بازگشت به صفحه اول نشریه
 
 
 
سال سوم
شماره بیست و هشتم
می 2007 - اردیبهشت 1386

 

 

 

 

میشل فوكو

نوشته : دونالد هال

www.glbtq.com

ترجمه : حمید پرنیان

 

میشل فوكو (Michel Foucault)  (1984 - 1926) از فیلسوفان پیشتاز قرن بیستم، تأثیری عظیم بر فهم ما از میراث ادبیات همجنسگرایی و نیروهای فرهنگی دربرگیرنده ی آن داشته است.

فوکو به دنبال كاوشی كه در مقوله ی ‹‹قدرت›› انجام داد، و همچنین بررسی ای كه بر تاریخ امور جنسی داشت پی برد که گفتمان(discourse) ادراك آدمی را شكل می دهد. او به طور مكرر بر این افراد و افعال ـ كه حاشیه ای و ناهنجار تلقی می شوند ـ تمركز می كرد و در آنها كلیدهایی برای فهم مسیرهای ظریف و ناقصی كه قدرت (به وسیله ی طبقات بالا، بنیادهای پزشكی، جوامع علمی، و نخبگان ادبی و سیاسی) در آن نمایان می شود را می یافت.

در پی انجام چنین كارهایی، فوكو، با موفقیت تمام، باورهای ما درباره ی ‹‹هنجار›› را به چالش گرفت و توجه ما را به زمینه ی تاریخی این نام گذاری ها و عنوان دهی های كوته بینانه كه آزادی انسانی را محدود می كند فرا خواند.

فوكو در پویتییرز فرانسه (در پانزدهم اكتبر سال 1926) به دنیا آمد. پائول میشل فوكو در چنان فضایی رشد كرد كه بعدها خود آن را محكوم نمود: فضای نخبگانی كسل كننده و سنت گرا. موفقیت شغلی پدرش به عنوان یك جراح، به فوكو اجازه داد از آموزش عالی در بهترین آموزشگاه ها برخوردار شود. او در ادبیات، تاریخ، و فلسفه، دانش آموزی برجسته بود و پس از انتقال به پاریس در سال 1945، به سرعت دستیار جان هایپولیت (Jean Hyppolite)؛ فیلسوف پیشروی هگلی و وجودگرا، شد. تحت تأثیر شدید ژان پل سارتر، مارتین هیدگر، و لوئیس آلسوسر، فوکو بسیاری از بنیادهای دانش و ادراك را به پرسش کشید؛ چگونه آنچه را كه می دانیم می دانیم؟ چرا به آنچه باور داریم باور داریم؟

در فضای روشنفكرانه ی پرثمر پاریس – بعد از جنگ جهانی دوم – این فیلسوف جوان برجسته، گیرایی (و جذابیت) حاشیه های ‹‹هنجاریت›› و پذیرندگی اجتماعی را وسعت بخشید. فوكو، دانشجویی تنها و كناره گیر بود و اغلب اوقات رفتار او غیرعادی و عجیب می نمود. او از یك آشفتگی روانی رنج می برد كه در سال 1948 در اقدام وی به خودکشی به اوج خود رسید. دلیل این امر، احساس گناه ژرفی بود كه به خاطر همجنسگرا بودن به طور فزاینده در او شکل گرفته بود. آشكارا، احساس غریبگی از خود می کرد و تجربه ی به حاشیه رانده شدن ـ كه عذاب آور بود ـ انگیزه ای در آفرینش آثار خیره کننده و آشوبگر او شد. فوکو در تز دكترایش در سوربن، كه بعدها تحت عنوان ‹‹دیوانگی و تمدن›› منتشر شد، و همچنین در دیگر آثارش، روابط اجتماعی ای كه تعیین كننده ی استفاده ی ما از چنین مقوله های ساده و دوبنیادی همچون؛ ‹‹عاقل و دیوانه››، ‹‹بیمار و سالم››، ‹‹خطاكار و درستكار››، ‹‹شایسته و ناشایسته›› می باشد را مورد تحقیق و بررسی قرار می دهد.

با مشاهده ی چنین كاركردهایی كه صرفاً علایق سیاسی و اجتماعی گروه های مشخصی از جامعه ی اروپایی و آنگلو آمریكایی را تأمین می كند، فوكو به كنكاش در این كه چگونه مسیرهای ساختارمند كردن ادراك و باور، هم استوار و مانا نگه داشته شده اند و هم دچار آشوب و به هم ریختگی گشته اند، می پردازد.

فوكو در سراسر آثارش بر روی گفتمان – حوزه ای از زبان و بازنمایی – كه بسیاری از بنیادهای آگاهی و دانش را شكل می دهد،  متمركز می گردد. فوکو در بررسی این كه چگونه گفتمان می تواند از یك مقطع اجتماعی به مقطعی دیگر تغییر مكان دهد و یا در هر زمان از دور خارج شود، بنیاد ادعاهای خودبینانه و خودراست انگارانه ی نخبگان فرهنگی را متزلزل کرد.  

پرنفوذترین و نیرومندترین نوشته های فوكو مربوط می شود به میراث ادبیات همجنسگرایی. فوکو در ‹‹نظم و مجازات›› (1975)، به بررسی زایش زندان های مدرن در قرن نوزدهم می پردازد و انگاره ی پاناپتیكون (panopticon)  را به كار می برد؛ الگویی كه توسط جرمی بنتام( Jeremy Bentham   – استعاره ای برای افشای مقررات هدایت كردن رفتار از طریق نظارت (و پاییدن) – تدبیر می شود.

