|
بحث در مورد موضوعی که تاریخ آن همراه با آدمیزاد
و غریزه جنسیش می تواند قدمت داشته باشد کار چندان سهلی نیست. ما
در همین اول باب بحث های فلسفی و روانشناختی را می بندیم و اندکی
پس از تاریخ بشریت به آن می نگریم، طبعاً فعلی که مصدر آن غریزه
است، خود به قدمت غریزه است. اگر معتقد به خلقت از نگاه ادیان
آسمانی باشیم باید بشریت چند سالی در انتظار مرد هم جنس با زن
ناجنس به سر برده باشد و ناچار در اینجا فضل تقدم با ارباب زنا
است(1 ). تا آنگاه که آدم تخم خود را در کشتگاه(2) زن بپراکند و
کشته اش سبز شد و به ثمر نشست(3) و پسران به وجود آمدند و اگر
کسی میوه کال و نارس را برای امتحان دندان نزده باشد پس سال ها
عمر زنا از لواط پیرتر است. اوستا این پدیده را مربوط به اهریمن
می داند که بسیار قدیمی مینماید .(4)
با توجه به قدمت اوستا و تاریخ چند هزار ساله آن
می توان این امر را در میان ایرانیان بسیار قدیمی دانست. در قسمت
وندیداد که شامل مسائل فقهی کتاب اوستا می باشد درباره این امر
بحث به میان آمده که البته درباره آن چندان سخت گیری نشده
است(5) و در بين النهرين داستان گيلگمش و عشق مردانه اش مشهورتر
از آن است كه ذكر كنيم. اما شیوع لواط(6) به صورت متطور و نمادین
آن برای اولین بار نزد قوم لوط دیده می شود طبق مدارکی که کتاب
آسمانی مسلمین به دست می دهد آنها در مکان باشگاه های خود جمع می
آمدند و به تماشای زنده ی لواط می پرداختند و خود نیز در این امر
شرکت می جستند که نسبت به قدمت آنها بسیار پیشرفته می نماید و
آنها را که بسیار پیشتر از تاریخ مسیح و یهود در شمال شبه جزیره
عربی زندگی می کردند می توان اولین مؤسسین مکتب فکری لواطه
دانست. در آثار یونان که نزدیک ترین همسایه غربی خاورمیانه به
شمار می رود اثری از عشق مرد به مرد دیده می شود و در زمان ما
نیز اصطلاح حب اغریقی(7) کنایه از حب مرد به مرد است. همین است
که این حدس را قرین به صواب می دارد که یونانیان ادب این هنر را
از همسایگان شرقی خود گرفته باشند. از قصه زوس کبیر و جانمید که
بگذریم، همسایگان یونانی ها یعنی رومانیون(8) و اسبارطیون نیز از
این حب بی خبر نبوده اند که در کتب غرب شرح آن مفصلاً آمده است.
اما بعد از این مقدمه می پردازیم به تاریخ لواطه
در اسلام
–
در جاهلیت اعراب که مردم بادیه نشین عرب بودند در صحاری به سر می
بردند و جز نخل و شتر و شمشیر و صحرا نمی شناختند غایت امل آنها
کسب شرافت بود و در این راه شجاع و سخی بودند صعوبت حیات در
صحراء آنها را از رقیق عیش و لذات دنیا دور داشته بود وبه قول
جاحظ " انما کانواعراباً اجلافاً جفاة لایعرفون رقیق العیش و لا
لذات الدنیا."
و همین است که ابو نواس عشاق عرب را متهم می کند
که از عشق خبر نداشته اند و رویگردانی آنها را به خاطر دور بودن
و جهل آنها از لذت عشق غلمان می داند ولی با این همه در صحت
غریزه آنها طعن و عیبی وارد نمی کند.
اما و الله لا اشرا
حلفت به و لا بطرا
لو ان مرقشاً حی
تعلق قلبه ذکرا (9)
و ایقن ان حب المر د
یلقی سهله و عرا
یزیدک وجهه حسناً
اذا مازدته نظرا
اما به خدا دور از هر فساد و سیاهکاری سوگند می
خورم که اگر "مرقش" ( شاعر جاهلی ) زنده بود دلش معلق به جنس
مذکر می شد و در حب امردان بیابان را ترک می کرد .
و اگر بادیه را به مرکز تمدن و حضارة شبه جزیره
یعنی حجاز ترک کنیم اثر لواطه رادر حجاز تا حدودی می توان واضح
تر مشاهده کرد. در تاریخ اسلام نام مخنثین را ذیل غلامان و یا
موالی بنی مخزوم و خزاعه و ثقیف و بنی نجار می بینیم که از
قبایل شهر های حجازند، و همین است که سئوال مطرح می شود که امثال
هیت و ماتع و طویس را در حجاز چه کار است (10) و اصلاً چرا اسلام
این همه درباره ی لواطه سخت گرفته است(11) ستردن موی صورت را
تحریم کرده و مابین ناف تا زانوی مرد را جزء عورت قرار داده(12)
و نگاه کردن مردی دیگر را بدان حرام دانسته و مطلقاً نگاه شهوت
آلود مرد را به مرد دیگر جایز نمی داند (13)
و عرب را در شناخت جمال مرد( 14)همین قدر بس که
همراه با ذکر رجال به توصیف صورت و قد و قامت آنها نیز پرداخته
اند و این در کتب تاریخ پدیدار است که فلان به صورت این گونه بود
و به قد و قامت چنین و چنان و در تفضیل پسران بر دختران(15) و
همچنین ولع عرب و مردم خاورمیانه را به ارداف (کفل ها ) از این
قبیل شواهد توان دید(16) و همین که همراه با اسلام در ضواحی عرب
گشتند از جمال مردان یادآور شده اند که فلان مرد را آوردند چنان
زیبا بود که هیچ خلقی همانند او نبود و قرآن که به زبان عربی
مبین نازل شده اوج جمال را برای همیشه به مرد تخصیص داده آنجا که
در احسن القصص از یوسف یاد می کند و وقوف عرب را بر این مقام به
وضوح می توان دید. در سؤالی که از رسول خدا پرسیدند که تو زیبا
تری یا یوسف و جواب حکیمانه ی رسول الله که گفت: "انا املح". و
بدانید که جبریل امین به صورت دحیه کلبی نازل می شد که از
زیباترین مردان عرب بود و یاد بیاوریم در ترغیب و تحریص عرب و
غیر عرب قول الله عز و جل: "یطوف علیهم غلمان لهم کانهم لؤ لؤ
مکنون
–
یطوف علیهم ولدان مخلدون باکواب و اباریق" (17)
و همراه با فتوحات اسلامی و گسترش مدینه به عنوان
مرکز جهان اسلام وقوع امر لواط در زمان خلفای راشدین کما بیش
اتفاق می افتد که با سخت گیری شدید آنان روبرو شده است و در کتب
حدیث و فقه به موارد آن اشاره رفته
اما با جلوس بنی امیه به خلافت و ظهور فسق و فجور
در بلاد اسلامی همجنسگرایان را در مدینه می بینید که لباسهای
رنگین می پوشند و در مجالس اهل مدینه آمد و رفت داشته اند و پس
از اندی به نامهايی بر می خوریم که در لواط ضرب المثل شده اند
دلال - دیک - سیاه (18)
سیاه برای اولین بار لواطه را در ادب عربی وارد
کرد و باب را برای ابو نواس و والبة بن الحباب و الرقاشی(19) و
ابوهشام الخراز باز کرد
اخزاع ان عدّ القبائل فخرهم فضعوا
اکفکم علی الافواه
الا اذا ذکر اللواط و اهله و
الفاتقون مشارج الاستاه
فهناک فافتخرو فان لکم به مجدأ تلیداً
طارفا بسیاه
و این نکته را متذکر شوم که شیوع لواطه در تمدن
اسلامی منوط به دستورات اسلام درباره ی حجاب زنان نیست کما این
که بعضی کوته فکران چنین پنداشتند (20)
گو اینکه پیش از اسلام این فن شناخته نبوده یا
کلاممان در امریست که همراه با اسلام شایع شده و عجیب تر آنکه
هنوز هم در قرن پیشرفت لواطه کسانی پیدا می شوند که دست بر این
خاکستر بر باد رفته دارند همجنسگرایی نه به سبب حجاب ربط دارد و
نه به دلیل انحطاط بین جنسین و خاصه در زمان ما که ما بین زن و
مرد حجاب برداشته شده و انجمن های زن گرایی و مجالس زن بارگی
فراوان گشته و نهان داشتگان نمايان آمده و در کنار آن مکاتب
همجنسگرایی بیشترین پیشرفت را داشته اند. و همین شواهد بر نظریه
آنها خط بطلان می کشد و اگر آنها به تاریخ آشنایی کامل داشتند
چنین نظریه های ابتدایی و کوتاه بینانه نمی دادند.
