نسخه اصلی نشریه چراغ فایل پی دی اف آن می باشد

 

سال سوم

شماره بیست و هفتم

ایپریل 2007 - فروردین 1386

 

 نشریه فرهنگی اجتماعی چراغ

صاحب امتیاز: سازمان دگرباشان جنسی ایرانی

مدیر مسئول: آرشام پارسی

سردبیر: ساقی قهرمان

ویراستار: ساقی قهرمان

صفحه آرا: آرشام

طراح: امیر حسین 

 

هشتادمین میلاد شاملو و هشتمین میلاد پایگاه اینترنتی‌اش

 

شماره بیست و ششم

 

شماره بیست و پنجم

 

شماره بیست و چهارم

 

شماره بیست و سوم

 

شماره بیست و دوم

 

  شماره بیست و یکم

 

پیش شماره بیستم

 

پیش شماره نوزدهم

 

پیش شماره هجدهم

 

پیش شماره هفدهم

 

ضمیمه پیش شماره هفدهم

 

  پیش شماره شانزدهم

 

پیش شماره پانزدهم

 

ضمیمه پیش شماره پانزدهم

 

پیش شماره چهاردهم

 

پیش شماره سیزدهم

 

ضمیمه پیش شماره سیزدهم

 

  پیش شماره دوازدهم

 

ضمیمه پیش شماره دوازدهم

 

  پیش شماره یازدهم

 

پیش شماره دهم

 

ضمیمه پیش شماره دهم

 

  پیش شماره نهم

 

ضمیمه پیش شماره نهم

 

پیش شماره هشتم

 

پیش شماره هفتم

 

ضمیمه پیش شماره هفتم

 

پیش شماره ششم

 

پیش شماره پنجم

 

ضمیمه پیش شماره پنجم

 

پیش شماره چهارم

 

پیش شماره سوم

 

پیش شماره دوم

 

پیش شماره یکم

 

 

 

  

ازدواج

تبسم                                                                                                            بازگشت به صفحه اول نشریه

اون روز صبح خیلی خوشحال بود. رفت جلوی آینه و یه لبخند به خودش زد چون توی این شهر هیچ کس بلد نبود که بهش لبخند بزنه جز یه نفر که همه ی زندگیش و امیدش بود. مثه همیشه صبحونشو خورد و آرایش کرد و از خونه بیرون زد تا بره دانشگاه. از همه چیز لذت می برد، حتی از نفس کشیدنش (اون بعضی وقتا دچار خودشیفتگی می شه). توی دانشگاه به همه با روی خوش سلام می کرد و همه از دیدن قیافه ی خندونه اون شاد می شدن

اما هیچ کس از دل کوچیک اون خبر نداشت. هیچ کس نمی دونست که تو ذهن اون چی می گذره. هیچ کس نمی دونست.

اون همه رو دوست داشت و به همه بدون هیچ چشم داشتی محبت می کرد.

مدتی بود که تو سرش آشوب بود و هیشکی اینو نمی دونست،حتی مامانش.

اون همیشه می دونست که با بقیه ی آدما فرق داره. می دونست که احساساتش به یه پسر مثه یه دختر استریت نیست و احساساتش به یه دختر هم یه احساسه معمولی نیست. کلی علامت سؤال توی ذهنش بود اما نمی تونست بهشون جواب بده، تا اینکه به طور اتفاقی با چیزایی آشنا شد که فهمید به احساسات آدمایی مث اون می گن:بایسکشوال.

حالا دیگه اون با خود جدیدش آشنا داشت می شد و دلش می خواست که باهاش کنار بیاد و برای زندگی آینده ش برنامه ریزی کنه.

برای اولین بار تو زندگیش به تنها خواسته ی خودش جواب مثبت داد و یه دخترو به عنوان دوست دخترش انتخاب کرد.

هر چی بیشتر می گذشت، بیشتر به اون دختر علاقه پیدا می کرد و این موضوع هم براش مایه ی خرسندی بود و هم مایه ی اعصاب خردی.

آخه اون همیشه می دونست که یه پسر نمی تونه اونو از نظر احساسی ارضا کنه و به پسر فقط به چشم کسی که فقط برای سکس بهش نیاز داره، نگاه می کرد و غصه می خورد که چرا هیچ دختری اونو به جای یه پسر به عنوان یه دوست فابریک انتخاب نمی کنه.

حالا که به تنها آرزوی زندیگش رسیده بود، براش دیگه غیر قابل تحمل بود که روزی با یه پسر همبستر بشه و اونو به عنوان شریک زندگیش قبول کنه.

