|
خشم خود را فرو خوردیم. رنج فراوان کشیدیم. سال
های سال به دنبال آن ناکجا آبادِ دوست بوده ایم.
هنوز از خودم رضایتی ندارم. با اعصاب خرد و
درمانده به همه چیز نگاه می کنم. در درونم جز رنج و افسردگی
نیست. عشق را در نگاه دیگران می جویم. دیگر هیچ شعری تنهایی ام
را تمام نمی کند. هیچ آوایی و صدایی مرا به وجد نمی آورد. می
دانی، لفظ نسبی بودن، به معنای نسبی بودن نیست، بلکه به معنای بی
هویتی، بی حالتی، بی اخلاقی است.
خدایا چه کنم. می گویند اختیار، اما کدام اختیار؟
همه چیز در یک دایره ی جبر گونه ی علت و معلولی بر من حادث می
شود. آیا همه ی این عبارت ها آدم ر ا به سمت عنوان این نوشته نمی
برد؟ ذره ای عشق برایم فراهم نیست و حسم عمیق تر از اینکه هست،
نیست.
نیازم به پول بیشتر از گذشته است. همه ی مشکلاتم،
همه ی نرسیدن ها به اهدافم را، در این بی پولی می بینم، نه در
خود خودم. هر کار بکنی من همان ام که خودم می گویم، نه آنی که به
نظر تو می آیم. آره من جنده ام.
بی اعتمادم، چون همه به من بی اعتمادند. هر گونه
محبت به خودم را سطحی و ظاهری می بینم. هیچکس حالم را در نمی
یابد. هیچ روزنه ای رو به آینده ندارم. کاشکی عمرم زودتر تمام
شود. کوچک ترین توجهی از دیگران را عین خوشبختی می دانم. با
کمترین کم محلی دنیا برایم تیره و تار می شود. هر چه می کوشم و
تلاش می کنم، نمی رسم. زمانی که هیچ حرکتی نمی کنم یک دفعه جمع
خوبی ها به نزدم می آیند. اما چه فایده، خودم آن را به دست
نیاورده ام و هر چیزی که خودم به دست نیاورده ام را زود از دست
می دهم.
نمی دانم به چندین نفر گفته ام کات، تمام شد، و
با چندین نفر خداحافظی کرده ام. چه لذت کوتاه مدتی دارد زمانی
که می گویم کات. هیچوقت با کسی دوستی مداوم نداشته ام، گویی عشق
را در جدایی می بینم. چه لذتی دارد که او را عاشق خود بدانم و او
را ترک کنم. چه لذتی دارد او در پی من باشد و من به او کم محلی
کنم. چقدر خوب است او به فکر کارهایی بیفتد که برایم انجام داده
است و همیشه پشیمان باشد. آره، لذت دوستی برایم بیشتر در لذت ترک
اوست. هر موقع با کسی طرح دوستی می بندم او را ترک می کنم. خدایا
خودت می دانی که بعد از چندین و چند بار تجربه، دوستی دوباره
ایحاد کرده ام، اما هیچ وقت نتیجه ای نداشت. نمی دانم، یا من
دیوانه ام، یا دیگران. خدایا گهگاهی دیگران را گول می زنم، آنچه
نیستم را وانمود می کنم هستم. تنها یادگار دوران گذشته ام همین
توهم است، چقدر لذت بخش است. دروغ که نمی گویم. تقصیر خودشان است
که اینگونه متوهم هستند و درباره ی من اینگونه خیالبافی می کنند.
من که به آنها دروغ نمی گویم، اما توهم آن ها را رد هم نمی کنم.
دیگران اینگونه در دوستی پیش می آیند، نه رویارو با من، بلکه
رویارو با توهم شان از من.
بارها عاشق شده ام، اما امروز از عاشق شدن می
ترسم. همیشه می گویم ولش کن، بگذار مرا بشکند. چه لذتی دارد که
او مرا بشکند، ولی هیچوقت نمی خواهم او را بشکنم.
وقتی با او هستم، همیشه در ذهنم هست، ولی وقتی
میگویم کات، دیگر تمام می شود. عادت کرده ام به این.
وقتی به تو می گویم کات، چه راحت آن را می پذیری.
این نشان آن است که چقدر به هم دروغ گفته ایم، البته دروغ های
سفید. شاید هم دروغ نگفته ایم، شاید، اینقدر خسته ایم که دیگر
باورمان شده است که هر دو بعد از مدت کوتاهی بایستی از هم جدا
شویم. بهترین کلامی که در وقت خداحافظی می گوییم این است: بله،
آدم های روان پریشی هستیم. و یا اصلاً از اول به درد هم نمی
خوردیم یا تیپ هم نیستیم. آره، اینگونه برخوردها عادتمان شده. به
یک زندگی که با عشق آغاز شود و با عقل ادامه یابد، عادت نداریم.
آره، جنده ام من.
می دانی، یکی از صفات اخلاقی ما این است که کم
حافظه ایم، حتی گهگاهی آنهایی را که دیده ایم، ملاقات کرده ایم،
در بیرون هم می بینیم، به یاد نمی آوریم. عادت کرده ایم کم حافظه
باشیم. باور کرده ایم که همه چیز زود گذر است. همه چیز لرزان و
متغیر است. ما به متغیرالاحوال بودن یکدیگر عادت کرده ایم. هدف
ما از ما گرفته شده. دیگر نمی توانیم بگوییم، من. زمانی که می
گوییم من، منظورمان این است که من، از تو، برترم. هیچوقت نمی
خواهیم بگوییم من هستم، من عاشقم، من فکر می کنم.
