|
با نگاهی کوتاه به تئوری های شکل گیری شخصیت و هویت انسان در می
یابیم که ماهیت و چیستی آدمی در گرو فهم و برداشت او از فهم و
برداشت دیگران از اوست؛ گویی دیگری یا دیگران آینه ای برای انسان
اند. هنگامی که آدمی خود را در آینه ی دیگران می بیند، پندارها و
انگاره های هویتی خود را برمی سازد و در پاسخ به درخواست آشکار
یا پنهان دیگران است که رفتار می کند.
پیش از آنکه به پرسش «آیا باید آشکارسازی کرد یا
نه؟» پاسخ دهیم شایسته است به واکاوی مفهوم آشکارسازی (coming
out)
بپردازیم. آشکارسازی همان نمایاندن و نمایش دادن هویت جنسی
همجنسگرایی خود به دیگری (دیگران) است. برداشت غالبی و قالبی ما
از « آشکارسازی» همان برملاساختن همجنسگرایی خود، با خواست خود،
به دست خود، به دیگری (دیگران) است. ما همیشه آن را رفتاری
پهلوانی و درخور ستایش یافته ایم. آشکارسازی همیشه در پشت خود
مفاهیمی چون دلیری، راستگویی، سربلندی و استقلال را به همراه
داشته است. و اگر کسی دیگر، برخلاف خواست ما، هویت همجنسگرایی ما
را آشکار کند آن را خیانت دانسته و عملی غیراخلاقی به شمار می
آوریم. پس تنها هنگامی آشکارسازی «خوب» است که به دست خود و با
خواست و رضایت خود انجام گیرد. اما شرایط و اتمسفری که در آن فرد
دست به آشکارسازی می زند هم، از دید ما، شرایطی اساطیری و
دراماتیک است؛ در اوج پریشانی و خشمگینی، در برابر کسانی که
بسیار دوست شان داریم، و در لحظه ای که سرنوشت رقم خواهد خورد،
آشکارسازی می کنیم. به راستی همیشه در شرایط و اتمسفر
خونبار و پرهیجان است که فرصت برآوردِ پیامدها از ما گرفته می
شود و همه چیز را در دو مقوله ی «این» یا «آن» به ناچار جای می
دهیم؛ یعنی یا «این» درست و شایسته و پاک و واقعی است یا «آن».
در بین این دو، هیچ چیز نیست.
همه ی آن چیزی که در بالا گفتیم نشان دهنده ی این
است که «آشکارسازی» چگونه تبدیل به امری مقدس و پهلوانی و باشکوه
شد؛ چگونه، بی که بدانیم «چه چیزی» به چه کسی و در چه شرایطی
گفته شده، داوری می کنیم که آشکارسازی او کاری سترگ و درخور
ستایش است. همه ی ما از پدیداری و نمودیابی همجنسگرایی در نوشته
ها و کارهای نویسندگان و هنرمندان اروپایی و آمریکایی بسیار
خرسند و فخرفروشیم؛ ژان ژنه (که انحراف جنسی اش را می کند توی
چشم تماشاچی و خواننده)، آندره ژید (که «immoral»
را می نویسد و آن را برای یک مقام بلندبالای فرانسه می فرستد)،
والت ویتمن (عشق بازی ها و عرفان بازی های عریان خویش با مردان
کوچه و بازار را چکامه می سازد)، تنسی ویلیامز (که همجنسگرایی
همچون تاروپود روایت نمایشنامه های اش است) و پازولینی (که در
«سالو» از خنجر همجنسگرایی برای نابودی دشمنان همجنسگرایی بهره
می برد) التون جان (و البته دیگر نمونه ها). و اگر به خودمان
نزدیک تر شویم می توانیم به محمد خردادیان اشاره کنیم که در میان
ایرانیانِ «نان غرب خورده ولی از تمدن آن بی بهره» ی آمریکانشین
دست به آشکارسازی می زند.
بی گمان هیچ کس نمی تواند ارزشمندی و فرهمندی
(تقدس) این نمونه ها را نادیده بگیرد، و در اینجاست که چنین
پرسشی پدیدار می شود؛ «اگر آشکارسازی اینگونه رنگ تقدس به خود
گرفته و رفتاری نکوست، چرا تک تک همجنسگرایان دست به چنین کاری
نمی زنند؟» به بیانی دیگر «چرا این کار را برای تک تک
همجنسگرایان جایز و روا ندانیم؟»
پیش از پاسخ دادن به اینگونه پرسش ها، بیایید به
این بیاندیشیم که معنی ضمنی اجتماعی آشکارسازی چیست. شاید با
بررسی معنی ضمنی اجتماعی آن، دیگر نیازی نباشد به آن دست از پرسش
هایی که در بالا پیش کشیده شد پاسخ گفت.
هنگامی که آشکارسازی انجام می شود گفتگویی چنین
رخ می دهد:«"من" همجنسگرا هستم. "من" با تو فرق دارم. "من" در
مقابل تو هستم. تمایل عاطفی و جنسیِ "من" با تو متفاوت است. "من"
همجنسگرا هستم». ما در خلال این گفتگو همه ی هستی و وجودمان را
به «یک همجنسگرا» فرو می کاهیم و گویی خود را از نگاه دیگران
تبدیل به یک چیز ساده و ثابت می کنیم؛ همجنسگرا. حتی با نادیده
گرفتن معنی اجتماعی همجنسگرایی ( کونی، منحرف، بچه باز، ابنه ای،
اِواخواهر، مخنث، بی ریش، زن صفت، ...) هم، آشکارسازی همان
فروکاستن خویشتن خویش به هویتی تک و ثابت است که به دیگران اجازه
می دهد از ما رفتار خاصی را انتظار داشته باشند؛ رفتاری که تنها
و تنها ویژه ی همجنسگرایان است.
