نسخه اصلی نشریه چراغ فایل پی دی اف آن می باشد

 

شماره بیست و چهارم

ژانویه 2007 - دی 1385

 

 نشریه فرهنگی اجتماعی چراغ

صاحب امتیاز: سازمان همجنسگرایان ایرانی

مدیر مسئول: آرشام پارسی

سردبیر: ساقی قهرمان

ویراستار: ساقی قهرمان

صفحه آرا: آرشام

طراح: امیر حسین 

 

هشتادمین میلاد شاملو و هشتمین میلاد پایگاه اینترنتی‌اش

 

شماره بیست و سوم

 

  شماره بیست و دوم

 

  شماره بیست و یکم

 

پیش شماره بیستم

 

پیش شماره نوزدهم

 

پیش شماره هجدهم

 

پیش شماره هفدهم

 

ضمیمه پیش شماره هفدهم

 

پیش شماره شانزدهم

 

پیش شماره پانزدهم

 

ضمیمه پیش شماره پانزدهم

 

پیش شماره چهاردهم

 

پیش شماره سیزدهم

 

ضمیمه پیش شماره سیزدهم

 

پیش شماره دوازدهم

 

ضمیمه پیش شماره دوازدهم

 

پیش شماره یازدهم

 

پیش شماره دهم

 

ضمیمه پیش شماره دهم

 

پیش شماره نهم

 

ضمیمه پیش شماره نهم

 

پیش شماره هشتم

 

پیش شماره هفتم

 

ضمیمه پیش شماره هفتم

 

پیش شماره ششم

 

پیش شماره پنجم

 

ضمیمه پیش شماره پنجم

 

پیش شماره چهارم

 

پیش شماره سوم

 

پیش شماره دوم

 

پیش شماره یکم

 

 

 

  

روزنامه نگار امریکایی و دگرباشان جنسی ایرانی

                                                                                                               بازگشت به صفحه اول نشریه

 

نگاهی به زندگی داگ آیرلند، روزنامه نگار امریکایی

 

داگ آیرلند (Doug Ireland) روزنامه نگار همجنسگرایی است که علاقمند است برادران و خواهران خود را در سرتاسر دنیا کمک کند و این یاری را با قلم خویش انجام می دهد. او مصاحبه های بسیار زیادی را از طریق سازمان با دگرباشان ایرانی در سرتاسر دنیا انجام داده  و شرح زندگی و مشکلاتشان را برای جهانیان تشریح نموده است. او گاهی تند می رود و گاهی نه، بسیار مهربان است و قلبی سرشار از لطف و صمیمت دارد. آنقدر نیک است که همیشه در مکالمه های تلفنی جویای وضعیت سلامت، خوراک و پوشاک دوستانش می شود. با وجود کسالت هایی که دارد اما همیشه حاضر و آماده پاسخگویی به نامه هایش می باشد. این خلاصه ای است از گفتگو های انجام  شده با او در ارتباط با زندگی شخصی و اهدافش.

 

من داگ آیرلند هستم. یک روزنامه نگار رادیکال سیاسی و مستقل. در سه دهه ی گذشته روزنامه نگاری حرفه ی اصلی من بوده است. در هفته نامه های بسیاری در امریکا ستون ویژه ای دارم و همچنین برای مجلات بسیار زیادی می نویسم. حدود ده سال در پاریس زندگی کردم. در طول آن زمان به کشورهای اروپایی زیادی سفر ردم تا گزارش های سیاسی و فرهنگی برای مطبوعات امریکایی و فرانسوی تهیه کنم. مدتی نیز ستونی در روزنامه ی لیبرال های پاریس داشتم. زمانی طولانی به دنبال شخصی بودم که راهنمایم باشد و راه خودم را بیابم تا اینکه روزنامه نگار رادیکال مشهور امریکایی، آی. اف. استون، به من گفت که فعالیت های تحقیقاتی انجام دهم. او همیشه نوشته های مرا برای افشا کردن بی عدالتی ها و فسادها و مبارزه برای تغییر جوامع و ساختن دنیایی بهتر، به کار می برد. گفته های رهبر بزرگ جنبش کارگری و مدنی امریکا در قرن نوزدهم به نام اوگنه ویکتور دبس (Eugene Victor Debs) راه مرا مستحکم تر کرد. او می گفت: «تا زمانی که آنها در سطح پایینی باشند، من هم هستم. تا زمانی که در محیطی خشن باشند، من هم هستم. تا زمانی که حتی یک نفر در زندان باشد، من آزاد نیستم». با اینکه همواره لیبرال و سوسیالیست بودم و مخالف استعمارطلبی امریکا، اما به هیچ حزب و گروه سیاسی تعلق ندارم و این استقلال در فکر و عمل برای من ارزشمند است. نمی توانم خودم را محدود به یک سری باید و نباید ها کنم. به عبارتی دیگر هنوز حزبی را در امریکا نیافته ام که دیدگاه مرا به تصویر کشد.

