نسخه اصلی نشریه چراغ فایل پی دی اف آن می باشد

 

شماره بیست و سوم

دسامبر 2006 - آذر 1385

 

 نشریه فرهنگی اجتماعی چراغ

صاحب امتیاز: سازمان همجنسگرایان ایرانی

مدیر مسئول: آرشام پارسی

سردبیر: ساقی قهرمان

ویراستار: ساقی قهرمان

صفحه آرا: آرشام

طراح: امیر حسین 

 

هشتادمین میلاد شاملو و هشتمین میلاد پایگاه اینترنتی‌اش

 

  شماره بیست و دوم

 

  شماره بیست و یکم

 

پیش شماره بیستم

 

پیش شماره نوزدهم

 

پیش شماره هجدهم

 

پیش شماره هفدهم

 

ضمیمه پیش شماره هفدهم

 

پیش شماره شانزدهم

 

پیش شماره پانزدهم

 

ضمیمه پیش شماره پانزدهم

 

پیش شماره چهاردهم

 

پیش شماره سیزدهم

 

ضمیمه پیش شماره سیزدهم

 

پیش شماره دوازدهم

 

ضمیمه پیش شماره دوازدهم

 

پیش شماره یازدهم

 

پیش شماره دهم

 

ضمیمه پیش شماره دهم

 

پیش شماره نهم

 

ضمیمه پیش شماره نهم

 

پیش شماره هشتم

 

پیش شماره هفتم

 

ضمیمه پیش شماره هفتم

 

پیش شماره ششم

 

پیش شماره پنجم

 

ضمیمه پیش شماره پنجم

 

پیش شماره چهارم

 

پیش شماره سوم

 

پیش شماره دوم

 

پیش شماره یکم

 

 

 

  

شعر

هم قبیله، ژان پل دائو، رضا، سعید پارسا                                                                بازگشت به صفحه اول نشریه

 

یک سئوال از دوست

   هم قبیله

 

تقدیم به آنکه  خودش می داند  کیست، بدان امید  که بپسندد

 

وقتی مرا با خویش تنها می گذاری

            دنیایی از غم در دلم جا می گذاری

 ای نحوی طوفان ندیده   ای دل من

              آهسته اینک پا به دریا می گذاری 

در خاک من گرد دو عالم موج  دارد   

          هر جا تویی بر چشم من پا می گذاری

 امروز یا فردا بگو  تا کی دلم را

             در حسرت امروز و فردا می گذاری

 آه ای پسر من با تو   تو با من  چه زیبا

        من را به خود  خود را به من وا می گذاری

شیدای چشمان تو آیا می پسندی

               مشتاق آغوش تو آیا   می گذاری

 یک شب میان بازوان آهنینت

                        آیا مرا تنهای تنها می گذاری

 

ژان پل دائو (Jean-Paul Daoust) در 1946، در ولی فیلد، کبک به دنیا آمد. فارغ التحصیل رشته ی ادبیات از دانشگاه مونتریال است و در کالج ادوارد مونتپتیت این شهر ادبیات فرانسه تدریس می کند.  و بیش از بیست مجموعه ی شعر، و یک رمان  از او به چاپ رسیده است. قطعه ی بلند خاکستر آبی، جایزه ی گاورنر 1990 را از آن خود کرد. دائو دایرکتور نشریه ی نقد شعر "استوایر" است. او که در مونتریال کانادا زندگی می کند از معتبرترین صداهای ادبیات همجنسگرایی است. شعرهای او، که به زبان فرانسه سروده می شوند، با ارزش بسیار بالای هنری، تسلط بر زبان و تکنیک های ادبی، با جسارت و تیزبینی خیره کننده، تابوی ناشکسته در ادبیات هومواروتیسم به جا نگذاشته اند. در آینده بیشتر به معرفی کارهای او خواهیم پرداخت. 

 

 

مثل صدای بیلی هالیدی

 

از آسمان آبی خال خال

باران

می بارد روی تن پهنت

مثل صدای بیلی هالیدی

قطره

قطره های خنده

ولی می بارد

مثل صدای بیل هالیدی

توی گیلاسم

کلاسیک

نارسیستیک

حوصله سر بر تا حد مرگ

 

می بارد

باران

دندان های یخ زده ام به قاچ لیمو دندان می زند

به جای نرمه ی گوش تو که آن همه

آن همه آوازهای دیوانه ی عاشقانه سر دادم در آن

باران

می بارد

مثل صدای بیلی هالیدی

می بینم خودم را

خم شده ام روی تو

لب هایم آرام پیش می روند

از روی  دسته ی درهم پیچ ماهیچه ها که روی شانه هایت در هم می روند

تا رگ رگ انگشتهای همریشه ات

چشم هایت، شاد، می روند که بسته شوند

مثل مشتی که گره شود

بعد از پیروزی

باران می بارد و من

هنوز

گوش می کنم

به صدای بیلی هالیدی

که غمگین

می خواند مثل باران

 

--------

 

عاشقانه

 

