|
معنای من
دریا و
باران
خسته
از سرگشتگیها، خسته از گمگشتگیها در کوچه های نمور و مضطرب تو را می
خوانم. وقت آن است خورشید را صدا کنیم اگر نشنید با هم فریاد کنیمٍ،
اگر معنای ما گنگ است با هم از نو، خود را معنا کنیم. ترس ما روز را یخ
زده نگه خواهد داشت، میدانم که هستی و صدایم را خواهی شنید دستانت را
به من بده اگر خورشید نشنید، بیا با هم خورشید شویم، یخ روز را آب
کنیم، بخندیم و برقصیم و آواز کنیمٍ، بیا با هم ول وله بر پا کنیم. من
به تو معنا دهم تو به من، پاهایمان را استقامت، دستهایمان را همبستگی،
قلبهایمان را شهامت، لبهایمان را فریاد و چشمانمان را آزادی معنا کنیم.
به این دنیا نشان دهیم که هستیم و چه هستیم، رنگ ما رنگین کمان،
درونمان یک خورشید، پر حرارت و پر انرژی با افتخار و پر غرور خود را یک
زن هم جنسگرا بنامیم. (دریا)
تا کی؟
عشق بین دو
زن
بعضی ها حتی
می ترسن بهش فکر کنن. وقتی برای اولین بار به یک هم جنس ات کشش پیدا
کردی چه حسی داشتی؟
ترسیدی؟ بدت
آمد؟ یه کسی گفتی؟ وقتی با هر بار دیدنش دلت می ریخت چی کار کردی؟ گریه
کردی یا تو کمدت قایم شدی؟ و حاضر نشدی دیگه هیچوقت بیرون بیای؟
من که خیلی
ترسیدم. شاید از متفاوت بودن. ولی آیا این تفاوت که دیگران به نام
تفاوت تعریف اش کردن، فقط به دلیل اینکه زاویه ی دید ما با آنها فرق
داره، ارزش آن همه دلهره و ترس من را داشت؟
ولی چطور می
شه برای آدم ها از خورشیدی گفت که ما خودمون از نورش می ترسیم؟
تا کی می
خواهی بترسی و از خودت فرار کنی؟ حتی وقتی با کلی کلنجار و درگیری با
درونت بالاخره با یک هم جنست روابط جنسی برقرار می کنی و به اوج لذت می
رسی باز هم حس واقعی ات را انکار می کنی..
چرا وقتی می
تونیم پشت هم باشیم و دست در دست هم، قدرت بگیریم و نگذاریم کسی ما را
در کمد لباس بچگی تا ابد نگه داره، این همه برای هم می زنیم؟
آره با تو
هستم. که الان داری اینها را می خوانی و برات حتی خواندنش هم عجیبه.
تا وقتی در
غار بمونی هیچوقت رنگین کمان را نخواهی دید. تا بیرون نیای و با افتخار
به آدم ها احساست را نگی و آگاهشون نکنی که احساس و عشق بین دو زن صحنه
های فیلم های پورنو و سکسی نیست که فقط برای سرگرمی و لذت بردن افکار
مریض مردها ساخته می شن، و نگی که یک لزبین هم می تونه فردی با ایمان و
با خدا باشه، همه تا ابد کور می مانند و همیشه با دید تهوع آوری به این
احساس والا و لطیف نگاه خواهند کرد. شاید هم خیلی هنر کنی و با یک گروه
مثل خودت وقت بگذرونی و مرتب دوست دخترهاتون را با هم عوض کنید. سرتون
تو لاک خودتون باشه و به همه بگین ما که لزبین نیستیم! ولی واقعا تا
کی؟ (باران)
مصاحبه با زنان
همجنسگرای ایرانی جهت رساندن فریادشان به دنیا
به
تمامی زنان هم جنسگرای ایران زمین که از امروز دست در دست هم، بازو به
بازوی یکدیگر با قدمهایی استوار و سری بر افراشته، در راه رهایی و
آزادی قدم بر خواهیم داشت و زنجیرهای اسارت و ترس راپاره خواهیم کرد.
پشت به پشت هم، استوار و با غرور فریاد آزاد زیستن را سر خواهیم داد.