اما با جلوس خلفای بنی العباس، همراه با تطور
علوم و فنون دیگر، مکتب لواط نیز رواج تام پیدا کرد. غزل مذکر و
تشبیب به غلمان روم و ترک و دیلم وارد ادب شد و عشق مرد به مرد
برای اولین بار در جهان اسلام علنی شد (21)
و از پديدههای این دوره ظهور غلامیات (پسر گونه
ها) بود که زنان برای جلب توجه مردان اجباراً خود را به شکل
مردان آراستند. دیگر غلامان را به اعتبار قوت جسم و سختی بازو و
به دست داشتن حرفه و صنعت نمی خریدند (22) و آنها را برای مبارزه
و میدان جنگ نمی خواستند (23) بلکه آنها را به اعتبار اعتدال
قامت و فربهی ران و داشتن هنر در پا و خوبی صورت می خریدند. بر
آنها لباس های گران بها می پوشاندند و به آنان علم و ادب و
موسیقی و خواندن آواز می آموختند.
و همه اینها آنگاه بیشتر ظهور کرد که با خلیفة
اللواطیین امین به خلافت بیعت شد.
امین خلیفه ی جوان سال از زنان روی گردان بود و
عمر در حب غلمان و عبث صبیان به سر می برد در وسعت گرایش امین به
همجنس و لطافت طبع او همین را متذکر شوم که دسته ای از غلامان
امرد زیبا روی ترک و دیلم و روم تشکیل داده و نام آنها را
الجرادیه ( ملخها ) گذاشته بود و نام غلامان زیبا روی حبشی را که
سیاه بودند الغرابیه ( کلاغیه ) نهاد.
پس از امین برادر او مأمون به خلافت نشست و اظهار
علاقه او به همجنسگرایی آنقدر بود که با تقرب قاضی یحیی بن اکثم
در حلیت لواط با غلام مملوک فتاویی صادر شد. اینک امر آنقدر شایع
شده بود که درباره ی لواط و تفضیل غلمان بر جواری بحث های فراوان
می شد (24) و اگر چه جاحظ را عقیده این است که اعراب بادیه نشین
از لذت این شهوت بیخبر بوده اند و امر در خراسان شایع بوده است و
حتی لباس غلمان و غلامیات زی خراسانی بوده است (25) اینک عرب و
عجم در این میدان از همدیگر گوی سبقت می ربودند.
اما با روی کار آمدن معتصم و متوکل که چون دیگر
خلفای عباسی به لواطه گرایش داشتند علاقه ی آن دو به ترک پسران
باعث به قدرت رسیدن ترکان شد و انتخاب سپاهیان از عناصر ترک طرحی
نو در جهان اسلام در انداخت. متوکل برای اول بار ترکان را وارد
عرصه ی سیاست کرد (که خود نیز به دست ترکان کشته شد) و آنها را
بر سر مسلمین سیادت بخشید (26) تا آنجا که اگر بگوییم از زمان او
تا روزگار ما بیش از سه چهارم از حکومت اسلامی زماناً و مکاناً
در دست ابناء ترک بوده است چندان در تخمین خود دور نرفته ایم و
این را می توان در تمام صفحات تمدن اسلامی مشاهده کرد. (مثلا ً
نقاشی ها را به صورت ترک می کشیدند)
اما در ادب و غزل واژه ی ترک آنقدر بسامد دارد که
به جای لفظ معشوق و شاهد زیبا روی واژه ی ترک استفاده کرده اند
خاصه در ادب فارسی که بیشتر است. (27)
از آنگاه که متوکل ترکان امرد و میان سال را به
سپاهگیری واداشت تغزل به ترکان شدت گرفت (28) و نام اسلحه های
جنگی بیشتر وارد غزل شد. تشبیه چشم مست به ترک خونریز در کنار
مصطلحات شمشیر ابرو و کمان ابرو و تیر نگاه و سپاه مژه و کمند
گیسو و خنجر مژه و جوشن مو و تیغ میان و تیر مژه و سپر سینه از
پدیده های این امر می باشد. (29) و شعرا معشوقان خود را قاتل و
معذب و صاحب شمشیر و کماندار و کمند انداز و تیرانداز خواندند.
(30) و خشونت و قساوت قلب و جور و جفا و بی وفایی و خونریزی را
از اخلاق معشوق دانستند و بی مهابا به دست محبوبان خود شمشیر و
تیر و کمان دادند. (31)
و خشونت در غزل فارسی آنقدر ظهور دارد که به گفته
شبلی نعمانی در فارسی فعل زدن به عنوان فعل کمکی بیشترین بسامد
را داراست(دست زدن - می زدن - تیر زدن و ...).
در ادب فارسی از همان اول با غزل مذکر آشنایی
داشتند و آنچه را که شعرای عرب عهد عباسی در شعر خود از غزل مذکر
آورده بودند در دسترس آنها قرار داشت و شعر عربی و فارسی که دو
رشته در هم تافته اند در این زمینه نیز مشترکات فراوان دارند .
عشق مرد به مرد سلطان محمود و ایاز و مولوی با
شمس تبریزی در ادب فارسی از مشهورترین قصص عشق می باشد. سبک
خراسانی که اولین شیوه شعر فارسی است حول و حوش دربار سلطان
محمود و پسرش سلطان مسعود نسیج یافت و طبعاً در پناه چنین سلطان
قوی شوکتی که خود از همجنسگرایان قدر بوده است بحث لواطه نمود
بسیار دارد و دیوان فرخی و عنصری و منوچهری شاهد خوبی بر
همجنسگرایی آن دوران است(نگاه كنید به تاریخ بیهقی) و یاد کنیم
از عنصرالمعالی صاحب قابوس نامه که به پسر خود می گوید
–
از زنان و غلامان میل خویش بیک جنس مدار تا از هر دو گونه بهره
ورباشی.
ایرانیان که بسیاری پیش از تاریخ اسلام در این فن
چون دیگر فنون پیشرو بودند واژه مغ بچه را نیز در کنار ترسا پسر
در غزل مذکر به کار بردند (32) و اگر کسی بسامد واژه ی پسر را در
مقابل واژه ی دختر و زن ( البته دختر رز را به حساب نیاورند ) در
شعر ( قصیده و غزل ) فارسی بسنجند زنان و دختران با اختلافی فاحش
در مقامی بسیار پایین تر از پسران قرار می گیرند و تشبیه معشوق
به یوسف و مسیح و خلیل و سلیمان و داود و خضر و خسرو از همین
مدارک است. (33)
ورود غزل مذکر در شعر صوفیه نیز در ادب فارسی از
همین شواهد است اگر چه در ایران کوشش بسیار کرده اند که واژه های
شعری می و معشوق و شاهد پسر و مغبچه را تفاسیر عرفانی کنند و شمس
مغربی در این باره شعر سروده است.
حتی اگر به تمام اشعار فارسی از زاویه بسته
عرفانی نگاه کنیم باز هم اتخاذ اهل عرفان از اصطلاحات غزل مذکر
خود دلیل بر سیطره ی غزل مذکر در ادب می باشد
–
در قرن سوم ابی حلمان دمشقی (245هـ) كه ایرانی تبار بود فرقه
حلمانیه را اساس نهاد كه حب غلمان و عشق پسران صاحب جمال اصل آن
به شمار میرفت(34) و یاد كنم از ابن كرام رئیس فرقه كرامیه
(245) كه لواط با كفار و مشركین و یهود و نصاری را عبادت
میدانست.( 35)
فخرالدین عراقی(36) و اوحدالدین كرمانی و عین
القضاة همدانی و احمد غزالی و بسیاری دیگر از صوفیه به نوعی
وابسته به سلسله ابوحلمان بودند كه عشق آنان به پسران مشهود بوده
است اگر چه صوفیه همجنسگرایی را دست آویز عرفان گرفته بودند.