نگاهم کن 

لبخند بزن

ببوس منو

بغلم کن

دلمو به لرزه در آر

حالمو بگیر

اذیتم کن

ولم کن

دستم بنداز

قلقلکم بده

مال خودت کن منو

دندونم بگیر

بو بکش منو

لیسم بزن

بخور منو

گازم بگیر

قورتم بده

خونم رو بریز

خراشم بده

بندازم زمین

بشکن منو

بکش منو

از این رو به اون رو کن

نازم کن

جلقم بزن

مک بزن منو

بکن منو

تابم بده

من که اومدم تو هم بیا

بعد   

گور تو گم کن

 

 

پسر بوشهری

 رضا

 

کو این دستمال؟

ایناهاش آخ چه خسته م. کمرم. مال راه رفتن های امروزه. یک دوچرخه ای چیزی جور کنم مجبور نشم این همه راه برم. ...

( تی شرت مشکی، شلوار جین، قد حدود 175 سانتی متر، لاغر، دست ها و موها مشکی، چشم و ابرو سیاه،  نشسته روی سکوی کناری ما )

-          علی این یارو رو ببین

-          چه جیگری، یه تیکه ماه اونجا افتاده

-          آره

-          رضا بریم تو کارش؟

-          برم وسط خیابون بگم آقا بفرما تو بغل من؟

-          چه عیب داره از تو ی جنده که بر میاد

-          وا، من کجام شبیه جنده هاست؟ آخه آدم با روزی یک بار سکس جنده می شه؟ حرف دهنت رو هم بفهم. مراقب به کار بردن کلمات باش. جنده مقام داره، منزلت داره، الکی که به کسی نمی گن جنده. کلی زحمت کشیدم و کونم پاره شده تا امروز، هنوز به خودم میگم کارآموزم تو واحد جنده گی

-          هاهاهاها   خفه شو

-          اما واقعاً خوبه ها. نه؟

-          بدبخت، حیفه، این همه راه اومدیم بوشهر، الکی الکی برگردیم؟

-          تو گفتی بوشهر کیس ریخته رو زمین. لب تر کنی میان تو بغلت، من که نگفتم

-          خوبه حالا تو هم، من که سری قبل اومدم خیلی خوب بود

-          حالا که به ما رسید، طاق آسمون تپید. شانس داشتیم اسممون رو می گذاشتن شانس رضا

-          نه که تو خیلی هم بد شانسی؟

-          خفه. وای چقدر دریا طوفانیه. هوا هم خیلی عالیه. می چسبه تو این هوا بری صفا و سوتی

-          وای بدبخت از بس نگاه به پسره کردی داره میاد اینجا. اگر چیزی گفت چی؟ اگر خواست دعوا راه بندازه؟

-          غلط می کنه زنگ می زنیم به پلیس

-          هاها، پلیس هم زودی اومد کمکت کرد. تا بیاد، آش و لاش شدی. وای رضا تو شهر غریب خط نندازن رو صورتمون!

-          بسه حالا، چیزی گفت می گیم اشتباه گرفتی آقا. فوقش می گیم شبیه یکی از دوستانمون هستین، یاد اون افتادیم.

-          رضا، بدبخت اومد

-          تو خفه شو، من حرف می زنم

 (پسر آهسته آهسته می آمد به طرف ما و در همین حین دور و بر خودش را نگاه می کرد. گویی مراقب اوضاع و احوال است)

-          آقایون خوش تیپ، ببخشید، کبریت دارید؟

-          کبریت؟

-          آره

-          برای چی؟

-          خوب، برای سیگار، اشکالی داره؟

-          نه، ما سیگاری نیستیم

-          جدی، آخ که چه حیف شد. اسمت چیه؟

-          فرمایش؟

-          بابا بداخلاق اسمت رو می خوام بدونم

-          فرض کن اکبر

-          اکبرآقا با این حاضر جوابیت که آتیش زدی به من

-          هه بفرمایید آقای محترم، امری دارین؟

-          می خوام سیگارم رو روشن کنم. آتیش می خوام. شما هم که ندارین

-          دارم اما شاید نتونی ازش استفاده کنی

-          داری؟

-          آره. بیا

-          کو؟

-          سیگارت رو با آتیش لبام روشن کن

-          - ای ول بابا. آتیشش هم شعله وره که، بپا نسوزی

-          خوب پس چی؟ خوشمزه!

