|
نسخه
اصلی نشریه چراغ فایل پی دی اف
آن می باشد

شماره بیست و
ششم
مارچ 2007 -
اسفند 1385
نشریه
فرهنگی اجتماعی چراغ
صاحب امتیاز:
سازمان
دگرباشان جنسی ایرانی
مدیر مسئول:
آرشام پارسی
سردبیر:
ساقی قهرمان
ویراستار:
ساقی قهرمان
صفحه آرا:
آرشام
طراح:
امیر
حسین

هشتادمین میلاد
شاملو و هشتمین میلاد پایگاه اینترنتیاش
شماره بیست و پنجم
شماره بیست و چهارم
شماره بیست و سوم
شماره بیست و دوم
شماره
بیست و یکم
پیش
شماره بیستم
پیش
شماره نوزدهم
پیش
شماره هجدهم
پیش شماره هفدهم
ضمیمه پیش شماره هفدهم
پیش شماره شانزدهم
پیش شماره پانزدهم
ضمیمه پیش شماره پانزدهم
پیش شماره چهاردهم
پیش شماره سیزدهم
ضمیمه پیش شماره سیزدهم
پیش شماره دوازدهم
ضمیمه پیش شماره دوازدهم
پیش شماره یازدهم
پیش شماره دهم
ضمیمه پیش شماره دهم
پیش شماره نهم
ضمیمه پیش شماره نهم
پیش شماره هشتم
پیش شماره هفتم
ضمیمه پیش شماره هفتم
پیش شماره ششم
پیش شماره پنجم
ضمیمه پیش شماره پنجم
پیش شماره چهارم
پیش شماره سوم
پیش شماره دوم
پیش شماره یکم
|
|
دختر عا شقتم (1)
ساناز
بازگشت به صفحه اول نشریه
|
|
در دوران بلوغ زمانی که کم کم داشتم گرایش خودم
رو پیدا می کردم و به قولی از هر نظر داشتم شکل می گرفتم، حس می
کردم با تمام هم سن و سال های خودم متفاوتم. اون ها چیزی رو
دوست داشتند که من هیچ اشتیاقی بهش نداشتم. خب، در سن نوجوانی
دختر پسرها به جنس مخالفشون یواش یواش یه حس دیگه ای پیدا می
کنن، ولی من خالی از این احساس بودم و با هم جنس های خودم بیشتر
احساس رضایت می کردم. تا زنگ آخر می خورد همه می پریدن توی
دستشویی مدرسه و شروع می کردن به آرایش. یکی می گفت: علی خیلی
دوست داره منو آرایش کرده ببینه، یکی می گفت محمد نمی زاره
موهامو یک سانت هم کوتاه کنم، وای زود باش مریم دیر شد الان میاد
سر کوچه. خلاصه همه یه شور و حال خاصی داشتن، ولی من همین طور
عین مجسمه می ایستادم و شور و هیجان دوستانم رو نگاه می کردم.
برام جالب بودن، خیلی جذاب، چون حرف از عشق بود و احساس و من لذت
می بردم. تنها تفاوت اون ها با من این بود که برای من علی و محمد
و... معنایی نداشتن. یعنی من به اون ها کشش عاطفی و... حس نمی
کردم، برای همین خودم رو متفاوت با هم کلاسهام می دونستم. کم کم
یه حس بدی داشت به سراغم می اومد. دپرس می شدم. فکر می کردم علتش
درس خوندن زیاد از حد باشه، ولی کم کم متوجه شدم که این حس
متفاوت بودن من باعث شده یه همچین حسی سراغم بیاد. فکر می کردم
تو دنیا فقط من اینطوری آفریده شده م. از خدا گله می کردم که چرا
منو اینطوری آفریده، چرا هیچ کس تو دور و اطرافم مثل من نیست.