ناگفته نماند كه عرفانی بودن و عفیف بودن شعر دو مقوله جداگانه
هستند.
این بدان مضمون نیست که در غزل مذکر شعر عفیف و
عذری وجود ندارد و البته بالعکس در غزل مذکر بیشینه ای از شعر
فراقی و عفیف می بینیم که در حزن و سوز و گداز از اشعار جمیل
بثینه و کثیر عزه بسیار سوزناک تر است (37) و اگر چه در بحث خود
به دلیل توضیح همه اشعار مجون و اباحی شاهد آورده ایم اما شعر
عفیف در غزل مذکر بیشینه دواوین شعر را در بردارد .
و فراموش نکنیم حکیم سوزنی سمرقندی را که عاشق
خیاط پسری به اسم عمر بود(38) و درباره ی او غزل های فراوان
سروده است و برای آشنایی با وضعیت اجتماعی و رویکرد لواطه در آن
زمان به حکایات گلستان سعدی در باب عشق و جوانی می توان نظر کرد
که قلم سحرآمیز شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی آن را به تصویر کشیده
است و همچنین دیوان حافظ که مشحون از تغزل به پسران و مغبچگان
است (39) و نمونه ی فاحش آن در آثار عبید زاکانی بیشتر و بیشتر
نمود دارد.
و در این میان از یاد نبرم افخم و اقدر شعرای
زمان ها حکیم خاقانی شروانی که سروده است حیض برحور و جنابت بر
ملائک بسته ام و گفته است ز من بزاد بیکباره صد هزار پسر و این
بیت که در تأسف آوردن دختر گوید (40)
مرا ز زادن دختر چه خرمی زاید که
کاش مادر من هم نزادی از مادر
و از یاد نبریم که در ادب فارسی نوعی از غزل مذکر
وجود دارد که به آن شعر شهر آشوب گویند که در آن به تغزل با
پسران کاسب کار و اهل حرفه و فن پرداخته اند و این ابیات ملیح
دل من برده مرده شو پسری چه
دل است این که مرده شو ببرد
آن ماهروی خراط در هر کجا که باشد روزی
هزار عاشق از چوب می تراشد
بت زرگر که افکندست طرح دلبری با من دمادم
می کند از ناز جنگ زرگری با من
و یاد آوریم از سبک واسوخت که ما بین سبک عراقی و
سبک هندی واقع شده است و در آن بیشتر از جور و جفای پسران جفاکار
سخن به میان آمده و به ستم ستیزی با معشوقان پرداخته اند و در
میان شاعران وحشی بافقی و اشعارش به شهرت تام رسیده اند .
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار
چه بی باکی چند
چه هوس ها که ندارند
هوسناکی چند
و اما در سبک هندی همینکه صائب تبریزی بیتی شعر
از غنی کشمیری در غزل مذکر شنود گفت ای کاش آنچه در تمام عمر
سروده بودم عوض این شعر می دادم و آنست این شعر(41)
و صائب خود دراین باره سروده است خط پشت لب به
چشم ما ز ابرو خوشتر است
و اگر به تذکره های سبک هندی که در آن به ذکر
احوال شعرا و شمه ای از اشعارشان پرداخته اند رجوع کنیم بسیاری
از آنها را می بینیم که مبتلا به عشق پسران بوده اند که بعضی از
آن عشق به ولی عهدان و پادشاهان بوده است مانند مانی و عرفی
شیرازی و طالب آملی و جاروبی و ملا طاهر نائینی (42) و در اینجا
یاد کنیم از خاتم الشعرای فارسی گوی هند میرزا اسد اله غالب
دهلوی که اشعار زیبایش در غزل مذکر و زن ستیزی ملیح و لطیف است و
اگر روزگار اینچنین نبود حق بود که مقاله ای مستقل درباره ی سبک
هندی و غزل مذکر می نوشتم. (43)
و دیگر یاد آورم از ملوک قجر که در تغزل به پسران
شعرها سروده اند و حکایت مؤسس سلسله ی پادشاهی آنان خواجه محمد
قاجار که چگونه حکم لواط با لطف علی خان زند بداد و دق دل چند
ساله اش را تهی کرد
–
و شاعر بزرگ سبک بازگشت قاآنی شیرازی که در آثارش به لواطه مشهور
است. (44)
و از عارف نامه ایرج میرزا یاد کنیم که در هجو
عارف قزوینی و رد لواطه پرداخته است و از طرف دیگر درباره ی پسری
می گوید
–
تا نگویند ترا با پسر غیر چکار مادرش
را به زنی گیرم و گردم پدرش
و در شعر سراسر مجون او که می گوید
–
دیشب دو نفر از رفقا آمده بودند
و در ادب مشروطه یاد آوریم از سید شرف الدین
نسیم شمال و شعر او درباره ی پسرک یهودی شمعون و قضیه مسلمان
شدنش و لواط شیخ با او
–
اما در شعر معاصر ایران پاره ای از شعرای زن گرا در تغییر
جریان شعر از بستر غزل مذکر به غزل زنانه سعی فراوان داشته اند
که این خود بهترین دلیل بر سیطره غزل مذکر بر ادب فارسی بوده
(45)
1- ابوالعلاء المعری :
اذا ما ذکرنا آدما و فعاله و
تزویج بنتیه لا بنیه فی الحسنا
علمنا بان الناس من نسل فاجر و ان جمیع
الخلق من عنصر الزنا
2- صدق الحکیم فی قوله : نساء کم حرث لکم
–
و من یحترث حرثی و حرثک یهزل
3- ذکرنا شکسبیر و مقطوعاته الرائعه المعروفه با
لاربعة عشریة <<
sonnets>>
و هی نیف و مائة و خمسون مقطوعه و هی غزل بالمذکر و الشاعر فی
مقطوعاته الا ولی بعث فتاة الجمیل علی الزواج و یدفعه دفعا ان
یاتی حرثه من النساء حتی لا تحرم الدنیا بعده من صور لهذ الجمال
یوم یذهب عنها المثال
–
برای شوخی
–
:
زنان را همین بس بود یک هنر نشینند و
زایند زیبا پسر ( شیران نر)
4- پس آنگاه اهریمن همه تن مرگ بیامد و به
پتیارگی گناه نابخشودگی کونمرزی بیافرید–
اوستا وندیداد ص 661
5- در اوستا آمده است: ای دادار جهان استومند ای
اشون اگر مردی به زور با مردی دیگر کون مرزی کند پادافره گنهش
چیست
اهوره مزدا پاسخ داد: هشتصد تازیانه با اسپهه
اشترا
–
هشتصد تازیانه با سروشو چرن
ای دادار جهان استومند ای اشون:
اگر مردی به سازش با مردی دیگر کون مرزی کند
پادافره گنهش چیست و تاوان آن کدام است و چگونه چنین کسی می
تواند ازاین گناه وآلودگی پاک
شود
اهوره مزدا پاسخ داد: چنین گناهی را هیچ پادافره
و تاوانی نیست
–
اوستا ج 2 ص751-752–
البته زرتشتیان را درباره لواط کار عقیده دیگری نیز هست چنین
گناهکاری را بی آنکه دستور درباره آن داوری کرده باشد هرکس می
تواند بکشد(ذیل همان جا )
6- سمیت باللواط نسبة الی قوم (لوط ) علیه السلام
7- حب الا غریقی: حب یونانی
8- و قد ظهر هذا المیل عند الرومان و قد صور
فضائحه عندهم المورخ الرومانی (سویتون ) فی کتابه عن << الاباطرة
الاثنی عشر >>
9- المّرقّش الاکبر - شاعر جاهلی اسمه ربیعة و
قیل عمرو و قیل عوف بن سعد بن مالک - لقب لقوله
الدار قفر و الرسوم کما رقش فی ظهر
الادیم قلم
10- ازهمجنسگرایان مشهور صدر اسلام
11- روی عن ابن عباس رضی الله عنه و صححه ابن
حبان و غیره عن النبی (ص) من و جدتموه یعمل عمل قوم لوط فاقتلو
الفاعل و المفعول به: رواه الامام احمد 300/1 - رواه اهل السنن
الاربعه و اسناده صحیح و قال الترمذی: حسن صحیح
و جاء فی خبراخرجه البیهقی فی شعب الایمان عن ابی
هریره و صححه الحاکم عن النبی (ص) قال " لعن الله تعالی سبعه من
خلقه فوق سبع سماوات: فردد لعنه علی و احد منها ثلاثاً و ...
