نسخه اصلی نشریه چراغ فایل پی دی اف آن می باشد

 

شماره بیست و پنجم

فوریه 2007 - بهمن 1385

 

 نشریه فرهنگی اجتماعی چراغ

صاحب امتیاز: سازمان دگرباشان جنسی ایرانی

مدیر مسئول: آرشام پارسی

سردبیر: ساقی قهرمان

ویراستار: ساقی قهرمان

صفحه آرا: آرشام

طراح: امیر حسین 

 

هشتادمین میلاد شاملو و هشتمین میلاد پایگاه اینترنتی‌اش

 

شماره بیست و سوم

 

  شماره بیست و دوم

 

  شماره بیست و یکم

 

پیش شماره بیستم

 

پیش شماره نوزدهم

 

پیش شماره هجدهم

 

پیش شماره هفدهم

 

ضمیمه پیش شماره هفدهم

 

پیش شماره شانزدهم

 

پیش شماره پانزدهم

 

ضمیمه پیش شماره پانزدهم

 

پیش شماره چهاردهم

 

پیش شماره سیزدهم

 

ضمیمه پیش شماره سیزدهم

 

پیش شماره دوازدهم

 

ضمیمه پیش شماره دوازدهم

 

پیش شماره یازدهم

 

پیش شماره دهم

 

ضمیمه پیش شماره دهم

 

پیش شماره نهم

 

ضمیمه پیش شماره نهم

 

پیش شماره هشتم

 

پیش شماره هفتم

 

ضمیمه پیش شماره هفتم

 

پیش شماره ششم

 

پیش شماره پنجم

 

ضمیمه پیش شماره پنجم

 

پیش شماره چهارم

 

پیش شماره سوم

 

پیش شماره دوم

 

پیش شماره یکم

 

 

 

  

شعر و داستان

علی صیامی، مریم رییس دانا ، همزاد و مریم جعفری                                                   بازگشت به صفحه اول نشریه

 

برخورد از نزدیک

علی صیامی

 

تقریباً از نفس افتاده، از چهار پله ی باقیمانده هم بالا می روم، کیسه های خرید را زمین می گذارم و در آپارتمانم را باز می کنم. از راهروی تاریک به آشپزخانه، جایی که مواد غذایی را در یخچال می چپانم می روم و بعد به اتاق اولی. می خواهم کیفم را در آنجا و نامه ها را روی میز بگذارم که او را می بینم.

او میان دو باند بلندگو، با بلوز گشاد قرمز به بالا سر خورده، کپل صاف و برنزه، ران های از هم باز، روی موکت دراز کشیده است. به آهستگی سرش را با چرخشی به سوی من بالا می آورد و با لبخند ظریف و بازیگوشی بر لب هایش نگاهم می کند و می گوید:

"به، چه عجب،" و ادامه می دهد، "خیلی وقته که در انتظارتم،"

قلبم می ایستد، برای چند ثانیه، و سپس ضربه های تند و سریعش تا نوک موهایم شروع به زدن می کند. تا حالا اینجوری جا نخورده بودم. می بینم که زندگی منظم روزانه ام به سرعت برق از هم وا می رود.

آن زن، زنی که کاملاً خودمانی روی زمین دراز کشیده و مشغول مطالعه است، منم، آره، خودم هستم. انگاری روزهاست که بر زمین دمر افتاده و کتاب می خواند، با بلوز قرمز کمی به بالا سریده و با ساق هایی که در هوا بازی می کنند.

به سرگیجه می افتم، چشمانم سیاهی می رود، در لحظه، هم سردم است و هم گرم، لرزم می گیرد. در گوش هایم سوتی تحمل ناپذیر کشیده می شود. حرف نمی توانم بزنم. به هوا نیاز دارم. اصلاً نمی توانم نفس بکشم. دارم خفه می شوم.

به آهستگی از جایش بلند می شود. النگوهایش تا مچ دست به پایین می افتند. وقتی که به سویم می آید، می گوید: "د، بیا دیگه" و شانه هایم را می گیرد. خودم را پس می کشم، تماس بدنش شبیه برق گرفتگی است. نه، رویا نیست، شبح نیست، دستی نرم و گرم است، بازویی پر زور و زنده که خودش را تا گردنم می سراند و بر شانه هایم می افتد. حس می کنم که کرک- موهای پس گردنم سیخ شده اند، پوستم از هم کشیده می شود.

