بازگشت به صفحه اول نشریه
 
 
 
سال سوم
شماره بیست و هشتم
می 2007 - اردیبهشت 1386

 

 

 

 

تهران ضربدر شب هایش

 هومن

 

سلام خدمت تمام دگرباشان جنسی ایران

من هومن هستم و قراره هر ماه در این ستون برای شما دوستان عزیز و گرامی از خاطراتم بگم. از خاطراتی که نتیجه ی دو سال تن فروشی و روسپی گری ست. امیدوارم با خواندن این خاطرات دوستان با ابعاد این قضیه آشنا بشن. اونوقت اگر خواستن با چشم باز انتخاب کنن که آیا روسپی گری خوبه یا بد؟ البته خوشبختانه اکثر دوستان و آشنایان همجنسگرای من با روسپی گری مخالفن، ولی عده ی زیادی هم هستن که یا به اجبار و یا از روی نا آگاهی به این کار رو می آرن. به پیشنهاد ساقی عزیز خاطراتم رو از اول برای شما دوستان عزیزم می نویسم، از زمانی که به دنیا آمدم و اولین سختی های زندگی در برابرم خودنمایی کرد.

آبان ماهِ سال هزار و سیصد و پنجاه و نه بود  که به دنیا اومدم، توی یک خانواده ی بسیار مذهبی و البته بسیار فقیر. نمی دونم مذهب به اقتصاد چه ربطی داشت اون موقع ها، چون هر کس مذهبی تر بود فقیر تر بود و شاید هم بالعکس. البته الان کاملاً برعکس اون موقع ها شده. بگذریم. از سه چهار سال اول زندگی، مثل هر بچه ی دیگه ای، هیچی یادم نمیاد. البته خاطراتی مثل صحنه های زودگذر از سه سالگی دارم که اونا هم چیز خاصی نیست. بعد از چهار سالگی بود که فهمیدم  کشش خاصی به بعضی از بچه های فامیلمون دارم. و تمام اونا هم پسر بودند. از همون دوران بود که رژ لب زن دائی رو می پیچوندم و پنهون می شدم و لبهامو رژ می زدم.  این کار چنان احساس لذتی در من ایجاد می کرد که با وجود کتک خوردن ها و دعواهای بعدش، باز هم این کار رو می کردم. اصولاً بچه که بودم، توی خونه، خیلی شلوغ و شر بودم، اما وقتی پام رو از در خونه بیرون می ذاشتم مثل یه آهوی آروم، سرم رو پائین می انداختم و جیکم در نمی اومد. یادمه مامانم به همه می گفت بچه ام خجالتی ست. اما من اینطور نبودم. هنوز هم نمی دونم چرا بیرون از خونه اونقدر گوشه گیر بودم. این گوشه گیری و جمع گریزی تا سال آخر دوران پیش دانشگاهی همراه من بود. یادم میاد هیچ وقت تو عمرم ورزش نکرده م، البته توی مدرسه. به ورزش خیلی علاقمند بودم اما دوست نداشتم توی مدرسه قاطی پسرای خشن فوتبال بازی کنم و ورزش کنم.

دوران کودکی سخت ترین دوران زندگی من بود. بدترین بلاها و فجایعی که میتونه سر یه انسان بیاد، تو همون دوران سر من اومد. البته شاید خودم اون موقع ها نمی فهمیدم اما بازتاب اون بلاها بعداً منو دچار افسردگی کرد.

گوشه ای از بلایا و اتفاقات کودکی من می تونه اینا باشه:

پدرم معتاد بود و دزد. به شدت مادرم رو کتک می زد و من و خواهرم رو هم به باد کتک می گرفت. خواهر بزرگترم زیر ضربات مشت و لگد پدرم و از گرسنگی، جان داد و مرد. هنوز هم نمی دونیم قبرش کجاست. پدرم کارش این بود که زن های فاحشه رو بیاره خونه و ما رو  از خونه بیرون کنه برای عیش و نوش خودش. اگر تریاکش نمی رسید به زمین و زمان بد و بیراه می گفت، و دست آخر این ما بودیم که باید تازیانه های خشم پدر رو به جسم و جان بخریم.

موقعی که پدرم جبهه بود کمی راحت بودیم. هر چند که هیچ پولی برای ما نمی ذاشت و مجبور بودیم با هر چه در خانه بود شکممان را سیر کنیم. نمی گم چه در خانه بود تا بخوریم. وقتی هم بر می گشت با یک عالمه وسائل که از رزمنده ها دزیده بود  می آمد. از راه می رسید، می خوابید، بیدار می شد:فحش، کتک، مصرف مواد، و بیرون زدن از خونه. وقتی می اومد تمام اموال دزدی رو فروخته بود. ما دیگه توان نداشتیم  . یادم میاد کنسرو ماهی هایی که از جبهه می دزدید و می آورد خونه. مادرم، با اینکه که ما گرسنه بودیم، از کنسروها استفاده نمی کرد. خوش به حال گربه های محله ی ما. فکر کنم هیچ گربه ای به اندازه ی اونا کنسرو ماهی نخورد تو اون سال ها. آخر یک روز مادرم به سپاه محله رفت و جریان را گفت. گفت که پدرم اموال رزمندگان را می دزدد و در آنجا بود که معلوم شد تیری که می گفت به پایش خورده اصلاً تیر نبوده بلکه کتک هایی است که از طرف رزمنده ها خورده، چون اونجا خانم بلند کرده بوده، از این هم بگذریم.

بعد از آن کتک ها بیشتر و بیشتر شد. شب ها چاقویش رو بر می داشت و بالای سر ما می نشست و ما را مجبور می کرد بخوابیم. می خواست ما رو بترسونه. نمی دونم خودش کی می خوابید. اما ما می ترسیدیم. 

دوستان عزیز، این متن رو نوشتم که فقط بدانید من نیز از همین مردمم، من نیز از همین اجتماعم، و بدبختی هایی که خیلی ها دیدن، من نیز دچارش بوده ام. از شماره ی بعد از خاطراتی که در دوران تن فروشی برایم پیش آمد خواهم نوشت.

 

 

 

  بازچاپ مطالب نشریه چراغ تنها با ذکر ماخذ آزاد است