نسخه اصلی نشریه چراغ فایل پی دی اف آن می باشد

 

شماره بیست و سوم

دسامبر 2006 - آذر 1385

 

 نشریه فرهنگی اجتماعی چراغ

صاحب امتیاز: سازمان همجنسگرایان ایرانی

مدیر مسئول: آرشام پارسی

سردبیر: ساقی قهرمان

ویراستار: ساقی قهرمان

صفحه آرا: آرشام

طراح: امیر حسین 

 

هشتادمین میلاد شاملو و هشتمین میلاد پایگاه اینترنتی‌اش

 

  شماره بیست و دوم

 

  شماره بیست و یکم

 

پیش شماره بیستم

 

پیش شماره نوزدهم

 

پیش شماره هجدهم

 

پیش شماره هفدهم

 

ضمیمه پیش شماره هفدهم

 

پیش شماره شانزدهم

 

پیش شماره پانزدهم

 

ضمیمه پیش شماره پانزدهم

 

پیش شماره چهاردهم

 

پیش شماره سیزدهم

 

ضمیمه پیش شماره سیزدهم

 

پیش شماره دوازدهم

 

ضمیمه پیش شماره دوازدهم

 

پیش شماره یازدهم

 

پیش شماره دهم

 

ضمیمه پیش شماره دهم

 

پیش شماره نهم

 

ضمیمه پیش شماره نهم

 

پیش شماره هشتم

 

پیش شماره هفتم

 

ضمیمه پیش شماره هفتم

 

پیش شماره ششم

 

پیش شماره پنجم

 

ضمیمه پیش شماره پنجم

 

پیش شماره چهارم

 

پیش شماره سوم

 

پیش شماره دوم

 

پیش شماره یکم

 

 

 

  

عشق ایرانی در استانبول

افدره جاما ( ادیتور الحریت و نشریه ی کوئیر مسلم در امریکا)                                         بازگشت به صفحه اول نشریه

Editor@HuriyahMag.com

عکس: Osvaldo Gago

 

بهار فروز در بازار ادویه ی استانبول از این دکان به آن دکان می رود. بازار ادویه ی استانبول معروف است به "میصیر چارشیسی"، یعنی بازار مصری.  بعد از ظهر پنجشنبه است و بهار دنبال ادویه های لازم می گردد که یک غذای شاهانه ی ایرانی برای تولد چهل سالگی شریک زندگیش بپزد.

بهار که چهل و دو سال دارد، از شریک زندگیش که تعریف می کند می گوید:"عاشق قرمه سبزیه، اما.." برعکس اکثر ایرانی ها دوست دارد قرمه سبزی را با ماهی بپزد، چرایش را هم نپرس، داستان غریبی است. خوشبختانه این غذا را خیلی خوشمزه درست می کند و همه مان خوشمان می آید. آشپز فوق العاده ای است، اما امشب دست به سیاه و سفید نباید بزند. سر جایش می نشیند و مثل ملکه ها تکیه می زند.

بهار یک مغازه ی جواهر فروشی در بزرگ بازار، معروف به "بازار سرپوشیده"، دارد. او در 1992 از تهران، شهری که در آن به دنیا آمده و در آن بزرگ شده است، به خاطر فشارهای روزافزون بر زنان همجنس گرا، فرار کرده است، و چون مغازه ی جواهرفروشی خود در یکی از پاساژهای معروف تهران را به فروش رساند با امکانات مالی خوب به استانبول وارد شد اما آن جا که رسید فهمید که پول قادر نیست همه چیز را بخرد.  

بهار، که به امید جمعیت زیاد ایرانیان ساکن استانبول به این شهر آمده بود، به یاد می آورد: "نمی دانستم چه بکنم. هیچ کس را نمی شناختم. خانواده در ایران بودند و هیچ دوستی در ترکیه نداشتم. قاچاقچی که مرا به ترکیه رساند در یک هتل ناجور رهایم کرد. با هیچکس آشنایم نکرد. ترکی نمی دانستم. روزهای خیلی سختی بودند."

خانواده ی بهار یهودی اند، و این مسئله به فشاری که بهار، به عنوان تازه وارد، در کشوری که تقریباً تمام مردمش مسلمانند، ناچار بود تحمل کند، افزود. بهار می گوید: هر چند شمار یهودیانی که در ترکیه در زندگی می کنند، نزدیک به شمار یهودیان ایران است، اما اینان به اندازه ی یهودیان ایرانی حیات اجتماعی آشکار ندارند. او  با خنده می افزاید: "ما از وضع ایران شاکی بودیم، اما در ایران یهودیان مشهوری زندگی می کنند. یهودیان نماینده ی مجلس دارند. بیمارستان یهودی معروفی در تهران هست. ما همچنین با نام و هویت ایرانیان یهودی معروفی، مثل پرزیدنت اسرائیلی، و هنرپیشگان امریکایی آشناییم. در ترکیه، هیچ، هیچ این خبرها نیست."

یکروز هنگام قدم زدن بهار به زنی برخورد به نام منیژه عابد، که معلوم شد از ایرانی های افغانستان است. منیژه که در کابل به دنیا آمده و همانجا زندگی کرده است، می گوید: "(بهار) از دیدن من بی نهایت خوشحال شد." منیژه اضافه می کند: "ما تاجیک هستیم. زبان ما، فرهنگ ما، و اجداد ما همه ایرانی اند."

