بازگشت به صفحه اول نشریه
 
 
 
سال سوم
شماره بیست و هشتم
می 2007 - اردیبهشت 1386

 

 

 

 

 

سخن سردبیر

 

سخن سردبیر این شماره در شماره ی آینده در خواهد آمد. حرف هایی که الان اینجا می نویسم حرف هایی است که با رعایت بعضی موارد نوشته شده، یکی از آن موارد، مصاحبه هایی است که در همین شماره می خوانید، مصاحبه با پناهجویان جوان دگرباش که از خانه و خانواده و شهر خودشان فرار کرده اند. یعنی از دست ما که پدر و مادرشان هستیم فرار کرده اند و از ترس جانشان و چرا باید جان بچه های ما در خانه و کشور خودشان در خطر باشد؟ این مصاحبه ها ربط مستقیمی به روز هوموفوبیا دارند. هفدهم ماه می روز هوموفوبیا است، یعنی روز مقابله با ترس از گی ها و لزبین ها و ترانس ها. یعنی ترس از همجنسگراها، مثل ترس از بلندی، مثل ترس از سرعت، یا ترس از تاریکی، مثل ترس از چیزهایی که نمی شناسیم و نمی دانیم، ولی مگر ممکن است کسی از بچه ی خودش که جلو چشم خودش بزرگ شده بترسد؟ هوموفوبیا یعنی ترسی که ما از بچه های خودمان داریم، و تهدیدی که برای جانشان تراشیده ایم و ناچارشان کرده ایم که فرار کنند و بروند. خیلی از این بچه ها رفته اند جایی که نه زیاد امن است و نه زیاد راحت، و اگر امن و راحت بشود، کم کم و در آینده، باز چیزی کم خواهد داشت، و آن همان آغوش خانواده است و شهر خودشان. این بچه ها برای تحصیل به خارج نرفته اند. برای سرمایه گذاری و خریدن برج های تجارتی هم به غرب نمی روند. به دنبال کمی امنیت جانی اند و روزمره ای در شهری که در آن سنگ به طرفشان پرت نشود. این حداقل را اگر برای بچه هامان در خانه و شهر خودشان فراهم نکنیم، پدر و مادر خوبی نیستیم. و ما معمولاً پدر و مادرهای خوبی هستیم. عاشق بچه هامان هستیم. گاهی حتی به خاطر همین بچه ها زندگی می کنیم.

گاهی لازم است مادر و پدر در علت عشق خود به فرزندان خود بازنگری کنند. علت این عشق آیا جلب رضایت جامعه است؟ دولت؟ خدا؟ مدیر مدرسه؟ رئیس اداره؟ همسایه؟ عمو؟ یا این عشق فقط به این خاطر است که مادر و پدر بچه هاشان را دوست دارند چون بچه هاشان را دوست دارند چون بچه ها از گوشت و خون خودشانند و این از همه ی عشق های دیگر به جان نزدیک تر است.

بخشی از این ترس پدر و مادرها از این بچه ها ممکن است بر اثر اشتباهی باشد که عمومی شده است، و آن برداشت از معنای تولید مثل است. گاهی ما از بچه هامان اگر مثل ما فکر نکنند و مثل ما راه نروند می ترسیم، انگار با غریبه ای روبرو شده باشیم. واقعیت آن است که نوزاد آدم باید همنوع آدم، یعنی از نوع آدمیزاد باشد، و این نهایت حد شباهتی است که علوم طبیعی برای تولید مثل تعیین کرده اند.

بخشی از این وحشت به احساس گناه برمی گردد، احساس گناه از انجام ندادن مسئولیتی که اجتماع به عهده ی پدر و مادر می گذارد. بعضی از پدر و مادرها خیال می کنند وظیفه ای که به عهده دارند تربیت بچه های "خوب" است، که این اشتباه را می شود این طور تصحیح کرد: پدر و مادر مسئولیت دارند بچه هاشان را "به خوبی" بزرگ کنند. این بچه ها اگر "به خوبی" از عشق و توجه تغذیه شوند خوب بزرگ می شوند و خود قادر خواهند بود که مسیر خوب و بد بودن را برای خود تعیین کنند. باید اشاره کرد که تفاوتی است بین عشق یک زوج، که همدیگر را طبق سلیقه ی خاص خود و علائق خاص خود انتخاب می کنند و به همسری هم در می آیند، با بچه ای که در آغوش این زوج به دنیا می آید. در محدوده ی عشق به فرزند، انتخابی وجود ندارد، بچه به دنیا آمده است و از وجود ما به دنیا آمده است و عشق ما بی هیچ بهانه ای مال اوست، انتخابی در کار نیست. نمی شود بچه را با شکل و سلیقه و طرز فکر و جنسیت خاص سفارش داد، بچه ای که به دنیا می آید، تا همیشه، تا هر وقت که هست، تمام سهم خودش از عشق پدر و مادر را می خواهد، اما همچنان که بزرگ می شود کمتر از پیش نیاز به کنترل و تعیین تکلیف دارد. کارهایی هست که خودش می تواند انجام بدهد، یکی از آن کارها کشف سلیقه ی شخصی است.