زمان خفقان و بی پناهی سر رسیده، وقت آن است که شجاعانه از بی عدالتی،
ظلم و تجاوز سخن بگوییم. اگر من و تو دردها و غمهایمان را به دنیا
فریاد نزنیم در زندان وحشت خواهیم مرد. بیایید یک صدا و با قدرت مشکلات
یک زن هم جنسگرای ایرانی را به گوش دنیا برسانیم اگر من و تو سکوت کنیم
نه تنها خودمان بلکه بسیاری دیگر قربانی سکوتمان خواهند شد منتظر چه
هستید بیایید با هم فریاد کنیم. در صورت تمایل به همکاری با ما تماس
بگیرید:
dry_brn@yahoo.com
خودتان را
هر طور که مایلید برای خوانندگان ما
معرفی کنید.
من ترانه، یک لزبین ایرانی هستم، چهل و هشت سال سن دارم و هفده سال پیش
به اروپا پناهنده شدم.
چطور متوجه شدی که لزبین هستی؟
از بچگی بیشتر دوست داشتم دوست دختر داشته باشم تا دوست پسر.
چرا پناهنده شدی؟
خب لزبین بودم، به همین دلیل بارها دستگیر شدم، زندان رفتم و در آخر به
اعدام محکوم شدم. یادم میاد اولین باری که دستگیر شدم، بیست و یک ساله
و دانشجوی اصفهان بودم. توی یک ماشین در حال عشق بازی با یکی از دوستان
دخترم بودم که دستگیر شدم. از دانشگاه اخراج شدم. سه ماه زندان بودم و
شلاق هم خوردم و بعد برای ادامه تحصیل به هندوستان رفتم. اما خانواده
ام قبول نمی کردند که آنجا بمانم و مجبور شدم به ایران برگردم که شروع
مشکلات بعدی من بود.
چه مشکلاتی به عنوان یک زن همجنسگرا، در ایران داشتید؟
همه فهمیده بودند که من لزبین هستم. شوهرم دادند، چاره ای هم نداشتم.
با یکی از پسرهای فامیل ازدواج کردم. اما دوست دختر داشتم. همسایه ها
که از این قضیه مطلع شده بودند ما را لو دادند و پاسداران به خانه ی ما
ریختند و حسابی کتکم زدند و چشم بسته بردند.
مدرکی داشتند؟
بله، دوست دخترم را هم دستگیر کرده بودند، مدرک شان نامه هایی بود که
برای هم نوشته بودیم و آنها را پیدا کرده بودند.
شما را به دلیل نوشتن نامه زندانی کردند؟
در دومین بار دستگیری ام مجبور شدم به لزبین بودنم اعتراف کنم. الان که
دارم می نویسم بدنم می لرزد، یخ کرده ام. کاش خدا تقاص تک تک ثانیه های
زندگی ام که با کابل زدن ها و فریاد های من و دوست دخترم که فقط هفده
سال داشت، گذشت را از آنها بگیرد. مرا در بند انفرادی انداختند. از بس
کتک خورده بودم، خونریزی می کردم. خواهش کردم کمکم کنند اما نکردند.
هنوز عوارض آن ضربه ها از بین نرفته است.
رئیس دادگاه به نام .... در دادگاه انقلاب اصفهان به من پیشنهاد کرد که
توبه کنم و برای خودشان کار کنم و کمک کنم بچه های لزبین را دستگیر
کنیم. پس از رد کردن پیشنهادش باز کتک های مفصلی خوردم و پس از چند روز
به بند زنان منتقل شدم.
دوست دخترتان چه وضعی داشت؟
دوستم چون سنش کمتر بود گفتند اغفال شده و با قید ضمانت بعد از شش ماه
از زندان آزاد شد. من چون برای دومین بار دستگیر شده بودم و شوهر داشتم
و زبان درازی می کردم، دو سال اضافه تر در زندان بودم. بعد هم حکمی
نشانم دادند و گفتند که حکم اعدام است. هر روز بدنم را می لرزاندند که
به زندان فرستاده خواهی شد و بعد هم اعدام می شوی.
من در بند زنان فاحشه، قاتل، دزد و ... در زندان دستگرد اصفهان بودم.
به وسیله ی آقایی به نام .... در دایره ی قضائی 160 ضربه شلاق خوردم.
من را وسط حیاط به تخت بستند. بقیه ی زندانی ها وادار شدند شلاق خوردن
مرا تماشا کنند. شب ها چشم بسته، الکی ما را توی حیاط زندان تاب می
دادند. بازجوی من آقای ... می گفت، امثال شما را باید سوزاند. این همه
شکنجه فقط به خاطر لزبین بودن.