"می دونی" درمانده شروع می کنم به زمزمه، "می دونی، بارها واسه خودم چنین لحظه ای رو نقاشی کرده بودم. همیشه قبل از به خواب رفتن صحنه هایی به این شکل رو مجسم کرده ام اما.." می گوید: "می دونم، و حالا وقتش رسیده، می رم چایی رو درس کنم." از من کنده می شود و پا برهنه به آشپزخانه می رود.

گرمای دستانش هنوز شانه هایم را می سوزاند. زانو می زنم، زانوهایم از من دور می شوند. به زمین می نشینم و سرم را لای دست هایم پنهان می کنم، چشم هایم را می بندم و می کوشم که آرام و عمیق نفس بکشم تا این آشوبی که درونم را از هم پاره می کند آرام بگیرد و بتوانم دوباره به خود آیم. چند روزی می شود که در شکمم، کسی صدایم می کند. مثل وقت هایی که از چیزی تحریک بشود. اما اینجا... یک رویا. باید این پریشان خیالی را از خودم دور کنم و به واقعیت خودم برسم. می ترسم که بندهای زندگی بسیار منظمم پاره و از هم جدا شوند. عقل، فکر باز و روشن، منطق، نه هیچ چیز نمی تواند کمکم کند تا دوباره سر پا شوم.

صدای ریختن آب در کتری را در خلال این کلنجارهای فکری می شنوم، صدای جابجایی ظرف ها را. نه، نباید بی حرکت ظرف ها را. نه، نباید بی حرکت اینجا بنشینم. باید به آشپزخانه بروم، همین الان و بی معطلی، این زن، این من را ببینم و مواظبش باشم.

کاملاً خودمانی، خودمانی تر از هر کسی در دنیا در آشپزخانه ی من دو فنجان را می شوید و شکردان را پر می کند.

گهگاهی خنده ی ریزی به سمت من می زند، مثل آن که بخواهد به بچه ی ترسیده ای احساس امنیت بدهد. نه می توانم و نه می خواهم که حرفی بزنم. طلسم این جادوی غریبی که مرا بندی خود کرده است را نمی توان با کلمات شکست. به چارچوب در تکیه می دهم و او را می پایم فقط همین. معنای هر حرکتی را از بر است.

بارها جلوی آینه مسخره بازی در آورده و رقصیده ام، ساعت ها تلفنی حرف زده و در همان حالت به حرکات صورت و بدنم در آینه باریک شده ام، اما حالا اینجا در آشپزخانه ی من همه چیز طور دیگری است. او کاملاً حق به جانب رفتار می کند اما من بی تابی ای را در بین خودمان احساس می کنم. هنوز کمی می لرزم ولی از او آرامش و گرما بیرون می زند؛ از دست هایش، بازوهایش، حرکتی که به اجزای بدنش می دهد و از آن حالت لبخندش به من. تنها یک چیز می خواهم به سویش کشیده شوم، خودم را آغوشش بیندازم، به او بچسبم و صورتم را در انحنای گردنش چال کنم، او را کامل حس کنم و آرامشش را در درونم جاری. اما نمی توانم. چسبیده به در، مانند چوبی ایستاده مانده ام. قلبم هنوز تا گلویم می تپد، دهانم خشک است و پس گردنم یخ زده است.

کاش این لحظه ی پر هیجان و غیر قابل تحمل به زودی به پایان برسد... چای آماده شده و او سینی در دست به اتاق خواب می رود. آن را بر عسلی می گذارد و بر تخت می نشیند. آنطور که مرا نگاه می کند، یعنی به سویم بیا. کنترل اعصابم را ندارم. سیگاری از پاکت سیگار بیرون می کشم. چوب کبریت ها می شکنند و هنوز سیگارم روشن نشده است.

"بیا، بیا اینجا دراز بکش" را طوری با لطافت و ناز و مهربانی می گوید که چاره ای برایم نمی ماند تا خودم را از تنگی شلوار آزاد کنم و در کنارش دراز بکشم.

