیزم و باز هم می روم
می دانم راهم بی انتهاست

 

پسران به دنبال دختران و دختران در انتظار پسران
من راه می روم
همه چیز یکنواخت است
راهم می دانم بی انتهاست

 

دود در هوا ساکن است
ساعت ها
روزها
راه
می دانم راهم بی انتهاست

 

برج ها ، قرص ها ، رودخانه ها ، رگها!
خودکشی ها هم یکنواخت شده
صحبتش همه جا هست
راهم می دانم بی انتهاست

 

می روم
در جاده قدم نهاده ام می روم
از همه ی یکسان ها می گذرم
می دانم راهم بی انتهاست!

 

 

شاعر این قطعه گی نیست

 

 

 

بازگشت به صفحه ی نخست

  بازچاپ مطالب نشریه چراغ تنها با ذکر ماخذ آزاد است