در زندان زنان دیگری هم به جرم لزبین بودن دستگیر شده بودند ؟
بله. من سی هشت نفر دوست پیدا کردم که همه لزبین بودند و همه به این
جرم دستگیر شده بودند. اکثر آنها هم به اجبار ازدواج کردند. بعضی از
آنها هم به دبی و فرانسه فرار کرده اند.
عکس العمل شوهر و خانواده تان چه بود ؟
به شوهرم گفتند، باید همسرت را ارشاد کنی. شوهرم باور نداشت. اما
خانواده ام از بچگی می دانستند من لزبین هستم و به همین دلیل شوهرم
داده بودند. من تمام عمرم به تجاوز گذشته، کسی صدایم را نشنیده است.
ناخواسته زندگی کرده ام، برای دیگران خندیده ام تا کسی از درونم آگاه
نشود. باور کنید خودم از احساسم شرمنده ام که تا حال نتوانسته ام برایش
به درد بخور باشم.
چطور شد که آزاد شدی؟
با دادن کلی رشوه و پارتی بازی و به مناسبت تولد امام زمان آزاد شدم
بعد از زندان چه کار کردی؟
فرار. دنبال راه فرار از زندگی در ایران گشتم. دیگر نه خانواده، نه
شوهر، هیچکس برایم مهم نبود. حالت روحی بدی داشتم. دیوانه شده بودم. به
قبرس رفتم، بعد از آن به ترکیه و بعد هم به اینجا پناهنده شدم. تنهای
تنها بودم، بعد از پنج سال، با کلی حرف. پدرم آمد اینجا. مجبور شدم که
به خاطر پدرم شوهرم را قاچاقی بیارم اینجا بیاورم. در دادگاه به او
گفتند همسر شما لزبین است، و ما از جدا شدیم.
شرایط فعلی تان چطور است؟
تنها هستم. اینجا هم می ترسم و فکر می کنم به خاطر این ترس، تنها هستم.
ترس عجیبی همیشه همراه من است. اگر عذابی که کشیدم را روی کاغذ بنویسم،
خواننده واقعاً دیوانه می شود. هر چند همه این درد ها را به شکلی کشیده
اند. شنیده اید کسی را به ماشین ببندند و بکشند؟ من را در کاشان به
ماشین بستند و روی زمین کشیدند. چی بگم به کی بگم، اگر دادگاهی بود،
خدایی بود که این بی شرف ها را مجازات می کرد. چرا من باید در اوج
آزادی حتی از خودم بترسم. چرا کسی صدای ما را نمی شنود. کو حقوق بشر؟
کدام اسلام؟ کدام خدا؟
خیلی ها فکر می کنند که لزبین ها در ایران به دلیل زن بودن و مخفی بودن
گرایش جنسی شان مشکلی ندارند. نظر شما چیست؟
خیلی مشکلات دارند، ولی نمی توانند فریاد بکشند. نمی توانند، چون حامی
ندارند. پدر من رئیس گمرک بود. چنان آبرویی از خانواده ی ما بردند که
تا الان هنوز خانواده ام من را دوست ندارند. از بچگی این احساس در من
بوده، نمی توانستم با کسی مطرح کنم. کسی هست که بتواند ما را درک کند؟
ما فکر می کنیم امثال شما در ایران زیادند، اما چرا تا به حال کسی از
حال آنها باخبر نشده؟
چون زن های ایران به آن مرحله از رشد فکری در مورد پذیرفتن خود و لزبین
بودن شان نرسیده اند. چاره ای هم ندارند. قانونی نیست که از آنها حمایت
کند. اگر فریادی هم کشیده شده کسی صدایشان را نشنیده.
بعضی ها اعتقاد دارند که اگر لزبین ها در ایران مخفی زندگی کنند مشکلی
برایشان پیش نخواهد آمد!
به نظر من در ایران نمی شود مخفی زندگی کرد. چون ایرانی ها نمی توانند
قبول کنند که یک دختر به تنهایی زندگی کند. همین جا هم من از ایرانی ها
می ترسم. اگر تنها زندگی کنی می پرسند کی خرج و مخارجت را تأمین می
کند؟ با این فرهنگ مسخره که ما داریم سطح فکر ایرانی ها اینجا هم هنوز
همان است که بود.
چه آرزویی دارید؟
من اگر می توانستم همه لزبین ها را می آوردم اینجا و نجاتشان می دادم.
فریاد ما سال هاست که مرده و به گوش کسی نمی رسد.
|