خوابیده ام به پشت با چشمانی بسته و تپش تند قلب. سعی می کنم که تندی تنفسم را کنترل کنم. سرم را روی زانویش می گذارد و نرم و دلچسب موهایم را نوازش می کند. به بالا نگاه می کنم. به چهره و به چشم های خودم. گرما و آرامش در من جاری می شود و نم نمک آرام می شوم. به ناگاه احساس خستگی می کنم. خسته مثل یک مرده، هلاک. برای هردمان چای می ریزد، به هر فنجان چای دو قاشق شکر و کمی آبلیمو اضافه می کند. حیران در این فکرم (عجب، او چای را به همان اندازه شیرین دوست دارد که من،) او برای سیگاری می گیراند. حرف زدن برایم، برای اولین بار در زندگی ام، بی خاصیت می شود. نیازی نیست چیزی به او بگویم او همه چیز مرا می داند و من هم همه چیز او را. رازی در کار نیست، کوچکترین پنهانکاری با هم نداریم، تمامی دیوارها و مانع ها از بین رفته اند. ما همدیگر را می شناسیم، تا مغز استخوان مان. در چشم های همدیگر نگاه می کنیم، به اعماق آن فرو می رویم، طولانی و گرسنه به شکلی که تا حالا به چشم هایم خیره نشده بودم. در ژرفنای چشم ها خودمان را کاملاً عریان، کودک، دختربچه، زن، مسن می بینیم، ازلی و امروزی، بیگانه از هم و بسیار نزدیک به هم. تحریکی از زانوها به سمت ران ها راه می افتد از شکم می گذرد به قلب می رسد. چهار بازو گشوده می شوند و دو بدن همدگیر را در آغوش می گیرند. محکم به همدیگر فشار می آوریم. نمی دانیم که قلب در کجای بدنمان این همه تند می تپد. مثل این که سوار بر ترن هوایی در پارک بازی هستیم و قبل از آن که واگن به پایین بسرد، در همان لحظه، لحظه ای قلب و نفس از حرکت باز می ایستند، و سپس سقوط به اعماق.

من مشتاق او هستم و می دانم او هم مرا می خواهد. با انگشت هایم صورتش را نوازش می دهم و نوازش می شوم. گرما زده از شود اشتیاق لب های ترک خورده ی یکدیگر را می بوسیم. گاز می گیریم. دندان ها به هم ساییده می شوند، زبان ها همدیگر را هل می دهند و بالاخره داخل دهان می شوند.

مزه ی دهانش، شکر، چای، توتون، آبی زلال، دندان ها سفید، براق، سفت و صاف. سق ها نرم و مرطوب. دست هامان به زیر بلوز و تی شرت می روند. زیر بغل ها گرم و خیس. نوک پستان ها رمیده و برجسته.

لباس هامان را از تن یکدیگر می کنیم. از جامان برمی خیزیم و به جلوی آینه می رویم. دست بر بدن هم می کشیم. من چهار تا دست هایش بر پشتم، بر کپلم. سرش کنار سر من، سر من خوابیده بر گردنش، موهامان در یکدیگر. تشخیص مان از هم ناممکن. چرخان و خمیده، دست ها بر پوست سر می لغزند، انگشت ها در هم فرو می روند، ناخن های سرخ و طلایی بر پوست برنزه ی تراش خورده و نرم برق می زنند. در مقابل هم می ایستیم، چهار تا نیمرخ.

به زانو می نشینم و سرم را بر شکمش می گذارم. صدای درونم را می شنوم. صورتم را به ران ها و شرم موهایش می فشارم. می بویمش. می بویمم. بویی که عاشقش هستم و هیچگاه به اندازه ی کافی نداشتمش. دلم می خواهد که خودم را در این بو دفن کنم.

