|
داستانک 1
از: آث
تو باید
برای خودت احترام قائل باشی
(همچنان لای
پاهایم را سیر می کند!)
درون مغزم
واژه ها پشت هم سوار شدند...
: تو که پی
به راه انداختن سایت فرهنگی هستی و دم از عشق به فرهادت می زنی چرا؟
آنقدر به
کریهی دگرباشی ایمان دارد که با شهوت تمام مرا می نگرد. به خودش هم
این باور غلطیده که
گناه می
کند!
چه گناهی؟
شاید اگر
عاشق بود....
اما هست...
عشق به مردی
که به حرف های او گوش دهد، حال هر که می خواهد باشد، ظاهراً هر کس به
او احترام بگزارد مورد عشق اوست.
: پسرم...
هان...
چرا کار
فرهنگی می کنی؟
که همه
بدانند گی مساوی شهوت و تجاوز نیست!
:
عالیست...فقط هر بار که فقط با میل عشق الهی به چشمانم نگاه کردی...بی
هیچ شهوتی کمکت می کنم
هان... یعنی
چه؟
: یعنی
اینکه همه به جز یکی باید ناموست باشن!
عامیانه شدن
ها کمکم کرد
گفت: آهان
یعنی مث داداشم؟
گفتم: خوب
آره
گفت: حال
نمی ده که!
زیر رگبار
دلهره برای آینده ای نا معلوم خداحافظی داد و من متفکر در سایت فرهنگی
انسانی
او!
باربد
قیام سی و سوم
شايان ذکر است که :
اگر چه بيست و شش سنگ
سرگردان مانده اند
در راه
نا اميدانه
سنگ بيست و هفتم را پرتاب مي کنم
به سوي جنوب آرزوهايم
اميدوارانه
شايان ذکر است که :
غوره هاي روي ديوار بلندي
- که کاش کوتاه بود -
اگر چه
- مویز نشده -
حلواي آنچه دوست داشتم باشم ، شده
من
به انگور مي انديشم
و به شراب انگور
شايان ذکر است که :
اگر سرهنگ بوئنديا از ماکوندو
سي و دو بار قيام کرد
و در همه ي آن ها شکست خورد
هنوز زمان بود
براي قيام سي و سوم
که قيام نکرده
شکست خورد
شايان ذکر است که :
اگر تابستان هشتاد و چهار
تا
تابستان هشتاد و پنج
استرس، ترس، مترسک ...
اکنون ارديبهشت هشتاد و شش است
و هوا خوب
شايان ذکر است که :
دوستي اگر رفت
دوست جديد
فرصتي اگر رفت
فرصت جديد
و زماني اگر رفت
خاطرات بد زيادند
خاطرات خوب هم
و
شايان ذکر است که :
امروز سوم ارديبهشت است
بيست و شش خانه ي ساخته دارم
مي فروشمش
ارزان
خانه ي بيست و هفتم را مي خواهم بسازم
آجر اضافه داريد؟
نا پي نوشت :
تولدم مبارک
پس
باربد
پست مدرنیسم
« قار قار قار هی هی دوباره
قار قار
و پر از پست مدرن می شود
دانشگاه قارها از سیاهی کلاغ ها که هی قار قار
دختری و پسری می خندند ... قاه
قاه
آهای! صدای خندیدن شما مزاحم
تراوشات ذهنی من می شود
دختران و پسران و پسران! رد می
شوند و می خندند ... قاه قاه
پاییز بوی مرگ گرفته از این
همه کلاغ و من سعی می کنم که هی پست مردن تر شوم
صدای گریه هم که بیاید ، من
خنده می شنوم از بس که پست مدرن است این لحظه های باشکوه کلاغ ها
و صدای گریه مدفون می شود در
لحظات روزمره کثیف کرم ها و دالان ها
•••
جنگ که شد من به دنیا آمدم
و ما شدیم نسل آفتابه و لگن
هنگامی که ترس ، هیاهو و
صداهای آسمانی ، انزال ها را زودرس می کرد و هنگامی که خبرهای بد و
کشته ها و زنده ها ، 9 ماه را 8 ماه می کرد و 7 ماه و 6 ماه و بعضی از
ما مردند بی آنکه شعر پست مدرن بگویند
جنگ که تمام شد ، من عابر
پیاده روها بودم و اسیر چشم ها و ابروها و نگاه های گناه آلود و هوس
های ممنوعه و پیشانیی که هی زحمت توبه مرا می کشید
نسل من - نسل آفتابه و لگن که
با جنگ به دنیا آمد و با جنگ بزرگ شد و در هوای مسموم سنت نفس کشید و
هی از شربت ادله چهارگانه نوشید و هی شکست و هی باز آمد - نسلی بود که
بالاخره وقت کرد پست مدرن شود از زور بیکاری و هیچی و پوچی که هی قار
قار کلاغ می شود هی دوباره
هر چقدر پول دادی ، آش خوردی