فقال ملعون ملعون ملعون من عمل عمل قوم لوط:
ص 172 ج 7 روح المعانی للآلوسی
و نقل ابن القیم ان اصحاب رسول اطبقو علی قتله لم
یختلف فیه منهم رجلان و انما اختلف اقوالهم فی صفة قتله (الجواب
الکافی)
اذن فمن قائل یحرق بالنار (و هو مروی عن علی) و
من قائل یرجم بالحجارة (و هو مروی عن علی) و من قائل تحز رقبته
(و هو مروی عن ابی بکر و علی) و من قائل یهدم علیه جدار (و هو
مروی عن علی) و من قائل یلقی من اعلی الشاهق و یتبع رجماً
بالحجارة (و هو مروی عن ابن عباس)
و قال الشافعی رحمه الله تعالی: وبهذا نأخذ برجم
من یعمل هذا العمل محصناً کان او غیر محصن و استدل بما روی عن
علی علیه السلام
- اولاً اما با لسیف اوالاحراق بالنار و اوالرجم
او بالقاء جدار علیه او بالقائه من شاهق و یجوز بین اثنین منها
احدهما الحریق و المفعول به یفعل کذلک ان کان بالغاً عاقلا
مختاراً و یعزر الصبی و یودب المجنون و لا فرق بین العبدا و حراً
و لا فرق بین المسلم او الکافر
–
و ان لم یکن ایقاباً کالتفخیذ بین الآلیین فحده ماة جلدة و یعزر
من قبل غلاماً بشهوة
لمعة الدمشقیه کتاب الحدود الفصل الثانی فی
اللواط
و قال ابو عبدالله (ع) حد اللوطی مثل حد الزانی و
قال قد احصن رجم و الاجلد (رواه الکلینی)
عن حماد بن عثمان قال قلت لابی عبدالله: رجل اتی
رجلاً قال: ان کان محصناً فعلیه القتل و ان لم یکن محصناً فعلیه
الجلد
–
فقلت فما علی الموطیء
–
قال علیه القتل علی کل حال محصناً کان او غیر محصن (رواه
الکلینی)
عن جعفر الصادق قال اُتی عمر برجل و قد نکح فی
دبره فهّم ان یجلده فقال لشهود رأیتموه یدخله کما یدخل المیل فی
المکحله فقالو نعم
–
فقال لعلی ما تری فی هذا فطلب الفحل الذی نکحه فلم یجده فقال علی
اری فیه ان تضرب عنقه... و تحرقه ( رواه الکلینی )
عن ابن میمون عن ابی عبدالله علیه السلام قال کتب
خالد الی ابی بکر سلام علیک اما بعد فانی اتیت برجل قامت علیه
البینه انی یوتی فی دبره کما توتی المرأة فاستشار فیه ابوبکر
فقالو اقتله فاستشار فیه امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه
السلام فقال احرقه بالنار فان العرب لاتری القتل شیئاً قال
لعثمان ما تقول قال ما اقول قال علی تحرقه بالنار فکتب الی خالد
ان احرقه بالنار
و قال الحكم یضرب اللوطی دون الحد-قال ابن
الجوزی الی هذا مال ابو حنفیه و اما مذهب ابن حزم الظاهری فانه
لا یضرب فی اللواط فوق عشرة اسواط (نهایة الارب السفر الثانی ص
189) 1928م)
- و قالت طائفة: لا حد علیهما و لا قتل لكن
یعزران
–
من عمل عمل قوم لوط یجلد دون الحد و به یقول ابو حنفیه و من
اتبعه و ابو سلیمان و جمیع اصحابنا
–
(ابن حزم-ابی محمدعلی بن احمد
–المحلی
ج 11 ص 380 مسألة 2299)
12- قال الرازی فی التفسیر الکبیر ج 3 ص 176
"فاما الرجل مع الرجل فیجوز له ان ینظر الی جمیع بدنه الاعورته و
عورته ما بین السرة و الرکبة و السرة و الرکبة لیستا بعورة "
13- فان النظر الی الامرد الحسن من غیر حاجه
حرام سواء کان بشهوة او بغیرها سواء امن الفتنه اولم یا منها : و
هو المذهب المختار عند العلماء و قد نص علی تحریمه الامام
الشافعی و من لا یحصی من العلماء و دلیله قول تعالی: (قل
للمومنین یغضّوا من ابصَرهم)
و قال بعض التابعین : ما انا باخوف علی الشاب
الناسک مع سبع ضار من الغلام الامرد یقعد الیه و کان یقال: لا
یبیتن رجل مع امرد فی مکان و احد و حرم قیاساً علی المرأة لان
النبی (ص) قال "ما خلا رجل بامرأة الا کان الشیطان ثالثهما" و فی
المردان من یفوق النساء بحسنه فالفتنة به اعظم و اقوال السلف فی
التنفیر منهم و التحذیر من رؤیتهم اکثر من ان تحصر (موارد الظمآن
ج 5 ص 127)
و روی عن عمرانه بلغه ان رجلاً یجلس الیه صبیان
فنهی عن مجالسته
احکام وفتاوی النساء لابن تیمیه - تحقیق و تعلیق
عبد اللطیف عیسی ص 98
و عن ابی اسائب: لا انا اخوف علی عابد من غلام
امرد من سبعین عذرا و عن سعید بن المسیب انه قال: اذا رأیتهم
الرجل یلّح النظر الی غلام امرد فاتهموه و عن سفیان الثوری: مع
جاریة شیطان و مع غلام شیطانان (نهایة الارب ج 2 ص 189)
14- اجمل من ذی العمامه
–
و هو سعید بن العاص ابن امیة (نهایة الارب ج 2 ص 109)
15- از زنده به گور کردن دختران در زمان جاهلیت و
غلبه ی فعل مذکر بر مونث (تغلیب)
المذكر و المونث: ابن فارس ابوالحسین احمد بن
فارس به تحقیق رمضان عبدالتواب قاهره (1969م)
16- و قد اولع العرب با لارداف سواء اکانت فی
النساء اوالغلمان اشد ولوع و اکثر الشعراء من وصفها فی لینها و
بروزها و استدارتها و ارتجاجها منذالعصر الجاهلی الی ایامنا هذا
- الدکتور صلاح الدین المنجد - جمال المرأة عند العرب دار الکتاب
الجدید الطبعة الثانیة 1969 ص 107
و انشد ابی بكر بن درید:
قد قلت لما مر یخطر ماشیاً و
الردف یجذب خصره من خلفه
یا من یسلم خصره من ردفه سلم فواد
محبة من طرفه
(نهایة الارب ج2 ص 91-92)
سرین سرمایه بازارگانی دو
نیمه قرص سیمش از گرانی
(زلالی خوانساری مثنوی محمود و ایاز)
ای كین تو چون سرین سیمین تو
سخت ای عهد تو همچو بند شلوار تو سست
(مجد همگر)
ز سیم ساده یكی كوه دیدهام به دو
نیم دونیمه كوه كه دیدست كان بود از سیم
به نرمی و به سفیدی مثال تل
سمن به پاكی و به نظیفی بسان در یتیم
(سوزنی سمرقندی)
17- سورة الدهر و سورة الواقعه والطور
18- الوط من دیک و هو رجل من اهل الحجاز و کان من
کبار اللاطه و الوط من سیاه و کان من مردة اللاطه و اسمه میمون
بن زیاد ابن ثروان و هو مولی خزاعه و قد یضرب المثل فی اللواط
بالحجاز فیقال الوط من دیک کما یقول اهل العراق الوط من سیاه و
هو کوفی - مجمع الامثال للمیدانی - رسائل الجاحظ مفاخرة الجواری
و الغلمان ص 90 -137 و یقولون الوط من نغر - الوط من راهب
و الوط من راهب یدعی بان
النساء علیه حرام
19- رقاشی - هو الفضل بن عبد الصمد اصله من الری
مولی لبنی رقاش من بکربن وائل من ربیعة و کان الرقاشی من اهل
البصره ثم ورد الی بغداد و مدح الخلفاء
20- که یارب بچه بازی خود چه کار
است که بر وی عارف و عامی دچار است
اروپایی بدان گردن
فرازی نداند راه رسم بچه
بازی
شنید این نکته را دارای
هوشی برآورداز درون دل خروشی
که تا این قوم در بند
حجابند گرفتار همین شیء
عجابند
حجاب دختران ماه غبغب
پسرها را کند همخوابه شب
شعر از ایرج میرزا ست از عارف نامه و از متأخرین
بسیاری در این باره سخن رانده اند
