نسخه اصلی نشریه چراغ فایل پی دی اف آن می باشد

 

شماره بیست و چهارم

ژانویه 2007 - دی 1385

 

 نشریه فرهنگی اجتماعی چراغ

صاحب امتیاز: سازمان همجنسگرایان ایرانی

مدیر مسئول: آرشام پارسی

سردبیر: ساقی قهرمان

ویراستار: ساقی قهرمان

صفحه آرا: آرشام

طراح: امیر حسین 

 

هشتادمین میلاد شاملو و هشتمین میلاد پایگاه اینترنتی‌اش

 

شماره بیست و سوم

 

  شماره بیست و دوم

 

  شماره بیست و یکم

 

پیش شماره بیستم

 

پیش شماره نوزدهم

 

پیش شماره هجدهم

 

پیش شماره هفدهم

 

ضمیمه پیش شماره هفدهم

 

پیش شماره شانزدهم

 

پیش شماره پانزدهم

 

ضمیمه پیش شماره پانزدهم

 

پیش شماره چهاردهم

 

پیش شماره سیزدهم

 

ضمیمه پیش شماره سیزدهم

 

پیش شماره دوازدهم

 

ضمیمه پیش شماره دوازدهم

 

پیش شماره یازدهم

 

پیش شماره دهم

 

ضمیمه پیش شماره دهم

 

پیش شماره نهم

 

ضمیمه پیش شماره نهم

 

پیش شماره هشتم

 

پیش شماره هفتم

 

ضمیمه پیش شماره هفتم

 

پیش شماره ششم

 

پیش شماره پنجم

 

ضمیمه پیش شماره پنجم

 

پیش شماره چهارم

 

پیش شماره سوم

 

پیش شماره دوم

 

پیش شماره یکم

 

 

 

  

مُرده

از: الف. سین                                                                                            بازگشت به صفحه اول نشریه

 

از بوی تند عرق تنش دیگه داشتم خفه می شدم. تنم خیس بود و از خیسی تن اون بوی گندی به خودش گرفته بود. مرتیکه ی عوضی چل سال از عمر نکتبش می گذره هنوز یاد نگرفته پشمای بغلش رو هفته ای یه بار بزنه، انگار که سال هاست نزده. حالم به هم می خوره از آدم های کثیف. حالم به هم می خوره از هر چی آدم کثیف. حالم به هم می خوره از هر چی آدم مثل خودمه. دلم می خواد عق بزنم. دلم می خواد همه ی کثافت درونم رو بالا بیارم شاید یه کم سبک بشم.

الان ده دقیقه ای هست که زیر تنه ی لش این مرتیکه افتادم. مثل سربازهای بی پدر و مادری که با شمشیر کله هاشون را قطع می کنن، با شکم افتادم رو زمین و پاهامو باز کردم و این عوضی چل ساله ی پشمالو عین خوک افتاده روی من مُرده و داره شیره تمام وجود من رو می کشه بیرون تا بعد از یه چن دقیقه تلمبه زدن شیره ی کثیف پشتشو بریزه توی من که شاید جبران خسارت بکنه. اما نمی دونه که من چه زجری می کشم. با این که روی تشک نرمی خوابیدم ولی از بس این مرتیکه سنگینه و عین لاشه خودشو رو من ول داده دیگه قفسه ی سینه م داره درد می گیره. باز هم باید از تخیلاتم استفاده کنم. باید فکر کنم که دارم با معشوقی عشق بازی می کنم. باید فکر کنم که دارم لذت می برم. باید فکر کنم که  دارم روی ابرها راه می رم. و هزار جور فکر لذت بخش دیگه و هزار کوفت و زهرمار دیگه ای که حداقل این حجم نفرت رو از من بیرون کنه تا یه کمی زودتر ارضا بشم شاید این مرتیکه احمق حالیش بشه و خرطومش رو از من بکشه بیرون. وگرنه اگه بخوام بی خیال باشم حالا حالاها باید زیر این سگ زوزه کش، عوعو کنم.