بر زمین دراز می کشد و مرا به سوی خود می کشد. دوباره سرم را بر شکمش می گذارم. ناخن ها بر پشتم، از کپل ها تا زیر بغل کشیده می شوند. در موها فرو می روند. جشن. زبان بر گردنش می سرد، بر گردی پستان می چرخد تا به نوکش برسد. مزه ی زیر بغل بر زبان. عرق لب هایش را از لبم می بوسد. موهای طلایی نرم و لطیف مثل تاج گلی دور ناف درخشندگی خیسی میان دو شرم لب ها، رنگ خاکستری و صورتی شان، رنگ آن اسفنج دهانه، لغزندگی، کلیتوریس ورم کرده به رنگ صورتی سیر. با نوک انگشت آرام آرام با آنجا بازی کردن، با کف دست بر آمدگی داخلی بالای ران را فشار دادن، لرزش ریتمیک کپل هایش مرا هم می لرزاند. زبان از پوست مرواریدی بالای ران رو به پایین سر می خورد تا گودی داخلی زانو و از آنجا تا قوزک پا، بعد مکیدن و دندان دندان کردنش و لیسیدن کف پا. مچ پایش را در دست گرفته تا پایش را عقب نکشد. شست پا را با نوک زبان دور زدن، آن را در دهان پر آب پنهاندن و محکم مکیدن و به آهستگی رهایش کردن.

آه و ناله ها و لرزش های او، لرزیدن من و ضربان واژنم دردی سوزان را به ژرفنای درونم جاری می کند. با پشت دستش به گوشت داخلی رانم فشار می دهد و همزمان با کف دست انحنای باسنم را می نوازد. شستش به دور دهانه ی واژنم می چرخد و یکباره به درونش فرو می رود. شستم در او لمس می کند دیواره های واژن را و نوازش می دهد دهانه ی رحم را. انگشتی به سوراخ باسنم فرو می رود. آن دیواره ی نازکی که این دو سوراخ را از هم جدا می کند! انگشت ها حرکاتی دورانی بر پایه ی کلیتوریس دارند. جنبیدن کپل ها، یک سونات، یک رقص. ریزش آبشاری از شست پا به سمت قلب، لرزیدن و در خود جمع شدن، درد، آن کشش درون شکم.

باید تمامش کرد. اضطراب و تشویش از تمامی ذرات بدن بیرون می زنند، همه چیز به دور خودش می چرخد، دیگر نمی توان جلوی هیجان را گرفت. به لختی نباید اجازه داد. هنوز نه.

صورت را در خیسی ها پنهانیدن، خود را مزه کردن، نوشیدن، نه هرگز نمی توان همه چیز را به اندازه کافی داشت. با نوک زبان مزه ام را، طعمی را که تا امروز لب ها و دست های دیگران بر خود داشتند. همه ی پنهان شده ها را، چروک ها و عمق ها را کاویدن، با لب ها تمامی رطوبت شرم- لب ها را بوسیدن، با دست ها کپل ها را چنگ زدن.

ماهیچه ها از هم باز می شوند، ران ها به هم فشار می آورند، لزجی ها از شرم لب ها محو می شوند و به هم می چسبند. ریزش ها، تکانه ها، لرزش ها، دردها. درست مثل پاسیفیک، وقتی که موجی بزرگ مرا به درون کشید، وقتی کف دریا لرزید و سرانجام مرا به ساحل انداخت. حالا هم مثل آن روز روی بدنش دراز کشیده ام، نفس نمی کشم، لرزان و تقریباً از خود شده.

به او نگاه می کنم، موهای او چسبناکند به مانند موهای من- صورتش سرخ شده و لب هایش خشک، مثل من - بدن هامان هنوز تبدارند. خودم را به سویش خم می کنم و چشم هایش را می بوسم. "دوستت دارم"

 

 

تجارت

مریم رییس دانا

 

پانی بهش گفته بود كه امشب خیلی به خودت برس و توپ توپ بشو. گفته بود این مشتری با آن یكی ها خیلی فرق دارد و از آن مایه دارهاست. بهش گفته بود سعی كن قاپش را بدزدی و طرف را عاشق خودت كنی تا بتوانی تیغش بزنی. بهش گفته بود یك پیرسگ هاف هافوست كه روی گنج بادآورده ای خوابیده و تمام عمرش را تو عیش وعشرت بوده. پانی بهش گفته بود همه جوره باهاش كنار بیا، به سنش نگاه نكن، او یك حیوان هار تنوع طلب است