از جمله آنها که سنگ زنان را در بی حجابی به
سینه زده اند قاسم امین (1328ه.ق)مصری است
21- و من وصمات الغزل انصرافه الی التشبیب
بالغلمان من الروم و الدیلم و الترک مما سمی بالغزل المذکر
(تاریخ الادب العربی - حنا الفاخوری)
این بدین معنی نیست که پیش از آن عشق مرد به مرد
وجود نداشته است اما نمایان شدن این ماجرا در سرتاسر جامعه شرق
بیشتر از این پس بوده است و گمان دارم که در این مقاله که به
تأثیر فرهنگ بر لواطه و تأثیر لواطه بر فرهنگ در اسلام پرداخته
ایم این موضوع به خوبی روشن باشد
22- ابولؤلؤ فیروز غلام مغیرة بن شعبه بود به عمر
شکایت برد که مغیرة بیش از حد از من می طلبد گفت چه صنعت دانی
گفت فلان صنعت و فلان وفلان گفت شنیده ام که توانی آسیا کنی بر
باد
23- کما قال الشاعر
انی احب جلوسه واریده للنوم لا للجری
فی المیدان من نشستنش
را دوست دارم و او را برای هم خوابی می خواهم نه برای رفتن در
آوردگاه یواتینی الندیم علی التصابی الذ
الی من یوم الطعان
صاحب قابوس نامه می گوید: بندگان را مشتری از هر
گونه باشد کسی که به روی نگرد و به تن و اطراف ننگرد و کسی باشد
که به شحم و لحم بنگرد
–
اما کسی که در بنده نگرد اول باید که در روی نگرد که روی او
پیوسته توانی دیدن و تن به اوقات بینی پس به چشم و ابرو نگاه کن
آنگاه در بینی و لب و دندان پس در موی او نگر که خداوند عزوجل
همه آدمیان را نیکویی در چشم و ابرو نهاده است و ملاحت در بینی و
حلاوت در لب و دندان و طراوت در پوست و موی را مزین این همه
گردانیده است و به مذهب من ملاحت بی نکویی بهتر که نکویی بی
ملاحت - هر بنده که از بهر خلوت و معاشرت خری باید که معتدل بود
به درازی و کوتاهی و فربهی و لاغری و سفیدی و سرخی و سطبری و
باریکی و به جعدی و نا جعدی موی. چون غلامی بینی نرم گوشت و رقیق
پوست و هموار استخوان و میگون روی و سیاه مژه و شهلا چشم و سیاه
ابرو گشاده چشم و کشیده بینی و باریک میان و گرد زنخدان و سرخ لب
و سفید دندان و هموار دندان و همه اعضا در خور این که گفتم و هر
غلامی که اینچنین باشد زیبا و معاشر باشد و خوش خو و وفادار و
لطیف طبع و سزاوار
قابوس نامه 62 - 64
24- رسائل الجاحظ مفاخرة الجواری و الغلمان
137-90
25- و یقول الجاحظ ان الامر کان شائعاً فی خراسان
و الزی الذی کان شائعاً عند الجواری و الغلمان کان الزی
الخراسانی و هو القر طق و القبا و کلاهما علی خلاف الثیاب
العربیة الفضفاضه محبوک الجسم یرسم للعین مقاطیعها و یظهر دقة
الخصور و من تحتها استرسال الاعطاف و وفرة الارداف
26- منهم الفتح بن خاقان وزیر المتوکل و اتصل
الجاحظ بالفتح بن خاقان و قدم له بعضاً من کتبه منها " کتاب
مناقب الترک و عامة جند الخلافه "
27 استاد منوچهری سیستانی گوید
ای ترک من امروز نگویی بکجایی تا
كس نفرستیم و نخوانیم نیایی
نگفتمت که به ترکان نگه مکن سعدی
چو ترک ترک نگفتی تحملت باید
ترک عاشق کش من مست برون رفت
امروز تا دگر خون که از دیده روان خواهد
بود
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
28- ابراهیم بن عثمان ابن محمد بن محمد ابواسحاق
الغزی من اهل غزه بلدة بفلسطین(524 - 441)...
فی فتیة من جیوش الترک ما ترکت
للرعد کراتهم صوتا و لاصیتا
قوم اذا قوبلوا کانو
ملائکة حسناً و ان قوتلوا
کانوا عفاریتا
در گروه جوانانی از سپاهیان ترک حملاتشان برای
رعد صوت و شهرتی نگذاشته است. قومی که به هنگام بوسه در زیبایی
چون ملائکاند و هنگام قتال چون عفریتانند
واین شعر زیبایش
و قالو بع فوادک حین
تهوی لعلک تشتری قلبا جدیداً
اذا کان القدیم هو
المصافی و خان فکیف آتمن الجدیداً
المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم لابی الفرج عبد
الرحمن ابن الجوزی الجزء العاشر ص 15 - هند( 1358 قمری )
این شوخ سواران كه دل خلق
ستانند گویی ز كه زادند و به خوبی به كه مانند
تركند به اصل اندر و شك نیست و
لیكن از خوبی و زیبایی خورشید زمانند
میران سپاهند و عروسان
وثاقند گردان جهانند و
هژبران دمانند
بی عطر همه مشك خط و مشك عذارند بی
خشم همه تنگ دل و تنگ دهانند
(امیری معزی)
29- یکی از عقایدی که از قدیم الایام درباره ی
همجنسگرایی مطرح بوده است و متأخرین نیز بیشتر از قدما به آن
پرداخته اند شیوع لواطه میان نظامیان است و این را نویسنده تیز
نگر بصره عمرو بن بحر جاحظ در قرن دوم هجرت با اشاره به سپاه
خراسانیان یاد آور می شود که: علت شیوع لواطه در بین آنها کثرت
خروجشان در حملات نظامی بود و آنان زنان و کنیزان را به همراه
خود نمی بردند و از غلامان برای رفع احتیاجات روز مره ناچار
بودند و همین که ماندگاری غلامان با صاحبشان در شب و روز و در
حالت خلوت و عشرت طول کشید با غلامان انس گرفتند و به آنها
برانگیخته شدند (کتاب المعلمین) و البته نباید از این نکته غافل
شد که این امر نه تنها در بین سپاهیان مسوده (سیه جامه گان) که
از جانب خراسان برآمدند شیوع داشته است بلكه بیشتر اهل حروب بدین
فتنه اسیر بودند و اخیراً هم در تحقیقاتی که در غرب درباره ی این
امر شده است به نکات فراوانی از این قبیل اشاره رفته است و نیز
می دانیم که در هر معسکری اکثر اعضای آن جوانان جلد و میان سال
هستند تا پیران صاحب رأی و در چنین جمعیتی که بیشتر آنان در
عنفوان جوانی اند چه قدر نعل دل در آتش همجنسگرایی دارند
کهول و مرد من قضاعة
حوله مساعیر ابطال اذا النکس عرّدا
(اعشی همدان )
و ابو الفرج اصفهانی ذکر می کند که از پسر برادر
ابراهیم بن ابی محمد یحیی بن مبارک الیزیدی روایت شده است که عم
من ابراهیم را پسری بود که به آن اسحاق می گفتند و او به جوانی
از اولاد موالی دلخوش بود همین که معتصم به سوی شام حرکت کرد
ابراهیم با او بود و جوانی نیز که پسرش با او الفت داشت در معسکر
بود و ابراهیم در این میان دانست که او با جوانی از جوانان لشکری
الفت دارد پس عمویم ابراهیم این را برای پسرش نوشت (الاغانی ج20
ص 222)
و کثرت استعمال ادوات حرب در غزل و ادب عربی و
فارسی این نکته را به خوبی واضح می دارد و ما برای پرهیز از
اطناب مطلب و ترس از پاره ای مسائل این موضوع گسترده را در اینجا
ذکر کردیم و فقط به آن اضافه کنم که کثرت اصطلاحات بت لشکری و
شهید عشق و تشبیه دوست به دشمن در غزل می تواند برانگیخته از
همین موضوع باشد و تا آنجا که به یاد دارم شبلی نعمانی نیز اشاره
ای بدین معنی دارد.