حالم داره به هم می خوره. کی اون لحظه ی نکبت بار می رسه و این گراز وحشی تخلیه می شه و پا می شه می ره گم بشه.

خدایا کمکم کن. دیگه نفسی برام نمونده. اصلا شایدم واقعاً مُردم؟ شاید به خاطر همینه که مثل یه تیکه گوشت فاسد لای دندونای این سگ هار وحشی دارم تیکه تیکه می شم؟ نه، نباید به این چیزها فکر کنم. به لذت فکر کنم به شهوت و به تن لخت کسی که دوسش دارم. به دستاش به سینه هاش به پاهاش به بوسه هاش و به اون لباش. اینا چیزاییه که اون بهم گفته. وقتی ازش پرسیدم چه جوری می شه آدم تو سکس یه کاری کنه که زودتر ارضا بشه، هم لذت بیشتری ببره، گفت: فکر کن به چیزایی که بهت لذت می ده. فکر کردن به این چیزا شهوت رو صد برابر می کنه. من هم الان دارم فکر می کنم به این چیزا. به هر چی که برام لذت بخشه. توی این دو هفته ی گذشته فقط یه شبش برام لذت بخش بود که اونم با یه پسر عاشق پیشه بود. منم الان دارم فقط به اون شب فکر می کنم.

دارم فکر می کنم که چقد دارم لذت می برم که ناگهان صدای خوکچه مانند این عوضی توی گوشم می پیچه. با این که از صداش متنفرم اما دیگه خوب می دونم که هر وقت این تن لش شروع می کنه به عرعر کردن یعنی داره اون لحظه ی نکبت فرا می رسه. یعنی من تا چند دقیقه ی دیگه از زیر دست این کرگدن رها می شم. یعنی من تا چند دقیقه ی دیگه باید تحمل کنم. یعنی من تا چند دقیقه ی دیگه باید فکر کنم که دارم لذت می برم.

صداش تو گوشم می پیچه:

می دونی از چی ت خوشم میاد؟ این که بیست سال بیشتر نداری اما از خیلی ها که ازت بزرگترن مردتری. مثل  این بچه فوفولای مامان لاپوشکی نیستی که تا انگشت بهشون می زنی عین کرم خاکی توی خودشون جمع می شن و میگن دست نزن به من الان آمادگی ندارم. خوشم میاد که هر وقت می خوامت مرد و مردونه خودت رو آماده می کنی. به خاطر همین دوستت دارم. می میرم واسه ت. بابتت پول می دم. اونم چند برابر بیشتر از اونی که بقیه بهت می دن. به خاطر این که مردی. بدت نمی یاد یه خرطوم بدون روکش باهات بازی کنه. ناناز نیستی. بدنت مردونه ست. مثل خواجه ها سفید نیستی. برای اینکه قدر خودتو می دونی. فوفول نیستی. مثل گربه نرمی. پشمالویی. از این تیکه گوشت مردونه خوشت میاد می خوریش لیس می زنی گاز می گیریش زبون می زنی خیسش می کنی به خاطر این که دوست داری این کار رو باهات بکنن. به خاطر این که کونی هستیییییییییییییی ..... آه...

 