-          بذار برم برای این سیگارم یک کبریت پیدا کنم بعد بیام،راجع به آتیش کار دارم با شما

( بدن ما به لرزه افتاده بود، مراقب بودیم که کاملا عادی رفتار کنیم. پسر رفت کبریت پیدا کند)

-          خاک بر سرت رضا

-          هاهاهاها دیدی چی گفتم؟

-          دیدی گفتم جنده ای. حالا اگر رفت به دوستاش گفت، اومدن ریختن زدنمون چی؟

-          وایییییییییی چقدر تو می ترسی! نمی زنن بابا، اون با من، خودم همه اونها رو راضی می کنم که شما رو نزنند

-          وای ولی خوشم اومد، حال کردم.  خاک بر سر نترست

-          علی جاااااان، یارو اومد

 (پسر جوان بر روی صندلی کنار ما تکیه داد و هر از چند ثانیه پکی کوتاه به سیگارش می زد و به طرف صورت ما بیرون می داد)

-          خوب نگفتی اسمت چیه اکبر آقا؟

-          اسمم رضاست اما همه به من می گن رضا جوووون

-          ای ول، رضا جوون. اون دوستت اسمش چیه، چرا حرف نمی زنه؟

-          زبونش رو موش خورده. بعضی وقت ها به لکنت می افته، آخه قلق داره تا زبونش باز شه

-          اسم شما چیه؟ لابد اصغر؟

-          (علی) نه اسمم علی جووونه

-          جون، علی جون، رضا جون، چقدر جون، جون میده واسه جون دادن

-          خوشمزگی بسه دیگه. علی جون بریم ما داره دیرمون میشه

-          کجا با این عجله؟

-          (علی) با یک آقا پسر قرار داریم باید بریم

-          پس ما چی؟ با ما هم قرار داشتین بد نمی شد

-          ببین ما وقت نداریم که با هر کس تو خیابون رسید بریم بخوابیم. اما حالا چون به نظر پسر خوبی میای، یک بار ارفاق می کنم به تو. اما فقط یک لاس خشکه

-          نمی شه حالا خشک نباشه، خیسش کنیم؟ خیس بشه راحت تره آخه

-          شیطون شدی؟ زبون درآوردی؟ نه لازم نیست خیسش کنید. چون به اون جاها نمی رسه جووونم

-          حالا اگر رسید؟

-          (علی) خوب، خود رضا جون بلده چطور خیسش کنه آخه، شما نمی خواد زحمت بکشید

-          وای من عاشق خیس شدنم

-          خوب می خوای بریم اون جا تا بارون بیاد و خیس شی. حیفه یک آقا پسر سکسی همینطور ول معطل بگرده خوب

-          من که از خدا می خوام

-          (علی) چرا از خدا می خوای. رضا که اینجاست از اون بخواه!

-          باشه از رضا هم می خوام. آقا رضا خیسم می کنی؟

-          واه واه با شلوار جین که کلی باید بارندگی بشه تا خیس شی

-          شلوار که قابل شما رو نداره. بیا دنبالم

-          کجا؟

-          (علی) ما تو خونه کسی نمی ریم آقا، گفته باشم

-          خونه نیست اینجا که من می گم. دنبالم بیا

آه، آه

اه لعنتی به آخرش نرسیدم. هر وقت یادم میاد و به این نقطش می رسم آبم میاد دیگه. وای دستمال رو کجا گذاشتم؟ وای چه خیس شدم. چه زیاد اومد این دفعه. وای یادم نمی ره چه شبی بود. هر چی به یادش با خودم ور برم خسته نمی شم. هه، تور کردن یک پسر بوشهری...

اوووم، چه شبی بود. وای پسر تو چطور این کار رو کردی؟ وای خاک بر سرم. اگر اون مرتیکه که ما رو دید می رفت خبر می داد چی؟ بدشانسی رو ببین دو بار سرم رو بالا و پایین نکردم که شمر بن ذلجوشن سر رسید و دید. بدبخت آقا شمره از بس هول شد روش رو کرد اون ور رفت و من هم پا گذاشتم به فرار.

وای خدا مرگم بده بازم که این بلند شد. بدبخت بخواب خبری نیست. فقط یک فکرش مونده و خاطره ی دعوای آخر شب با علی. چقدر بعضی ها بی جنبه اند. رفت همه جا پر کرد که رضا تا ته داد. بیچاره من، آش نخورده و دهن سوخته. من هم خوب حقش رو کف دستش گذاشتم. حالا اینقدر سلام کنه و منت بکشه تا جزو آدم حسابش کنم و جواب سلامش رو بدم.

ول کن بابا بذار یک بار دیگه برم تو کار پسر بوشهریه. وای چه باحال بود. کو  دستمال کاغذی ..

 

 

اطمیـنان

   سعید پارسا -  تهران

alonefall@yahoo.com

 

هرگاه  آلبوم عکس های قدیمی را تماشا می کنم نگاهـم روی یکی از عکس ها بیشتر ثابت می ماند. عکسی که هــمراه کارکنان محل کارِ سابقم در شب سال تحـویل انداختیم.

چه عکس به یاد ماندنی ای ! همه به دوربین نگاه می کنند و من به عقب و آقای اطمینان در آستانه ی در . . .

***

اولین بار  بود که می دیدمش . . .

وارد شد و در حالی که خنده بر لب داشت یکراست به طرف میــز پذیرش آمد. سلامی کرد که بر اعماق وجودم لنگر انداخت. دستم را که فشرد چیــزی در اعماق وجودم به رقص درآمد.

آمدنم را به شرکت خیرمقدم گفت . . .

موهای کم پشتــش با رگه های نقره ای هر از گاه حکـــایاتی داشت از گذر زمـــان. عسلی چشم هایش را هاله ای کمرنگ از غم فر