فوكو بحث می كند كه رفتاركردن به گونه ی مورد پذیرش جامعه، كاركردی می شود كه به طور گسترده در جامعه ی قرن نوزدهم فراگیر می شود؛ افراد، نظارت و پاییدن یكدیگر را آغاز می كنند. دیری نمی پاید كه شكنجه ی جسمانی، برای مبارزه با انحراف، عامل صریح مهاركردن می گردد، و بیشتر از آن، فرایند بغرنج و دسیسه آمیزِ پاییدنِ یكدیگر، و در نتیجه ناگزیر بودن هنجاریت، امری عمومی و مردمی می گردد.

مشاهدات فوكو به روی نظام كیفری، با پدیدار گشتن یك سنت فكری میان طبقه ( middle – class )  (در همان دوره) كه خواستار هم نوایی و سازگاری جنسی بود، در ارتباط است .

فوکو در اثر مهم بعدی اش، كه به هركولین باربین( Herculine Barbin )  (1978) تقدیم كرده، با توجه به گرایش ذهنی دوجنس بودگی (hermaphrodite )  قرن نوزدهم، كاركرد سیاسی گفتمان پزشكی را كه تلاش می كند هویت های جنسی ‹‹حقیقی›› را استوار و تثبیت كند، مورد بررسی قرار می دهد؛ این گفتمان گستره ی كامل گوناگونی انسانی را انكار می كند. در چنین بررسی هایی كه فوكو از قرن نوزدهم به دست ما می دهد، تأكید جدیدی بر دست یابی به همگنی و یكسانی اجتماعی و دستگاه های بی شمار جدید برای پیاده كردن این امر و در نتیجه گسترش ‹‹آداب نزاكت›› (این عقیده ی كوته فكرانه)، مشاهده می شود.

حتی با این وجود، فوكو در تشخیص ناممكنی ماندگاری چنین نظارت و كنترلی، انسانی زیرك و تیزبین است. در مجموعه ی چند جلدی ‹‹تاریخ امور جنسی›› ( 1984 1976 )، فوكو ماهیت سیال تمایل ( desire )  را مورد كنكاش قرار می دهد؛ ماهیتی که از طریق گفتمان های دگرگون كننده و راه های نوینِ بیان تعریف شده است و كرانه های چالش پذیر پیدا کرده است.

در جلد اول این كتاب– كه بیشتر با همجنسگرایی پیوند دارد – او به وضعیت سركوب گری قرن نوزدهم اشاره می كند. آنجا كه ویكتوری ها (افرادی كه در دوره ی سلطنت ملكه ی ویكتوریا زندگی می كردند)، با كنترل امور جنسی آن را در گفتمان های اجتماعی نفوذ دادند، به جای آن که امور جنسی را از فرهنگ کنار گذاشته باشند،، آن را در گستره ی فرهنگی وسیع تری قرار دادند.

بنابراین فوكو، فهم ما را از زایش آگاهی های هویت جنسی بهبود می بخشد، و در مفاهیم ‹‹دگرجنس باز›› و ‹‹همجنس باز›› نه فقط ساختارمندی هویت را در جهت اهداف كنترل و تنظیم، می یابد بلكه همچنین آن را نقطه ی شروعی برای واژگونی و پایداری می داند. بسیاری از نظریه پردازان اخیر بحث می كنند كه، عقاید كوته بینانه مربوط به هویت می تواند هم محدودكننده باشد و هم رهاكننده.

تأثیر فوكو بر مطالعات همجنسگرایی، به خصوص بر روند اخیر ‹‹نظریه ی هنجارستیزی›› ( queer theory ) ، ممتاز و كلان است. و همانگونه كه كار فوكو، به طور فزاینده ای برای تئوری های هویت جنسی، كانونی در خور توجه می شود، زندگی پرآشوب اش نیز تحت مداقه قرار می گیرد. با اینكه جهت گیری جنسی او به یقین دانسته شده است، و مرگ او – در اثر بیماری ایدز – در سال 1984 به طور گسترده ای در نشریات بازتاب یافت، طنین ویژه ی امور جنسی خود فوكو، تا قبل از اثر جیمز میلر ( James Miller ) که تحت عنوان ‹‹شهوت میشل فوكو›› ( Passion of Michel Foucault )  در سال 1993 منتشر شد، به ندرت و از دیدگاهی نه چندان درست مطرح گردیده است.

هرچند كه این كتاب به وسیله ی افرادی كه بازرگانِ ننگ هستند و حتی دچار همجنسگراستیزی( homophobic )  اند، محكوم گشت، با این وجود، احساس عذاب از خود كه ناشی از تجریبات فوكو با داروهای وهم زا و گونه های خطرناك و نادرست همبستری ( sex )  است، را نیز مورد كنكاش قرار می دهد.  كتاب «شهوت میشل فوكو» هر چند كه از تمام و كامل بودن فاصله دارد، اما تلاش می کند تا یك زندگی و میراث فلسفی را نشان دهد در حالی كه منتقدان پیشین از پرداختن به آن ـ با نگرانی ـ پرهیز كردند. 

به یقین، این كتاب در بدنه ی كار فلسفی در میراث ادبیات همجنسگرایی در مقایسه با آثار خود میشل فوكو از اهمیتی درخور برخوردار نمی باشد.

همچنین، او اغلب (و به درستی) از اینكه نسبت به موضوع زنان، حساس نبوده و فراتر از آن؛ از اینكه به صراحت به تاریخ دقیق دگرگونی نمایش مانند آگاهی انسانی اشاره كرده، مورد انتقاد قرار می گیرد. فوكو خود مسئول یك چنین تغییری بوده است: اینكه ما قدرت را دریافت می كنیم و آنرا به وسیله ی افراد و علیه افراد به كار می بریم.

 

 

 

  بازچاپ مطالب نشریه چراغ تنها با ذکر ماخذ آزاد است