سل من بعینیه یصول
اهی اللحاظ ام النصول
شهرت عیونهم سیو
فا ما بمضربها فلول (ابن المعلم)
و یجرح احشایی بعین مریضة
كمالان مس السیف و السیف قاطع (ابن المعتز)
لشكر برفت و آن بت لشكر شكن برفت
یا رب مبادا آنكه دهد دل بلشكری
رامش افزایی كند وقتی كه در مجلس بود
لشكر آرایی كند روزی كه در میدان بود
اگر غم لشكر انگیزد كه خون عاشقان
ریزد بحمدالله و المنة بتی لشكر شكن دارم
به تنگ چشمی آن ترك لشكری نازم
كه حمله بر من درویش یك قبا آورد
چشم خونریز تو خوش داده به ابرو تکیه
ترک چون مست شود تکیه به شمشیر کند
حدیث توبه دراین بزمگه مگو
حافظ که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر
یا رب این بچه ترکان چه دلیرند
بخون که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند
دل که از ناوک مژگان تو در خون می
گشت باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود
چون کمان در بازو آرد سرو قد سیم تن
آرزویم می کند کآماج باشم تیر را
کمان سخت که داد آن لطیف بازو
را كه تیر غمزه تمام است صید آهو را
هزار صید چو دل پیش تیر باز
آید بدین صفت که تو داری کمان ابرو را
تو خود به جوشن و برگستوان نئی
محتاج که روز معرکه بر تن زره کنی مو را
دیار هند و اقالیم ترک
بسپارند چو چشم مست تو بینند و زلف هندو
را
حصار قلعه یاغی به منجلیق
مده به بام قصر برافکن کمند
گیسو را
شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
وز میان تیغ به ما آخته ای یعنی چه
من در وفا و عهد چنان کند
نیستم کز دامن تو دست بدارم به تیغ تیز
30- مرا به عاشقی و دوست را به معشوقی
چه نسبت است بگویید قاتل و مقتول
فمن یبلغ عنی الی معذب
قلبی اذا جرحت فوادی بسیف لحظک فاقبل
اخاف منک و ارجو و استغیث
وادنو که هم کمند بلایی و هم کلید نجاتی
با صاحب شمشیر مبادت سر و کاری
الا به سر خویشتنت کار نباشد
گر تیغ برکشد که محبان همی
زنم اول کسی که لاف محبت زند منم
دست در خون عاشقان
داری حاجت تیغ بر کشیدن نیست
به خونم گر بیالایی دو دست نازنین
شاید که قتلم خوش همی آید ز دست و پنجه قاتل
تا خط و سلسله ی زلف تو پیوست به هم
داد اسباب پریشانی ما دست به هم
دست بردم به دل خسته که تیرش بکشم
تیر دیگر زد و بر دوخت دل و دست به هم
سپرت می بباید
افکندن ای که دل می دهی به
تیرانداز
روبرو تیر آیدم از پشت می بندم
سپر تا نیابد تیر معشوقم از آن سو ره بدر
هرکه معلومش نمی گردد که زاهد را که کشت گو
سر انگشتان شاهد بین و رنگ ناخنش
31- دشمن اگر می کشد به دوست توان گفت با
که بگویم این که دوست مرا کشت
زمن مپرس که در دست او دلت چون
است از او بپرس که انگشتهاش در خون است
تو خون خلق بریزی و روی
برتابی ندانمت چه مکافات این گنه یابی
من از تو پیش که نالم که درشریعت
عشق معاف دوست بدارند قتل عمدا را
جرمی نکرده ام که عقوبت کند
ولیک مردم به شرع می نکشد ترک مست ما
سلسله ی موی دوست حلقه دام بلاست
هرکه دراین حلقه نیست فارغ از این ماجراست
طاقت سر بریدنم باشد
از حبیبم سر بریدن نیست
عاشقان کشتگان
معشوقند برنیاید ز کشتگان آواز
جرم شیرین دهنان نیست که خون می ریزند
عیب صاحب نظران است که دل می بندند
به تیغ هندی دشمن قتال می
نکند چنانکه دوست به شمشیر غمزه ی قتال
جماعتی که نظر را حرام می
دانند نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
سعدی این مضمون را در چند شعر دیگر مکرر آورده که
گرفته است از محفوظ بن احمد بن الحسن بن احمد الکلوذانی ابو
الخطاب البغدادی الفقیه
هم قتلونی بالصدود و
القلی و ما رعو فی قتلی المحارما
یا من یخاف الاثم فی وصلی
اما تخاف فی سفک دمی المآثما
هبنی رضیت ان تکون
قاتلی فهل رضیت ان تکون ظالما
الذیل علی طبقات الحنابله لابن رجب الجزء الاول ص
127
–
116
32- پیش از اسلام مردم برای باده گساری به آتش
کده ها می رفتند و مغ بچگان سرود می خواندند و جام های باده دست
به دست می گشت - اصفهان نصف جهان 111
33- شاید اولین بار ابو نواس به آن پرداخته است
مرحبا یا سمی من کلم اللـ
ـة وادنی مکانه تقریباً
و شبیه الذی تلبث فی السجـ
ن سنیناً و کان براً
نجیباً
و یاد کنم از بیت زیبای سعدی
دگر به روی بتم دیده بر نمی باشد
خلیل من همه بت های آذری
بشکست
و گفته اند
–
ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن
34- ابی حلمان الدمشقی الفرق بین الفرق للبغدادی
ص 245
35- دائرة المعارف اسلامی ج2 ص 304 زیر نظر كاظم
موسوی بجنوردی حسین لاشیء
36- وقتی که هفده ساله بود جمعی از قلندران به
همدان آمدند در میان ایشان جوانی صاحب جمال بود و چون باز گشتند
عراقی را که درویش بچه مفتون ساخته بود تاب توقف نماند از پی
ایشان به هندوستان رفت (ادواربراون تاریخ ادبیات به نقل از مقدمه
دیوان عراقی)
روزی معین الدین پروانه به خدمت شیخ آمدی و زری
چند بیاورد شیخ بخندید و گفت ما را به زر نمی توان فریفتن بفرست
و حسن قوال را بما برسان و حسن قوال در حسن دلپذیر بود امیر معین
الدین فی الحال کسی به طلب او فرستاد و احوال بگفت قرب هزار نفر
از عاشقان حسن گرد آمدند و مانع شدند امیر معین الدین پیش والی
آن ولایت فرستاد تا آن هزار مرد را بردار کنند و حسن را زود
بفرستند چون چند تن را بردار کردند پس حسن قوال را روانه کردند
چون خبر بشیخ رسید عزم استقبال کرد و امیر و تمامت اکابر موافقت
کردند شیخ فخرالدین پیش رفت و بر حسن سلام کرد و او را در کنار
گرفت و گویند حسن قوال مال بی حد حاصل کرد
روزی در بازار کفشگران می گذشت نظرش بر کفشگر
پسری افتاد شیفته او شد پیش رفت و سلام کرد و از کفشگر سؤال کرد
که "این پسر کیست" گفت پسر من است شیخ دست دراز کرد و لب های پسر
بگرفت گفت ظلم نباشد که چنین لب و دهان و دندان با چرم مصاحب
باشد کفشگر گفت: ما مردم فقیریم شیخ گفت: این پسر هر روز چه مبلغ
کار کند گفت چهار درهم شیخ فرمود که هر روزه هشت درهم بدهم و
دیگر این کار نکند شیخ هر روز برفتی با اصحاب و دردکان بنشستی
فارغ البال در وی نظر کردی و اشعار خواندی و گریستی
–
( نفحات الانس جامی به نقل از مقدمه دیوان عراقی)
–
از اشعار اوست
سر به سر از لطف جانی ای پسر خوشتر از
جان چیست آنی ای پسر
بر لب خود بوسه زن آنگه ببین ذوق آب
زندگانی ای پسر
نیست در عالم عراقی را دمی بی لب تو
زندگانی ای پسر
و این شعر مشهور
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