از سن پنج سالگی کششی به پسرها داشتم، اما در سن بیست سالگی بود که این احساس و نام آن را به درستی شناختم. من در سال 1946 به دنیا آمده ام و دوران کودکی ام در دهه های پنجاه و شصت سپری شده است، درست زمانی که همجنسگرایی در امریکا هنوز جرم محسوب می شد و همجنسگرایان را به چشم بیمار نگاه می کردند. این موضوع تابو به شمار می رفت. در آن زمان هیچ مدل و یا راهنمایی برای جوانان همجنسگرا نبود که بتوانند درباره ی جنسیت خود آگاهی کسب نمایند.  به عنوان یک نوجوان، با زن ها قرار می گذاشتم و با آن ها ملاقات می کردم زیرا این فرم در جامعه آن زمان امریکا پذیرفته شده بود. مجبور بودم احساسات واقعی خودم را کتمان کنم. به عنوان شهروند نیویورک،در سال 1969 در واقعه ی استون وال شرکت کردم. آن سال پلیس به یکی از کافی شاپ های همجنسگرایان یورش برد و آنها را دستگیر کرد. این اتفاق باعث شکل گیری یک جنبش مدرن آزادی خواهی برای همجنسگرایان شد. من با این جنبش تازه تشکیل شده همجنسگرایان آشنا شدم و شروع کردم به مطالعه ی آثار چندین متفکر آزادی خواه همجنسگرا، مثل کتاب «همجنسگرا: ستم و آزادی» نوشته ی دنیس آلتمن، که پس از مدتی دوست خوبی برای من شد.

در سال 1971 آشکارسازی کردم و به جمع جنبش آزادی خواهی همجنسگرایان پیوستم. این بزرگ ترین آسودگی و راحتی برای من بود چون دیگر مجبور نبودم چیزی که بودم را پنهان کنم. از فعالان جنبش همجنسگرایان سپاسگزارم که این را به من فهماندند که عشق به یک همجنس کاملاً طبیعی، حقیقی و درست است، همچون عشق به جنس مخالف برای دگرجنسان. پس از آن همیشه به همجنسگرا بودن خودم افتخار کردم و از اینکه جزو یک گروه ستم دیده به نام همجنسگرایان بودم، این وسعت دید را یافتم تا بتوانم درک کنم روا داشتن ستم و وحشی گری نسبت به دیگران چه معنایی دارد. از سنین دوازده و یا سیزده سالگی دیدی سیاسی به دنیا داشتم و همیشه این گفته ی مشهور کارل مارکس را در خاطرم بود که «هیچ چیز بشر برای من بیگانه نیست». همجنسگرا بودن این امکان را برای من فراهم کرد که احساسات بشر دوستانه ی خود دریابم و دلسوزی و شفقت من بر افکار عقلانیم حکمفرما شود.

در یک جمع بندی می توان گفت که آشکارسازی من در سال 1971 کلید شادمانی من بود. این کلید درهای زیادی را برای من گشود. خاطره ی سال های تنفر، شرم و تنهایی که به دلیل همجنسگرا بودن ایجاد شده بود را پاک کرد و به من امکان داد که آزادانه خودم را به عنوان یک انسان و یک بشر حس کنم. همجنسگرا بودن از من نویسنده و روزنامه نگار بهتر و موفق تری ساخت. همچنین آشکارسازی من باعث شد که معنای عشق را دریابم. من از همجنسگرا بودن فقط خوشحال نیستم بلکه ممنونم و مغرورم که همجنسگرا هستم!

یک نویسنده باید همیشه بپرسد و از میان پاسخ نیز باز پرسشی بیرون بکشد، و این کار تا ابد ادامه خواهد یافت. با این حال وقتی رضایت از زندگی را از خودم سئوال می کنم، نمی توانم بگویم که از زندگی شخصی ام کاملاً راضی هستم چون خیلی چیزها را از دست داده ام. خیلی از مردم آزادی های من را در زندگی کردن، عشق ورزیدن، سخن راندن، نوشتن و ... ندارند، من تمام این آزادی ها را بدون داشتن هیچ گونه ترسی از مجازات شدن دارم. غم بزرگ من همان از دست دادن شریک زندگی و معشوق سالیان دراز از زندگی ام می باشد. نام او Hervé بود، فرانسوی بود. ما همدیگر را زمانی که من در پاریس زندگی می کردم دیدیم. عاشق همدیگر بودیم و با هم زندگی مشترک داشتیم، تا اینکه مرگ نابهنگام او در سن 34 سالگی فرا رسید. دلم برای او بسیار تنگ شده است. اما در کل از زندگیم خشنودم، چون می توانم به کمک هایم به دیگرانی که این امکانات را ندارند ادامه دهم. می توانم آنچه را که می اندیشم و اعتقاد دارم را بنویسم و آزادانه زندگی کنم.