اما اون تو ایران زندگی می کرد و امکان ازدواج با یه دخترو نداشت.

اون با این فکرا زندگیشو می گذروند و به گذشت زمان چشم دوخته بود.

چند سالی گذشت.

با دوست دخترش روزای خییلی خوبیو می گذروند و هر خواستگاری که براش میومد، یه عیب روش می ذاشت و بهش جواب رد می داد.

تو این مدت هیشکی از دل کوچیکش خبر نداشت، حتی دوست دخترش.

تا اینکه اون یه دختر 35 ساله شد و پسری اومد خواستگاریش که از نظر خونواده ش هیچ عیبی نداشت.

اون که دیگه کلی با دوستش خوش گذرونده بود و دیگه حسش به یه پسر کاملاً کم شده بود،با دیدن خواستگار تازه ش که پسر ایده آلش بود، تو دوراهی مونده بود.

از یه طرف دوست دخترشو خیییلی دوست داشت و از بودن با اون لذت می برد، اما از طرفی نیازهایی هم داشت که یه دختر نمی تونست برآورده کنه.

زندگی خوبش داشت تیره می شد.

نمی دونست چی کار کنه و به کی دردشو بگه.

روزا با خواستگارش می رفت بیرون و شب که می شد به دوستش زنگ می زد و باهاش حرف می زد.

شب ها هم توی تخت خوابش به طرز برخوردش با این دو نفر فکر می کرد.

اون نمی تونست با هردوشون باشه.

اون باید یکی رو انتخاب می کرد.

تصمیمشو گرفت.

می خواست مث بقیه ی آدما یه بار هم پست زندگی کنه.

یه چند سالی با دختر حال کرده و بقیه زندگیشو هم با پسر حال می خواست بکنه.

همه از تصمیمش خوش حال بودن جز یه نفر؛ کسی که یه عمر عاشقانه به اون محبت کرده بود و حالا می دید که با چه بی رحمی داره از زندگیش خودشو بیرون می کشه. دوست دخترش به اون حق می داد اما این همه میمیرم برات ها، این همه نه گفتن به خواستگارای قبلیش، اینا پس چی بود؟

دختر هر روز با نامزدش صمیمی تر می شد و از دوستش دورتر می شد.

عجب شبی یه امشب.

همه دارن می خندن.

همه می گن تبسم چه شوهر خوبی گیرش اومده.

تبسم هم لبخندی به پهنای صورتش به مهمان ها می زد.

داشت کیف می کرد که بالاخره لباس عروسی تنش کرده.

همه اونجا بودن جز دوستش.

شب شد.

همه رفتن خونه هاشون.

اینجا فقط دو تا موجود دوپا هست.

مرد با نگاهی عاشقانه به دختر نگاه می کنه.

دختر یادش میاد که قبلاً هم کسی اینجوری نگاش کرده.

دختر لبخندی می زنه و تمام گذشتشو فراموش می کنه.

لباسشو در میاره و سعی می کنه که از گرمای بدن مرد لذت ببره.

چی شد.

چرا؟

دختر نتونست از گرمای بدن مرد لذت ببره.

دختر نتونست بیشتر از این نقش آدم های پست رو بازی کنه.

از سر شب تا حالا هزار بار به وجدانش گفته بود: خفه شو.

اما دیگه کم آورد.

یادش به تمام عشق بازیاش افتاد.

صورت دوست دخترش که از اول شب پیش چشماش بود، این بار دیگه خیلی پر رنگ شده بود.

دیگه دروغ بس بود.

لباسشو پوشید و مرد رو تنها گذاشت.

به مرد گفت که

چی گفت؟

هنوز کسی نفهمیده که اون شب چه حرفایی بین تبسم و مرد گذشت.

اما الان راحته.

مثل همیشه آغوش دوستش براش گرمه.

بالاخره تونستن که از شر خونواده هاشون خلاص بشن و برن یه کشور دیگه.

اونا یه پسر کوچولو دارن و از زندگیشون لذت می برن و بین مردمی زندگی می کنن که بهشون احترام می ذارن و حقو حقوق دارن.

 

پایان قسمت اول

 

 

استفاده از کلیه مطالب با ذکر عنوان "نشریه چراغ، سازمان دگرباشان جنسی ایرانی" آزاد است .

سازمان دگرباشان جنسی ایرانی مسئولیت  رسانه هایی که از این مطالب استفاده می کنند را بر عهده نخواهد داشت