هر چقدر داد زدم ، سنگ خوردم
هر چقدر خودش بود ، فحش خورد
پس بیخیال هر چقدر پول و آش و
داد و سنگ و خودش و فحش
هی دوباره پست مدرن بگو که از
حلقومت به جای خون نوشابه بچکد
گفتم خون ... راستی اینجا
دانشگاه است و شما ای لکه های لکاته خون! پاک شوید. شما مزاحم شعر پست
مدرن من می شوید
و شما ای دختران و پسران که می
خندید ، دور شوید. خنده شما مزاحم پست مدرنیسم است. از گریه که اصلاً
نگویید. از مرگ و سیاه و زلزله و جنگ و ادله چهارگانه و خنده و گریه و
شمع و عشق و از هیچ چیز دیگر نگویید. شعر پست مدرن من فقط به هی نیاز
دارد و کلاغ و قار و دانشگاه
•••
دوباره بوی آذر می آید مانا!
می بینی؟ پست مدرنیسم هم نتوانسته مرا فراموشکار کند
دستمالی بیاور. باید قطره های
خون را از روی دست هایم و چشم هایم و لباس هایم و شعر هایم و آسفالت
خیابان ها پاک کنیم. بوی آذر می آید مانا! همه کلاغ ها هم که از بالای
سر من عبور کنند ، شعر من بوی مرگ و جنگ می دهد و احمقانه ترین کلمات
دنیا - حق و باطل - از استفراغ شعرم بیرون می ریزد و کاش انسان هم از
ادله بود. هذیان می گویم مانا! می بینی؟ بوی آذر و تیر همیشه مرا به
هذیان وا می دارد.
1 2 3 16 18 20
بمب ، موشک ، گلوله ، شعار ،
حرف ، سخنرانی ، تریبون آزاد ، مرگ ، شهادت ، خنده ، گریه ، عشق ،
ممنوع ، سنگ ، صدا ، صدا ، صدا ...
عجب بوی پست مدرن می دهد این
زندگی لعنتی نسل من
مانا! این بار که نماز خواندی
از خدا بخواه که آذر ماه را زودتر تمام کند
لخته های خونی که روی سرم می
نشیند ، اذیتم می کند
16 ، 18 ، آذر و تیر اذیتم می
کند
صدا اذیتم می کند ، سکوت هم
اذیتم می کند
نوشتن اذیتم می کند ، ننوشتن
هم
مانا! تو را به خدا این بار که
نماز خواندی از خدا بخواه که من اینقدر اذیت نشوم
داشت یادم می رفت. قرار ما بر
پست مدرنیسم بود پس ...
قار قار قار هی هی دوباره کلاغ
می شود قار قار قار قار ...
•••••••
دانشگاه تبریز در عصری مملو از
کلاغ ها و آدم ها و شعر ها و شاعران پست مدرن
آذر 1383
باربد
ویرایش و بازنویسی در آذر 1385
»
The Moments
Barbod
translated by Saghi Ghahraman
I wonder what
could be the meaning of your gaze
We are here to
pass the moment
We are here to
conquer moments
Do not forget my
presence
I am watching you
with all my might
Are you thinking
of pulling my eyes out with that fork?
What if you’ve
poisoned this dish?
We are here to
pass the moment
We are here to
conquer moments
Have you made a
bed for us?
Why is this sheet
red all over?
What mischief have
you planned for me?
Is your belt tough
enough?
We are here to
pass the moment
We are here to
conquer moments
The shimmering
white under your shirt does not blind me
Do you always keep
a rifle at home?
Why are the paring
knives razor-sharp
Did you know that
I carry a knife, too?
Show me your nails
Is it because you
play guitar or…?
We are here today
only to pass the moment
We are here today
only to conquer moments
What is your
favourite music?
Did you know that
I can yell loud?
Why do you have
the music so loud?
So that no one
will hear us making love?
By accident we
are here today to pass the moment only
By accident we are
here today to conquer moments
A glass of juice
would be nice after our tumult
What if you mixed
something with the juice?