از سال 1979 تا به حال نویسندگی و روزنامه نگاری شغل تمام وقت من است. از زمانی که 18 ساله بودم در روزنامه نیویورک پست شروع به نوشتن کردم. (در آن زمان روزنامه ای بسیار مترقی بود و امروز متأسفانه با تغییر حق امتیاز آن به فردی دیگر، محافظه کار  به شمار  می آید.) در آن روزنامه کارم را شروع کردم و حرفه ی روزنامه نگاری را در آنجا آموختم. بعدها کار در این روزنامه را رها کردم و تمام وقت علیه انتخابات رئیس جمهور لیندون جانسون، و جنگ با ویتنام، مشغول فعالیت شدم. جدای از آن دو سال در یک روزنامه کار کرده ام و یک سال در یک آژانس خبری. از 15 سالگی که خانه پدری ام را ترک کردم تا 30 سالگی مشغول فعالیت و سازمان دهی برای تغییرات اجتماعی بودم و در جنبش هایی از قبیل مقابله با حمله ی امریکا به ویتنام، دفاع از حقوق شهروندی سیاهپوستان امریکا و ... شرکت داشتم.

30 ساله که شدم به این باور رسیدم که اگر به شغل دوست داشتنی خودم که نویسندگی بود، برگردم بهتر می توانم دنیا را تغییر دهم و به همین دلیل این حرفه را برای امرار معاش خود نیز انتخاب کردم و تا به حال به آن مشغولم.

یکی از همجنسگرایان آزادی خواه گفته است که «تفاوت همجنسگرایان با دیگران تنها در رختخواب آن هاست». اول از همه زمانی که در پاریس زندگی می کردم علاقمند به بررسی مشکل عشق همجنسگرایانه در فرهنگ مسلمانان شدم. با چند تن از نویسندگان عرب و مسلمان همجنسگرا آشنا شدم که از الجزایر، موراکو، تونس و لبنان بودند. آن ها تصمیم گرفته بودند در پاریس زندگی کنند چون در آنجا  آزادانه می توانستند بنویسند.

این نویسندگان ادبیات همجنسگرایانه مسلمانان عرب را بیش از 20 سال پیش به زبان فرانسه قلم زدند و کتاب هایی را که به زبان عربی و در کشور خودشان اجازه انتشار نداشتند، به چاپ رسانیدند. از کشور مغرب دیدن کردم، وضعیت همجنسگرایان در کشورهایی با فرهنگ اسلامی در دو دهه قبل برایم جالب تر شده بود. در آنجا به مطالعه ی وسیعی در این باره پرداختم.

علاقه ی من به وضعیت همجنسگرایان ایرانی زاییده ی طبیعی علاقه ی قبلی بود. وقتی که محمود اصغری و ایاز مرهونی، دو نوجوان مشهدی، سال گذشته در مشهد به دلیل همجنسگرایی اعدام شدند، به شدت متأثر شدم. شروع به بررسی وضعیت همجنسگرایان ایرانی نمودم و تصمیم گرفتم که گزارش های مربوط به شکنجه و ستمی که بر برادران و خواهران ایرانی ام می رود را منتشر کنم. تصمیم گرفتم که سابقه ی روزنامه نگاریم را در اختیار همجنسگرایان ایرانی قرار دهم و قصه و صداشان را به گوش دیگران برسانم، صدایی که رژیم تهران سعی در خفه کردن آن دارد. بیشتر ارتباطاتی که من با همجنسگرایان ایرانی داشتم با هدف انتشار داستان ها و ستم های آنان و رساندن آن به گوش جهانیان بوده است. با بی عدالتی در هر جای دنیا باید برخورد کرد. رفتار بشر ستیزانه ای که رژیم تهران با شهروندان همجنسگرا، دوجنسگرا و دگرجنسگونه ی خود در پیش گرفته است، مجازاتی که برای همجنسگرایان تعیین کرده است باید مورد اعتراض قرار گیرد.

در همین راستا، من به مخالفت با سیاست های جورج دابیلو بوش، رئیس جمهور امریکا، برای حمله ی نظامی به ایران پرداختم. من معتقدم که هرگونه تغییری در ایران باید به دست خود ایرانیان صورت پذیرد. این از تکبر رهبران امریکا است که بر این باورند که وظیفه آنها تعیین دولت برای کشورهای دیگر از جمله ایران است. مطالب چندی در اعتراض به این سیاست ها نوشتم، از جمله در رابطه با حمله امریکا به افغانستان، حمله ی اول امریکا به عراق در زمان بوش اول، و همچنین حمله ی دوم امریکا به عراق در زمان بوش دوم. امریکا حق را ندارد خود را پلیس دنیا بداند. من معتقدم که ما می توانیم حامی گسترش حقوق بشر و آزادی در کشورهای دیگر باشیم و نه اینکه این تصمیمات را در واشنگتن و با اتکا به حمله نظامی اتخاذ کنیم.

در آخر مایلم بگویم که من می توانم از اعتبار روزنامه نگاری و موقعیت خود برای برآوردن صدای اقلیت های جنسی ایرانی استفاده کنم و داستان ها و فشارهای وارده بر آنان را منتشر کنم، اگر خود ایرانیان بخواهند..

 

استفاده از کلیه مطالب با ذکر عنوان "نشریه چراغ، سازمان همجنسگرایان ایرانی" آزاد است