برای همین ساعت دو بعدازظهر كه از خواب پا شد، بعد از حمام و درست كردن موهاش، به ناخن های بلند دست و پاش لاك سیاه، و روی آن ها را هم برق لاك زد. صبر كرد تا خشك شوند. تمام صورت و گردن و چشم هاش را با لوسیون پاك كرد. جعبه ی كرم پودرها را باز كرد، رنگ برنز را برداشت و مقدار مفصلی از آن را بر تمام پوست صورت، گردن، بالای سینه، بازوها و حتی روی دست هاش مالید و حسابی آن را ماساژ داد تا جذب پوست شود. ریمل سیاه، رژ گونه ی آجری تیره، رژ لب قهوه ای و خط لب سیاه زد. دوباره به چشم هاش ریمل و پشت چشمش سایه ی قهوه ای زد. سه باره ریمل زد. مداد مشكی كشید. پشت گوش ها، روی سینه و دست هاش را عطر تندی زد كه تا یكی دو ساعت دیگر كه می خواهد پیش یارو باشد بوش ملایم شده باشد. پانی بهش گفته بود این عطر این قدر تحریك كننده است كه هر وقت آن را می زنی هوس ارضا شده را در من بیدار می كند

روی هر لاله ی گوشش سه سوراخ بود؛ از بالا به پایین گوشواره ی ریز، متوسط و درشت نقره انداخت. انگشت های دستش را هم با انگشتری های نقره پوشاند. به گردن و پای چپش هم زنجیر نقره انداخت.
پیرهن دكلته ی كرم و صندل های قهوه ای پاشنه بلند و روی این ها مانتوی قهوه ای كوتاه بالای زانو پوشید و یك كیف كوچك قهوه ای نیز به دست گرفت.
ساعت پنچ عصر پانی با پراید آلبالویی كه تازگی ها یكی از طرف هاش براش خریده بود آمد دنبالش. صدای بوق را كه شنید رفت پایین.
پانی شیشه های ماشین را پایین كشیده بود و صدای ضبط را تا آخرین حدش بلند كرده بود و سیگاری گوشه ی لب داشت.
تا سوار شد ‌پانی یك نگاهی به سرتاپاش انداخت و گفت:
ـ نازی جون چه قدر جیگر شدی! ببینم چی كار می كنی ها! باید همه جوره بهش حال بدی.
و بعد ماشین را روشن كرد و راه افتاد. نازی گفت:
ـ حالا مطمئنی اشتباه نكردی؟ نكند مثل آن دفعه سه بشود؟
ـ نه جونم، تو نگران این جور چیزها نباش، فقط به این فكر كن كه چه جور می توانی نگهش داری، همین و بس !
ـ‌ حالا چه مدلی هست؟ كادو می دهد یا پول؟‌
ـ‌ تا كادوش چی باشد؟ ببین كدام به آن یكی می چربد؟
وقتی رسیدند پانی هم پیاده شد و تا دم آسانسور رفت، توی آسانسور هم رفت، قد بلند بود و پر و قوی. دست های بزرگش را دور كمر نازی انداخت او را به طرف خودش كشید و محكم در آغوش گرفت. هر وقت این كار را با نازی می كرد یك چیزی تو دل نازی می ریخت پایین. خواست لب های نازی را ببوسد كه نازی گفت :
ـ‌ نه عزیزم، آرایشم به هم می ریزد .
نازی موهای شرابی اش را مرتب كرد و روسری اش را درآورد .
ـ برو خوشگله، طبقه هفتم شرقی. شب می آم پیشت .

