نسخه اصلی نشریه چراغ فایل پی دی اف آن می باشد

 

شماره بیست و دوم

نوامبر 2006 - آبان 1385

 

 نشریه فرهنگی - اجتماعی چراغ

صاحب امتیاز:

سازمان همجنسگرایان ایرانی

مدیر مسئول: آرشام پارسی

شورای سردبیری:

ساقی قهرمان . شاهرخ رئیسی

ویراستار: ساقی قهرمان

صفحه آرا: آرشام

طراح: امیر حسین 

 

هشتادمین میلاد شاملو و هشتمین میلاد پایگاه اینترنتی‌اش

 

  پیش شماره بیست و یکم

 

پیش شماره بیستم

 

پیش شماره نوزدهم

 

پیش شماره هجدهم

 

پیش شماره هفدهم

 

ضمیمه پیش شماره هفدهم

 

پیش شماره شانزدهم

 

پیش شماره پانزدهم

 

ضمیمه پیش شماره پانزدهم

 

پیش شماره چهاردهم

 

پیش شماره سیزدهم

 

ضمیمه پیش شماره سیزدهم

 

پیش شماره دوازدهم

 

ضمیمه پیش شماره دوازدهم

 

پیش شماره یازدهم

 

پیش شماره دهم

 

ضمیمه پیش شماره دهم

 

پیش شماره نهم

 

ضمیمه پیش شماره نهم

 

پیش شماره هشتم

 

پیش شماره هفتم

 

ضمیمه پیش شماره هفتم

 

پیش شماره ششم

 

پیش شماره پنجم

 

ضمیمه پیش شماره پنجم

 

پیش شماره چهارم

 

پیش شماره سوم

 

پیش شماره دوم

 

پیش شماره یکم

 

 

 

  

شعر

سپنتا، رضا شب بین، واراند، رباب محب

 

بزرگ مردان ایرانی

 

سپنتا

جامعه ی ما مردسالار نیست

جامعه ی ما بیمار است

 

