|
در حالی که توجه دولت های غربی به تهدید سلاح های
کشتار جمعی ایران کشیده شده و گیج این خبرند، رژیم اسلامی خود
با تهدیدهایی از درون کشور روبرو است و روز به روز بر سرکوب
کارگران، زنان، دانشجویان،
گی
ها، اقلیت ها، و این روزها، ناشران و نویسندگان، می افزاید.
تحلیلگران غربی شاید در نیروی انگیزاننده ی متن شک کنند و بپرسند
"من در بستر مرگ" ویلیام فالکنر، "بوف کور" صادق هدایت، "عموجان
ناپلئون" ایرج پزشکزاد، "دختری با "گوشواره ی مروارید" تریسی
شوالیه، و حتی "رمز داوینچی" دان براون، چه تأثیری در روند سیاسی
ایران می تواند داشته باشد؟ اما رژیم ایران به خوبی از معجزه ی
تخیل و تفکر آگاه است و از زبان وزیر ارشاد و فرهنگ اسلامی به
ناشران هشدار می دهد که این "غذای مسموم غربی را به خورد نسل
جوان" ندهند.
واضح است که "این غذای مسموم" تهدیدی برای نسل
جوان نیست، تهدیدی است برای دست اندرکاران دیکتاتوری مذهبی. پس
از گذشت بیست و هفت سال از انقلاب، رژیم اسلامی نه فقط پاسخی
قانع کننده به شهروندان ایران در اختیار شهروندان ایران نگذاشته
است، واقعیت آن است که حتی قادر نبوده پیروزی رژیم در عرصه های
فرهنگی را به چهره هایی که خود در سلسله مراتب مذهبی جایگاهی
دارند، بباوراند. نسل جوان، بچه های انقلاب که قرار بود ارزش های
انقلاب را حفظ کنند و پایه های قدرت ایدئولوژیک رژیم باشند، و
نسل جوان سابق انقلابی، آنهایی که از میانشان بسیاری جان خود را
برای حفاظت از انقلاب داده بودند، همان دو گروهی که رژیم به
سرسپردگی شان تکیه کرده بود، حالا تخیل و تفکر به کار رفته در
آثار ادبی را به کار می گیرند تا در مقابل سرکوب فکری همین رژیم
مقاومت کنند.
جوان ها با شعر تن کام فروغ فرخزاد، و سیمین
بهبهانی هشتاد ساله ی فمینیست فعال حقوق بشر، با شعر و داستان
جیمز جویس و جرارد منلی هاپکینز از خود بیخود می شوند. انقلابی
های سابق نظیر اکبر گنجی از هانا آردنت و اسپینوزا و نیز حافظ و
مولانا نقل قول می آورند و فضای باز دموکراسی سکولار و یا برچیده
شدن سرکوب های حاضر را زیر نام فرهنگ و سنت طلب می کنند. چندی
پیش احمدی نژاد رئیس جمهور ایران اعتراف کرد که انقلاب در دهه
های گذشته قادر نبوده سکلولاریسم و لیبرالیسم از فضای فکری
ایرانیان دانشگاهی ریشه کن کند و از دانشجویان دعوت کرد دانشگاه
های پاکسازی شده را از نفوذ عناصر سکولار و لیبرال یکبار دیگر
پاکسازی کنند.
مقامات ایرانی ادعا دارند بعضی از کتاب هایی که
ممنوع اعلام شده اند آشکارا در خواننده ی ایرانی احساس فرودستی
ایجاد می کنند و آنان را به دنباله رو غرب بدل می کنند. این ادعا
بی معنی است. خواندن کتاب های غربی نشانه ی فرودستی نیست بلکه
پذیرش تفکر و تخیلی جهانی است؛ سنتی که ریشه اش در ایران به قرن
های قبل برمی گردد، به زمانی که کسانی چون فارابی آثار افلاطون و
ارسطو را به عربی ترجمه می کردند و همراه با گسترش اسلام در
اروپا به نوزایی فلسفه و تفکر یونان کمک رساندند.
این احساس فرودستی نیست، کنجکاوی است و شوق به
ارتباط و ایجاد گفتمان با دیگران که زمینه ساز عطش به آثاری است
که در نقاط دیگر جهان نوشته می شوند. برای آنان که از حق معاشرت
و تبادل نظر با ساکنان کشورهای دیگر محروم شده اند، کتاب، فیلم،
موسیقی و هنر دیگران راهی است برای رابطه و بازیافتن جایگاهی در
کنار دیگران در جاهایی از جهان که از آنان دریغ شده است. از
طرفی، خواندن و به دست دادن ترجمانی از آثار غربی شوقی را در
خواننده ی ایرانی زنده می کند که در کشور خودش به فراموشی کشیده
شده است.