بهار و منیژه با هم فارسی حرف می زنند، و هر دو می گویند که بلافاصله تشخیص دادند که همجنسگرایند. بهار می گوید: یک چیز عجیبی در نگاهی که به من انداخت، بود. چیزی از جنس عشق ایرانی. شاد شدم، نه تنها یک خواهر پیدا کرده بودم، بلکه یک همراه همجنسگرا هم پیدا کرده بودم."

این شروع یک داستان عاشقانه بود.

منیژه از یک خانواده ی مسلمان می آید و می گوید تا قبل از اینکه با بهار آشنا بشود هرگز به یک یهودی ایرانی برنخورده بوده است. منیژه، که زیاد پابند مذهب نیست می گوید: "اولش نفهمیدم، ولی انگار یک کم خودم را کنار کشیدم، احساس کردم گول خورده ام، فکر می کنم، هر چند کاملا واقف بودم که یهودی ها به هیچ وجه کمتر از مسلمان ها ایرانی نیستند، هر دو مذهب، وارداتی اند، زاده ی سرزمین خود ما نیستند.

از طرف دیگر، بهار با آن بخش دیگر زندگی منیژه بیشتر مشکل داشت. آن زمان، تازه چند هفته بود که منیژه از شوهرش طلاق گرفته بود (تلفنی، عجیب است، نه؟)، و تنها سرپرست چهار فرزندش بود. شوهرش یک سال پیش از آن که این دو زن با هم آشنا بشوند، استانبول را به قصد تورنتو ترک کرده بود.

بهار می گوید: "من اصلاً نمی دانستم آماده ی به دوش گرفتن چنین مسئولیتی هستم یا نه." و منظورش تبدیل افراد خانواده ی منیژه از پنج به شش نفر است. او می گوید: "من واقعاً عاشق منیژه بودم، اما آیا می توانستم مادر هم باشم؟ در برنامه ام نبود. من خودم را یک لزبین مردنما (باچ) می دیدم، هیچوقت رویای بچه دار شدن نداشتم. جوانتر که بودم بارها خانواده ام به اصرار خواستند که ازدواج کنم، اما موفق نشدند. تصمیم خودم را گرفته بودم که بقیه ی عمرم را با لذت و بدون دردسر زندگی کنم. ولی آدم واقعاً نمی تواند زندگی اش را، آنقدر که می خواهد، از روی برنامه جلو ببرد." 

بهار سالها به زندگی مستقل عادت کرده و صاحب اختیار خودش بوده، اما زندگی منیژه متفاوت گذشته است. آن سال اولین سال زندگی او بود که بدون "قیم" می گذشت. منیژه و شوهرش و دو فرزندشان در 1988 به امید یافتن شرایط بهتر زندگی از کابل خارج شدند، و از آن زمان تا به بعد او، شوهر منیژه، همیشه نقش قیم او را بازی کرده و همه جا مراقبت از او را به عهده داشته است. وقتی به قصد کانادا خانواده اش را ترک کرد، منیژه ناگهان با مسئولیتی که برایش آشنا نبود تنها رها شد.

"عادت نداشتم تمام تصمیم های زندگیم را به تنهایی بگیرم." منیژه آن روزها را اینگونه به خاطر می آورد. می گوید:" خیلی افسرده شده بودم، از زندگی ام بدم می آمد. شوهرم کم کم از نگاه منفی من به رابطه خسته شد و طلاقم داد."

بعد از چند ماه کلنجار رفتن با ایده ی زندگی مشترک بالاخره بهار و منیژه تصمیم گرفتند که با هم زندگی کنند. منیژه یاد گرفت تا برای اعتقادات مذهبی بهار جایی در تصویر خودش از فرهنگ ایرانی باز کند، و بهار از شریک عشقی خودش ظرایفی از رابطه ی مادری زن همجنسگرا را آموخت.

بهار به شوخی می گوید:"حالا خوب خوب یاد گرفته ام. به خوبی منیژه سرشان داد می کشم! جدی می گویم، من فکر می کنم این حقیقت دارد که ما به شرایط زندگی مان خو می گیریم. من این بچه ها را جوری دوست دارم که انگار پاره ی جگر خود من اند. اگر نباشند نمی توانم زندگی کنم. منیژه مرتب می گوید که از ما دوتا من مادر بهتری هستم، باور نمی کنم ولی مطمئنم که از آن چیزی که بهش جوهر مادری می گویند خیلی در من هست. حس مادری در هر دوی ما خیلی قوی است."

در سفره ی شاهانه ی ایرانی که بهار قرار است بچیند، شیرینی تر هم جا دارد، شیرینی هایی که با خامه و پودینگ تهیه و تزیین می شوند، کیک و بستنی مخصوص. بهار می گوید اگر به جز اینها بچه ها به هیچ چیز دیگر در سفره نگاه هم نمی کنند.

بعد از شام برنامه ی بهار این است که بچه ها را پیش بزرگترین آنها، که سالهای آخر نوجوانی را می گذارند، بگذارند و شریک زندگیش را به سینما، دیسکو ببرد و بعد هم شب را با هم در یکی از شاتو های محلی سر کنند، و آنجا بهار آنطور که خودش می گوید:"آنقدر با او عشقبازی خواهد کرد تا از لذت چهل سالگی سیراب شود."

 

استفاده از کلیه مطالب با ذکر عنوان "نشریه چراغ، سازمان همجنسگرایان ایرانی" آزاد است