روزها و ماه ها و حتی سال ها همین طور سپری شد تا کم کم با گذشت
زمان تونستم گرایش خودم رو بپذیرم و قبول کنم که من همینم و تنها
نیستم و به احساسم می بالیدم و افتخار می کردم که خداوند به من
احساس و گرایشی داده که زیباست و مقدس. چرا مقدس؟ چون با روابط
دگرجنسگرایان متفاوته، دوز و کلک کمتر داره، خیانت کمتر داره، تو
این رابطه خودخواهی کمتره، حقارت کمتره، و خیلی از مسائل و
مشکلاتی که بین دگر جنس گرایان هست بین ما نیست. پس اون ها باید
بگن، ای کاش ما هم همجنسگرا بودیم، نه اینکه ما بگیم ای کاش ما
دگرجنسگرا بودیم. ما برای به دست آوردن یکی مثل خودمون تلاش می
کنیم و وقتی پیداش می کنیم مثل یک گل ازش مراقبت می کنیم و نمی
ذاریم حتی یک خار بره تو دستش. برای طرفمون و عشقمون ارزش
قائلیم. برای عشق ارزش قائلیم. خداوند اقلیت هاش رو بیشتر دوست
داره. ما باید افتخار کنیم که جزو اقلیت های جنسی هستیم چون خدا
روح ما رو خیلی ظریف آفریده که برای انسان ها ارزش قائل باشیم و
عشقمون عمیق و دور از هوس باشه. من شخصاً از اینکه همجنسگرا هستم
بی نهایت خوشحالم و خدا رو روزی هزاران هزار بار شاکرم. درسته که
دوران نوجوانی بدی رو پشت سر گذاشتم و کسی که هم احساس خودم باشه
رو نتونسته بودم پیدا کنم. خوب علتش هم جامعه بود، جامعه ای که
همه چیز در اون پنهانه، هیچ کس حق نداره اونی که هست رو با غرور
و افتخار و با سینه ای سپر به همه نشون بده و بگه: "آقای محترمی
که به من احساس علاقه می کنی، من به هم جنس خودم عشق می ورزم.
اینقدر پیله نکن واسه خواستگاری اومدن." خوب اونم بی خبر از این
حس، دوست داره به هر طریقی شده جواب بله رو بگیره .خانواده ها هم
بی اطلاع از اصل مطلب، البته شاید هم بدونن، ولی می خوان به
طریقی از واقعیت فرار کنن و سرشون رو عین کبک کردن تو برف. پیش
خودشون فکر می کنن که این حس گذریه و با ازدواج کردن درست می شه
ولی خبر ندارن که ازدواج باعث می شه فرزندشون زیر پا له بشه.
تمام حسش، عشقش، گرایشش، شخصیتش، و غرورش سرکوب بشه و تبدیل بشه
به یه آدم افسرده، عصبی، هم خودش رو بدبخت کنه هم یکی دیگه رو.
ولی اعتقاد من اینه که هیچ کس نمیتونه دو عاشق رو از هم جدا کنه،
هیچ کس حق این رو نداره که به زور چیزی رو تحمیل کنه
این خودخواهیه. بزرگترین
مشکل ما خانواده هامون
هستند. اگر اون ها بیان دقیق و منطقی و از روی علم و منطق به این
قضیه نگاه کنن دیگه مشکلی برای من و امثال من وجود نداره. به جای
اینکه هی بشینن غصه بخورن و با ما بد رفتاری کنن و به چشم دیگری
به ما نگاه کنن، یه فکر اساسی بکنن، که بابا حالا که بچه مون
همجنسگراست، دست خودش هم که نیست، خدا آفریده، بیایم حداقل ما که
هم خونش هستیم، از گوشت و پوستش هستیم، کمکش کنیم، راه رو براش
باز کنیم، زندگی رو به کامش شیرین کنیم، به حرف مردم گوش ندیم.
دهن مردم که بسته شدنی نیست، بذار هر چی دوست دارن بگن. بچه مون
راحت باشه، عذاب نکشه، گور بابای مردم. آهای عاشقا با شما هستم.
واسه عشقتون مبارزه کنید. استقامت کنید. تحمل کنید. صبر کنید.
مقابله کنید. عشق ارزش همه ی اینها و بالاتر از اینها رو داره.
|
|