یارو وقتی در را باز كرد مست لایعقل بود و خانه در غباری از دود پنهان شده بود . آخ كه چه قدر دلش می خواست. یك ماه می شد كه ترك كرده بود ولی حالا كه بویش را شنید یك حالی شد.
تا لباس هاش را درآورد یارو از پشت بغلش كرد و خودش را چسباند بهش و از گردن شروع كرد به بوسیدن. نازی خودش را از بغلش بیرون كشید، رفت طرف میز و لیوانی برای خودش ریخت. یارو گفت :
ـ چرا فرار می كنی گربه ی ملوس؟
داشت فكر می كرد چه طور باید نگهش دارد و چرا تو این كار بی عرضه است. دلش می خواست پانی رویش حساب كند. لیوان را گذاشت روی لبش كه یارو دوباره رفت طرفش، دستش را گذاشت روی گونه های ظریف و داغش، و بعد آرام آرام طرف گوش و گردن و بعد موهای بلند و قرمزش را نوازش كرد .
تلخ بود اما خنك. پیش خودش گفت زود بروم سر اصل مطلب. برای همین تا‌ یارو بغلش كرد، پرسید:
-
 چند تا؟
-
 هر چی تو بگویی خوشگله .
-
 صد تا
-
 صد تا .
-
 برو بیار

-  باید ببینم .
خنده ی كجی رو لبهای یارو نشست و گفت:
-
 باید ببیند .
بعد رفت تو اتاقی. نازی خوش حال كه بالاخره این بار موفق شده، روی كاناپه ولو شد. یارو  با یك دسته اسكناس سبز تو دست هایش، از اتاق بیرون آمد و گذاشتش روی دامن نازی. لیوانش را تا ته سركشید. پای كاناپه ایستاد. لیوان نازی را دستش داد و گفت:
-
 بخور .
تا ته سر كشید. یارو بلندش كرد و او را به خودش نزدیك كرد. انگشت سبابه اش را روی لب های برجسته ی ناری كشید و بعد لب های نازك قهوه ای اش را چسباند، طوری كه داشت بیش تر گاز می گرفت تا بوسیدن. دستش را از پشت برد زیر دامنش و باسنش را لمس كرد و كم كم برد جلو، و یكهو مثل دیوانه ها پیرهن را از بالا جر داد و نگاه كرد. رفت عقب و با صدای زیرش جیغ كشید :
ـ كثافت، تو كه مثل منی. تو كه مثل منی. تو آشغال را چرا برای من فرستادند؟ كثافت. كثافت

 

 

 

دو شعر و یک شعر از همزاد

ماهی می‌شوم
.
.
.

ماهی می‌شوم، شناکنان توی پس‌کوچه‌ها.
لعنتی! ببین چه‌کار کردی!
کاری کردی همه‌ی پس‌کوچه‌ها پر بشود از تصاویر ِ سیاسفید و برفکی ِ تو و من که دستادستِ هم قدم می‌زنیم توی پس‌کوچه‌ها. ماهی می‌شوم و شناکنان توی پس‌کوچه‌ها، می‌روم لای تصاویر ِ برفکی و می‌روم، می‌روم همه‌ی بقایای انعکاس ِ صدای تو را که توی پس‌کوچه‌ها جامانده قورت می‌دهم.
لعنتی! ببین چه کار کردی!
کاش ماهی می‌شدم، ماهی می‌شدم توی جوبِ کناره‌ی آن پس‌کوچه‌ها، می‌رفتم شناکنان تا آنجاها که تویی، می‌رفتم تا دورها.
ببین چه‌کار کردی!
کاری کردی ماهی بشوم، شناکنان توی پس‌کوچه‌ها. یک گاری بگیرم دستم، دوره بیفتم و جار بزنم: شنیدم خال ِ لب‌هات می‌فروشی، خریدارش من‌ام چند می‌فروشی؟
لعنتی! ببین چه‌کار کردی!
ماهی می‌شوم، شناکنان توی پس‌کوچه‌ها، ماهی‌ترین آدم ِ روی زمین.

.
.

 

 

دریانورد
.
.
.

مرد ِ من
مرد ِ کوچکِ من،
آتش‌های تو
آتش‌های پسرانه‌ی تو
-- که مثل ِ درد
کش آمده در تمام ِ تاروپود ِ تن‌ام --
چه وحشیانه معصوم‌اند
□ □ □
ببین که تو
روی سردی ِ این شن‌ها
چه اقیانوسانه موج می‌زنی
ببین که من
لبه‌ی این اقیانوس ِ ابری
چه پرچمانه می‌رقصم
□ □ □
ببین
چه جادوگرانه در من‌ای
□ □ □
مرد ِ من
مرد ِ کوچکِ من،
تو نوح‌ای
دلتنگی ِ ما
توفان است و سیل
و من
چه کِشتیانه می‌روم
□ □ □
مرد ِ من
مرد ِ کوچک ِ من...