Are you sure you
haven’t locked the door?
Can I believe my
eyes? Am I really leaving now?
Will you strangle
me when you say goodbye?
The moment is
passed
We have been
conquered
I am leaving now
Can I believe this
cab is taking me home?
85
Barbod
شروین آتوری
آرزوهای بزرگ
" بودا راست می گفت آرزو رنج است ، و نرسیدن به آن ، رنجی بس بزرگتر "
کنار ِ شیر آب که دستهایم را می شویم
به چیزهای تهی و نازنینی که روی دستم ریخته اند نگاه می کنم
و به آب که چه بی اندیشه همین مایع های منشعب از نیست را
می شوید و بی هیچ مهابایی می برد به لوله های فاضلاب کثیف شهرمان
بی خبر از اینکه من ، ارزومند ِ لغزیدن ِ قطره ای از این مایع ام در
درونم
و ارزومند ِ بسته شدن ِ نطفه ی کارو ، خبر خوش ِ زندگی ما
اما ما هردومان ، مَردیم و بس ...
به گونه ای ، این مرگ های پیاپی که اخیرا ما را احاطه کرده اند
لرزه های محسوسی به اندیشه های عاشقانه ام وارد کرد
و آن نمایش پوچی امیدواری من ، به نگاه داشتن ماده ای در درونم بود
و پروراندن ِ فرزندی خوش چهره از او
به سبزگی او ، و به سفیدی من
به مو سیاهی او ، و به مو بوری من
به شادی او ، و به انزوای من
...
اما بازهم ، لذت ِ شستن این دستان ِ اغشته به انزال جسمش را
در ذره ذره اجزای کل ِ وجودی ام ، تنها آیه ای می بینم
از اتصال ِ محکم روح ِ ما
حتی بدون حاصل ِ مادی محسوسی از بوسه باران ها و همآغوشی ها
آذر ِ 85
بهمن
کویر
آوازهای بی
کلام
زن سابقم
تلفنی کیک تعارف می کند
پاهای سابقم
گرم نمی شود صورتم گرم می شود چشمانم می سوزد
دهانم را می
گیرم زیر آسمان
برف برف می
گیرد
یک آن قلبم
برق می زند
تابلوهای
نئون همیشه شب ها را صمیمی می کند ایگناس فریدمن پیانو می زند
آوازهای بی
کلام شب های پرآواز را
می گویم
شاید بیایم
پاهایم گرم
نمی شود
از خودم نمی
گذرم
"Über
eigene Schatten springe ich nicht"
نیشتر
نیش می زند
زبانم
می گویم
زبانم را پیدا نمی کنم
صورتی خودش
پیدایم کرد آن هم شب آن شب شب و دریا
من می گفتم
و او گوش می کرد
می خواندم
آوازهای بی
کلام را
گَوله به
گَوله برف
آن شب که او
را کشتم یا در خیالم
برف نمی
آمد شب نئون نداشت ترس داشت
می خواهم
غزل بگویم
می خواستم
بگویم
با لیست جور
نیست
آن شب هم
نبود
خودم را
کشته ام یا سایه ام را نمی دانم
لیست کامل
شهیدِگان را در روزنامه نوشته اند
اسم من نیست
زمین سرخ
سفید پوش می شود این بغض لعنتی وا نمی شود هیچ جایی وا نمی شود
آن شب که او
را کشتم یا خودم را یا سایه ام را
آستینم خونی
بود
مثل لباس
او که در تن هوس انگیزش می خرامد
با آهنگی که
نمی شناسم می رقصد و
پا می کوبد
و می رود
سال هاست
سال هاست که
دلم هوای لیوانی چای گرم و کیک کرده
بهمن
کویر
سکوتِ شیشه
ای
لولا ها زنگ
زده اند
پنجره ها نه
بسته می شوند
نه وا
سکوتِ شیشه
ای شفا ف نیست
سکوت نیست
شیشه نیست
پشتِ پنجره
پشت به
پنجره ایستاده ایم
و می باریم
رو که می
کنیم
رویِ ِ
غبارِ شیشه ی ِ بخار
عاطفه را هر
طور بنویسم
تو آنطرفی
انگشتانم
زنگ زده اند
از لای ِ
پنجره
صدای ِ نور
نمی آید
سوز می آید
۱٢ نوامبر
۲۰۰۶
bahmanekavir@yahoo.de
|