زمانی بود که نوزادان دختر مورد بی مهری بودند. حالا که یاد گرفته ایم که دخترها را به اندازه ی پسرها دوست داشته باشیم، نوبت به بچه هایی که محدوده ی جنسیت شان مثل ما نیست رسیده تا مورد بی مهری قرار بگیرند. اما این اشتباه را با توجه به همین نکته ی ساده می شود بر طرف کرد که همه ی بچه های ما، حتی آن ها که مو به مو شبیه ما نیستند هنوز حق دارند سهم کامل خود از عشق مادر و پدر را و حمایت کامل خواهر و برادر را دریافت کنند. با توجه به آداب و رسوم و آیین های اجتماعی حتی، زنده بگور کردن فرزند در فرهنگ ما جایی ثبت نشده و حافظه ی تاریخی ما، خبر از این شدت بی مهری نمی دهد. مذهب ما هم با ما بزرگ شده است و حالا مدت هاست به جای آن که پای پیاده یا با شتر به حج برویم سوار هواپیما می شویم و زود به صواب طواف می رسیم و همین کافی است که اجازه داشته باشیم، از خود همین مذهب، که همه ی بچه هامان را در مقابل همه ی حمله ها حمایت کنیم. پدر و مادرها دوست دارند حتی به سرما خوردگی و تب اجازه ی آزار بچه هاشان را ندهند چه برسد به دست و زبان خودشان که زخم برساند به این بچه ها، و تازه، چه رسد به دیگرانی که ممکن است دست دراز کنند این بچه ها را زخم کنند و به زندان ببرند.

درست است که ما شهروند اجتماع ایم و علاقمند به قانون اما هنوز در میان همین اجتماع و طبق قانون فرد ایم و حقوق فردی داریم. حق داریم بی توجه به خواست جامعه ای که شاید به اندازه ی ما به بچه ی ما عشق نمی ورزد، به بچه هامان عشق بورزیم. عشق پدر و مادر به فرزند، اول و پیش از هر چیز دیگری، متعلق به مادر و پدر است. توی دل و ذهن پدر و مادر است این عشق به آن فرزند. لذت این عشق اول مال پدر و مادر است، و بعدها، خیلی دورتر، راه این فرزند به اجتماع می رسد. این مسئولیت پدر و مادر است که اول بچه های خود را از گزندی که اجتماع برایشان تعیین کرده محافظت کند، و در مرحله ی بعد، اجتماع را از منفعت داشتن اعضای مفید اجتماع، بهره مند کند. این اعضا اگر از خانواده و اجتماع زخم نخورند، عضو سالم جامعه اند، عضو مفید جامعه اند. چرا باید به کوه بزنند؟ چرا باید از دست و چشم خانواده پنهان شوند؟

اسمی که جامعه ی دگرباشان جنسی برای خود انتخاب کرده است، ارتباطی به همگونی و همخونی اعضای یک خانواده ندارد، در داخل خانه و در حلقه ی خانواده هیچکدام از بچه های ما "دیگری" و "دگرباش" و غریبه و غیر از ما نیستند، همه از مایند، یعنی جگر گوشه، حتی اگر شبیه ما نباشند باز همان اند که هستند، پاره ی جگر.  عضو خانواده اند و این خانواده است که باید پشت سر این جوان ها بایستد و ترس جامعه را از فرزندان خودش را از میان بردارد. این خانواده است که به نام واحد تشکیل دهنده ی اجتماع می بایست احترام به قانون را منوط به حفظ حرمت انسانی فرزندان خود بداند و جرم زدایی از همجنسگرایی را جزو توقعات شهروندی خود از قانون بشمارد و در برابر کسانی که فرزندانش را بی هیچ جرمی مجرم می دانند، بایستد. حمایت از این جوان ها مسئولیت خانواده است و این حمایت حیاتی به داخل چهاردیوار خانه محدود نمی شود، حمایت از این جوانان در برابر خشونت جامعه و دولت نیز از مسئولیت های خانواده است. بچه های ما نباید تنها و بی پناه به جنگ تمسخر و تجاوز و شلاق بروند. مشکل اگر غریبگی یا ترس از نام نا آشنای گی و لزبین و ترنس است، باید پای حرف این جوان ها نشست و به داستان ها و خواسته ها و آرزوها و سلیقه ها و غصه هاشان آنقدر گوش داد تا هر چه غریبگی است از میان برود.   

 

  بازچاپ مطالب نشریه چراغ تنها با ذکر ماخذ آزاد است