نسخه اصلی نشریه چراغ فایل پی دی اف آن می باشد

 

سال سوم

شماره بیست و هفتم

ایپریل 2007 - فروردین 1386

 

 نشریه فرهنگی اجتماعی چراغ

صاحب امتیاز: سازمان دگرباشان جنسی ایرانی

مدیر مسئول: آرشام پارسی

سردبیر: ساقی قهرمان

ویراستار: ساقی قهرمان

صفحه آرا: آرشام

طراح: امیر حسین 

 

هشتادمین میلاد شاملو و هشتمین میلاد پایگاه اینترنتی‌اش

 

شماره بیست و ششم

 

شماره بیست و پنجم

 

شماره بیست و چهارم

 

شماره بیست و سوم

 

شماره بیست و دوم

 

  شماره بیست و یکم

 

پیش شماره بیستم

 

پیش شماره نوزدهم

 

پیش شماره هجدهم

 

پیش شماره هفدهم

 

ضمیمه پیش شماره هفدهم

 

  پیش شماره شانزدهم

 

پیش شماره پانزدهم

 

ضمیمه پیش شماره پانزدهم

 

پیش شماره چهاردهم

 

پیش شماره سیزدهم

 

ضمیمه پیش شماره سیزدهم

 

  پیش شماره دوازدهم

 

ضمیمه پیش شماره دوازدهم

 

  پیش شماره یازدهم

 

پیش شماره دهم

 

ضمیمه پیش شماره دهم

 

  پیش شماره نهم

 

ضمیمه پیش شماره نهم

 

پیش شماره هشتم

 

پیش شماره هفتم

 

ضمیمه پیش شماره هفتم

 

پیش شماره ششم

 

پیش شماره پنجم

 

ضمیمه پیش شماره پنجم

 

پیش شماره چهارم

 

پیش شماره سوم

 

پیش شماره دوم

 

پیش شماره یکم

 

 

 

  

Delete

مژگان                                                                                                         بازگشت به صفحه اول نشریه

مثل همیشه آخر شب بعد از این که شام خوردیم، ظرف ها را شستم و همه جا را تمیز کردم که صبح وقتی بیدار می­شوم دلم از دیدن آشپزخانه  ی کثیف و ظرف­های چرب به هم نخورد. بعد با خیال راحت رفتم توی اتاقم و کامپیوتر را روشن کردم. چند تا مقاله باید پیدا می­کردم که خبر­های دست اول داشته باشد تا برای مجله ترجمه کنم. مقاله­هایی که می­خواستم را خیلی زود پیدا کردم، پس یک سری هم به صندوق نامه­هایم زدم. چند نامه ی تبلیغاتی، یکی دو تا نامه از فک و فامیل دور از وطن، چند تا هم عکس و لطیفه از دوستان ساکن وطن و - آه دلم باز شد- یک نامه از پترو.

 پترو دوست مکاتبه­ایم بود. یک خانم هم­جنس­گرای سفید­پوست اهل آفریقای جنوبی. پترو پرستار بود، اما خودش سرطان داشت. با وجود این که بخش زیادی از جهاز هاضمه­اش را عمل کرده بود، روحیه داشت. وای که چه روحیه­ای داشت! مدام خودم را برایش لوس می­کردم، غر می­زدم، از وضع کار و جامعه ایراد می­گرفتم. طفلکی واقعاً گوش شنوا داشت. یک دوست واقعی. پر حوصله بود. با اینکه در آفریقای جنوبی زندگی می­کرد و سفید ­پوست بود اما بد اخلاق­ترین و بد­حال­ترین بیمار­های سیاه­پوست را قبول می­کرد. هنرمند هم بود. شمع های زیبا درست می­کرد و به بچه­های معلول آموزش شمع­سازی می­داد. یک جور کار درمانی یا هنر درمانی می­کرد. همه­ی این ها را برای من تعریف می­کرد، گاهی هم می­رفت یک تکه از بدنش را می­داد در می­آوردند و بعدش شیمی درمانی می­کرد. ِیک بار به پیشنهاد من قبل از شیمی درمانی موهایش را کوتاه کوتاه کرد. معرکه شده بود. ریختن موهای طلاییش هم دیگر زیاد به چشم نمی­خورد. همیشه بلافاصله بعد از شیمی درمانی می­رفت سر کار. دل از مریض هایش نمی­کند.

پترو یک دوست خوب یا بهتر بگویم یک همراه و همدل داشت به اسم ویلنا (Wilna). ویلنا تقریباً همکار من محسوب می­شد، یعنی روزنامه نگار بود. چند سالی بود که آفریقای جنوبی هم­جنس­گرایی را پذیرفته بود و آن دو نفر بدون ترس و وحشت با هم زندگی می­کردند. برایش گفته بودم هم جنس­گرایی در کشور من یک گناه کبیره است. او هم از روزگار آپارتاید می­گفت و همه ی بدبختی هایش برای سیاه­پوست ها (پترو یک سفید مهربان بود) و البته مجازات زندان، تبعید و حتی مرگ برای هم­جنس­گرا ها.

از آن شب می­گفتم. از آن­جایی که چند روزی بود پترو قبل از یک برنامه­ی شیمی درمانی رفته بود سفر، ازش خبری نداشتم. از دیدن نامه­اش خیلی خوشحال شدم. اما واقعاً خودم را به گند کشیدم و فکر کردم حالا که دیر نامه داده،  باید تنبیهش کنم و نامه­اش را آخر از همه بخوانم. عکس های مضحک را دیدم. لطیفه های لوس را خواندم و کلی خندیدم. نامه های تبلیغاتی را دور ریختم. بعد نامه ی دوستم را باز کردم. نامه ی دوست نازنینم را گذاشتم آخر از همه. شاید ته دلم هیچ لوس بازی در کار نبود، شاید می­خواستم بیشتر لذت ببرم. اما باور کنید، واقعاً نامه­ی دوستم را آخر از همه باز کردم.

نامه از پترو نبود. ویلنا نوشته بود به درخواست پترو، به نشانی که او از من به جا گذاشته، برای من می­نویسد که پترو دیگر قادربه تحمل جراحی و شیمی درمانی های بیشتری نبود. نوشته بود که او خود­خواسته به زندگیش خاتمه داد که شاهد نباشد عزیزانش چقدر از دیدن بیماری او رنج می کشند. ویلنا نوشته بود که او همیشه از من صحبت می­کرد و دوستم داشت.

دور اتاق دویدم. گریه ­کردم، نه گریه نمی­کردم. زوزه می کشیدم. زار می­زدم. بعد سیاه هم پوشیدم. خانواده و دوستانم تسلیت می­گفتند، دلداری می­دادند. اما من واقعاً نامه­ی دوستم را آخر از همه باز کردم. باور می­کنید؟

 

 

استفاده از کلیه مطالب با ذکر عنوان "نشریه چراغ، سازمان دگرباشان جنسی ایرانی" آزاد است .

سازمان دگرباشان جنسی ایرانی مسئولیت  رسانه هایی که از این مطالب استفاده می کنند را بر عهده نخواهد داشت