همیشه افتخار کرده ام به ایرانی بودنم     به این که مردم

زیرا مردان ایرانی

شاخصه های شخیصی دارند که کمتر

بین مردان دیگر است

گاهی فکر می کنم که مردان غیر ایرانی

باید به این شاخصه ها روی بیاورند

و هویت مردانگی.. اجتماعی شان را تقویت سازند

مثلاً

من شاید با واژه ی همجنسگرا

مشکلی ناشکیبا داشته باشم اما

اما با لفظ همجنسباز اصلاً

زیرا که همجنسبازی از خصوصیات بارز مردان ایرانیست

زیرا که همجنسبازی

تنها اصلی است که همیشه در ازدحام خودروهای دسته جمعی

آن هم با رعایت شرایط سنی معمولاً زیر پانزده سال است

بین پسران و مردان ایرانی

و آن هم بدون هیچ کم و کسری، انجام می شود

اصلی که من نیز آن را

هم رعایت کردم، هم رعایت شدم

من یک مرد مغرور ایرانی ام

زیر پشم سینه و پایم از نوع مرغوب مردانگی است

مردان ایرانی همیشه به این مرغوبیت بالیده اند

مردان ایرانی عادت کرده اند که دکمه های پیراهنشان را

که فقط شامل سه تای بالاییست

آن هم در جهت هواخوری پشم ها

که شاید عامل مؤثری باشد برای هرچه بیشتر روییدن آنها، باز گذارند

و همچنان که در خیابان ها به سختی راه می روند

  زیرا بر پایشان سنگینی می کند یک عضو سنگین

به زمین تف بیندازند

آنها در امور جنسی، بیشتر فعالیتشان از قسمت آلت تناسلی است

و کمتر مفعول می شوند

زیرا این اصل را پذیرفته اند که اگر ماتحتشان باز شود دیگر مرد نیستند

حتی اگر از کثرت پشم ها

آن قدر غنی باشند که اگر لخت بیرون بروند

مردم گمان کنند که لباس پشمینه ای پوشیده اند

مردان ایرانی رگهای گشادی دارند

زیرا که آنها سخت غیرتمندند

زیرا که آنها در هنگام غیرت رگهایشان باد می کند

و خون بیشتری را به جریان می اندازند

و البته این خون بیشتر

که از نظر علمی هم اثبات شده است

در جهت کسی که به خاطر او غیرت نشان داده اند و او آنها را

در جهت قدردانی به خانه اش دعوت کرده است

باعث ارگاسم بهترشان می شود

این خصلت جمعی را اکثر فیلم های قدیم ایرانی ثبت کرده اند

زیرا که فیلم

تصویری از تکه های پراکنده ی یک جامعه

در زمانی پراکنده تر است

مردان ایرانی همیشه می توانند در پارک ها

مخصوصا پارک دانشجو

و اگر کمی روشن فکر و آزاداندیش باشند، پارک ملت

آزادانه قدم بردارند

و نیم مردان دلخسته را انتخاب کنند

و در حمامه های اطراف شهر

و در اتاقک های پایین شهر

زیر خود بگذارند

و آه بکشند

و ناله بکنند

و بیضه هایشان را تخلیه کنند

و پولی هم ندهند

و مردانگی شان هم تقویت شود

آنها دوست دارند خاطره ی یک شب شهوت انگیزشان را

که در بستر یک زن، یا یک مرد گذرانده اند

با آب و تاب بیشتر از آنچه که بوده اند

و بیشتر از آنچه که کرده اند

برای دوستان مانده در کف خود تعریف کنند

و بگویند که ما مردان اینگونه ایم:

دلیر

بی باک

تنومند

آنها دوست دارند رذالت های یک شبشان را

مخصوصاً اگر با مردی، امردی، یا پسری بوده اند

به شعر و نظم و نثر در آورده

برای مرشدان شیفته ی خود

برای شیفتگان مرشد خود

به یادگار نگه دارند

آن ها همیشه در مجالس بزم همجنس بازی شان

پای منقل های مقدسشان، با پسرکان دلخواسته شان

به شعر و نظم و طرب می پردازند

و از ادیبان کشورشان یاد می کنند

و یادواره های آن ها را داد می زنند

و می زنند و می رقصند و می خوانند

عربده زنان و مست کشان

هی می کشند و می گویند که های:

گر آن شیرین پسر خونش بریزد

دلا چون شیر مادر کن حلالم

مردان ایرانی

در واقع همیشه اینگونه بوده اند

و خوشبختانه در تاریخ هم ثبت شده است

و خوشبختانه نشان های جهانی هم دریافت کرده اند

من هم از همین غرورم دو چندان شده است

و باعث شده افتخار کنم به ایرانی بودنم

و این که از قشر ذکورم                                                      زمستان 83

 

رویا

 

رضا شب بین

 

رویا در آغوشم بود

رویا یک سال و نیمه است

برایش شعر می خواندم

"آهویی دارم خوشگله   فرار کرده ز دستم

کاشکی اونو می بستم"

رویا می خندید 

قلقلکش که می دادم بیشتر می خندید

همه مهمان ها با شنیدن صدای خنده ی رویا نگاهشان به من و رویا جلب شد

مادر رویا رو به مادرم کرد و گفت

ماشاالله آقا رضا خوب بلده بچه ها رو بخندونه

مادرم لبخند شیرینی به من و رویا زد

نمی دانم     شاید با دیدن من و رویا داشت

رویای نوه ای که از من خواهد داشت را می دید

رویا از حرف زدن فقط بابا را بلد بود

به همه کس و همه چیز می گفت بابا

حتی به من

احساس کردم واقعاً باباشم

بابا بودن چه شیرین بود

لحظه ای گذشت دیدم رویا نمی خندد

باز برایش شروع به شعر خواندن کردم

"ای خدا چیکار کنم  آهومو پیدا کنم

وای چکنم وای چکنم"

اما رویا بغض کرده بود

می خواست گریه کند

رویا مادرش را می خواست

موقع شیر خوردنش بود

رویا را به مادرش سپردم

اما در رویای من برای رویا مامان وجود ندارد

چه کنم رویا مامان هم می خواهد

رویا فقط در رویا خوب است

هم برای من، هم برای رویا

رویا همیشه شیرین است

***

خلاف عرف

 

واراند

 

چه فرقی می کنه

اگه بهار رو صورتی نکشم

اگه قلبها رو مربع بکشم

یا دخترا خوشگل نباشن

لبها و گونه های پسرا سرخابی باشه ...   اشکالی داره؟

چی میشه اگه برگای درختا بنفش باشن

یا چمن آبی

اگه آب سر بالا بره مگه چی میشه؟

یا وقتی قورباغه ابوعطا بخونه، مگه بده؟

اگه "هم سقف" من بازویی قطور داشته باشه، دیگه مرد نیستم؟

یا اینکه قلبش مث شیشه نباشه، خیلی مسخره س؟

اگه قول بدم به کسی دیگه نگاه نکنم...    بهم نمی گین خل شدی؟

***

دلم می خواد یه جاهایی از بدنش رو زوم کنم

عکسش رو روی دیوار اتاقم بکوبم

یا اینکه

دستم با عرق تنش لیز بشه

موهاش رو شونه کنم

دیروز که بوسیدمش خانم همسایه لبش رو گزید ... انگار که ...

