|
مثل همیشه آخر شب بعد از این که شام خوردیم، ظرف
ها را شستم و همه جا را تمیز کردم که صبح وقتی بیدار میشوم دلم
از دیدن آشپزخانه
ی کثیف و ظرفهای چرب به هم نخورد. بعد با خیال
راحت رفتم توی اتاقم و کامپیوتر را روشن کردم. چند تا مقاله باید
پیدا میکردم که خبرهای دست اول داشته باشد تا برای مجله ترجمه
کنم. مقالههایی که میخواستم را خیلی زود پیدا کردم، پس یک سری
هم به صندوق نامههایم زدم. چند نامه ی تبلیغاتی، یکی دو تا نامه
از فک و فامیل دور از وطن، چند تا هم عکس و لطیفه از دوستان ساکن
وطن و - آه دلم باز شد- یک نامه از پترو.
پترو دوست مکاتبهایم بود. یک خانم همجنسگرای
سفیدپوست اهل آفریقای جنوبی. پترو پرستار بود، اما خودش سرطان
داشت. با وجود این که بخش زیادی از جهاز هاضمهاش را عمل کرده
بود، روحیه داشت. وای که چه روحیهای داشت! مدام خودم را برایش
لوس میکردم، غر میزدم، از وضع کار و جامعه ایراد میگرفتم.
طفلکی واقعاً گوش شنوا داشت. یک دوست واقعی. پر حوصله بود. با
اینکه در آفریقای جنوبی زندگی میکرد و سفید پوست بود اما بد
اخلاقترین و بدحالترین بیمارهای سیاهپوست را قبول میکرد.
هنرمند هم بود. شمع های زیبا درست میکرد و به بچههای معلول
آموزش شمعسازی میداد. یک جور کار درمانی یا هنر درمانی میکرد.
همهی این ها را برای من تعریف میکرد، گاهی هم میرفت یک تکه از
بدنش را میداد در میآوردند و بعدش شیمی درمانی میکرد. ِیک بار
به پیشنهاد من قبل از شیمی درمانی موهایش را کوتاه کوتاه کرد.
معرکه شده بود. ریختن موهای طلاییش هم دیگر زیاد به چشم
نمیخورد. همیشه بلافاصله بعد از شیمی درمانی میرفت سر کار. دل
از مریض هایش نمیکند.
پترو یک دوست خوب یا بهتر بگویم یک همراه و همدل
داشت به اسم ویلنا
(Wilna).
ویلنا تقریباً همکار من محسوب میشد، یعنی روزنامه نگار بود. چند
سالی بود که آفریقای جنوبی همجنسگرایی را پذیرفته بود و آن دو
نفر بدون ترس و وحشت با هم زندگی میکردند. برایش گفته بودم هم
جنسگرایی در کشور من یک گناه کبیره است. او هم از روزگار
آپارتاید میگفت و همه ی بدبختی هایش برای سیاهپوست ها (پترو یک
سفید مهربان بود) و البته مجازات زندان، تبعید و حتی مرگ برای
همجنسگرا ها.
از آن شب میگفتم. از آنجایی که چند روزی بود
پترو قبل از یک برنامهی شیمی درمانی رفته بود سفر، ازش خبری
نداشتم. از دیدن نامهاش خیلی خوشحال شدم. اما واقعاً خودم را به
گند کشیدم و فکر کردم حالا که دیر نامه داده، باید تنبیهش کنم و
نامهاش را آخر از همه بخوانم. عکس های مضحک را دیدم. لطیفه های
لوس را خواندم و کلی خندیدم. نامه های تبلیغاتی را دور ریختم.
بعد نامه ی دوستم را باز کردم. نامه ی دوست نازنینم را گذاشتم
آخر از همه. شاید ته دلم هیچ لوس بازی در کار نبود، شاید
میخواستم بیشتر لذت ببرم. اما باور کنید، واقعاً نامهی دوستم
را آخر از همه باز کردم.
نامه از پترو نبود. ویلنا نوشته بود به درخواست
پترو، به نشانی که او از من به جا گذاشته، برای من مینویسد که
پترو دیگر قادربه تحمل جراحی و شیمی درمانی های بیشتری نبود.
نوشته بود که او خودخواسته به زندگیش خاتمه داد که شاهد نباشد
عزیزانش چقدر از دیدن بیماری او رنج می کشند. ویلنا نوشته بود که
او همیشه از من صحبت میکرد و دوستم داشت.
دور اتاق دویدم. گریه کردم، نه گریه نمیکردم.
زوزه می کشیدم. زار میزدم. بعد سیاه هم پوشیدم. خانواده و
دوستانم تسلیت میگفتند، دلداری میدادند. اما من واقعاً نامهی
دوستم را آخر از همه باز کردم. باور میکنید؟
|