37- و این می تواند به دلیل این باشد که در عشق
مرد به مرد در جامعه ی اسلامی وصال معشوق شرعاً کمتر ممکن بوده
است و تاریخ شعرا و عشاق عفیف همجنسگرا خود کتابی حجیم و چند
جلدی می طلبد که به ذکر حالات این بزرگواران پرداخت و در کتاب
مصارع العشاق جنازه های خونین عاشقان) تألیف الشیخ ابی محمد جعفر
بن احمد بن الحسین السراج القاری (417-500) شرح حالات برخی از
آنان آمده است و لازم به یادآوری نیست که با توجه به نوع و قدمت
کتاب می توان شرح حال بسیاری دیگر را در ذیل و تکمله کتاب نام
برد و باید یادآوری کنم که در عشق عفیف مرد به مرد نوعی متعالی
از عشق وجود دارد که عاشق جز با مردن به وصال معشوق نمی رسد و
این در ادب ما به خوبی نمایان است و ادب عفیف ما به خوبی نشان می
دهد که در عشق مرد به مرد عشق جز خود آزاری چیزی نیست و درصد
وصال از صفر هم پایین تر است و باب طمع را در وصال از همان اول
بسته اند و معتقدند که دیگران دست سوی میوه برند ما تماشا کنان
بستانیم
–
برای توضیح بیشتر مسئله باید گفت که از نگاه یک عاشق مسلمان در
عشق مرد به زن یا زن، دختری بی شوهر است که می توان در آن طمع
داشت و عشق او را به مقتل وصل سر برید و یا زن شوهر داریست که
طمع در مال غیر در مذهب عشاق مسلمان نیست اما در عشق عفیف مذکر
عاشق دست در گردن معشوق پاک است و بی گناه و اوج وصال آنان از
این حد تجاوز نمی کند یعنی اشتباک روح است (درگیری روح ) نه
اشتراک جسم
همه عمر با تو قدح زدیم و نرفت رنج خمار
ما چه قیامتی که نمی رسی ز کنار ما به کنار
ما
و من قصد داشتم بابی در عشق عفیف مذکر بپردازم
اما به دلیل وسعت کار و کوتاهی دست بر منابع و مأخذ از این گفتار
لب بر دوختم اما هر چه از یاد برود از یادم نمی رود قصه عشق
ابوالقاسم مُدرک بن محمد الشیبانی که جان در سر معشوق عیسوی اش
عمرو بن یو حنا النصرانی کرد و در عشق عفیف گوی سبقت از همگنان
بربود
مُدرک از شعرا و فضلای عصر عباسی است که محفلش
مجمع اهل ادب بود و در همین مجمع ادب پسری مسیحی هم رفت و آمد
داشت به نام عمربن یوحنا که مانند بیشتر مسیحیانی که ما دیدیم
معجز عیسویش در لب شکرخا بود القصه هر چند دیگر نیاز نمی بینم
قصه را ادامه دهم که نه تنها من بلکه امام محمد غزالی هم خوب می
داند که آدم شاعر و فاضل و بی کاری مانند مُدرک دل و دین و عقل
خود را بدون هیچ مدرکی تسلیم جوان مسیحی کرد و لازم به یادآوری
نیست که این چنین پسر بی پدری که از امت مسیح است خوب می داند
چگونه با معجز عیسوی عاشق بیچاره را به هزار درد و بلا مبتلا کند
خلاصه کلام مُدرک صد بار از مجنون دیوانه تر عاشق جوان مسیحی شد
و آواره ی کوچه و بازار بغداد گشت و من همین چند روز پیش اثر پای
او را در كراده مریم (محلی در بغداد) دیدم که اقدام به یک عملیات
انتحاری کرده بود
–
بعد از هزار و یک شب هجران و روز سیاه تر از شب دوستان مُدرک
جنازه ی نیمه جانش را به نزد طبیب عیسی نفس عمربن یوحنا بردند
بهتر است از این پس را از زبان تاریخ بشنویم همین که به نزد عمرو
وارد شدند معشوق (با معرفت) به مُدرک سلام کرد و دست او را گرفت
و گفت: "در چه حالی ای سرورم" پس مدرک نظری بر او انداخت و در
حالت اغما رفت و بعد از ساعتی به هوش آمد و چشمانش را باز کرد
(ثم شهق شهقة و فارق الدنیا بها) سپس خروشی از دل برآورد و جان
به جان آفرین تسلیم کرد ( مصارع العشاق )
آن بخت كو که در دم آخر چو جام می لب بر
لبت گذارم و قالب تهی کنم
مدرک را شعر مشهوری است که در عشق همین جوان
مسیحی سروده و یکی از فضلای ایران این شعر را با قصیده ی
ترسائیه ی خاقانی بررسی تطبیقی کرده است که البته این کجا و آن
کجا
–
قصد من توهین به خاقانی نیست که او را جزء پنج شاعر بزرگ ایران
می دانم ولی شعر مدرک در نوع خود بی نظیر است اگر باور ندارید تا
سه بند از آن شعر طولانی را نقل کنم واقعاً چه قدر ساده و لطیف و
رقت انگیز و معاصر و جاودانه سروده است
یا لیتنی کنت له صلیبا اکون
منه ابداً قریبا
ابصر حسناً و اشم طیبا لا واشیاً
اخشی و لا رقیبا
بل لیتنی کنت له قربانا الثم منه
الثغر و البنانا
اوجا ثلیقاً کنت او مطرانا کیما یری
الطاعة لی ایمانا
بل لیتنی کنت له زنارا یدیرنی فی
الخصر کیف دارا
حتی اذا اللیل طوی النهارا صرت له
حینئذ ازارا
ای کاش من برای او صلیب بودم تا همیشه آویخته ی
سینه اش باشم و از نزدیک رویش را ببینم و بویش را حس کنم بدون
اینکه از رقیبان و یا ملامت گران بترسم بلکه ای کاش من قربانی او
بودم تا دست و دندانش را ببوسم یا آنکه جاثلیق و مطران تا اطاعت
مرا جزء واجبات خود می دید نه ای کاش من زنار او بودم تا مرا به
گرد کمرگاه خود بپیچد و همین که شب روی روز را بپوشاند آنگاه به
مثابه شلوارش در آیم ( البته شاعر گفته بود ازار - ازار لنگی است
که دور پایین تنه می پیچند و از ناف تا کعب پا را می پوشاند - و
کندوره (( لباس عربی )) بر سر آن می پوشند و هیچ ربطی به شلوار
ترجمه ما ندارد چه می توان کرد ازار این روزها فقط در خلیج و یمن
و جنوب ایران رواج دارد و دیگران از قدر و قیمت آن بی خبرند و
نمی دانند که فروشنده ی یمنی پشت بازار طلای دبی برای یک عدد
وزره سفید ناچیز از این پابرهنه ی تهی دست چهار نوط ده درهمی
سبز رنگ می طلبد
برویم سر فرع مطلب اگر چه سخنمان در عشق عفیف بود
یک بیت هم شعر ناعفیف ذکر کنم سعدی که یک بار در حجره بازرگانی
(غرفة التجاریه) جزیره کیش گذارش افتاد بوده گو اینکه مدتی هم در
دبی و بحرین و قطر اقامت داشته است و مثل اینکه در اثنای این
آورد و برد از پای بسیاری بچه های مردم وزره برگرفته بوده و خود
نیز به این نکته معترف است که:
گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد گو
بیامرز که من حامل اوزار تو باشم
باز هم چهار تا احمق در ایران می نشینند و می
گویند سعدی به مسافرت نرفته است و در زبان عربی شیخ طعنه می زند
و خبر ندارند که شعر عربی سعدی آنقدر در عرب مشهور است که به
صورت مثل سایر در آمده است
فلابد من حی الحبیب زیارة و ان شبکت
دون الخیام رماح (سعدی)
در این باره اشاره خواهم کرد
38- عمرم افزونی گرفت از لذت عشق عمر
لذت عشق عمر عمر مرا نآرد بسر
گفتم ای شیرین پسر گویند در جنات عدن
بر لب کوثر علی ساقی بود صبح حشر
چون سوزن باریک تو داریم تن خویش ای ماه
کله دوز کله از سر ما دوز