همیشه خودمان را پنهان می کنیم، از دیگران، از
خانواده، از دوستان، از جامعه، هم کلاسی ها، همه، همه.
اینگونه است که همیشه محتاج دیگران می شویم، برده
ی محبت دیگران می شویم. حتی آن هایی که جای پدرمان هستند اگر
کمترین محبتی بکنند، وابسته می شویم، عاشق می شویم، حتی با آنها
سکس می کنیم. دنبال آرامشیم و آرامش را در کسانی که ادعایی
ندارند می جوییم. نه به سبب اینکه تافته ی جدا بافته اند، بلکه
به دلیل کهولت سن شان، بسیاری از مسائل چه بد و چه خوب در
درونشان تثبیت شده است. آره، اینگونه است، جنده ام من.
می دانی اینقدر من و شما از هم دور شده ایم که
تنها وجه مشترکمان همان احساس جنسی ما است، آن هم به دلیل این که
جزو امور غیر اجتماعی است، وگرنه، اگر به اختیار خودمان بود،
چنان می کردیم که با سایر مسائل زندگی مان کردیم.
این جندگی باعث شده که دنبال افراد ماجراجو
باشیم؛ کسانی که فقط می توانند تخیل ما را ارضا کنند. می دانم،
اینقدر با توهم آشنایم که اگر بسیاری از مواهب این عالم را عیناً
به من بدهند، باز توهم آن، برایم شیرین تر است.
همه ی آمال و آرزومان پول است. پول برای دستگیری
از ما نیست، بلکه توهم ما از چیزهای خوب را ارضا می کند. می
تواند هوس های زود گذرمان را التیام بخشد. می تواند خودمان را از
دیگران پنهان کند. می تواند هزار و یک کاری که یاد نگرفته ایم و
هزار راه نرفته مان را جبران کند. می دانی، پول، ملاک ماست برای
خواستن همدیگر و ماندن با همدیگر. این پول است که به ما اعتماد
می دهد.
آره، آره من ج...ده ام چون بنده ی پولم. همین
عنصر شفابخش که همه چیز در آن موجود است. رشد فردی، شأن اجتماعی،
هر چیز مطلوب را برایم فراهم می کند. می دانی، نفس می کشم دراین
جامعه چون دیگرانی هستند که مثل من جنده نیستند. کسانی که همه
چیزشان به پول ختم نمی شود. هنوز به کار، تخصص، علم، اخلاق،
تعاملات اجتماعی و ارتباطات اجتماعی اعتقاد دارند. اگر همه بنده
ی پول بودند بازار من خراب می شد. می دانی من آنان را احمق خطاب
می کنم و آنها به می گویند جنده.
برای رسیدن به آن خیالم و آن توهمم همه کار می
کنم، حتی اگر آن خیال، ساعتی طول بکشد و فقط ساعتی به من لذت
بخشد.
ما جنده ها، مردم شهر برره ایم که بالا و پایین
دارد. همه مان می دانیم بازار فخرفروشی، بازار خود خواهی و بازار
خودپسندی، صوری است، اما همیشه هیزم به آتش آن اضافه می کنیم.
هرکسی به ما توجه کند، از او دور می شویم و هر که بی توجه باشد،
به او نزدیک می شویم. هر چیزی از کسی یاد می گیریم، قضیه را
معکوس می کنیم و چنان نشان می دهیم که از قبل، آن را می دانسته
ایم. هیچوقت حیرت در ما نمایان نمی شود چون به خودمان یاد داده
ایم اگر در چنین وضعیتی قرار گرفتیم، به بی خیالی از آن بگذریم.
همیشه به دنبال آن کلاس گذاشتن های بی فایده هسیتم، و در مقابل
کسی که برایمان کلاس بگذارد، یا خاموشیم یا مثل خودش کلاس می
گذاریم. آره، سعی می کنیم از قافله عقب نمانیم. همیشه بلند بلند
فکر می کنیم.
بیشتر با خودمان واگویه می کنیم و به واگویه عادت
داریم. البته حق داریم چون اگر پرده ی درونمان را برای دیگران
کنار بزنیم، مورد هجوم واقع می شویم. سال های سال است حتی
کوچکترین مسائل شخصی مان را به کسی نگفته ایم، نهایتاً می گذاریم
هر کس تیز هوشی به خرج داد، بفهمد.
می دانی، خیلی ها را می شناسم که اگر تکنیک ما
جنده ها را بکار نبرند، به افسردگی شدید مبتلا می شوند. می
دانی چرا؟ چون ما که هوش نداریم، معیشت صحیح و درست هم نداریم،
اعتماد به نفس هم از ما گرفته شده، حالا اگر با سکس، که قسمت
عمده ی زندگی ماست، کنار نیاییم، همه ی عمر مبتلا به افسردگی
خواهیم بود. بگذار درد های دیگرمان را با سکس التیام ببخشیم.
بگذار بازار سکس و سکس فروشی گرم تر شود. بگذار
همه ی این ها باعث شود که به چیزهای دیگر نیندیشیم. تازه، همه ی
این مسائل، جدای همه ی مسائل و مشکلاتی است که سایر افراد جامعه
دارند، همان مشکلاتی که در شهر، مدرسه، اداره، دانشگاه، خیابان،
دولت و ... وجود دارد.
آره آره جنده ام من
|