اما شاید خطرناک تر از علاقه به خواندن کتاب های
غربی، عشق ایرانیان به و همزاد پنداری شان با آثار ادبی و به
خصوص با شاعران کلاسیک ایران است، که در طول قرن ها نگاه تازه
ای، متفاوت با آنچه شاهان مستبد و روحانیون متحجر حکم کردند، در
اختیار مردم گذاشته اند. بیش از هفتصد سال پیش عمر خیام، دانشمند
و شاعر و بیخدا، از قطعیت مرگ و تزلزل زندگی نوشت و نوشت که شفا
در عشق و شراب است و حافظ، زاهدان دو رو را که خلق را به جرم
نوشیدن شراب در خلوت، در ملاء عام به شلاق می زدند، زیر تسمه
کشید و مولانا اعلام کرد که عبادت که می کند فرقی نمی کند در
مسجد باشد در کلیسا باشد یا در کنشت.
پیشروان ادبیات امروز ایران در آغاز قرن گذشته
نیز، نظیر ایرج میرزا، با زبانی زنده از شهوت کلمه و با طنز
گزنده فساد و دورویی نشسته در هرم قدرت مذهبیون را افشا کردند.
صادق هدایت، پدر رمان مدرن ایران، علیه خرافات و دیکتاتوری دینی
نوشت و با ارزش ترین شاهکار رمان مدرن فارسی، بوف کور شوم را خلق
کرد. از شاهکارهای کلاسیک تا شعر امروز. هر اثر شاهدی است بر این
واقعیت که فرهنگ فارسی، قبل و بعد از اسلام، به قلم بهترین
شاعران و نویسندگان نوشته شده و نه آنان که دین را غصب کردند تا
از طریق آن قدرت را به نام خود به کرسی بنشانند. شور و عشق و تن
کامی و نیز، با جان، با رویگردانی از قدرت و شک به سیاست حاکمان
و دو رویی زاهدان، با آرزوی جهانی رنگارنگ و چند صدایه، ادبیات
ایران به ایران بیرنگ خشمگین کوتاه فکر روی خوش نشان نمی دهد.
تفتیش و حذف عقاید در ایران بر ضرورت وجود کتاب
به عنوان پلی برای گفتگو و زمینه ای برای خلق فضاهای آزاد که
تنگناهای ناشی از سیاست، ملیت، نژاد، جنسیت، مذهب و مکان را از
میان بر دارد، تأکید می کند. در دنیا آزاد اندیشان باید که
ایرانیان را در برابر سانسور و حذف حمایت کنند؛ می توانند همراهی
خود را با ایرانیان، با انکار دیدگاهی که ایران را ساده می
پندارد و حقیر می نماید ابراز کنند، دیدگاهی که میان فرهنگ
ادعایی یک رژیم دینمدار مدرن، و فرهنگ و ادبیات اصیل مردمی با
قدمت تاریخی فرق نمی گذارد. با نگاهی به سنتی که در گذشته و با
فیتزجرالد، گوته، ادوارد براون و لوئی مسینون شروع شد و امروز با
دیگرانی که ایران را با ارزش می یابند و هنوز از مسیر ادبیات
ایران به ایران وصل می شوند، ادامه یافته، خوب است آن یکی ایران
ِ پنهان ِ غصب شده را با خواندن شاهکارهای بهترین و معتمدترین
نمایندگانش، یعنی شاعران و نویسندگانش، تقدیر
کنیم.
آذر نفیسی استاد
میهمان دانشگاه هاپکینز واشنگتن و استاد سابق دانشگاه تهران، و
دانشگاه آزاد اسلامی و علامه طباطبایی است. به قلم نویسنده ی
لولیتا خوانی در تهران، که به سی و دو زبان ترجمه شده و جوایزی
چندی را به خود اختصاص داده، مقالات متعددی در نیویورک تایمز،
واشنگتن پست، وال استریت جورنال، چاپ شده است. به همین قلم،
خوانش انتقادی رمان های ناباکوف، به چاپ رسیده. آذر نفیسی در حال
حاضر مشغول نوشتن دو کتاب، جمهوری خیال، و آنچه بر زبان نیاورده
ام، است.
|