ای پسری کان دو زلف بر زده داری و
آتش رویت بزلف در زده داری
ز ما یکی پسرا گر ره وفا سپری ز
من نخواهی تیر جفات را سپری
بلا و فتنه و بیداد تو گرفت جهان
پس ای پسر تو ستمکاره ای چرا عمری
39- یارب این بچه ترکان چه دلیرند به خون
که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند
ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته ای کت
خون ما حلالتر از شیر مادر است
گر آن شیرین پسر خونم بریزد دلا
چون شیر مادر کن حلالش
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش هوای
مغبچگانم در این و آن انداخت
من به هوای زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک مغبچه
ای ز هر طرف می زندم به چنگ و دف
چند بناز پرورم مهربتان سنگدل یاد
پدر نمی کنند این پسران ناخلف
شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان که به
مژگان شکند قلب همه صف شکنان
عاشق روی جوانی خوش و نوخاسته ام از خدا
دولت این غم به دعا خواسته ام
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی بکشد
زارم و در شرع نباشد گنهش
یار دلدار من ار قلب بدینسان شکند
ببرد زود به جانداری خود پادشهش
جان بشکرانه کنم صرف گر آن دانه در صدف
سینه حافظ بود آرامگهش
دل بدان رود گرامی چکنم گر ندهم مادر
دهر نزاید پسری بهتر از این
به لطف خال و خط از عارفان ببردی دل لطیفه
های عجب زیر دام و دانه ی تست
دوران چو می نویسد بر عارض بتان خط یا رب
نوشته بد از یار ما بگردان
شعاع نور قدح نور ماه پوشیده عذار
مغبچگان راه آفتاب زده
کسی که حسن خط دوست در نظر دارد محقق است
که او حاصل بصر دارد
گر چه شیرین دهنان پادشهانند ولی او
سلیمان زمان است که خاتم با اوست
با که این نکته توان گفت که آن سنگیندل کشت ما
را و دم عیسی مریم با اوست
انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه ای آب خضر
ز نوش لبانت کنایتی
به هوای لب شیرین پسران چند کنی جوهر
روح بیاقوت مذاب آلوده
بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد بهار
عارضش خطی به خون عاشقان دارد
غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب بقای
جاودانش ده که حسن جاودان دارد
خدایا داد من بستان از او ای شحنه مجلس که می
بادیگران خوردست و با من سرگران دارد
گو اینکه حافظ از برادران غیور پسر ساده رخ حساب
می برده است
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
حسن سبزی به خط سبز مرا کرد اسیر دام
همرنگ زمین بود گرفتار شدم
40- عیسی لب و آفتاب رویی پسرا زنار
خط و صلیب مویی پسرا
لشکر کشی و اسیر جویی پسرا خاقانی
اسیر شد چه گویی پسرا
خاقانی اگر پند حکیمان خواندی پس
نام زنان را به زبان چون راندی
ای خواجه ببند زن چرا درماندی چون
تخم غلامبارگی افشاندی
خاقانی اگر چه در سخن مردوش است در دست
مخنثان عجب دستخوش است
ماها دلم از وصال پر نور بکن میلی
سوی این خاطر مهجور بکن
ای یوسف وقت جنگ را دور بکن گرگ آشتیء
با من رنجور بکن
41
–
تذكره حسینی ص 229
42- در یکی از تذکره های معتبر سبک هندی خوانده
ام که مانی شیرازی یکی از شعرای عاشق پیشه از شاه اسمعیل صفوی
كه جوان زیبارویی بود در خلوت خواسته بود که ساق پا و بالاتر آن
را بدو بنماید تا بر آن بوسه زند و همین كار باعث شد كه به
سعایت امیر نجم الدین زرگر كشته شود
درباره ی عرفی و قتل او به علت عاشق شدنش به ولی
عهد و پادشاه بابری رجوع کنید به مقدمه دیوان عرفی شیرازی به
تحقیق وجدی جواهری
و طالب آملی عاشق میرزا غازی (1021) بود و گفته
است
تکلف نیست معشوق من است او نیست ممدوحم
از آن این شعر عشق آمیز در مدحش سراییدم
و درباره ی جاروبی و عشق او به پادشاهان در تذکره
ها سخن به میان آمده است وصاحب تذکره نصرآبادی می گوید ملا طاهر
نائینی خوش طبع و لطیف خیال بود اما به سبب شوخی آلوده هوا و هوس
بود چنانچه مسموع شد به یکی خانه زادهای شاه عباس ماضی تعشقی به
هم رسانیده او را به حجره برد ص269
43- میرزا محمد شیرازی متخلص به عالی فرزند حکیم
فتح الدین متوفی (1121) از صاحب منصبان هند که دیوان شعرش به سال
1894 در لکهنو هند به طبع رسیده است در تغزل با جوانی سروده است
عالی ز غمت اشک نریزد چکند با همچو
تو شوخی نستیزد چه کند
رخ جانب دیگری کفل جانب ما انصاف
بده که برنخیزد چه کند
شاه عباس صفوی از سفرای خارجی در مکان هایی
پذیرایی می کرد که پر از سرگرمی ها و تفریحات از قبیل نرد شطرنج
گنجفه (ورق) و غیره بود به علاوه دلربایی و عشوه گری کارکنان
قهوه خانه که خود بهترین وسیله جلب مشتری بود مخصوصاً که کارکنان
قهوه خانه ها از بین جوانان خوبروی ارمنی انتخاب می شدند و این
جوانان با لباس های فریبنده و موهای بلند به رقاصی و طنازی می
پرداختند ( تاریخ قهوه و قهوه خانه در ایران - مجله ی سخن دوره ی
پنجم ص 258) و ملک حیدر برادر ملک حمزه سیستانی به زاغی قهوه چی
عاشق بود- نصرآبادی ص 313
44- کتاب پریشان که به روش گلستان سعدی نوشته است
از اوست او عم میرزا محمد تقی شیرازی صاحب قیام عراق به سال 1920
و زعیم شیعه - مشهور به میرزای کوچک شیرازی است و اینكه مطهری در
كتاب تماشاگه راز میرزا را خواهرزاده قاآنی میداند اشتباه است
45- در ادب خاورمیانه نوعی مازوخیسم و آزارکامی
دیده می شود که بیشتر از اثرات غزل مذکر است
به هزار خون سعدی بحلند بندگانت تو
بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم
و دیگر آنکه شعرا در این منطقه در غزل اظهار ضعف
و عجز و نحیف بودن دارند در مقابل معشوقی که قدرت سرپنجه اش دل و
دین می برد و همین است که در ادب خاورمیانه معشوق با همه لطافت
سخت بازو و قوی است
من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب با
یکی افتاده ام کو بگسلد زنجیر را
و عاشق همه تن در اختیار او قرار دارد
همچو جنگم سر تسلیم و ارادت در پیش توبه
هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم
برای آشنایی بیشتر با ابعاد غزل مذكر یكی از
بهترین مآخذ جلد دوم نهایة الارب میباشد. از نكات ذكر شده در
این كتاب مواردی درباره عشقهای خونین است و همچنین یاد میكند
از ابوالفرج بن الجوزی و كتاب ذم الهوی كه دراین موضوع است
ابوالفرج خود نیز در كتاب تلبیس ابلیس خواننده را به كتاب ذم
الهوی ارجاع میدهد. در كتاب تلبیس ابلیس موارد بسیاری از كتاب
مصارع العشاق اخذ شده است.
|