الان چن دقیقه ای هست که این عوضی گورشو گم کرده و از این جا رفته. من مثل خیلی از دفعه های گذشته با این که خیلی به لذت فکر کردم اما هنوز ارضا نشدم. روی تشک نشسته م و منتظرم که در اتاق باز بشه. به دیوار تکیه دادم. پای راستمو آوردم بالا و دست راستمو گذاشتم روش و با دست چپم ساق پای راستمو نوازش می کنم. دارم پشمامو می جورم. واقعاً مردونگی به چیه؟ به پاهای پر پشم؟ به سینه و دست های پر پشم و پیلی؟ یا به سینه ی ستبر و بازوهای قلنبه شده؟ شایدم به ریش و سبیل باشه؟ ابروهای پهن و دماغ گنده و چشم های ورقلنبیده؟ موهای درهم و شونه نکرده و پر شوره ی سر؟ شایدم مردونگی به بوی گند عرقه؟ شایدم به بوی گند جوراب؟ شاید به همه ی این ها باشه و شایدم به همه ی این ها نباشه. اما مسلماً به یکی حتماً حتماً هست، و اون چیزیه که مثل خرطوم فیل از لای پای هر مرد کت و پهنی آویزونه. میشه به این هم نباشه؟ اما نه مردونگی حتماً به همینه. اما مردی که ازش استفاده نکنه چی؟ بازم بهش مرد می گن؟ مثل من؟ من مردم اما چه کار مردونه ای کرده م؟ غیر از این که با هزار جور فکر اینکه دارم از دادن لذت می برم هی بیضه هامو باد می کردم و بهش فشار می آوردم که خودش رو تخلیه کنه؟ غیر از این که هی اجازه می دادم هر مرد و نامردی اونو مثل یه چیز اضافی تو مشتش بگیره و بکشه؟ از اون طرف هی با عقب من حال کنه؟ آیا کار دیگه ای با این مردونگیم کرده بودم؟ اما مگه من نبودم که خرج خونواده مو با این کار در می آوردم؟ مگه به خاطر این کار من نبود که کلی پول وارد این خونه می شد؟ مگه به خاطر همین کار من نبود که نون تو سفره ی این خونه می اومد؟ یعنی این کار من اسمش مردونگی نیست؟

در اتاق یه دفعه باز شد. برادر بزرگترم برهنه، با یک شورت، وارد اتاق شد. نگاهش کردم. توی نگاهش هیچی نبود. هیچ احساسی نبود. حتی وقتی توی چشم مُرده نگاه می کنی بهت میگه که مُرده م ولی چشای داداشم هیچی برای گفتن نداشت. اومد جلوم نشست. دستشو گذاشت زیر بیضه هام. خوب نگاه کرد مطمئن شد که ارضا نشدم. خودمو هنوز تخلیه نکردم. اخم کرد: اینقدر خودتو نیگه ندار. وقتی دارن باهات حال می کنن خودتو شل کن. فکر کن هیچ حسی برای اینه که خودتو بگیری نداری. این قدر به خودت فشار نیار. بذار با لذت تخلیه بشی. خودتو نگه ندار. ببین کی بهت گفتم ها. من می دونم تو آخر سر کار دست خودت می دی. پسر خوب، تو که دل همه رو بردی دیگه اینقدر سرتق بازی در نیار دیگه. آروم باش. خودتو ول کن. خب؟ باشه؟ آخرش بیضه هات واریس می گیرنا. فکر کن توی استخر آبی. خودتو روی آب چه جوری ول می کنی، حالا روی همین تشک وامونده این کارو بکن. خب؟ آفرین داداشی خوبم. حالا پاشو خودتو تمیز کن و یه استراحتی هم بکن. سه ساعت دیگه داریم تا ساعت یازده شب. مسعود زنگ زده گفته مشتری هست. بیارمش؟ منم گفتم بیار. یک کم استراحت کن که برای شب آماده باشی. این دیگه آخرشه. برای فردا برنامه نداری. راحت خودتو تخلیه کن که شب خوب بخوابی. پاشو پاشو خودتو یک کمی تمیز کن. سه ساعت بیشتر وقت نداری. پاشو داداش خوشگلم. پاشو که مشتری توپی داری. پاشو داداشی پاشو. به هیچی هم فکر نکن... آفرین... حقا که داداش خودمی. پاشو که کار زیاد داریم. آفرین پسر خوشگل... پاشو..

 

 

از دلکده وام گرفته شده.

برای خواندن مجموعه ی داستان ها با آدرس delkadeh@gmail.com    تماس بگیرید.

 

 

 

استفاده از کلیه مطالب با ذکر عنوان "نشریه چراغ، سازمان همجنسگرایان ایرانی" آزاد است