.
.

 

عشق ِ من: آنفولانزا
.
.
.

صبح که بیدار شدم آنفولانزا با من بود. و من عاشق ِ آنفولانزا شدم. آنفولانزا به یک دلتنگی ِ کهنه می‌مانست، آنفولانزا مثل ِ یک بغض چنگ انداخت به گلوی من. آنفولانزا در من بود، مثل ِ یک عشق ِ خسته. آنفولانزا همه‌ی زندگی ِ من شد، و من در تبِ آنفولانزا سوختم. آنفولانزای من، آنفولانزای ابدی...
من برای آنفولانزا چای ریختم، کم‌رنگ. من به آنفولانزا لیمو خوراندم، شیرین. من به آنفولانزا سوپ دادم، داغ. و آنفولانزا در سکوتی بیماروار مطیع ِ من بود. من با آنفولانزای خودم به زیر ِ پتو رفتم. من به همه جای آنفولانزای خودم دست کشیدم. من با آنفولانزا تا مرز ِ عرق و انزال عشقبازی کردم. تن ِ آنفولانزای من تب داشت، تن ِ آنفولانزای من مریض بود از عفونت و چرک. آنفولانزا را به دکتر و دواخانه بردم. در تمام ِ راه، در تمام ِ تاکسی، آنفولانزا پیشانی چسبانده بود به سرمای شیشه و به مه‌آلودگی ِ خیابان ِ ابری نگاه می‌کرد. آنفولانزا، تو به چه فکر می‌کردی؟
و باز به خانه برگشتیم. و آنفولانزا در سَکَراتِ کُدیین زیبا و خواستنی‌تر شد. من و آنفولانزا به هم مبتلا شدیم و از درد و داغی به هم پیچیدیم. ما پر بودیم از اشک و آب‌ریزش و خِلط. و من نمی‌دانستم که دارم آنفولانزای خودم را می‌کُشم: آن قرص‌ها، قرص‌های لعنتی، آنفولانزا را نابود کردند، آنفولانزا را گرفتند از من... کدیین با تو چه کرد آنفولانزا؟ دکونژستان و سفیکسیم400 چه بلاها بر
سرت آوردند؟
آنفولانزا رفت و دل ِ من برای آنفولانزا، برای همه‌ی آن شب‌ و روزها که با هم به رخت‌خواب رفتیم تنگ است.
آنفولانزا، آنفولانزای ابدی... تو با من چه کار کردی؟

 

 

ساز

مهری جعفری

 

 

سازم را

كوك می‌كنم

 

چیزی از ولع

در دست‌های من می‌دود

چیزی از ولع در كمر‌گاه من

 

چیزی از ولع پخش می‌شود

موج می‌شود

می‌گذرد

 

و آوازی در حنجره

كه قفل شده در پس پشت زبان

در دهان هی چرخ می‌زند

 

و چرخ می‌زند،

نگاه

در دایره‌ای پیچان

با چرخش كمر‌گاه.

 سری خمیده می‌ماند روی این ساز

 

دالامب

دالامب

دالامب

بچرخ

تا به  جهنم

 

و  پچ‌ پچ شعری

در حنجره

در این همه ارتعاش

و جرینگ‌جرینگ زنگ‌ها

 

صدا

در صدا

راهی كه در دالان‌ها تمام می‌شود.

 

قطره‌قطره

كه از انگشتان دستم

 

 

چرق‌چرق

تا یاد ساز كوك نكرده

 

كوك

در این همه ناكوك

 

ضرب

ضرب

ضرب پشت هر ضرب

فرو می‌رود

نیشی كه

در یك لبخند.

 

پیچ می‌خورد

حلقه‌ای

در گوش‌هایش

و دریده

می‌شود

 پوست نازك یك موج

 

 21/9/84

 

استفاده از کلیه مطالب با ذکر عنوان "نشریه چراغ، سازمان دگرباشان جنسی ایرانی" آزاد است