کار زشتی می کنم اگه دلم می خواد زیر دوش براش آواز بخونم؟

                                      یا توی خیابون بهش آویزون بشم؟

***

من روزهای آفتابی رو دوس دارم

شبا رو پر ستاره می کشم

من خوابهای معمولی می بینم

و بهار رو صورتی و سبز روشن رنگ می زنم

من فقط می خوام کسی بهم چپ چپ نگاه نکنه

و مادرم بهم نگه: کی عروسیت رو می بینم ؟!

من فقط می خوام "هم سقفم" رو قایم نکنم اگه کسی سر زده اومد

یا اینکه زیر نوشته هام، نقاشی هام

اسمم رو با اسم "او" یکی کنم

من فقط همین رو می خوام

فقط همین                                                       

دی ماه 1384

 

 

 

 

 

از زهدان ِ مادرم تا باب ِ تمثیلات"

 

رباب محب

1

در آینه معرکه می کنم. و گرنه ملالی نیست. نشان می دهم که سر ِ حالم و ادامه دارم / یعنی خودم را هی تکرار می کنم در آینه های جفنگ گو که به خاطر ِ من هی دروغ پشت ِ دروغ می بافند تا پا ی ِ من روی ِ زمین سخت برای ماندن خسیس و خسیس تر شود. و خسیس شده ایم: من و پا هایم، مادرم!

و تو... بهتر است در بغض هایت رگبار نشوی و انگشت ِ اشاره ات را رو بروی ِ شعر های ِ من که در گلوی ِ تو گیر کرده اند بالا بگیری و از پله های خیالت پایین بیایی و رو بروی ِ همین آینه بایستی که من ایستاده ام و معرکه  کنی.

یقین دارم این به خاطر ِ  هر دوی ِ ما بهتر است وقتی که معرکه می کنی در آینه های ِ جفنگ گو و خسیس می شوند پاهایت روی زمین ِ سخت، دیگر ملالی نیست برای ِ من در این آینه هایی که معرکه می کنم حالا.

 تا بعد ...  شاید برای خاکسپاری ِ آینه ها یی که می شکنیم اشکی بریزیم با هم؟

مادرم:

بدرود!

2

کابوسی که نمی فهمد حرف ِ اول ِ آب

زوزه می کشد با زمین روی ِ زمین

و حرف ِ آخر آب ناشناخته می ماند

در تن ِ درخت با شِکوه درخت و هوهوی ِ نابجای ِ باد

 

و من از زهدان ِ مادرم تا باب ِ تمثیلات

اشاره می کنم  روی ِ دورترین شاخه

پاورچین

پاورچین

مثل ِ مگسی که آبروی ِ گُل می خرَد با بال

به خیال

نامه ای به مادرم

 

 از زهدان ِ مادرم تا باب ِ تمثیلات

گلو حرف ِ سکسکه را می فهمد

اشاره بی اشاره.

3

ساعت ِ نحس که آخرین لبخند ِ روی ِ لب ِ زمین را از روی

نی نی ِ چشمهات ببرد

باور می کنی که خاک و ُ خار همیشه، همریشه بوده اند

بلخ و ِ بنارس و ُ نیشابور ... یا  استکهلم ِ زیر پایت ..

یا پاریس که تخم چشمهایت درید با زبان ِ خار ها در باد حرف می زنند

حالا  گیرم کسی فریادت را با سکوت اشتباه بگیرد

تو  در باد ایستاده ای وُ هی  هو می کشی:

                  تخم ِ چشمهایم را از قبرستان ِ پرلاشز در آورید!

 

و ساعت ِ نحس هی می رسد

 و تو هی هو می کشی

ایستاده روی ِ خار های سنگی

در باد

 بعد از یک نفس ِ عمیق در مرکز ِ جهان افتادم

                         جایی که نوک ِ پستان های ِ هر ستاره در تیررس ِ آگاهی رو به بالا گرفته بود

 

وُ شانه به شانه الاغهای ِ به پارانویا رسیده

بی خط و ُ بی نقطه

بر همه چیز محیط و ُ محاط  می شدند

 

                                                     خالی شدم...

جایی که مرکز ِ جهان خالی بود و زنی با چمدانش خالی تر

در ایستگاه ِ آخرین ایستاده

تا امتداد ِ نگاهش را باد برده باشد

                                                 پُر شدم ...

جایی که به کناری زد باد

زن را

تا گرد باد در چمدانش افتاده باشد

بی زن

                                      رفتم.

 

استفاده از کلیه مطالب با ذکر عنوان "نشریه چراغ، سازمان همجنسگرایان ایرانی" آزاد است