سخن من این است؛ اگر دیگران آینه ای اند که ما
خود را در آنها می بینیم و می فهمیم، یعنی برداشت و فهم ما از
خودمان درگرو فهم و برداشت دیگران از ماست، پس آشکارسازی که همان
نشان دادن هویت ایستا و ثابت و فروکاهنده ی همجنسگرایی ما به
دیگران است، در روند شکل گیری برداشت دیگران از ما (و پس از آن
شکل گیری برداشت خودمان از خودمان که بر پایه ی برداشت دیگران
است) به گونه ای دوتایی و قالبی و غالبی عمل می کند؛ ما به آینه
می گوییم «من همجنسگرا هستم»، آینه می اندیشد (هرچند که کلیشه
های جنسی نیاز به اندیشیدن را از بین می برند) و سپس می گوید «تو
آنگونه همجنسگرایی هستی که من و فقط من باور دارم» آنگاه از
آینه می پرسیم «باور تو چیست؟» (البته خیلی وقت ها هم نیازی به
پرسیدن نیست؛ از رفتارهای همجنسگراستیزش می شود فهمید) و او می
گوید «شماها از چرخه ی تولیدمثل بیرون هستید ... شماها هیچگاه به
تکامل نمی رسید چون همیشه پیرو شهوت تان هستید ... شما از جرگه ی
دینداران بیرون اید ... شماها واقعا نمی خواهید ازدواج کنید؟ ...
وقتی آخرهای عمر تنها شدید ... وقتی از انبوه اندوه تنهایی دست
به خودکشی زدید ... وقتی پیر شدید چه کسی به شماها نگاه خواهد
کرد؟!! ... و ... و ...» و در آخر هم می گوید «از این پس، هرگاه
روبروی من ایستادی من تو را با "همجنسگرابودنت" می شناسم».
ناگفته پیداست که «مرحله ی آینه ای» درباره ی شکل
گیری شخصیت و هویت آدمی که در دوران کودکی و نوجوانی رخ می دهد
روشنگری می کند و در بزرگسالی این هویت شکل گرفته است، اما چه
کسی می تواند منکر تأثیراتی باشد که دیگران در دوران کودکی و
نوجوانی درباره ی رفتار همجنسگرایی در ما داشته اند. ...
آشکارسازی به دیگران این امکان را می دهد که خود را در جایگاه
مشروع و مقتدری بالانشین سازند و از آنجا به موجود ضعیفی که
«همجنسگرا» نام دارد نگاه کنند و با نادیده گرفتن توانایی درک
ما، بکوشند با جملاتی «خلل ناپذیر» و «آسمانی» ما را راهنمایی
کرده و «حقیقت» و «واقعیت» را به ما «یادآوری» کنند. چرا که کسی
که خود را همیشه بر حق می داند طرف دیگر را نا بر حق دانسته و در
خوش بینانه ترین حالت او (طرف نابحق) را به سوی کیش «حق» خویش
«راهنمایی» می کند.
آشکارسازی مانند همه ی کنش های اجتماعی، که زاده
ی شرایط شان هستند، امری خنثی است؛ نه می توان آشکارساز را
پهلوان نامید نه می توان «دن کیشوت» اش خواند. در جامعه ای که
همجنسگرایی هنوز یکی از دوتایی ای است که دگرجنسگرایی را برتر و
والا و معنی دهنده ی همجنسگرایی می داند، آشکارسازی تنها
بازتولید برتربودن و اساس بودگی دگرجنسگرایی است. نه تنها به
یاریِ رشد و بالندگی همجنسگرا و همجنسگرایی نمی شتابد بلکه آن را
پیوسته در قفسِ «نه همچون منِ دگرجنسگرا» نگاه می دارد و هویت
جنسی همجنسگرا را آنچنان گسترده می سازد که همه ی ابعاد زندگی
فرد را پوشانده و رخصتِ نفس کشیدن در هوای انسانی را از او می
گیرد؛ تو همجنسگرا هستی و همیشه و هر جا که حضور می یابی همه ی
انسان بودنِ تو در «همجنسگرابودن ات» خلاصه می شود.
شاید بشود گفت آشکارسازی هنگامی به بالندگی
همجنسگرا یاری می رساند که آگاهی مردم از سبک های زندگیِ جنسی
افزایش یابد و نهادهای اقتصادی و اجتماعی و بهداشتی جامعه، بر
ضرورت تولیدمثلگربودن انسان پافشاری نکنند و او را برپادارنده ی
«خانواده» و «دستگاه تولید نیروی انسانی» نبینند. دور است، بسیار
دور است، اما بی گمان دوردست بودنِ شکوفایی این شرایط برای
کارآمد شدن آشکارسازی، ما را بر آن نمی دارد تا نادیده اش بگیریم
و تندروانه رای به بیهوده بودن آن دهیم. ... آشکارسازی در جامعه
ای که همجنسگراستیز است کنشی «دن کیشوت»وار است که حتی بادگیرها
را هم نشانه نرفته است.
|